تبليغاتX
گوریل فهیم
امشب خیلی ساکت است. و دوست داشتنی. حس خوبی دارم. احساس سبکی می کنم.سبکی گاهی اوقات خوب است (مانند طرز فکر پارمنید) و گاهی اوقات بد . مثل آن نوعی که میلان کوندرا در کتابش می نویسد. ولی من امشب احساس سبکی مثبتی می کنم. دلیلش هر چه می خواهد باشد. بیشتر حس کردن آن مهم است. تجربه کردن آن .روی یک صندلی چوبی نشستن شاید یکی از دلایلش باشد. و لمس کردن چوب میز.
چوب ،این موجود مرموز ،همیشه برای من تحسین برانگیز بوده است. یک نوع برزخ است ،بین مرده ها وزنده ها. هم یک موجود زنده است و در عین حال یک موجود مرده. یک بار از یکی از دوست هایم که دندان پزشکی می خواند و از زیست شناسی چیزی سر در می آورد خواستم که چوب را برایم توصیف کند. و بگوید که این موجود عجیب و غریب چیست.شروع کرد به بیان کردن یک سری مباحث زیست شناسی که تقریبا کوچکترین علاقه ای به آن نداشتم و چیزی بیشتر از بیست یا سی درصد آن برایم واضح نبود. از او خواستم که آن توصیفات را متوقف کند. بگذارد که چوب را همان برزخ میان مرده گان و زنده گان تصور کنم.در همان حالی که لمسش می کنم همان حسی را به من بدهد  که لمس پرهای نرم و زرد یک جوجه اردک (به عنوان یک موجود زنده) به من می دهد.
اگر تقیسم بندی آنتونی رابینز که مردم را به سمعی ها و بصری ها و لمسی ها تقسیم می کند قبول داشته باشیم، من می توانم با قاطعیت ادعا کنم که فردی لمسی هستم. با لمس کردن به اوج لذت، محبت یا شهوط می رسم. در مدت روز چندین بار پیش می آید که کاسه ی سه تاری را که تازه گرفته ام لمس کنم.با پوست صورتم لمسش کنم. پوست صورت جایی است که قوه ی لامسه به اوج حسی اش می رسد. برای همین عاشق این هستم که صورتم را داخل گیس مشکی یک دختر فرو ببرم. و موهایش را بو بکشم. یا صورتم را با تمام اجزایش(چشم و دماغ و لب ) فرو کنم داخل پصطان های یک دختر یا میان پاهایش.یا حتی شکاف نشیمنگاهش ... چقدر مبتذل شد.
انگار خیلی مبتذل شد و در چنین شرایطی من باید این ابتذال را توجیه کنم.( "باید" اخیر از آنجا نشات می گیرد که همیشه خودمان را در مورد این امور گناه کار می دانیم و مثل پسر خطاکاری به دنبال فرصتی برای توجیه آن می گردیم.) و توجیه تنها گوشزد این نکته است که من مثلا قرار بود حصار های اخلاقی را بشکنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 |
در حال حاضر دارم در کوچه پس کوچه های پراگ تحت لوای کمونیسم پرسه می زنم.و به کارگاه نقاشی سابینا در ژنو رفته ام و پنهانی دارم عشق بازی او و توما را نگاه می کنم. گاهی هم در خیابان های آمستردام مشغول نگاه کردن به آن خانه های کوچکم.دکه های روسپیان آمستردام. که در آن پشت ویترین مانند هایی روی مبل هایشان لم می دهند،پصتان هایشان از زیر لباس های نازک و توری مانندشان پیداست.و منتظراند تا یک مشتری به داخل خانه شان بیاید و بر سر قیمت یک معاشقه ی بی عشق چند دقیقه ای، چانه بزنند.
دارم بار هستی کوندرا را می خوانم.بار هستی (سبکی تحمل ناپذیر هستی) پاره پوره شده توسط قیچی سانسور.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 |
دچار یک نوع بی هویتی شده ام. وقتی که برای زندگی ات برنامه ریزی می کنی و آنگاه که وقتش می رسد به آن برنامه هایی که ریخته ای و آن تاروپودی که بافته ای عمل کنی ، هیچ کاری انجام نمی دهی،آن وقت هست که مثل من دچار بی هویتی خواهی شد. فهرست کتاب هایی که می خواستم بخوانم و چیزهایی که می خواستم بنویسم ،همه انگار در رویاها جذاب و دل فریب هستند و وقتی که به واقعیت می رسند،وقتی که کتابی را جلوی رویم باز می کنم و شروع می کنم به خواندنش آن موقع است که دهان دره ها امان نمی دهند.و آن وقت است که فکر می کنم آن سایه روشن هایی که در فانتزی هایم از خودم کشیده ام تنها یک رویا هستند. تنها یک تخیل . و من هم در دنیای واقعیت مانند آن هایی ام که آن بیرون توی خیابان ها دارند موزایک های پیاده رو را متر می کنند.
امروز به خیابان شلوغ و جوان پسند اینجا رفتم. با یکی از دوستانم داشتم راه می رفتم.انبوه پسران و دختران ریخته بودند در خیابان و آنچنان پیاده رو شلوغ بود که نمی توانستی روی یک خط مستقیم حرکت کنی. جمعیت پسرها سه تا چهار برابر جمعیت دختران بود.آن حلقه های تهوع آور هفت هشت نفری از پسران بیست و یکی دو ساله را که می دیدم،آن هایی که دیپلم سوم دبیرستان نقطه ی پایانی تحصیل اجباری شان بود و بقیه ی زندگیشان خلاصه می شد در همین پیاده رو ها به خودم فخر می فروختم که در چنین مرتبه ای هستم و الان در یکی از همان حلقه ها حضور ندارم. و در عوض آن دو دختران جوانی را که طره ی موهایشان را از زیر روسری های رنگارنگ و خوشبویشان انداخته اند بیرون و به جلف ترین وجه ممکن خودشان را آراسته اند و در خیابان راه می روند تا دل پسرانی مثل ما را آب کنند ،می دیدم،انگار آتش حسرت را می کنند توی چشم و دل  امثال من نوعی.(و من چه قدر جلفیت را ستایش می کنم). یک جورهایی این دختران نشان دهنده ی این هستند که من به فانتزی هایم نرسیده ام،که یکی اش همین بود که با دختری دوست شوم. ولی انگار تمام راه ها بسته شده اند.یا انگار من آنقدر بارم سنگین است که نمی توانم راهی را ادامه دهم.خیابان ها که جای نفرت باری برای دوستی و دوست یابی است. اینترنت تنها یک سراب. دانشگاه هم،همه می گویند دیگر، جایش نیست.کلاست را باید حفظ کنی. پس در کجا می توان با آن مریخی ها ارتباط برقرار کرد؟
من با دوستم ک داشتیم راه می رفتیم که چند نفر دیگر از دوستان را هم دیدیم ،که من تنها می شناسمشان و به این خاطر که با ک دوست صمیمی اند مجبور شدم با آن ها همراه شوم.(باز هم یک اجبار نفرت آور) یکی از آن ها ه‌‎‏‍‏‍‍‌‎‏ بود. میانه ام با ه سر دوست دخترش به هم ریخت.(آنگاهی که من نمی دانستم آن دختر کذایی دوست ه است و برای همین به او شماره دادم. ) باری بعد از چند دقیقه که ه را دیده بودم و با هم سلام و احوال پرسی کرده بودم ه غیبش زد و دوباره وقتی که دیدمش و وقتی که رفتم طرفش تا با او صحبت کنم دیدم همان دخترک وردستش ایستاده است. من راهم را کج کردم و بدون اینکه چیزی بگویم به طرف دیگری برگشتم. چنین اتفاق تلخی تجربه ی روز ولنتاین من بود.

به اویی که گفت من گوریل مغروری هستم و حس ماذوخیصتی تنها یک رویای فانتزی است و تنها در توهمات من، باید بگویم که اشتباه فکر می کند و باید بگویم که من شلم شوربایی هستم از کلی احساسات متناقض و متضاد .شاید همین موضوع است که من را تا به این حد گاهی افسرده می کند.به کتاب های تخصصی ام که نگاه می کنم پیش خودم می گویم تمام این توهمات و امیال را بریزم توی چاه توالت و زندگی ام را گره بزنم با آن کتاب ها. که مطمئنا تا پنجاه سال دیگر هم به دردم خواهد خورد. چرا که آن ها کاری هستند که برایم درآمد زایی می کند .و درآمد توی این بلبشو و آشوب قرن حرف اول را می زند. قفسه ی بالا تر را که نگاه می کنم می روم توی عالم انتزاعی ادبیات. توی نویسنده شدن .مترجم شدن. روشنفکر شدن ،فیلسوف شدن. سر را که چهل و پنج درجه بچرخانم سه تارم را می بینم و می روم در دنیای موسیقی کلاسیک ایرانی و می روم در رویای حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و احمد عبادی و میرزا عبدالله .وقتی که به سه تار فکر می کنم ناخودآگاه ذهنم می رود طرف سنتور و اینکه روزگاری در آرزوی این بودم که یک نوازنده ی حرفه ای  سنتور شوم. روزگاری که ایده آل هایم فرامرز پایور بود و پرویز مشکاتیان و پشنگ کامکار ومجید کیانی و حبیب سماعی و ابوالحسن صبا. و بعد فکر می کنم دو سال وقت و پول و نیرویم را گذاشتم روی سنتور و هم اکنون جز نوایی مبهم از شهرآشوب و گریلی چیزی از سنتور در خاطرم نیست.و همین تراژدی بر سر سازدهنی هم آمد و رویای "نوازنده ی یک باند مشهور موزیک جاز یا کانتری در ناف کازینوهای لاس وگاس."بگذریم از رویای کارگردان بودن و بازیگر بودن و شاعر بودن و هزار کوفت زهرمار دیگر بودن.
من فکر می کنم اینقدر در این رویاها خودم را تکرار کرده ام که حال همه ی کسانی را که اینجا را می خوانند به هم زده ام. شاید بهتر باشد که در مورد چیزهای جدید تری وراجی کنم. منتظر این هستم که به من بگویید در مورد چه چیزی بنویسم؟سیاست،فرهنگ،هنر ،موسیقی ،دین ،فلسفه و هر چیز دیگر که دلتان بخواهد.هر چه بگویید من مثل این جغد های پیرمرد که در کارتون ها امثالشان کم نیست از خورجین مغزم چیزی در می آورم و از پس آن عینک های گرد و ته استکانی برایتان نقل می کنم.
پ.ن:دیروز یک سی دی فرهنگ معین خریدم. هرچند که فکر می کردم این سی دی مجموعه ی شش جلدی فرهنگ معین باشد ولی تصورم اشتباه بود و تنها فرهنگ معین تک جلدی را در بر دارد.و هرچند می دانم که خریدن سی دی رایتی فرهنگ معین با قیمت 500 تومان دور از فرهنگ و اخلاق و هویت ملی است. ولی باز هم به خودم می گویم که من کدام حصار اخلاقی و فرهنگی را رعایت کرده ام که این یکی دومی اش باشد.
افراد اولین بار که فرهنگی را باز می کنند دنبال معنی اسمشان می گردند ولی من مایوس و سرخورده نه اسمم را در فرهنگ یافتم نه فامیلی ام را. هرچند که این موضوع قابل پیش بینی بود. تنها در فرهنگ شش جلدی معین و یا فرهنگ دهخدا می شود اسم و فامیل من را پیدا کرد و این نشان خوبی است از خاص بودن اسم و فامیلم.
فکر می کنم از این به بعد بخشی هم در این روزنوشت های من اختصاص داده خواهد شد به بررسی واژه گان. واژه گانی که در فرهنگ معین پیدایشان می کنم و حیفم می آید که در موردشان چیزی ننویسم.مثلا استکان.نکته ی جالب در مورد استکان این است که یک واژه ی روسی است. و نکته ی جالب تر اینکه اصطلاحی وجود دارد به نام استکانی زدن. که کنایه است از میخوارگی مختصر کردن.
خورجین هم در ابتدا خرجین بوده است که یک واژه ی مرکب است از خر و جین.خر که همان حیوان چهارپای گوش دراز است و جین نوعی پارچه ی کتانی و ضخیم که از آن لباس دوزند.با مقداری فکر کردن چیزهای جالبی را هم می شود در مورد کلمات متوجه شد.مثلا اینکه دهان دره یعنی دهان افراد به اندازه ی یک دره باز می شود.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم جمعه بیست و ششم بهمن 1386 |
توی اتاق پشت میز و رایانه نشسته و مشغول نوشتن یک داستان کوتاه بودم . در مورد مردی که صبح در رخت خواب در کنار همسرش از خواب بیدار می شود و بعد از چند دقیقه می بیند که تبدیل شده است به یک سگ. سگ به لب پنجره می رود و همسایه او را می بیند. به همسر مرد خبر می دهد.همسایه می آید داخل خانه و سگ را با میله ای محکم می زند و از خانه پرتش می کند بیرون. چندین ماه می گذرد و این سگ همچنان در حیاط آن خانه رفت و آمد های زنش را می بیند. در آرزوی اینکه روزی دوباره به یک انسان تبدیل شود و دوباره در کنار همسرش آرام بگیرد. اما انگار او همیشه یک سگ خواهد ماند.یک شب وقتی که همسرش کلید می اندازد و می آید داخل پشت سرش مردی سی - سی و دو ساله وارد می شود و آن دو به داخل خانه می روند. سگ از پشت پنجره به داخل زل می زند و نزدیکی همسرش را با آن مرد می بیند. روز و روزهای بعد مرد همچنان در خانه ی آن سگ حضور پیدا می کند تا اینکه سگ می فهمد آن مرد با زنش ازدواج کرده. سگ وحشی می شود. پارس های شدید می کند. پاچه ی مرد جدید را می گیرد.تا اینکه زن سابقش و آن مرد تصمیم می گیرند سگی را که تا این مدت ساکت بوده است و غمگینانه در گوشه ای از حیاط نشسته و استخوانی را که همسرش هر روز برایش پرت می کرده در سکوت لیس می زده از خانه بیرون بیندازند. و این کار توسط آن مرد صورت می گیرد.
وسط های این داستان بودم که به رابطه ی سگ و زن توجهم جلب شد. و آن احساسات مازوخیصتی در من وجود دارد و از نمونه هایش که دوست دارم سگ یک دختر جوان بشوم را برانگیخت.عکسی را روی صفحه ی مانیتورم آوردم که در آن بانوی جوانی با غرور ایستاده است و در جلوی او یک برده ی مرد زانو زده است و در حالی که قلاده ای به دور گردنش آویخته شده و طناب قلاده در دست زن قرار دارد ،دارد پای آن خانم را با نهایت احترام در کفش های قرار می دهد.و در مکتب مازوخیصت ها برده های مرد را معمولا لخت و عور می کنند تا جلوی صاحبانشان بیشتر تحقیر شوند. در چنین شرایطی من به آن عکس خیره نگاه می کردم و در حالی که به اوج لذت جنثی رسیده بودم مشغول خودارزاعی شدم.با نهایت شدت و حدت.در احساسات خودم موج می زدم که در ناگهان باز و مادرم وارد اتاق شد.دقیقا در همان لحظه ای که اسپرمم فواره زد و من سعی می کردم در اوج لذت آن را در داخل دستمال کاغذی ای تخلیه کنم. در همین حال دستم را از شورطم در آوردم و به سرعت آمدم تا آن عکس بزرگ و انحرافی را از روی صفحه ی مانیتور بردارم. به سرعت Alt  و Tab را فشار دادم تا پنجره ی دیگری بیاید. پنجره ی windows media player باز شد. در حالی که گویا رایانه به سرعت من نرسیده و برای چند لحظه آن عکس در داخل پنجره ی جدید متوقف ماند. و باز دوباره آن دو دکمه ی کذایی را زدم. که دوباره آن عکس آمد و باز دوباره مکث کردم.چند ثانیه مکث کردم. و احساس کردم مادرم دارد من را همان طوری نگاه می کند. دوباره آن دو دکمه را زدم تا متن داستانی که در حال نوشتن بود روی صفحه آمد. مادرم تمام این ها را دید. مرد برهنه ای را دید که جلوی دختری زانو زده ،قلاده به گردن دارد کفش هایش را در می آورد و من را دید که آشقته حال دارم گندی را که زده ام جمع می کنم.
به روی خودش نیاورد . و این شاید بهترین کاری بود که می توانست بکند.نمی دانم الان آن طرف دارد چه فکر می کند؟ که پسرش با آن عکس که یک مرد برده ی زن شده است خودارزاعی می کند؟وای که چقدر وحشت دارم اطرافیانم متوجه بشوند که من یک مازوخیصتم.
هوا را بوی تند مایع تناصلی آکنده کرده است.وای بر من که در جامعه ای متولد شده ام که مسائل جنثی به اندازه ی قتل انفاس به تابو تبدیل شده است.
و من به موسیقی هتل کالیفرنیا گوش می دهم.شاید آن سیم های گیتار با موج هایشان اضطراب من را دود کنند و با خود به هوا ببرند.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 |
الان با پدرم در کرج صحبت کردم.همان طوری که بارها گفته ام تنها زندگی می کند.چهار سال پیش بود که ما از او فاصله گرفتیم و در تهران یک خانه خریدیم. حالا هم که در شهری هستیم که من درس می خوانم.من با مادرم.و برادرم در خانه ی تهران است.مشغول خواندن درسش برای کنکور تخصص.یک جورهایی خانواده ی ما از هم پاشیده است.من شخصا از این به هم پاشی به نسبت روزگاری که سال ها پیش می گذراندم راضی هستم.یک جورهایی استقلال نورس پیدا کرده ام. سریع تر از سایر هم سن و سال هایم. ولی نقطه ی تراژدی خانواده ما وقتی است که پدرم ،یک مرد پنجاه و هفت ساله که آرام آرام دارد به مرحله ی پیری می رسد در خانه ی درندشت و سوت و کور کرج حکم ازلی و ابدی تنهایی را بر پیشانی خود زده است.و چقدر دردناک است چنین فردی در یک روز تعطیل در یک غروب دلگیر زمستانی ، عصر هنگام در سکوت تاریک خانه خوابیده باشد. همیشه این را بدانید،کسی که عصر هنگام ساعت شش و هفت بخوابد و خانه ای که در همین بازه ی زمانی ساکت باشد و غروب خورشید حتی یک اشعه اش را هم در پنجره ی آن نیندازد و لامپ های آویزان به سقفش در این ساعات خاموش باشند ،بوی مرگ می دهد. بوی زندگی سگی می دهد. و بوی تنهایی. یک تنهایی ابدی. واکنش برگشت پذیری وجود ندارد که خانواده ی ما را دوباره به هم وصلت دهد.هیچ وقت یک لیوان شیشه ای خرد و خاک شیر شده را نمی شود با چسب به هم وصله کرد.
این طرف مادرم هست. شب و روز زندگی اش خلاصه شده است در نگاه کردن ماهواره.وقتی در تلویزیون یک خانواده ی درست و حسابی را می بیند به من می گوید نگاه کن ببین مردم چه زندگی خوبی دارند.و ببین چقدر این زن وشوهر ها با هم خوشبختند. چه قدر آن مرد ها به زن هایشان احترام می گذارند.
دو یا سه روز پیش یک کاغذی را دستش دیدم.نزدیک بود بغضم بگیرد.مادرم یک کاغذ را نگه داشته که پدرم در آن تمرین خطاطی کرده بود.(تا یکی دو سال پیش پدرم از فرط تنهایی به خطاطی روی آورده بود. و من وقتی به کرج می رفتم با یک مشت انبوه کاغذ سیاه مشق مواجه می شدم. توضیح آنکه آن زمان روابط به کلی قطع نشد. بعد ها پدرم به تهران می آمد و ما گاهی به کرج می رفتیم. و همین باعث شد که مادرم آن کاغذ را پیش خودش نگه دارد.)
مادرم روی مبل نشسته بود.تلویزیون خاموش بود و من بعد از چند ساعتی از اتاقم بیرون آمدم . دیدم در آن تنهایی و در زیر نور کمرنگی مشغول نگاه کردن به آداب و آب و ادب و تادیب و آرام های به نستعلیق نوشته شده است.
یک بار هم نامه ای را که پدرم سه - چهار سال پیش برای من نوشته بود نمی دانم از کجایش درآورد و داشت بلند بلند برای من می خواند. اینکه در زندگی تمام تلاش و همتم را به کار بگیرم و پیشرفت کنم. درس بخوانم.و تمام آن جمله های آکنده از نصیحت را. پدرم وقتی که آن نامه را برایم در تهران نوشت ،روی میز گذاشت و بعد به کرج رفت - و من تا دو سه هفته ای ندیدمش - .محتویات آن نامه بیشتر برایم جالب بود تا اینکه بخواهم در برابرش جبهه گیری کنم.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 |
پس از چند روز سکوت دوباره برگشته ام تا بنویسم. سکوت خوبی ای که دارد این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می دهد. و ایجاد خلا می کند. خلا برای شروع کردن دوباره. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود ،پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می دهد.و بعد می شوی مثل ستون نویس یک مجله ی زرد.که حقوق می گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.
بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید من شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. یک فرایند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره ی زندگی- کوتاه یا بلند - انگیزه برای تغییر دادن زیاد می شود.تغییر دادن خود فرد و اطرافش.از جمله ی این تغییرات می توانم به این ها اشاره کنم:
1- اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده ام.یک جور فضای نوستالژیک به آن داده ام :
1-1) یک میز چوبی به رنگ قهوه ای سوخته خریده ام. یک میز خیلی ساده.چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه ی میز در ذهن تداعی می شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه ای سوخته باز به همان شکل نمونه ی مُثلی آن.
1-2) یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته ام و باعث شده که وضعیت کتاب هایم مقداری جمع و جور شود. آن ردیف های پایین قفسه،کتاب های درس های تخصصی و این بالاتر کتاب های عمومی. الان به قفسه نگاه می کنم و چند تا از آن ها را اینجا می نویسم:قلعه ی حیوانات جورج اورول،تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان های کوتاه آمریکای لاتین،دنیای سوفی یوستین گوردر،هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی،شعر زمان ما سهراب سپهری،حافظ ،مادر ماکسیم گورکی،حماسه ی رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان پور هم این بالا است که برای ترجمه ی یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می کردم. این ها جزء آبرومندانه ترین کتاب ها بود.
1-3)رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته ام.
1-4)عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار
1-5)در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می شود که همین طوری دارند برای خودشان می خوانند و می نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن های پشت سر هم دکمه های کیبورد میکس شده است.
2) چند تا استاد تنبور و سه تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه ای ادامه دهم.
3)برنامه های رادیو زمانه را از ماهواره دنبال می کنم.
4) با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله اش چند تا شعر ترجمه می کنم.
5)و چند کتاب را به صف بسته ام تا بخوانمشان:بارهستی میلان کوندار،1984 اورول ،هایکوی شاملو،و ...
باری
تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت هایی مثل 360 ،اورکات یا facebook ببینید و متوجه بشوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده ؟ نیم ساعت پیش یکی از آن ها را در 360 دیدم.و پیغام هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته اند.اویی که الان مرده است را خطاب قرار داده بودند.این حالت که در این سایت های دوستی پیدا می شود خیلی خاص و عجیب است.تکراری نیست.کسی می میرد و پروفایلش می ماند و کامنت های دوستانش به او در آن صفحه.کامنت هایی که در عین ناباوری نویسنده هایشان از مرگ آن فرد نوشته می شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته ی طبقه بندی ادبیات وبلاگی،یا دفترچه خاطراتی.
نمونه ی دیگرش را دو ،سه سال پیش در اورکات دیده بودم.
 ترجیح می دهم خودتان بروید و کامنت ها را بخوانید:یاسی
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |
وقتی به دل طبیعت می روی تفکر در ذن و سرودن هایکو را فراموش نکن.
بعدها در مورد ذن بیش تر خواهم نوشت.
نوشته شده توسط یک گوریل فهیم چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |
دوست داشتنی هایم:سه تار - سازدهنی - پیانو - شب کویر - کوه - پیاده روی در شب - وبلاگم - رایانه -

 

من

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |
وقتی از وبلاگی که مسدود شده است و راه دسترسی به آن حتی برای نویسنده اش هم بسته است بیرون می آیی و به آدرسی جدید پناه می آوری،که وقتی با پسوند دات کام به راحتی وارد آن می شوی ،بدون آنکه آن جمله ی نحس و نفرت بار "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" را ببینی ،انگار از دود و دم سیدخندان و انقلاب فاصله گرفته ای و به ارتفاعات توچال پناه آورده ای. الآن است که می شود نفس عمیقی کشید و دست ها را چلیپا روی هوا آورد و یک آه بلند گفت. آهی با معنای مثبت .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم شنبه سیزدهم بهمن 1386 |