X
تبلیغات
گوریل فهیم
امشب خیلی ساکت است. و دوست داشتنی. حس خوبی دارم. احساس سبکی می کنم.سبکی گاهی اوقات خوب است (مانند طرز فکر پارمنید) و گاهی اوقات بد . مثل آن نوعی که میلان کوندرا در کتابش می نویسد. ولی من امشب احساس سبکی مثبتی می کنم. دلیلش هر چه می خواهد باشد. بیشتر حس کردن آن مهم است. تجربه کردن آن .روی یک صندلی چوبی نشستن شاید یکی از دلایلش باشد. و لمس کردن چوب میز.
چوب ،این موجود مرموز ،همیشه برای من تحسین برانگیز بوده است. یک نوع برزخ است ،بین مرده ها وزنده ها. هم یک موجود زنده است و در عین حال یک موجود مرده. یک بار از یکی از دوست هایم که دندان پزشکی می خواند و از زیست شناسی چیزی سر در می آورد خواستم که چوب را برایم توصیف کند. و بگوید که این موجود عجیب و غریب چیست.شروع کرد به بیان کردن یک سری مباحث زیست شناسی که تقریبا کوچکترین علاقه ای به آن نداشتم و چیزی بیشتر از بیست یا سی درصد آن برایم واضح نبود. از او خواستم که آن توصیفات را متوقف کند. بگذارد که چوب را همان برزخ میان مرده گان و زنده گان تصور کنم.در همان حالی که لمسش می کنم همان حسی را به من بدهد  که لمس پرهای نرم و زرد یک جوجه اردک (به عنوان یک موجود زنده) به من می دهد.
گ ف | یکشنبه 1386/11/28 |
در حال حاضر دارم در کوچه پس کوچه های پراگ تحت لوای کمونیسم پرسه می زنم.و به کارگاه نقاشی سابینا در ژنو رفته ام و پنهانی دارم عشق بازی او و توما را نگاه می کنم. گاهی هم در خیابان های آمستردام مشغول نگاه کردن به آن خانه های کوچکم.دکه های روسپیان آمستردام. که در آن پشت ویترین مانند هایی روی مبل هایشان لم می دهند،پصتان هایشان از زیر لباس های نازک و توری مانندشان پیداست.و منتظراند تا یک مشتری به داخل خانه شان بیاید و بر سر قیمت یک معاشقه ی بی عشق چند دقیقه ای، چانه بزنند.
دارم بار هستی کوندرا را می خوانم.بار هستی (سبکی تحمل ناپذیر هستی) پاره پوره شده توسط قیچی سانسور.

گ ف | شنبه 1386/11/27 |
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)برنامه های رادیو زمانه را از ماهواره دنبال می کنم.
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
 ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی
گ ف | یکشنبه 1386/11/21 |
وقتی به دل طبیعت می روی تفکر در ذن و سرودن هایکو را فراموش نکن.
بعدها در مورد ذن بیش تر خواهم نوشت.
گ ف | چهارشنبه 1386/11/17 |
دوست داشتنی هایم:سه تار - سازدهنی - پیانو - شب کویر - کوه - پیاده روی در شب - وبلاگم - رایانه -

 

من

گ ف | چهارشنبه 1386/11/17 |
وقتی از وبلاگی که مسدود شده است و راه دسترسی به آن حتی برای نویسنده اش هم بسته است بیرون می آیی و به آدرسی جدید پناه می آوری،که وقتی با پسوند دات کام به راحتی وارد آن می شوی ،بدون آنکه آن جمله ی نحس و نفرت بار "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" را ببینی ،انگار از دود و دم سیدخندان و انقلاب فاصله گرفته ای و به ارتفاعات توچال پناه آورده ای. الآن است که می شود نفس عمیقی کشید و دست ها را چلیپا روی هوا آورد و یک آه بلند گفت. آهی با معنای مثبت .

گ ف | شنبه 1386/11/13 |