+ دو - سه روزي رفته بودم به يك تور مسافرتي.خارج از اين محيط مصنوعي : اين شهر كه البته خودمان هم ساختيمش... حالا هم شده است آينه ي دقمان.وقتي كه به طبيعت بر مي گردي / كوير مي خواهد باشد يا كوه يا دريا يا جنگل / انگار در كالبد ديگري حلول كرده اي.يك كالبد متفاوت.
+ اين خشكسالي را كه در خبر ها و تفسير خبر ها مي شنويم خارج از شهر - توي دل طبيعت - به وضوح مي شود ديد.با ديدن آن گاو هايي كه استخوان هاي بدنشان زده است بيرون.شده اند يك تكه پوست و استخوان. داخل خاك و خل ،علف هاي هرزه اي را كه كنار آت و آشغال و پلاستيك ها رشد كرده اند مزمز مي كنند. و بعد مي بيني كه اسهال سبز رنگشان مي ريزد روي راه خاكي اي كه داري از آن بالا مي روي. با ديدن اين گاو ها خيلي راحت مي شود به خشكسالي امسال پي برد. و همين طور با خشك شدن مسيل رودخانه ها - يا كم آب شدن آن ها.
+ حالا مي رسيم به رابطه ام با دوست دخترم "ر" . خوب بيشتر شبيه دختر بچه هاست. صكصي نيست.جلف نيست. و اين دو ويژگي دقيقا همان چيزهايي است كه من دوست دارم. همين طور اينكه دوست داشته باشد مرد زنده گي اش را به زانو در آورد. و از او يك برده بسازد. ولي "ر" دقيقا برعكس عمل مي كند. برعكس تمام آن معيار هاي من.و مطابق با آن دختري كه خيلي ها در ايده آلشان تصور مي كنند. براي همين من شده ام كسي كه با دست پس مي زند و با پا پيش مي كشد. و در حال حاضر در همين بازي پس زدن و پيش كشيدم مانده ام - در اين حلقه ي خسته كننده.
+ به هر حال زنده گي همچنان در حال گذشتن است. و من هنوز در حال پلكيدن بين ايده آل هاي مختلف خودم هستم.مثل همان گاو مريضي كه توي علف هاي هرزه و گله به گله به دنبال چند تكه علف سبز و خوشمزه مي گردد.
این چنین است که گاهی اسیر این خاک و این خانه می شوی.و بعد فکر می کنی که زنده گی در هر جای دیگر غیر از اینجا برایت غیر ممکن است. می بینی که چه قدر با این خیابان ها یکی هستی.با این پیکان های قراضه که سوارش می شوی و کرایه ای می دهی - چند دقیقه از زنده گی یک راننده تاکسی را تجربه می کنی.وابسته ی سوپرمارکت کنار خانه که هراز گاهی می روی یک شکلات هیس می خری با یک کارت اینترنت.و بعد با هیجانی به اندازه ی هیجان بچه گی هایت وقتی که کارتون فوتبالیست ها شروع می شد ،به خانه بر می گردی و شکلات هیس را با چای تازه دم سرو می کنی.در حالی که مودم رایانه دارد وصل می شود به اینترنت.و بعد یک دنیا وبلاگ و سیصد و شصت و کلوب و یاهو مسنجر و ویکیپدیا.عمدا هم صدای مودم را اینیبل می کنی تا به جیغ جیغ و خرخر آن گوش دهی.بعد با چه هیجانی می آیی و وبلاگت را به روز می کنی.و با چه هیجانی نظرات پست قبل را کلمه به کلمه می بلعی.و اسم هایی را که آن نظرات را نوشته اند.و احساسی که به تو دست می دهد.که اینکه افرادی می آیند و چیزهایی را که نوشته ای می خوانند و نظر می دهند.احساس مهم بودن.ارزشمند بود. برای پنج نفر - ده نفر.شاید هم بیشتر.
این چنین است که گاهی اسیر این زنده گی می شوی.اسیر اینکه بروی و از آقا سیامک ،کتاب فروشی فیوریت و مورد علاقه ات یک مشت کتاب انتخاب کنی و ببری با آقا سیامک در موردشان بحث کنی.در مورد هر کدامشان. و پز بدهی که از ژوزه مائورو ده واسکونسلوس درخت زیبای منش را خوانده ای و حالا در عطش خواندن موز وحشی ای داری می سوزی. همین طور در عطش "نوشتن - همین و تمام" مارگاریت دوراس ، "قدرت" برتراند راسل ،جامعه شناسی جنگ " گاستون بوتول" و یک مجموعه داستان مینیمال.
بعد می آیی خانه و روی صفحه ی اول همه این این کتاب هایی که خریده ای تاریخ می زنی: پنج اردیبهشت.و اسمت را می نویسی - اسم واقعی را .... - تا بعد ها همین ها می شوند خاطره.
این چنین است که گاهی اسیر این ساز می شوی.وقتی که سه تارت را در اتاق در آغوش می گیری و پیش درآمد ماهور از روح الله خالقی را می نوازی - با تمام احساست. آن طور که سعی می کنی تمام این احساسات را بریزی توی این سیم ها.توی این پرده ها. و توی چوب خوشبوی آن.و توی این ضرب پاها.
بعد دلت می خواهد به تمام آن تحصیلات و دانشگاه و درس و مشق و کنکور ارشد پشت پا بزنی ... خودت باشی و دوست دختر جدیدت "ر" ،کتاب های نو، صفحات باز نشده ،نت های نواخته نشده بر روی سه تار ، تنیس خاکی ،بهرام مشیری و وبلاگ گوریل فهیم و ستون تازه به راه افتاده اش و آقا سیامک و شکلات هیس و کارت اینترنت و یک لیوان چای داغ.
21 ام فرودین سالروز سوء قصد به محمدرضا شاه است.این خبر را که شنیدم یاد خاطره ی پدرم افتادم.وقتی که کلاس پنجم ششم بوده و شاه به شهر او سفری داشته و از مدرسه ی آن ها دیدن کرده است.جیپی روبه روی مدرسه ی آن ها پارک کرده و شاه داخل آن نشسته بوده. شاید حوالی سال های 42 - 43 .آن زمان که شاه هنوز در بین مردم زیاد دیده می شده.پدرم که آن زمان ها پسر مافوق تخسی بوده است یک تکه چوب را از فاصله ی چند متری مثل پرتاب یک نیزه داخل جیپ سرباز پرت می کند .شاه جاخالی می دهد و آن چوب از جلوی چشمانش رد می شود.بر می گردد و چشم غره ای به پدر من که 12-13 سالش بوده است می رود.الآن که بعد از گذشت حدود چهل و خورده ای سال دارم این ماجرا را می نویسم ،به این فکر می کنم که اگر شاه جاخالی نداده بود و نوک آن چوب به چشم و چال او یا گیجگاهی - جایی اش برخورد می کرد و بر حسب اتفاق می مرد ،تاریخ ایران و وضعیت مایی که الآن اینجا نشسته ایم و داریم وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می کنیم جور دیگری می بود. این فکر البته به هیجانم می آورد.یاد کتاب راز فال ورق یوستین گوردر می افتم که چه طور توالی اتفاقات را در نظر گرفته است و بعد،ماجراهای بالقوه ای که احتمال وقوعشان وجود داشته و به وجود نیامده را توصیف می کند.
بعد از حدود يك ماه تخته شدن در دانشگاه و علم و دانشجو ،همه در حياط جمع مي شوند و همديگر را مي بوسند،سال نو را تبريك مي گويند .عيدت مباركي،سالي سرشار از موفقيتي چيزي بلغور مي كنند و براي نقل و نبات و افزايش صميميت در گفتگوي بيش از حد رسمي پرانتزي باز مي كنند و كلمه هاي نوآوري و شكوفايي را مي اندازند تويش و به اداي مهران مديري به بهي مي گويند و بعد خيلي مبتذلانه مي خندند.وقتي از هر سورراخ سنبه اي صداي به به مي آيد توي گوشم صوت بع بع مي پيچد و در ذهنم جماعتي گوسفند وار يا مودبانه اش رعيت مسلك تداعي مي شود.كه چه طور يك كمدين آن ها را به چراگاهي خشك و كويري هدايت كرده است و همه يك صدا بع بع مي كنند و مي خندند.