تبليغاتX
گوریل فهیم

الآن ساعت یازده صبح سه شنبه بيستم بهمن است.
درست در همچين ساعت و همچين روزي يك عدد خانم ويلسون به مثابه‌ي يك كوچولوي فينگيلي و گوگولي به دنيا آمده و شروع كرده است به اوئه اوئه كردن.
ما از به دنيا آمدن خانم ويلسون خيلي خوشحاليم و تولدشان را از اينجا بهشان تبريك مي‌گوييم.

گ ف | سه شنبه 1388/11/20 |

فكر كنم اگر اين آهنگ كانكوئست آو پريدايس* اثر ونجليس را از آرشيو موسيقي صدا و سيما بدزدند تمام برنامه‌هاي تلويزيون صامت خواهد شد.
* همين كه مي‌گويد هاا هااااا هاها ... هي هي هييييي هي هي. (به مقدار كشيدن اصوات توجه شود. يعني مثلا هاااا را به اندازه‌ي يك نت سفيد (مثلا دو ثانيه) و ها را به اندازه‌ي يك نت دولا چنگ (بيست و پنج صدم ثانيه) بكشانيد.)

گ ف | سه شنبه 1388/11/20 |

پدرم هميشه وقتي كه كيفش بيش از حد كوك بود اين جمله را به زبان مي‌آورد: "فلان فلان شده كسي كه توي اين دنيا از من خوشحال‌تره." (البته فحشي كه نصيب كساني مي‌شد كه از پدرم خوشحال‌تر بودند بي‌تربيتي‌تر از فلان فلان شده بود.) به هر حال اين اصطلاح يعني اينكه هيچ كسي توي اين دنيا از پدرم در آن لحظه‌ خوشحال‌تر نبوده است. احتمالا در آن روز چكي پاس كرده يا معامله‌ي چرب و نرمي انجام داده يا سر كسي را بدجوري شيره ماليده بوده. به هر حال. بنده هم عجالتا* بايد همين فحش (فلان فلان شده نه فحش بی‌تربیتی) را به كساني بدهم كه توي اين دنيا از من خوشحال‌ترند. اين خوشحالي گنده از ديشب با تماس تلفني خانم ويلسون پريده است توي دلم. بماند كه با هم چه حرف‌هايي زديم. نتيجه به آنجا ختم شد كه ما دوستي كذايي را ادامه بدهيم. بنده هم خاطر جمع شدم كه دوست جديدش در حد همان جاست فرند و اينجور چيزها است.
بعد قرار شد من يك مقداري رو صفاتي كه سر اين موضوعات از حالت پرفكتي در آمده‌ام كار كنم و هر كدام را به نوعي اصلاح كنم...
در ضمن دوستان عزيز همان‌طور كه در پانوشت پست قبلي نوشتم خانم ويلسون اينجا را مي‌خواند. (يك بار ديگر پانوشت پست قبلي را بخوانيد.)

+ در جدول زير سعي نموده‌ايم كه صفات ناپسند خود را درج و راهكارهاي موجود براي برون‌رفت از آن‌ را تجزيه و تحليل كنيم:

شماره

صفات ناپسند  

راهكارهاي موجود جهت برون رفت از بحران

۱

تمايلات مازوخيستي دارم

مراجعه به روانپزشك بعد از كنكور كارشناسي ارشد

۲

بچه ننه هستم

حرف زدن با تلفن تا پاسي از نيمه شب و
توجه نكردن به غرولندهاي مادرم

۳

وسواس بهداشتي دارم

مراجعه متعدد به سگ‌پزي‌هاي چهارراه گلوبندك و صرف
ناهار در آن‌جا

۴

وسواس فكري دارم 

قفل فرمان نزدن به ماشين در هنگام پارك آن كنار
درب كتابخانه

۵

يك سال از خانم ويلسون كوچك‌تر هستم 

راهکاری وجود ندارد!


*اين قيدهاي عربي مثل عجالتا و عنقريب و يحتمل نوستالژي بامزه‌اي دارند.

خبرگزاری گوریل نیوز: مهلت ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد تا روز سه شنبه مورخ ۲۰/۱۱/۸۸ تمدید شد. / پایان خبر

گ ف | پنجشنبه 1388/11/15 |

اجازه بدهید در ابتدا به تشریح وضعیت استراتژیکی که در آن قرار دارم بپردازم. من الآن ساعت نه صبح در كتابخانه‌ي ملي هستم و خير سرم آمده‌ام درس بخوانم. توي تالار عمومي پشت ميز و كنار پله‌ها نشسته‌ام و درست روبرويم آقايي نشسته است كه با دوست دختر سابقم دوست شده است. البته من هنوز از اين دوستي سردرنياورده‌ام كه چه شكل و شمايلي دارد. چرا كه دوست دختر سابق ملقب به خانم ويلسون مي‌گويد تنها يك رابطه‌ي جاست فرندي است. حالا رابطه‌ي جاست فرندي باشد يا رابطه‌ي عميق‌تر بماند. مي‌دانيد... اين وسط من در سالن كتابخانه‌ي عمومي احساس يك علف هرز را دارم و هر لحظه منتظرم كه آقاي دوست با خانم ويلسون به صرف چاي (چاشت) بروند تو حياط . كه بعدش من ناخودآگاه بغض كنم و تمام هيجانات و فعل و انفعالات شيميايي و روحي بدنم بريزد به هم. خيلي حس بدي است. آنقدر حس بدي است كه به تمام پسرهايي كه توي سالن نشسته‌اند حسودي‌ام مي‌شود... كه فكرشان درگير اينجور مسائل زپرتي قذميت نيست و مثل آدم آن‌طور كه لويي پاستور گفته است در آرامش كتابخانه‌هايشان نشسته‌اند و درس مي‌خوانند و گيرم كه علم را يك پله جلوتر نبرند؛ ولي عجالتا خودشان را يك پله به هدفي كه دارند نزديك‌تر مي‌كنند.
من هم البته دارم زورم را مي‌زنم. نشان به آن نشان كه ديروز هفت ساعت و ربع درس خواندم. ولي متاسفانه آرامشي كه لويي پاستور مي‌گويد در كتابخانه‌هايتان به آن مي‌رسيد اصلا در من وجود ندارد. همه‌اش در حال خودخوري هست. اين زخم عميقي كه سفيدي استخوانم را از زير گوشت انداخته است بيرون مثل خوره دارد روحم را در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد. بد زخمي است. خیلی بد زخمي است. شما فرضش را بكن. كسي كه خودش بهم پيشنهاد دوستي داد... كسي كه (خانم ويلسون) كلي از من تعريف و تمجيد مي‌كرد و راه به راه مي‌گفت تو يك پسر پرفكتي. كسي كه آن همه ليلي به لالايم مي‌گذاشت. كسي كه بيش از حد دوستش داشتم و بيش از حد دوستم داشت. كسي كه تمام سوراخ سنبه‌هاي همديگر را مي‌دانستيم... براي دو يا سه روز صد و هشتاد درجه تغيير موضع داد و من را در شوك و استرس و تنهايي و خلا و سیاهی جا گذاشت و رفت. حالا كه مي‌روم پيشش تا باهاش حرف بزنم جوري جوابم را مي‌دهد، جوري نگاهم مي‌كند، جوري اخم و تخم مي‌كند، انگار كه يكي از اين دخترهاي ساكن ظفر و فرمانيه و اقدسيه است كه دارد با كارگر بيچاره‌اي حرف مي‌زند كه مشغول طي كشيده راه پله‌ي آپارتمانشان است. اصلا احساس بي‌خود بودن و هرزگي بهم دست داده. دوست داشتم همانجا كلت اسپرينگ‌فيلدم را در مي‌آوردم و نوکش را می‌گذاشتم روی شقیقه‌اش و  تق (شاید هم بوف).  
رفقا... الآن يك هفته است كه كلا به هم ريخته‌ام و به قول فرنگي‌ها دچار كلپس شده‌ام. (اين كلپس را بايد با تاكيد خاصي تلفظ كنيد. براي اين كار كسره‌ي كاف را كوتاه و فتحه‌ي لام را به شدت بكشانيد. جوري كه انگار تو ناف تگزاس هستيد.)
حالا بعد از نوشتن اين پست بايد بروم بنشينم سر جايم و دو كلمه بخوانم و يك نگاه به آقاي دوست بيندازم (كه از همان اول كه آمده سر جايش نشسته، دارد اس‌ام‌اس بازي مي‌كند. احتمالا با همین خانم ویلسون) و دوباره دو كلمه‌ي ديگر بخوانم و باز بهش نگاه كنم. بايد دوباره به تمام اين دو سه ماهي فكر كنم كه با خانم ويلسون بوديم و كلي با هم زندگي كرديم و خوش گذرانديم و همديگر را دوست داشتيم.
با نهايت تلاش دارم سعي مي‌كنم اين بحث را و تمام اين فكرها را از سرم بياندازم بيرون. به يك بي‌تفاوتي كامل برسم. بي‌تفاوتي و خونسردي تنها چيزي است كه اين روزها آرزويش را دارم. دوست دارم ژست آلن دلون را بگيرم؛ جوري كه مثلا روي يك كاناپه‌ي گنده لم داده‌ام و در حالي كه هيچ حس و حركتي تو صورتم نيست و مثل يك مجسمه خشك و بي‌احساسم به معاونم با همان صداي خاص دوبلور آلن دلون بگويم: "ديگه اين موضوع براي من هيچ اهميتي نداره دوست من."
الآن تنها چيزي كه آرزويش را دارم اين است كه خانم ويلسون را دوست نداشته باشم و بهش هيچ حسي نداشته باشم. خانم ويلسوني كه دلم را بدجوري خورد خاكشير كرد (مثل ماگ شكسته‌ام). خانم ويلسوني كه همواره اعتقادم بر اينست كه با احساساتم بازي كرد... يك بازي خيلي بد و چندش‌آور. 
البته شمايي كه اين‌ها را مي‌خوانيد ترجيحا در اين مورد قضاوت نكنيد. چون اين‌ها صرفا عقايد من هستند كه ممكن است خيلي‌هايشان منطقي نباشد و با يك عالمه احساسات ضد و نقيض قاطي شده باشند...

از اين موضوع كه بگذريم دوست ديگري كه اين روزها مشغول بازي كردن با من مي‌باشند خانم شادي است. ايشان من را با اين كمري كه به زور ژلوفين و متاكربومال (يا يك همچين چيزي) از درد نجات پیدا كرده تو دستگاه دبلیو آی آی که چیزی مثل پلی استیشن است براي مسابقه با دوستشان انتخاب کرده و کلی از من روی یخ پاتیناژ کشیده‌اند. شرح ماجرا را اينجا بخوانيد. راستش خود من کلی ذوق زده شدم وقتی که این مطلب را خواندم. دو یا سه بار خواندمش. آمپر هیجانم وقتي به حد غیر مجازش رسید که پروفایلشان را خواندم.
به هر حال خانم شادی ضابط شما به من کلی لطف دارید... مرسی.

پ ن: دوستان عزيز لطفا در مورد خانم ويلسون به اين زودي قضاوت نكنيد و توي كامنت داني بهش چيزي نگوييد. شايان ذكر است (از اين اصطلاح خيلي خوشم مي‌آيد.) كه خانم ويلسون اينجا را مي‌خواند.

گ ف | چهارشنبه 1388/11/14 |