تبليغاتX
گوریل فهیم

پدرم می‌گوید زندگی مثل مدادی می‌ماند که آن را بگیرید دستتان و باهاش مشقی انشایی چیزی بنویسید. باید با مدادتان نرم و روان بنویسید. نباید تمام وزنتان را بیاندازید روی نوک آن. که زرت و زرت بشکند و شما هم زرت و زرت آن را بتراشید. اینجوری مدادتان دیرتر کوچک می‌شود و به پاک‌کن تهش می‌رسد...
پدرم بیچاره نمی‌داند شرح حال مداد بچه‌اش فعلا یک همچین چیزی است:

گ ف | دوشنبه 1388/08/18 |

بالاخره بعد از گذشت سه سال و اندی از ساخت این وبلاگ، سیستم لوله‌کشی با تکنولوژی پیشرفته در وبلاگ به راه افتاد. از طریق این سیستم، لوله‌ی ارتباطی (فکر بد نکنید!) وبلاگ‌نویس‌هایی که پست جدید می‌گذارند و آپ دیت می‌کنند، در بالای لیست پیوندها قرار می‌گیرد. البته فکر کنم آخرین وبلاگ‌نویس ایرانی‌ای هستم که از این تکنولوژی استفاده می‌کند. اسمش را بگذارید یک گوریل دمده یا هر چیز دیگری. با این حال من الآن کلی سر این لوله‌کشی جدید ذوق زده شده‌ام.
از شادی و مهرداد عزیز باید به خاطر راهنمایی‌هایشان تشکر کنم. همین طور این نوشته هم خیلی به من کمک کرد.
با تشکر
گوریل پیشرفته

و در ضمن... در ضمن اینکه آبان ماه تولد وبلاگی من هم هست. الآن سه ساله شده‌ام. شاپرک عزیز این عکس را برایم ایمیل زده بود که کلی من را هیجان زده کرد.

با تشکر
گوریل هیجان زده

گ ف | یکشنبه 1388/08/17 |

احمد شاملو در پیشگفتار کتاب "هایکو"، ترجمه‌ی اشعار حافظ به انگلیسی را به ماستی تشبیه می‌کند که ازش بستنی بسازند. آخرسر ملغمه‌ای که از فریزر در می‌آید نه ماست خواهد بود، نه بستنی... امروزه درست کردن بستنی از ماست خیلی مد شده است. سایت‌های ادبی‌ که می‌خواهند با ترجمه‌ی اشعار خارجی لینک‌‌هایشان را زیاد کنند بستنی ترش به خوردمان می‌دهند. فیلم‌های هالیوودی‌ای که هنوز روی پرده‌ی سینماهای بورلی هیلز هم بالا نرفته، با ترجمه‌ی زپرتی زیرنویس فارسی تو کارتن فیلم‌فروش‌های هفت حوض و آریاشهر ردیف شده‌اند. مترجم‌های حرفه‌ای هم برای دادن وام مسکن و لیزینگ ماشین و شهریه‌ی بچه‌هایشان باید هر ماه یک کتاب ترجمه شده بفرستند زیر چاپ. نتیجه‌اش همین می‌شود دیگر. اینکه هر چه یک شعر خارجی را بیشتر بخوانید، کمتر از آن سر در می‌آورید. اینکه بعد از دیدن فیلم‌های زیرنویس‌دار آخر سر هم نمی‌فهمید کی ازدواج کرده، کی کشته شده و کی قاتل بوده است.
نه... با یک دیکشنری آریانپور در دست نمی‌شود ریچارد براتیگان و آلن گینزبرگ را ترجمه کرد. باید کل ادبیات آمریکا را بلعید، باید با موسیقی دهه‌ی پنجاه و شصت بزرگ شد و باید کوچه پس کوچه‌های سانفرانسیسکو را پیاده گز کرد تا آدم بتواند جنبش بیت را به زبان فارسی ترجمه کند. چند وقت پیش یکی از مترجم‌های گردن کلفت حرف جالبی زده بود. اینکه باید هزار تا کتاب زبان اصلی را خواند و بعد، بهترین‌اش را برای ترجمه انتخاب کرد. ولی الآن فقط کافی است یک کتاب انگلیسی دست چندم پانصد تومانی تو بساط دست‌فروش‌های خیابان انقلاب پیدا شود. همیشه یکی هست که آن را بخرد و بدون آنکه حتی یک بار هم کتاب را تا ته بخواند شروع کند به ترجمه‌ کردن آن. این البته نتیجه‌ی قحطی کتاب خارجی در ایران هم هست. اگر پای درد دل مترجم‌ها بنشینید می‌فهمید که چطور برای پیدا کردن یک کتاب زبان اصلی باید از هفت خوان رستم بگذرند. و چقدر دست و پا برای خریدن سه چهار جلد کتاب از یک کشور خارجی شکسته می‌شود.
بدبختی دیگر این است که تو این دوره و زمانه  همه گیر می‌دهند انگلیسی یاد بگیرند و مترجم زبان انگلیسی بشوند. غافل از اینکه غول‌های ادبیات جهان به زبان‌های اسپانیایی، فرانسوی، روسی و غیره هم می‌نویسند. نتیجه‌اش این است که اکثر آثار غیر انگلیسی از رو ترجمه‌ی انگلیسی آن‌ها ترجمه می‌شود. ترجمه روی ترجمه. خیلی راحت می‌توان تصور کرد کتابی که دست ما می‌آید تا بخوانیمش، چه آش شله قلمکاری خواهد شد. 
توی این هیری ویری سر و کله‌ی نرم‌افزار‌های ترجمه هم پیدا شده است. ماشین ترجمه‌ی گوگل، بابیلن، و خیلی‌های دیگر. امیدوارم تا حالا گذرتان به این نرم‌افزارها نیافتاده باشد. گند می‌زند به زبان و دستور زبان و معنی کلمات. فقط برای این خوب است که اگر زبانتان خوب نیست، بتوانید سر در بیاورید که تو یک مقاله‌ی انگلیسی چی نوشته شده است. فقط به درد این می‌خورد که با استفاده از آن دو سه صفحه متن انگلیسی را تبدیل به حروف فارسی کنید، ازش پرینت بگیرید و برای اضافه نمره‌ی پایان ترم به استادتان قالب کنید.
+ چلچراغ، ۹ آبان ۸۸، شماره ۳۶۳

گ ف | یکشنبه 1388/08/17 |

صبح‌ها جزو معمولی‌ترین آدم‌هایم. حوالی ساعت نه به این خودآگاهی می‌رسم که توی تختم زنده‌ شده‌ام. برای یک لحظه خواب به کلی از سرم می‌پرد. ولی بدنم همچنان خواب است، فلج است. باید چند دقیقه‌ای بگذرد تا بتوانم چشم‌هایم را باز کنم. تا بتوانم سفیدی ممتد سقف بالای سرم را ببینم. و باز چند دقیقه‌ای بگذرد تا بتوانم دستم را تکان دهم. بعد پایم را. بدنم را...
 آهسته آهسته از یک حالت فلج طولانی، از یک لمس شدگی مفرط خلاص می‌شوم. این موقع است که بیدار می‌شوم.
می‌پرم تو دست‌شویی. می‌شاشم. دندان‌هایم را مسواک می‌زنم. بعد میزان رشد ته ریشم را از توی آینه نگاه می‌کنم. تازگی‌ها احساس می‌کنم که ته ریش، بهم می‌آید. یک مقدار ته‌ریش البته. پوست صورتم همین‌جوری‌اش تیره هست. برنزه هست. ته ریش تیره‌ترش می‌کند. رنگ چهره‌ام را سیاه‌تر می‌کند. سیاهی ابروهایم، سیاهی چشم‌هایم غلیظ‌تر می‌شود. عمیق‌تر می‌شود.
برای همین است که یک روز در میان ریشم را می‌تراشم. تراشیدن ریش انگار که بخواهم نوعی مناسک آینی را به جا آورم. صورتم را مرطوب می‌کنم. خمیر ریش آرکو را خالی می‌کنم تو دستم. و بعد کل صورتم را با یک لایه‌ی چند میلی‌متری از کف می‌پوشانم. تا تیغ ژیلتم را بردارم و خیسش کنم از تو آینه به خودم نگاه می‌کنم. به ریش‌های سفیدم. شکلک در می‌آورم. زبانم را ته ته می‌آورم بیرون، چانه‌ام را کج می‌کنم، دماغم را می‌برم بالا، ابروهایم را می‌کشم.
بعد آهسته آهسته تیغ ژیلت را روی صورتم می‌کشم و ریشم را می‌تراشم. می‌گیرمش زیر آب و به تک تک ذرات ته‌ریشم که توی کاسه‌ی دست‌شویی سر می‌خورند و تو لوله می‌روند نگاه می‌کنم.
گفتم که. صبح‌ها جزو معمولی‌ترین آدم‌هایم. بعد از همه‌ی این کارهای معمولی می‌روم تو آشپزخانه شیرنسکافه‌ای درست می‌کنم و آن را با یک تکه کیک می‌برم جلوی تلویزیون. اکثرا می‌زنم روی یک شوی عربی و بعد صبحانه‌ام را می‌خورم.

گ ف | جمعه 1388/08/15