تبليغاتX
گوریل فهیم

بین دو تا انگشت لاغر و باریکش سیگار را گرفته بود و به آن پک‌های عمیق می‌زد. توی نور شب خاموش و روشن شدن نوک سیگارش را می‌دیدم. توی کافه‌ی دودگرفته نشسته بود و به خاکستر داخل جاسیگاری خیره شده بود... دیگر حالم دارد از این عاشقانه‌های سیگاری و کافه‌ای به هم می‌خورد. هر وبلاگی را که باز می‌کنی یک همچین چیزی تویش می‌بینی. و هر بار طعم گس و بدمزه‌ی اولین بوسه‌ی زندگی‌ام را به یاد می‌آورم. اولین بوسه‌ای که یک جور زهر مسموم‌کننده‌ای را وارد بدنم کرد. یک جور زهر که در خونم نفوذ کرده است و وقتی داخل رگ‌هایم حرکت می‌کند صدای گرفته و لرزان اولین کسی که در زندگی‌ام بوسیدم را توی گوش‌هایم زمزمه می‌کند. یاه. برای کتاب‌هایم در داخل قفسه‌ی فلزی کنار دیوار مرثیه می‌خوانم. سال‌هاست لای هیچ کتابی را باز نکرده‌ام. من یک نویسنده‌ی مرده‌ام. من کسی هستم که آرزوی نویسنده بودن را با خودم به گور برده‌ام. دستم به نوشتن هیچ چیز نمی‌رود و روز به روز دارم شعر و وعرهای بیشتری از دیروز را به هم می‌بافم. یاه. دارم یک آهنگ از برایان آدامز گوش می‌دهم. این همان آهنگی است که سال 86 روی موبایلم گذاشته بودم تا صبح‌ها با صدای آن از خواب بیدار شوم. صبح‌های برفی، ساعت 7 صبح با اولین اتوبوس به دانشگاه خلوت و سوت و کور می‌رفتم و تا نه شب برای امتحان‌های آخر ترم درس می‌خواندم. الآن هم دارم آهنگ فریدون را گوش می‌دهم. این همان آهنگی است که سال 84 موقعی که داشتیم برای کنکور درس می‌خواندیم، سهراب نوار کاست آن را به من داد و بعد برای معرفی آهنگ با صدای کریهش یک بیت از آن را برای من خواند. و یک بار که عبدالجبار کاکایی به عنوان ترانه‌سرای این آهنگ به فرهنگسرای ما آمده بود مثل مریدان جان بر کف ازش امضا گرفت و کلی چاپلوسی‌اش را کرد. راستش را بخواهید حالم به هم می‌خورد از اینکه آهنگ‌ها آدم را یاد دوران مختلف زندگی‌شان می‌اندازد. بدترین تجربه برای سال 87 در پارک ملت است. من و آقای 1 و خانم 2 داشتیم کنار هم راه می‌رفتیم. و در حالی که من به خانم 2 علاقه پیدا کرده بودم یک آهنگ آّب‌دوغ‌خیاری از بلندگوی پارک پخش شد و روحیه‌ی خانم 2 را له و لورده کرد. بعد من همینجور علامت سوال شده بودم که چرا یک‌هو سر یک آهنگ همچین اتفاقی افتاد. بعد آقای 1 با شیطنت خاصی به خانم 2 گفت احتمالا یاد یک یار قدیمی افتاده‌ای. بعد خانم 2 از هوشمندی آقای 1 خوشش آمد. بعد آقای 1 و خانم 2 با هم دوست شدند. بعد من خودم را در آب‌های کم عمق پارک ملت از شدت حسادت غرق کردم. (این دو جمله‌ی آخر را زیاد جدی نگیرید). بعد فکرش را بکنید وقتی کلاس اول دبستان بودم یک روز معلممان نیامد سر کلاس. بعد خانم ناظم آمد سر کلاسمان. بعد گفت هر کی دلش می‌خواهد بیاید پای تخته داستان بگوید. بعد من رفتم پای تخته و داستان پادشاه بی‌لباس را تعریف کردم. یعنی سعی کردم تعریف کنم. بعد دقیقا یادم است که گوشه‌ی راست سکوی تدریس ایستاده بودم و سعی می‌کردم اعتماد به نفسم را جلوی پنجاه نفر همکلاسی‌ام حفظ کنم. (فکر کنید پنجاه نفر از ما را مثل گوسفند می‌چپاندند تو کلاس یک متری تا تو کله‌مان فرو کنند بابا آب داد (بابا مشت داد و لگد داد...).) بعد نتیجه‌ی کار جوری شد که فهمیدم چه گندی زده‌ام. بعد ناظممان گفت پسرم وقتی داستانی تعریف می‌کنی لازم نیست بعد از هر جمله‌ات این کلمه‌ی "بعد" را به کار ببری. و من هنوز که هنوز است نتوانستم این عادت مسخره را ترک کنم.
آره خلاصه.

گ ف | شنبه 1390/11/08 |

این چند خط را برای دل خودم می‌نویسم. به مثابه‌ی کسی که سعی می‌کند مقداری تاریخچه‌ی خانوادگی درب و داغان‌اش را ثبت و حفظ کند:
من دو تا پدربزرگ داشته‌ام. یکی پدر مادرم و دیگری پدر پدرم (گاهی وقت‌ها باید چیزهای خیلی بدیهی را هم کاملا توضیح داد). پدر مادرم میوه‌فروش بوده است و پدر پدرم کفاش. از پدر مادرم خیلی چیزها می‌دانم. چونکه توی دهه شصت مرد و از بچگی مادرم در موردش حرف می‌زد. ولی از پدر پدرم تقریبا هیچ چیزی نمی‌دانم. به سه دلیل:
 یکی اینکه هیچ وقت نتوانستم با پدر خودم وارد گفتمان از هر نوعی‌اش بشوم. و به همین دلیل قاعدتا نتوانستم در مورد پدرش هم گفتمانی با او داشته باشم.
دوم اینکه پدربزرگم در دهه بیست یا سی مرده است و تقریبا همه چیزش به تاریخ پیوسته است.
سوم اینکه احساس می‌کنم پدرم هم هیچ وقت نتوانسته با پدرش وارد هیچ گفتمان خاصی بشود. به خصوص اینکه وقتی پدربزرگم مرده است پدرم یک جوجه دبستانی صرف بوده است.

به طور کلی می‌توان گفت اینکه بفهمم پدربزرگم چه آدمی بوده است یکی از آن رازهای خانوادگی است که من همیشه به دنبال آن بوده‌ام. فقط یک عکس ازش موجود است و آن قاب شده بر دیوار خانه‌ی یکی از عموهایم قرار دارد. من یک بار با موبایلم از آن عکس انداختم و همین عکس است که به متن این یادداشت پیوست شده. پدربزرگم در دوره‌ای که هر خانواده یک کارخانه‌ی جوجه‌کشی محسوب می‌شده فقط یک خواهر و صفر برادر داشته است. و گویا پدرش هم تک فرزند بوده است و دقیقا به همین خاطر است که خانواده‌ی پدری من شبیه ببرهای سیبری جمعیت خیلی کمی دارد و اگر همین چند نفر باقی‌‌مانده (که من هم شامل آن‌ها می‌شوم) تشکیل خانواده ندهیم و زاد و ولد نکنیم، به نوعی دچار انقراض خواهیم شد.

در نهایت فقط چهار چیز از پدربزرگم می‌دانم که در ذیل به آن‌ها اشاره می‌شود:
1- پدربزرگم کفاش بوده است.
2- او هرازگاهی با تنها دوستش به طبیعت رفته، در آنجا با همدیگر نوک یکی دو تا تخم مرغ خام را می‌شکانند، محتوای خام آن را هورت می‌کشند و بعد، از پوسته‌ی تخم مرغ به مثابه‌ی لیوان استفاده کرده و یک مقدار نوشیدنی صرف می‌کردند.
3- پدربزرگم از سر کار بر می‌گردد، ناهار می‌خورد و دراز می‌کشد. بعد به پدرم می‌گوید دست خسته روی شکم سیر. (این فکر کنم تنها لحظه‌ای بوده که پدربزرگم با پدرم حرف زده است. چون تقریبا یک میلیون بار پدرم این جمله و تنها همین جمله را از پدرش در طول زندگی‌ من و برادرم برای ما نقل کرده است.)
4- پدربزرگم در سن سی و اندی سالگی در اثر سرماخوردگی می‌میرد.
قوای جسمی و روحی من هم در حین سرماخوردگی تا سر حد مرگ تحلیل می‌رود و من فکر می‌کنم این مسئله را از پدربزرگم به ارث برده‌ام و من هم بالاخره در اثر سرماخوردگی خواهم مرد. همیشه فکر می‌کنم اینکه یک آدم در اثر سرماخوردگی بمیرد شبیه آن است که یک سرباز در اثر اصابت گلوله به ماتحت‌اش در راه وطن مجروح شود و بعد بخواهند در یک مراسم از او قدردانی کنند (عمق فاجعه را می‌توانید در فیلم فارست گامپ یا داستان در رویای بابل ریچارد براتیگان درک کنید.)

گ ف | یکشنبه 1390/11/02 |

یک دنیا عقده شدم. یک طناب صد هزار متری‌ام که تا سانتی‌متر آخرش گره‌ خورده و سنگین و لاینحل در گوشه‌ای از این جهان افتاده است.
صبح ایمیل اینوایتشن کنفرانس شیکاگو برایم آمد. داشتم بال در می‌آوردم. توی بزرگراه تخت گاز می‌رفتم، پل داوینسون را تا ته بلند کرده بودم و جیغ می‌کشیدم.
شب، لمس، گوشه اتاق افتاده‌ام و در سکوت شدید، افسردگی را با تف قورت می‌دهم.
یک همچین آدم درب و داغانی‌ام من.

گ ف | جمعه 1390/10/30 |

بچه که بودم دختر دایی‌ام نور یک چراغ قوه را می‌انداخت روی دیوار و به من می‌گفت اگر توانستی نور آن را روی دیوار بگیری جایزه داری. من را تصور کنید که مثل وزغ روی دیوار بالا و پایین می‌پریدم تا نور را گیر بیاندازم. جدا از اینکه در بچگی چقدر احمق بوده‌ام، احساس می‌کنم در تمام این سال‌ها دنبال نور چراغ قوه‌ی روی دیوار بوده‌ام. آدم‌هایی که دنبال نور چراغ قوه‌ی روی دیوار می‌دوند ممکن است گاهی هم موفقیت‌هایی در زندگی نصیبشان شود، ولی همیشه احمق و بدبخت باقی می‌مانند. نمونه‌اش ... خودم (حوصله ندارم رابطه‌ی طرف با خودم را توضیح بدهم). داشتم می‌گفتم؛ نمونه‌اش همین یارو که الآن شصت سال سن دارد و کلی پول و پله جمع کرده‌ است ولی هنوز که هنوز است به طرز احمقانه‌ای روی دیوار دنبال نور چراغ قوه می‌گردد. جدی می‌گویم. یک روز که باهاش باشید دلتان به حالش می‌سوزد.

حالا تمام این حرف‌ها یک مقداری نشان از اعصاب خردی خود من هم دارد. کلا نمی‌فهمم الآن دارم چه می‌گویم. چون ساعت سه‌ی شب است و من دارم از خواب می‌میرم. فردا صبح هم یک عالمه کار دارم. جریان کاری‌ام طوری پیش خواهد رفت که دم دمای عصر سر از انقلاب در خواهم آورد. می‌خواهم یک مقدار تنهایی بروم برای خودم توی خیابان انقلاب دور بزنم. راستش را بخواهید الآن یک ماه است که کز کرده‌ام گوشه‌ی اتاقم و از تمام جهان فاصله گرفته‌ام. حتی به دلیل قطع موهبتی به نام ای دی اس ال از دنیای مجازی هم پرت شده‌ام بیرون. دلم یک ثانیه فیس‌بوک می‌خواهد. دلم یک دقیقه خیابان انقلاب می‌خواهد. دلم یک ساعت گپ در یک کافه می‌خواهد. کافه خیلی کلیشه‌ای شده است توی این وبلاگ و این جور نوشته‌های وبلاگی. ولی چند روز پیش یکی تو تلویزیون داشت می‌گفت کافه خیلی چیز خوبی است. اینکه آدم‌ها را مجبور می‌کند پشت یک میز بنشینند و با هم حرف بزند. دیالوگ بگویند. من دلم‌ از اینجور چیزها می‌خواهد. زندگی در یک اتاق سر بسته که صبح‌ها صدای  کریه خانم ناظم از مدرسه‌ی آن ور آپارتمانمان از بلندگو می‌آید حوصله آدم را سر می‌برد. آدم را دچار اشمئزاز خاطر می‌کند. آقای حسینی ندو! آقای فرامرزی بیا روی سکو ببینم. آقای موسوی دعوا نکن. ساعت ده صبح که زنگ تفریحشان می‌شود می‌خواهم بروم توی توالت و تمام محتویات معده‌ام را بالا بیاورم. اتاق جدیدم در این آپارتمان جدید همه چیزش خوب است. ولی اصلا نمی‌توانم با این مدرسه‌ی کنار دست آپارتمان کنار بیایم.

جانم برایتان بگوید که خلاصه وضعیت یک مقداری حوصله سر بر شده است. همانطور که گفتم یک ماه توی خانه نشسته‌ام.
راستی شاگردها هم می‌آیند خانه و توی همین اتاق بهشان درس می‌دهم. یک ذره دارم توی تدریس مشهور می‌شوم. هزار تا کار دیگر هم ریخته است روی سرم البته. اعصابم خرد است. ای بابا. ولش کن.

گ ف | دوشنبه 1390/10/26 |

از تمام دوستان و عزیزانی که تولد آقای گ ف را تبریک گفته اند صمیمانی قدردانی و سپاسگزاری می شود و آرزومندیم که عمر دراز برای این دوستان و عزیزان متعالی و موستجیب گردیده و ظل سایه ایشان  در  عمر طویل مبارک تبریک، بر سر دراز خود پایدار گردد.

با تشکر

روابط عمومی وبلاگ گوریل فهیم

گ ف | جمعه 1390/10/23 |

یه شب یلدای خوب، شبیه که همه رفته باشن مهمونی. تو اتاقت تنها باشی. شکلات و چای داشته باشی. اینترنت به راه باشه. وی پی ان بازی در نیاره.

و تازه هی به وبلاگش سر بزنی و جواب‌هایی که به کامنت ها داده رو  یواشکی بخونی.

آره، یه شب یلدای خوب همچین شبیه.

گ ف | چهارشنبه 1390/09/30 |

طرف‌های ده شب بود. بلوار حمیدیه را تا انتها راندم تا رسیدم به شهرک بهارستان. قرار بود راس ساعت ده آنجا باشم. آنقدر کوچه پس کوچه‌های شهرک را بالا و پایین کردم تا بالاخره توانستم مجتمع رازقی را پیدا کنم. بهم گفته بود فلاشر ماشین را روشن کنم و شیشه سمت خودم را بدهم پایین و منتظر سوژه بمانم.

هر چه سرم را این ور و آن ور می‌کردم هیچ سوژه‌ای نمی‌دیدم. از آینه عقب هم پشتم را می‌پاییدم. چند دقیقه گذشت تا اینکه دیدم یک یارو از لای درخت‌ها آمد بیرون. دیدم دارد طرف من می‌آید. فهمیدم خودش است. مثل سگ داشتم به خودم می‌لرزیدم. اصلا فکر نمی‌کردم سوژه‌ی مورد بحث، دو متر قد  داشته باشد و یک گوریل به تمام معنا باشد. کلاه اسپورت سرش کرده بود و آفتاب‌گیر آن را داده بود پایین. جوری که نمی‌توانستم چشمانش را ببینم. فقط یک دهان دیدم که بهش یک سیگار نصفه و نیمه آویزان بود. و دو تا سوراخ دماغ که توی تاریکی تقریبا محو شده بود. دست‌هایش را کرده بود تو جیب‌های بارانی‌اش. چپ و راست‌اش را نگاه کرد تا مطمئن شود زیر نظر نیستیم.
کنار ماشین ایستاد. دستش را آورد تو. پاهایم داشتند مثل یک ویبراتور الکتریکی می‌لرزیدند.
دستش را از شیشه کناری آورده بود تو و من نمی‌دانستم می‌خواهد چه کار کند. مثل دیوار داشتم نگاهش می‌کرد. با صدای یواش و با لحن لات‌مآبانه‌ای گفت: دست بده دیگه.
تازه فهمیدم چرا دستش را تا حلق من آورده است توی ماشین. بهش دست دادم. مثل یخ سرد بود. از صدایش معلوم بود که نشئه‌ی نشئه است. پرسید: چطو تا حالا ندیدمت؟
با لحن مودبانه‌ای بهش گفتم: متاسفانه فکر کنم که من رو یادتون نیست قربان.
گفت: خوبه حالا. برو جلو پارک کون. فلاشرتم خاموش کون.
همان لحظه تصمیم‌ام را گرفتم. فرار را بر قرار ترجیح دادم. گاز دادم و سربالایی را رفتم بالا. پیچیدم راست. برای یک لحظه فکر کردم فلنگ را بسته‌ام و از شر این سوژه نشئه خلاص شده‌ام. ولی وقتی فهمیدم انتهای آن خیابان بن‌بست است، تف توی گلویم خشک شد. دور زدم و دوباره برگشتم به همانجایی که با سوژه داشتم صحبت می‌کردم. سوژه همانجا ایستاده بود و نمی‌دانستم چی داشت توی سرش می‌گذشت. داشت من را نگاه می‌کرد. حس کردم می‌خواهد خودش را سپر کند و جلویم را بگیرد و من را بکشد پایین و لت و پارم کند. خودم را آماده کرده بودم اگر جلوی ماشین درآمد گاز بدهم و زیرش بگیرم. در غیر این صورت باید قید بقیه‌ زندگی‌ام را می‌زدم.

ولی نه. کنار خیابان ایستاده بود و فکر می‌کرد من می‌خواهم همان کنار پارک کنم. یک ترمز کوچک زدم، از پنجره دستم را آوردم بیرون و بهش اطمینان دادم که الآن برمی‌گردم.
بعد دوباره پایم را تا ته گذاشتم روی گاز. و فرار کردم. تقاطع را پیچیدم راست. هنوز توی آن شهرک لعنتی بودم. ذهنم منجمد شده بود و اصلا نمی‌توانستم درب ورودی شهرک را ردیابی کنم. دوباره سر از یک خیابان بن‌بست درآوردم. تا حالا توی عمرم در چنین مخمصه‌ای گیر نکرده‌ بودم. دنده عقب زدم. فرمان را پیچاندم. یک رفتگر شهرداری با آرامش کامل داشت زباله‌ها را توی سطل جابجا می‌کرد. آرزو کردم کاش جای رفتگر بودم و مطمئن بودم که دیگر سوژه، سر گندی که بالا آورده‌ام با من کاری ندارد. گاز را گرفتم و دوباره به سمت دیگری رفتم. منتظر بودم یک موتوری کنارم مثل فنر ظاهر شود و سه نفر از پشتش بپرند پایین و بعد در ماشین را باز کنند و من را از ماشین بکشند بیرون و زیر مشت و لگدهایشان لهم کنند. تا حالا با همچین سوژه‌هایی در نیافتاده بودم، نمی‌دانستم آیا در چنین مواردی از چاقو هم استفاده می‌کنند یا نه.

پای راستم روی پدال گاز دچار لرزش شدیدی شده بود و گاز دادن‌هایم ماشین را مثل چرخ خیاطی عقب جلو می‌کرد. دوباره سر از یک کوچه بن‌بست دیگر درآوردم. برایم از روز روشن‌تر شده بود که دیگر کاملا گیر افتاده‌ام. آن‌ها من را تا حد مرگ می‌زدند، ماشین را ازم می‌گرفتند و مثل یک موش می‌انداختندم تو یک کوچه‌ی بن‌بست تاریک خلوت سرد.
دوباره مثل موجودات مافیایی که کادیلاک کوپه دوبل سوار می‌شوند و تو کوچه پس‌ کوچه‌های تاریک ناپل ویراژ می‌دهند، بن‌بست تاریک را دنده عقب زدم، دور زدم و چنان گازی دادم که لاستیک، روی آسفالت  قیژ کرد و احتمالا جایش هم روی آن افتاد. بالاخره بعد از آن همه بلاهت و برخورد به بن‌بست‌های ترسناک شهرک بهارستان، درب خروجی شهرک را پیدا کردم.  انداختم تو بلوار حمیدیه و با تمام توان گاز دادم و از بین ماشین‌ها لایی کشیدم تا هر چه زودتر خودم را به بزرگ‌راه برسانم.
ماشین‌های کناری‌ام را نگاه می‌کردم و قیافه‌ راننده‌هاشان را می‌پاییدم که نکند یکی‌شان همان سوژه‌ی ترسناک دو متری با مشت‌های ویران کننده و لگدهای خانمان سوز باشد.
تو بزرگراه هم که افتادم همین حس را داشتم. انگار سرنشین تمام آن ماشین‌ها سوژه‌ی مذکور بودند و می‌خواستند همان جا به ماشینم بکوبانند و من را کله معلق کنند. زنگ زدم به احسان و بهش گفتم باید ببینمش و این ماجرای احمقانه را برایش تعریف کنم.
***
نیم ساعت بعد سر از خانه‌‌اش درآوردم. توی ماشین نشست. خیالم راحت شده بود. ساعت یازده شب بود. قسر در رفته بودم و با اینحال من همچنان آدم‌های توی پیاده رو و سرنشین ماشین‌ها و موتورها را به دقت نگاه می‌کردم تا مطمئن شوم تا آنجا تحت تعقیب نبوده‌ام. سیگاری آتش زدیم و آهنگی بالا انداختیم. پنجره‌ها را پایین کشیده بودیم...

گاز می‌دادم در تاریکی بزرگراه‌. و به حماقتم فکر می‌کردم. و به اینکه در کل عمرم مثل امشب اندازه یک خوکچه‌ی هندی نترسیده بودم.
با اینحال زندگی همچنان جریان داشت. و می‌شد اطمینان داشت حداقل برای مدت قابل توجهی همه چیز خوب پیش خواهد رفت.

 

گ ف | شنبه 1390/09/26 |

دهه هفتاد

نوار کاست مغناطیسی

مادرن تاکینگ

گ ف | یکشنبه 1390/09/20 |

امروز هم،
 من
و گنجشک‌های روی ایوان
بودنت را
جیک جیک می‌کنیم

گ ف | سه شنبه 1390/09/15 |

تو روی کاناپه نشسته‌ای و لپ تاپ را روی پاهایت گذاشته‌ای. ساعت از دو شب هم گذشته است. نور قرمز آباژور کنار تو، تمام تنت را مثل خون دلمه بسته سرخ و تاریک کرده است. من این طرف پشت میز ناهارخوری نشسته‌ام. برای سه ساعت دارم با خودم دومینو بازی می‌کنم. چندان نیاز به فکر کردن ندارد. مهره‌های آن را پشت هم می‌چینم، جوری که مهره‌های کنار همدیگر دارای اعداد مشابهی باشند. به تیک تاک سنگین و باوقار ساعت دیواری گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که نمی‌توان با هیچ کلمه‌ای از این زبان مادری وارد دنیای تو شد. تو در دنیای منحصر به فرد خودت غرق شده‌ای و اجازه نمی‌دهی حتی برای لحظه‌ای هم وارد آن شوم. تو با من مثل یک سایه رفتار می‌کنی. در ذهن شیزوفرنی تو تبدیل شده‌ام به یک شخصیت موهومی که هرازگاهی در تاریکی این خانه‌ی تارعنکبوت گرفته ظاهر می‌شود و هماهنگ با تیک تاک ساعت در آن گشت و گذار می‌کنم.

می‌دانی... وقتی مهره‌های خنک و صیقلی دومینو بین انگشتان دستم لیز می‌خورد و در محل پیش‌بینی شده روی میز می‌افتد به این فکر می‌کنم که زندگی مشترک ما دو نفر با همدیگر مثل یک جنین ناخواسته‌ی رها شده کنار جوب خیابان، یک اشتباه بزرگ بوده است. یک اشتباه خیلی خیلی بزرگ. هیچوقت نتوانستی و البته نخواستی شخصیت نویسنده مآبت را برای لحظه‌ای توی جیب‌هایت قایم کنی و به من فرصت بیشتری بدهی که در زندگی‌ات خودی نشان بدهم. تو یک نویسنده هستی و با آدم‌های داستانت بیشتر از من زندگی می‌کنی. تو از همان اول یک نویسنده بودی و من فکر می‌کردم نویسنده‌ها‌ صبح‌ها بعد از صرف صبحانه، پشت میز کارشان می‌نشینند، هشت ساعت صرف نوشتن کتابشان می‌کنند و بعد میزشان را ترک می‌کنند. و فکر نویسندگی‌شان را هم همانجا توی کشو می‌گذارند، و نقاب یک همسر زیبا و مهربان و دوست داشتنی را به صورتشان می‌زنند و به زندگی خانوادگی معمولشان برمی‌گردند. هر شب که صدای متناوب کوبیدن انگشت‌هایت روی دکمه‌های صفحه کلید لپ‌تاپ‌ را می‌شنوم، بیشتر به بلاهت این طرز فکر که آن موقع‌ها داشتم پی می‌برم. و بیشتر اعتقاد پیدا می‌کنم که تو با فکرت زندگی می‌کنی. تو با تنهایی‌ات، با خودت و با آدم‌های داستان‌هایت زندگی می‌کنی. و من روز به روز برای تو بیشتر و بیشتر تبدیل می‌شوم به جالباسی، کمد، آینه و شمعدان، دریچه کولر و گرد و خاک روی سرامیک پذیرایی.

من نمی‌توانم دست از دوست داشتن تو بردارم. من نمی‌توانم تو را تبدیل کنم به یک کوسن ابریشمی که برای سال‌ها روی کاناپه قرار گرفته و از جایش تکان نمی‌خورد. من یاد گرفته‌ام کارم را خوب انجام بدهم، پول دربیاورم و زندگی‌مان را به جلو ببرم. من یاد گرفته‌ام تو را دوست داشته باشم.

تمام مهره‌های دومینو را به هم می‌زنم. لعنت به این مهره‌های یکنواخت و کسل کننده‌ی دومینو. از کنار تو رد می‌شوم. نگاهت می‌کنم. همچنان داری آن کتاب مزخرف را می‌نویسی؛ تایپ می‌کنی. می‌فهمی که من دارم نگاهت می‌کنم. ولی سرت را بلند نمی‌کنی و عکس‌العملی نشان نمی‌دهی. دیوار هم وقتی که بر آن مشت می‌کوبند بیشتر از تو عکس‌العمل نشان می‌دهد.

 توی آشپزخانه در یخچال را باز می‌کنم. شیشه‌ی آب پرتقال گازدار را بر می‌دارم و توی حلقم خالی می‌کنم.

من آدم احمقی هستم.

طعم ترش پرتقال را روی زبانم می‌چشم.

من آدم واقعا احمقی هستم.

یک قاشق بر می‌دارم و دم یخچال آش نذری سرد و ماسیده‌ای را که دو روز پیش همسایه‌ی بالایی دم خانه آورد می‌خورم.

من می‌خواهم تو را شکست بدهم. هر چه بیشتر نسبت به من و این زندگی، یکنواخت و بی‌تفاوت شوی، بیشتر به شکست دادن تو فکر می‌کنم. به اینکه تو را به زانو در بیاورم.

نان باگت منجمد و پلاسیده را از توی یخدان بر می‌دارم و بین دندان‌هایم له می‌کنم.

تو باید له شوی. تو باید نابود شوی. و تقاص کارت را پس بدهی. تا بفهمی من چقدر عاشقانه دوستت داشتم و چقدر برایم در این زندگی اهمیت داشتی.

پارچ آب را بر می‌دارم، لب‌هایم را می‌گذارم روی لبه‌ی آن و آب را مثل آبشار توی حلقم سرازیر می‌کنم.

تمام کتاب‌هایت باید نابود شوند. آدم‌های خیالی داستان‌هایت باید از بین بروند. ذهنت باید از تمام فکرها و سوژه‌های جدید خالی شود. مغزت باید مثل تمام این روزها که روی این تخت‌های فلزی و سرد با زنجیر بسته می‌شوم، روی شقیقه‌هایم الکترود نصب می‌شود و پالس‌های الکتریکی با نهایت سرعت و قدرت از داخل شیارهای مغزم عبور می‌کنند، شسته، خالی و تصفیه شود.

هوا سرد است. زمین سرد است و پاهای برهنه‌ی من روی این موزاییک‌های سرد و خشن و زمخت قندیل بسته است. تیک تاک ساعت روی گوش‌هایم سنگینی می‌کند. اینجا زندگی متوقف شده است. در حالی که تو و آدم‌های خیالی کتاب‌هایت به مبل‌های راحتی پذیرایی تکیه داده‌اید و زیر نور قرمز رنگ آباژور، دومینو بازی می‌کنید، شوخی می‌کنی، گپ می‌زنید، می‌خندید، می‌خندید و می‌خندید.

گ ف | یکشنبه 1390/09/13 |
شب ِ سرد
زندگی در اسارت،
لرز

گ ف | سه شنبه 1390/09/08 |