مقاومت كردن در برابر آلبالوهايي كه توي بشقاب منتظر اين هستند كه رويشان نمك بريزم و بعد بين دندانهايم قرارشان بدهم، امكان ناپذير است.
انگار كه يك خانم به شدت سانتي مانتال مورانوي نارنجياش را دم در سوييتم پارك كند، بيايد توي سوييتم، روي تخت دراز بكشد، لباسهاي رويش را در بياورد و بعد زل بزند به چشمهاي چهار تا شدهي من.

ستار هدايتخواه عضو كميسيون فرهنگي مجلس: اميرالمومنين چهار هزار نفر از آشوبگران خوارج را در يك روز از دم تيغ ميگذراند. به آشوبگران رحم نميكند. بايد با خوارج* برخورد كرد.
*خوراج: استعاره از شما، آدمهاي بيتربيتي كه رفته بوديد توي خيابانها و اغتشاش كرده بوديد.

يك
دايي جلالم دايي ناتنيام هست. توي عمرم بيشتر از ده بار نديدهامش. يكي از آن آدمهايي است كه ميشود در بارهشان يك كليدر، يك در جستجوي زمان از دست رفتهي ديگري نوشت.
قبل از انقلاب خوانندهي پاپ بوده. اسم هنرياش شهرام بوده است. يكي دو باري عكسهاي روي صحنهاش را براي من آورده و نشانم داده است: "ببين پسر جون، اين داييته. نيگاش كن ببين چه دايي خوشتيپي داشتي. فقط كافي بود فروزان رو ميآوردن پيش من. تو پنج دقيقه عاشق خودم ميكردمش و كاري ميكردم تا خودش باهام بياد تو تخت."
البته خوشتيپ هم بود. اصلا به اين قيافهي مفنگي بعد از انقلابياش هيچ شباهتي نداشت. با اين حال شك دارم آن صحنهاي كه دايي جلال من رويش آواز ميخوانده كنسرت اسم و رسم داري بوده باشد. حداكثرش يك كابارهي شلوغ يا يك كنسرت دويست سيصد نفره بوده است. ولي من كه به روي خودم نميآورم.
به به و چه چه ميكنم و بعد بهش ميگويم بايد برايم با گيتارش يك دهن بخواند. با غرور گيتار را دستش ميگيرد و ميزند زير آواز. هميشهي خدا هم يكي از آهنگهاي ويگن را ميخواند. مهتاب. بارون بارونه و... خيلي هم قشنگ ميخواند...
ويگن اسطورهي زندگياش است. فكر كنم سراسر عمرش را تلاش كرده تا شبيه ويگن بشود. الان هم اگر ببينيدش مثل ويگني است كه تازه از رينگ بوكس بيرون آمده و كلي كتك خورده و دك و پوزش هم ريخته باشد بهم. صدايش هم مثل ويگن است. فقط بايد يك پارازيت الكترونيكي قوي از رويش رد كنيد...
ولي خوب، جوانيهايش يك كپي برابر با اصل ويگن بوده احتمالا.
غير از ويگن بعد از رينگ بوكس، دايي جلال من در سال هشتاد و هشت، شبيه يك احمد شاملوي رو به موت هم هست كه دارد شعري را مينويسد تا روي سنگ قبرش حك كنند. با همان موهاي سفيد و زياد. ابروهاي ضخيم و تو هم رفته. و يك استخوانبندي زهوار در رفته.
بعد از انقلاب به زور از ادارهي مخابرات كه رئيس بخشي از آنجا هم بوده بازنشستهاش ميكنند. بساط خوانندگي هم ميريزد به هم. بعد هم انگار جنگ زده ميشوند. صدام حسين "شخصا" روي آپارتمان لوكس و شيكشان بمب خوشهاي مياندازد.
آخرش ميشود يك كارمند بازنشستهي مستمري بگير اجاره نشين. ميزند توي كار تدريس خصوصي گيتار، ارگ، رياضي، شيمي، فيزيك، عربي و هر چيز ديگر كه فكرش را بكنيد. حتي تدريس خصوصي هيپنوتيزم، تله پاتي و اينجور چيزها. توي بحث هم كم نميآورد كه. بهش بگو من به تله پاتي و اينجور چيزها اعتقاد ندارم. كفري ميشود و داد و بيداد راه مياندازد: "من خودم شاگرد مستقيم استاد كابوك بودم. من تا حالا با نيگا كردن ده تا چنگال خم كردم، پنج تا سنگ كليهي شيكوندم، پونزده تا لامپ تركوندم. من كاري ميكنم كه تو نيم ساعت هيپنوتيزم هر چي تو ذهنت هست رو بريزي بيرون."
قديم نديمها يك بار هم داداشم را هيپنوتيزم كرده بود. گند زده بود. داداشم بعدا بهم گفت تو اون جلسه نزديك بوده از خنده روده بر بشه. فقط تموم سعيشو ميكرده تا جلوي خندهش رو بگيره.
دو
شهرام پسر بزرگهي دايي جلال است. اسم هنري خودش را گذاشته است روي فرزند ارشدش. حوالي سال هفتاد يك باري رفته بوديم خانهشان. آن موقع من صرفا به اندازهي يك اپسيلون گوريل بودم.
يادم هست يك ويديو گذاشتند تا ببينيماش. شهرام بود كه داشت حركات عجيب و غريبي در ميآورد. زن داييام ميگفت: قربونش برم پسرمه... داره مايكل ميرقصه.
من برگشتم به داييم گفتم: دايي جلال، مايكل چيه؟
- چيز نيست گوريلكم. مايكل جكسون يه خوانندهي مشهور پاپه. نيگا كن ببين شهرام ما چه خوب مثل مايكل ميرقصه.
بعد زن داييم برگشت طرف شهرام و گفت: مايكل جان بيا همين الآن يكم واسمون برقص.
من داشتم شاخ در ميآوردم كه چطور اسم شهرام شده است مايكل. حتما اسم هنري خود شهرام، مايكل جكسون بوده.
مايكل جكسون جلوي ما درآمد و همان حركات عجيب و غريب را با موزيك عجيب و غريبتري تكرار كرد...
سه
دو سه روز پيش بود كه خبر مرگ مايكل جكسون را شنيدم. حالا، هم مايكل جكسون مرده است و هم ويگن. در حالي كه دايي جلال من در حال حاضر احتمالا يكي دو تا شاگرد دختر تور كرده تا بهشان حسابان درس بدهد. شهرام هم حتما توي يك باشگاه رزمي دارد به چهار پنج تا بچه مزلف كونگ فو توآ ياد ميدهد.
آن شب در خانهي عمويم اينها تازه شام خورده بوديم: رشته پلو با ماست. بعدش ميخواستم بروم سوييتم و براي خودم توي تنهايي و سكوت شب داستان بنويسم؛ كه زنگ در خانه زده شد. آقا وفا بود. همسايهي روبرويي آپارتمان عمويم. از داخل در كه ميخواست بيايد تو، اول از همه سيبيلش وارد شد. شبيه سيبيل جمشيد مشايخي در نقش كمال الملك، پر پشت بود و مخملي.
آقا وفا موهاي بور و صورت خيلي سرخي دارد كه شبيهش ميكند به اين دهاتيهاي اسكاتلندي قرون وسطايي. به اضافهي ابروهايي تو هم فرو رفته و قيافهي خشن و اخمالو كه شبيهش ميكند به اين كردهاي عضو كومله و پژاك. آدم فكر ميكند كه يك زنداني فراري اعمال شاقهاي باشد.
ولي آقا وفا در كل آدم خوبي است. البته من كه زياد نميشناسمش. همينكه كلي من را تحويل ميگيرد، بهم دست ميدهد، جلويم تعظيم ميكند و دولا راست ميشود، براي من كافي است كه اينجا نتيجه گيري كنم آقا وفا آدم خوبي هست.
آمده بود با عمويم تخته نرد بازي كند. توي پذيرايي نشستند و بساط تخته نرد را پهن كردند. به اضافهي كلي آجيل و شيريني و ميوه كه زن عمويم آورده بود. خوب... من هم از خدا خواسته ترجيح دادم بنشينم و بازي آنها را نگاه كنم و تنقلات بخورم.
همان اول بازي شرط بندي كردند؛ كه هر كه ببازد صبح مي رود براي دو تا خانواده كله پاچه ميخرد.
بازيشان خيلي حساس بود. عمويم يك دست ميبرد. بعد آقا وفا ميبرد. يك يك ميشدند. دوباره عمويم ميبرد. يك دو به نفع عمويم. بعد آقا وفا مساوي ميكرد. حالا آقا وفا ميافتاد جلو و ...
البته براي آنها خيلي هيجان انگيزتر بود. مسئله سر تثبيت يا از دست رفتن هويت تخته نرديشان بود. سر مرگ و زندگي.
من مثل پادشاه رم نشسته بودم كنار ميدان و به مبارزهي تن به تن آن دو تا گلادياتور نگاه ميكردم. برايم هم فرقي نميكرد آخر سر كدام گلادياتور زنده ميماند و كدامشان ميميرد. در هر صورت پادشاه رم، فردا صبح يك كله پاچهي درست حسابي ميخورد.
آخر سر عمويم پيروز ميدان شد. آقا وفاي بيچاره در زمين حريف باخت و كل هويت تخته نردياش دود شد و رفت هوا. فرض كنيد طرف همينجوري معمولي هم صورتش مثل خون قرمز باشد و بعد سر باختن تخته نرد هم از خجالت سرخ سرخ بشود. به اين ميگويند منتهي اليه سرخي:
Hue=0, Sat=240, Lum=120 / Red=255, Green=0, Blue=0
فرداي آن شب خيلي بهتر از صبح روزهاي ديگر بود. چون صبحانه خبري از يك تكه نان روغني بيات شده و يك فنجان كافي ميكس رقيق و زپرتي نبود... حالا آقا وفا ساعت پنج صبح زنگ در خانهي عمويم اينها را ميزد و يك قابلمهي پر كله پاچه، چند تا نان سنگك داغ و برشته و يك كوكاكولاي خانواده را دو دستي تقديم ميكرد. تازه داشت از آقا وفا خوشم ميآمد.
شايد از پدرسوختگي من باشد. ولي احتمال ميدادم آقا وفا توي همان هفته يك شب ديگر بيايد و دوباره به يك مبارزهي تن به تن دست بزند. كه شايد آبروي از دست رفتهاش را جمع كند. و به خاطر حفظ آبروي آقا وفا باز هم صبحانه، كله پاچه داشته باشيم.
تمام پيش بينيهاي من درست از آب درآمد. چهار روز بعد، ساعتهاي ده يازده شب دوباره سر و كلهي آقا وفا پيدا شد. اعتماد به نفسش زيادتر شده بود. با قيافهي جدي جلوي تخته نرد نشست. شرط كله پاچه را بستند. بعد در طول مدت بازي طوري طاس را ميريخت كه انگار توي اين سه چهار روز، روزي ده ساعت تمرين طاس ريختن كرده باشد. مهرههاي بيچاره را محكم ميكوبيد روي تخته و شترق، صدايش بلند ميشد. اينجوري ميخواست آمادگي كامل و اطمينان از خودش را به رخ من و عمويم بكشد.
ولي...
ولي...
ولي آقا وفاي بيچاره. آقا وفاي معصوم. آقا وفاي طفلكي. دوباره باخت. دوست داشتم برايش زمين را شكافي ميدادم تا زودي ميپريد آن تو. باز هم منتهي اليه قرمزي. گلادياتور پير و مغموم. دوست داشت شيرهاي درنده پاره پاره اش ميكردند و با اين حال اينجوري جلوي پادشاه رم ضايع نميشد.
آخر سر هم مثل يك تكه كاغذ مچاله شدهي ذي شعور، خودش، خودش را پرت كرد بيرون خانهي عمويم.
صبح كه داشتم كله پاچه ميخوردم، سعي ميكردم مزهي هر قطرهي آب و تك تك پروتئينهاي گوشتش را حس كنم. آخر، حتم داشتم كه ديگر سر و كلهي آقا وفا براي تخته بازي كردن، توي خانهي عمويم اينها پيدا نميشود.
واي... اگر الآن يك هندوانهي خنك و ترد و نسبتا كم شيرين اينجا بود، چه حالي ميداد.
بهش قاچ شتري ميزدم و بعد هم لف لف مي خوردمش.
اگر الآن يك هندوانهي خنك و ترد و نسبتا كم شيرين داشتم، خوشبختترين گوريل روي زمين ميشدم.


يكي اون بالا واي ميسه، تفنگ رو ميگيره دستش و رو به جمعيت، تق تق.
انگاري كه داره پلي استيشن بازي ميكنه. هر كدوم از اون پايينيها صد امتياز.
ولي پايينيها، يه گوله ميره تو شيشكمشون. يه گولهي سربي داغ كه درد داره. خود كلمهي درد نميتونه اون درده رو توصيف كنه. حتمن بايد يكي از اون گولههاي سربي داغ بره تو شيكمت تا بعد بفهمي درد يعني چي.
بعدش هم ميميري. همين ديگه. ميميري و تموم زندگي دور و برت تموم ميشه. مامانه ميگه چه غلطي كردم كه گذاشتم بچهم بره بيرون. باباهه ميگه ببين تو اين دو ماه وضع مملكت چي شد. آبجيه ميگه ديگه داداش ندارم.
ولي مني كه اصلا نميدونم اون ياروها كي بودن با هيجان به دوستم ميگم هشت نفر كشته شدن. بعدش هم ميرم ناهارمو ميخورم؛ زرشك پلو با سينهي مرغ.
يه ضربالمثل آلماني ميگه بچهها شوخي شوخي به قورباغهها سنگ ميزنن و قورباغهها جدي جدي ميميرن.

آقای احمدی نژاد در روسیه، به تنهایی از پله های هواپیمای ایرانی پایین می رود و برای استقبال کنندگان روس دست تکان می دهد. او به نمایندگی ما به اجلاس سازمان همکاری شانگهای رفته است. در حالی که او نماینده ی ملت ایران نیست، با این حال دوستان روسی به گرمی از او استقبال می کنند.
مگر چند وقت پیش در روسیه سناریوی مشابهی تکرار نشد؟ پوتین تشنه ی قدرت، مدودیف را رئیس جمهور کرد و خودش به عنوان نخست وزیر زمام امور را در دست گرفت. مردم روسیه هم بر خلاف ایرانی های امروز لام تا کام حرف نزدند. رفتند پی زندگی خودشان و دلشان را به این خوش کردند که حالا مدودیف رئیس جمهور آن هاست. و نه پوتین.
حالا بهترین دوست ما روس ها هستند. مهم ترین کشوری هم که به آقای احمدی نژاد پیام تبریک فرستاد همین روسیه بود.
وضعیت ایران به بن بست رسیده است. همه اش سرخوردگی است. با این حال جنبش سبز ، کمرنگ نخواهد شد.
"كشورهامان چون از تجمع ما پديد آمدهاند، همان هستند كه ما هستيم؛ قوانين و احكامشان بر مبناي طبايع ما و اعمالشان كردار زشت و زيباي ماست، در مقياسي بس بزرگتر." ويل دورانت
روزنامه هاي امروز انگار در تهران منتشر نشده اند.
خبرهاي بد. خبرهاي بد. خبرهاي بد. اين دو روز حالم بدجوري گرفته است. دچار كرختي مفرط شدهام. ميميك صورتم خشك شده. استرس امتحانات آخر ترم هم رويش. اگر درسي را بيفتم فارغ التحصيليام عقب ميافتد.
وب نوشته هاي ابطحي تنها چيزي بود كه توانستم توي اينترنت حلزوني شدهي امروز بخوانم. هيچ سايتي باز نمي شود. حتي وبلاگ خودم هم باز نشد.
داشتم خواب اين را ميديديم كه ميرحسين موسوي شده است رئيس جمهور و من هم وزير مسكن و شهرسازي دولت دهم شدهام. كت شلوار سبز تيره پوشيده بودم و داشتم توي سالن بينالمللي صدا و سيما براي وزراي مسكن و شهرسازي جهان سخنراني ميكردم، كه ناگهان با يك شترق در باز شد. از خواب پريدم. سينا، پسرعمويم بود.
- گوريل گوريل.
- ها؟
- احمدينژاد رئيس جمهور شد.
- يه دفعه شد تو عمرت خبر خوبي بدي؟
- خوب ديگه. همينه كه هست.
- خوب. اگه خبرت راست باشه، از فردا ميرم توي اين سفارت خونهها، ويزاي مهاجرت به ساحل عاج هم شده باشه ميگيرم و از اين مملكت واسهي هميشه ميزنم بيرون.
- آره... منم همين كار رو ميكنم احتمالا.
داشت يك سري دري وريهاي ديگر ميگفت كه من اصلا معنياش را نميفهميدم. پريدم تو حرفش:
- خوب حالا. اشكالي نداره. احمدينژاد هم خوبه. بذار بخوابيم.
دري وريها را تكميل كرد، در را بست و رفت.
حتم دارم اگر پادشاه هخامنشي ميشدم و سينا ميشد پيك دربارم، در اولين فرصت ميدادم توی گوشش سرب داغ بریزند و زبانش را از ته بکشند بیرون.
پتو را كشيدم روي سرم. اين جملهها را توي ذهنم تكرار ميكردم: "احمدينژاد هم خوبه ديگه. هستهاي شديم. ماهوارهي اميد دار شديم. تازه چه بدياي داره كه تورم رو نقطهاي حساب كنيم، بشه 15 درصد. عوضش اعتماد به نفسمون بالا ميره. و با اعتماد به نفس بالا ميتونيم كشور رو بهتر بسازيم و اداره كنيم... دروغگو خائن است. خائن ترسوست. و ما ترسو نيستيم. پس دروغگو هم نيستيم!"
اين جملهها توي سرم سيلان ميكرد كه بالاخره خوابم برد... خواب ديدم كه در كنكور ارشد اسمم درآمده و كنارش دو تا ستارهي گنده چاپ شده. بعد خواب ديدم كه وبلاگم مس.دود شده و به عنوان يك وبلاگنويس جاصوص و دانشجو.ي ستاره.دار رفتهام توي اوين جا خوش كردهام. اونجا يك ياروي قلچماق بود. با يك هوار سيبيل و جاي چاقو و چشمهاي خونآلود.
ازش پرسيدم كه جرمش چي هست.
گفت: چهار تا زن و دو تا مرد كشتم. به ده تا بچه تجاوز كردم و سرشون رو بريدم. سي چهل باري هم كتف زدم.
گفتم: يعني چي كتف زديد؟
گفت: يعني يكي بهم دو سه ميليون ميده كه برم حال يكي ديگرو بگيرم. اون وقت منم يه خنجر بر ميدارم، ميرم تو خيابون دست طرف رو از كتف قطع ميكنم.
گفتم: خوب. راههاي مناسبتري هم براي گرفتن حال افراد وجود داره قربان. حالا چرا اينقدر خشن عمل ميكنيد؟
جوابم را نداد. برگشت ازم پرسيد: جرم تو چيه بچه مزلف؟
گفتم: من يه دانشجوي ستاره دار و يه وبلاگنويسم.
بعد يك جوري نگاهم كردم. توي زندان كه باشيد بايد ياد بگيريد اين يك جوري نگاه كردن يعني چي. دمر خوابيدم روي زمين و شلوارم را كشيدم پايين. گفتم: بفرماييد قربان، خواهش ميكنم.
کابوس.

سينا، پسرعمويم آمده بود توي اتاق دانشجويي گند گرفتهام و داشت با كامپيوتر ور ميرفت. من هم روي ميز تحرير نشسته بودم و داشتم سهتار ميزدم. توي دشتي كوك بود. زرد مليجه ميزدم.
خوب، گاهي انگشت سبابهي دست راست آدم، كه باهاش سهتار ميزنند، دماغش زيادي چاق است. ديروز ظهر هم انگشت سبابهام خيلي خوشحال به نظر ميرسيد. تند ميرفت و تند ميآمد. نتهاي ريز را از هميشه تندتر مينواخت. انگار كه انگشت سبابهي محمدرضا لطفي باشد. يا حتا سريعتر از آن. كيوان ساكت.
گاهي وقتها سينا خوب فكر آدم را ميخواند. برگشت بهم گفت: "من ميدونم تو با چي حال ميكني. دوست داري مثلا يه مستمري يه ميليون تومني داشته باشي و يه سوييت شيك و نقلي راستهي خيابون ميرداماد."
مكث كرد. زردمليجه متوقف شد. با همين چند جمله روح انگشت سبابهي محمدرضا لطفي هم از انگشتم پريد بيرون و احتمالا برگشت توي كالبد صاحب اصلياش. يكي نبود به اين سينا بگويد مگر مرض داري اوقات آدم را تلخ ميكني؟ مگر كرم داري كه پنبه دانهها را توي اين كوير بيپولي ميآوري جلوي چشم آدم؟
به روي خودم نياورد و با ولع زيادي گفتم: " و يه معشوقهي درست و حسابي كه مثل الكترونهاي توي سيم برق، هميشه تو دست و بال آدم حي و حاضر باشه."
گفت: "آره... و بعد ديگه كاري به كار دنيا و خلقش نداري. واسهي خودت سهتارتو ميزني، كتابهات رو مينويسي و ويرايششون ميكني. هر موقع هم عشقت كشيد يه رمان ميگيري دستت و ميخونيش."
گفتم: " بعد از اينكه كل شب رمانم رو مينويسم، دم صبحي پا ميشم ميرم توچال. اون بالا نيمرو ميزنم با آبليمو و فلفل قرمز. با يه ماءالشعير تگري طعم ليمو"
ليمو آخرين كلمهي اين ديالوگ يك دقيقهاي بود. برگشت و مشغول ور رفتناش با كامپيوتر شد. ناكس خوب رگ خوابم را زده بود. ده دقيقهاي رفتم توي يك روياي گندهي شتري كه توش يك عالمه پنبه دانه بود. بعد سهتارم را تكيه دادم به ديوار و از روي ميز پريدم پايين.
ساعت يك ربع به دو بود. بايد كيفم را جمع و جور ميكرد و ميرفتم سر كلاس يك استاد نكبتي. لباسهام را پوشيدم. از در كه داشتم ميرفتم بيرون گفتم: "سينا جون فقط اون يه ميليون تومنه با اون سوييت نقلي و لوكس توي ميرداماد كمه. وگرنه بقيهي ماجرا حله."
منتظر نشدم كه جواب بدهد. رفتم بيرون و در را محكم بستم: تق.
حيف انگشت نشانهي دست راستم كه استعدادش سركوب شده بود.
اين زندگي نسبتا سگي...
يك چيزي توي همين مايهها بود ديگر: "خوشبختانه مديران اجرايي كشور ما، از جمله وزيران محترم دولت همهشان داري مدرك دكترا هستند. دكتراي جدي جدي. يعني رفتهاند ليسانس گرفتهاند. درس خواندهاند. تحقيق كرده اند. فوق ليسانس گرفتهاند. و بعد هم دكترا."
احمدينژاد زل زده بود توي چشمهاي رضايي، اين جملهها را ميگفت و در حالي كه لفظ دكتراي جدي جدي را با تاكيد بيان ميكرد، خندهاي تمسخرآميز هم ميزد. رضايي هم سراپا "چشم" شده بود و بدجور داشت حريف را ورانداز ميكرد. احتمالا ميترسيد كه احمدينژاد بحث فلهاي بودن مدرك دكتراي رضايي را هم پيش بكشد.
اين مدارك دانشگاهي هم ماجرايي شده است براي خودش. هر كدام از طرفها صحت مدارك دانشگاهي حريف و ياران حريف را زير سوال ميبرند. از علي كردان بگيريد تا زهرا رهنورد و آن بگم بگمهاي تاريخي احمدينژاد. (و چهقدر موسوي از اين بگم بگمها استفادهي تبليغاتي كرد. به خصوص توي مستند ديشباش)
بالاخره در بين وزيران احمدينژاد كله گندههايي هم پيدا ميشوند. برادرم ميگفت وزير بهداشت احمدينژاد در امتحان برد رشتهي تخصصي پزشكياش در ايران نفر اول شده است. البته نميدانم سهميهاي داشته يا نه.
اطمينان كاملي هم به دكتراي جدي جدي وزير راه و ترابري احمدينژاد دارم. حميد بهبهاني. همين الآن هم پروژهي راهسازيام را دارم از روي كتاب او انجام ميدهم. ولي در مورد دكتراي شخص احمدينژاد، تا به حال كسي حرفي نزده كه آيا مدركش جدي جدي است يا غير جدي جدي. من صرفا از يكي از دوستان علم و صنعتيام نقل قول ميكنم كه سر دفاعيه تز احمدينژاد حاضر بوده است. البته اين نكته را هم بايد بدانيم كه استاد راهنماي احمدينژاد براي گرفتن مدرك دكتراي حمل و نقل ترافيكاش، همين آقاي بهبهاني بوده است.
آن طوري كه من شنيدم، وقتي كه نوبت به دفاعيه تز احمدينژاد ميرسد، دكتر بهبهاني بر ميگردد و به اساتيد ديگر حاضر در جلسه چنين جملهاي را ميگويد: "اساتيد محترم، آقاي احمدينژاد كه خاطر حضور همگي هستند."
اساتيد محترم هم بله بله ميگويند و اجماعا صلوات ميفرستند. و بعد بدون اينكه احمدينژاد از تز خودش دفاع كند، اساتيد حاضر پاي پاياننامهاش را امضا ميزنند و همه چيز به خير و خوشي تمام ميشود.
خوب، اين صرفا يك نقل قول است و هيچ سندي هم براي اثبات آن وجود ندارد. ولي تصديق ميفرماييد كه نميتواند يك لاف انتخاباتي باشد. حداقلش اينكه دوستم اين ماجرا را دو سه سال پيش برايم تعريف كرده بود و بعيد هم ميرسد كه دروغي توي كارش بوده باشد.
از اينكه بگذريم توي آخرين مناظره، احمدينژاد خواست با قالب كردن تعارف، با رضايي به يك جور تعامل و رفاقت برسد. كه رضايي را با خودش عليه دو تا كانديداي اصلاح طلب همراه كند. ولي رضايي هم آمده بود تا محافظهكارانهتر از دو كانديداي قبلي براي خودش راي جمع كند. و براي راي جمع كردن چه كاري بهتر از ارائه دادن نمودار فلاكت. كه احتمالا برعكس راي را ميبرد طرف موسوي. هرچند رضايي هم توانست طرفدارانش را بيشتر كند.
البته توي بحث فدراليسم اقتصادي و تفكيك مديريتهاي تخصصي و سياسي، حرفهاي احمدينژاد واقعبينانهتر از حرفهاي رضايي بود. ولي خوشبختانه آخر مناظرهاي احمدينژاد دوباره رفت سمت ترور شخصيتي. كه توي سپاهي كجايش در دولت كار كردهاي. و تو اصلا توي مديريت اجرايي هيچ چيز بارت نميشود؛ برو آرپيجيات را بزن و خرمشهرت را آزاد كن...
اين مناظرهها كه براي اصولگرايان بدون هيچ خير و خوشياي تمام شد، جو مملكتي را خيلي دمكراتيك تر از گذشته كرده. از تمام اين كارناولهاي سطح شهر و بزن و برقصهاي مردم بگيريد تا روزنامه و وبلاگ و سايتها. تا بحث توي تاكسيها. تا بحث توي تلويزيونهاي خارجي.
جالب توجه اينكه اين همه تلويزيونهاي خارجي محكوم به جاسوسي و خبرپراكني ضد ايراني ميشد. حالا آفتاب از كدام طرف درآمده كه روساي ستاد خود كانديداها، توي مناظرههاي اين شبكهها شركت ميكنند و حرف ميزنند؟ ديشب آقاي الله وردي نژاد رئيس ستاد تبليغاتي احمدينژاد توي وياواي فقط داشت از موسوي بد ميگفت. مجري برنامه ازش در مورد ويژگيهاي احمدينژاد ميپرسيد و او دوباره بر ميگشت و موسوي و ستادهاي موسوي را تخريب ميكرد. همين نشان ميدهد كه موج سبز براي آنها تبديل به چه كابوسي شده است.
به نظر من خاتمي اگر ميآمد هيچوقت نميتوانست در مقابله با احمدينژاد دست به آن حملههاي كارساز بزند. هيچ وقت هم نميتوانست چنين موج سبزي راه بياندازد. آمدن ميرحسين به نفع همهمان تمام شد.
حالا كه جنجاليترين مناظرههاي تاريخ ايران تمام شد، وقتش هست كه ببينيم كي رئيس جمهور ميشود. و بعد ببينيم چه اتفاقاتي ميافتد. ببينيم شيب شاخص فلاكت درست ميشود يا نه. ببينيم رئيس جمهورها دوباره جلوي چهل پنجاه ميليون نفر تورم را نقطهاي حساب ميكنند يا ساليانه؟ ببينيم يك مقداري آزادي بعد از بيان ايجاد ميشود يا اينكه بايد مجددا دچار خفه خون گرفتگي مفرط شد.
مير حسين موسوي، باراك حسين اوباما و جريان فكريشان آتش جهان را سردتر و صداي توپ و خمپارهها را ملايمتر ميكنند. ديگر جايي براي تندروهايي مثل بوش، احمدينژاد و ساركوزي نژاد* نمانده است. همان طور که باراک حسین اوباما در آن انتخابات غیرمعمول مک کین افراطی را شکست داد، میر حسین موسوی هم، احمدی نژاد تندرو را مغلوب خواهد کرد.
*در فرانسه گاهي نيكلا ساركوزي را به خاطر تندرويهايش با اين عنوان صدا ميزنند.