در دی ماه یکی از سال های دهه ی شصت به دنیا آمدم. پدرم از بیمارستان به خانه ام آورد و من را روی کرسی گذاشت. برادر شش ساله ام و پدرم من را نگاه می کردند و به همدیگر می گفتند که چه قدر سیاه است.برادرم می گفت کی بزرگ می شود تا با او بازی کنم.شش روز که از تولدم گذشته بود،وقتی که مادرم به خانه آمده بود و آن چنان که می گویند در خانه ی ما چیزی حدود پنجاه شصت نفر از دوست و فامیل وهمکار جمع شده بودند هواپیماهای عراقی روی شهر پدری ام ویراژ رفتند و دیوار صوتی را شکستند. همه پیش خودشان می گفتند که باز هم مثل همیشه از اینجا رد می شود و می رود به سمت تهران تا آن جا را بمب باران کند.اما پیشگویی ها غلط بود و این طرح بمب باران برای در هم کوبیدن شهر ما بود. صدای بمب ها گوش همه را کر می کرد.پدرم در دستشویی پیراهن ،تنش نبود و بالا تنه اش برهنه بود، صورتش را کف زده و می خواست ریشش را بتراشد.با شنیدن این صداها آمد بیرون و آن منظره ی مضحک در آن همه وحشت توجه همه را جلب کرد.چرا که پدرم در آن شهر فرد مهمی بود و خیلی از همکاران و زیر دست هایش با زن و بچه هایشان در خانه حضور داشتند.همه از خانه بیرون ریختند.عمه،عمو،مادربزرگ،دوست،همکار،همسایه،آشنا ،پدر و مادر. نزدیک بود من را جا بگذارند ،که برادم من را برداشت. روی دوشش گذاشت و گریه کنان به بیرون دوید.
پدر و مادرم تصمیم گرفتند از شهر بیرون بروند و مدتی در دهاتی،جایی زندگی کنند تا خطر مجدد بمب باران کم رنگ تر شود.چند هفته بعد مادرم زیر تمام این فشارها دیوانه شد. چند بار خودکشی کرد. و سرانجام چند هفته ای در یک بیمارستان روانی بستری شد تا حالش کم کم بهتر شد.
دو سال بعد ما به یک شهر مرزی و درب و داغان رفتیم و دو سال در آنجا ماندیم. و من خاطرات خیلی زیادی در آن شهر دارم.دوست دختر های زیادی داشتم :مریم پایینی ،مریم بالایی،زینب و فاطمه . یادم می آید که در کوچه، برادرم را تشویق می کردم تا در مسابقه ی تیله بازی محله برنده شود و تیله هایی را که شرط بندی کرده بود ببرد تا دو - سه تایی از آن هم نصیب من شود.و اینکه برادرم چطور سعی می کرد به من نحوه ی پرتاب کردن درست تیله را یاد بدهد در حالی که من به هیچ وجه نتوانستم آن را یاد بگیرم. و اینکه من و برادرم در قسمتی از حیاط که در کنجی واقع بود یواشکی آتش بازی می کردیم. در حقیقت او آتش بازی می کرد و من مشتاقانه این همه خطر پذیری او را تحسین می کردم. اینکه چوب کبریتی را آتش می زد و با آن یک چوب بزرگ تر را می سوزاند. یا چند تا پوشال کهنه ی کولر را روی هم می گذاشت ،مقداری نفت رویش می ریخت و آن را آتش می زد.
من در اتاق می رفتم در را پشت رویم می بستم،یک قرآن جلوی رویم می گذاشتم،دستم را کنار گوشم قرار می دادم و طوری که بخواهم ادای تلاوت کردن را در بیاورم داد می زدم و می گفتم" قرآن مجید،شیطان رجیم" بدون آنکه معنی اش را بدانم ،اما مطمئن بودم که دارم قرآن تلاوت می کنم.یک بار یکی از دوست هایم توی کوچه به من چیزی را داد و گفت این را دایی ام از مکه آورده است. اگر توی این سوراخ را نگاه کنی می توانی خدا را در آن ببینی. من متعجب از آنکه مکه کجاست آن را از دستش گرفتم و با حیرت به سوراخ روی آن اسباب بازی نگاه کردم. دقیقا آن تصویر را یادم نمی آید. ولی الآن حدس می زنم که احتمالا کلمه ی الله در داخل آن دیده می شد که دورش را با چند چراغ روشن کرده بودند.
وقتی که پدرم می خواست ماشین را بیاورد توی حیاط من می رفتم روی صندوق عقب آن می نشستم و در حالی که به داخل می رفت من به اوج لذت می رسیدم.
یک روز برفی و سرد بود که گفته شد آقای خامنه ای آمده است به آن شهر. من و برادرم دست هم را گرفتیم و رفتیم تا او را ببینیم. یک خیابان فرعی را باید طی می کردیم تا به خیابان اصلی می رسیدیم که او از آنجا عبور می کرد.ما وارد جماعت شده بودیم. برادرم دست من را گرفته بود و من را به طرف پاترول خاکی رنگی کشاند که او در آن بود. و عجیب اینکه ما در کنار پاترول قرار گرفته بودیم. او که پنجره ی ماشین را پایین کشیده بود با ما چند کلمه ای صحبت کرد و گویی گفت که انشاء الله موفق باشید. و من کلی ذوق زده شده بودم.
برادرم که به مدرسه می رفت من در خانه تنها می شدم. و مادرم مجبور بود که من را به اداره ببرد. پدرم هم که در همان اداره بود گویی با رئیس آنجا مشکل پیدا کرده بود و انگار رئیس آنجا روی این موضوع که فلانی بچه شان را هم می آورند اداره ،گیر داده بود. برای همین تصمیم گرفتند که من را بگذارند در مهدکودک.چه تصویر زشتی از آن مهدکودک در ذهنم به جا مانده است. یک زن میانسال زشت و گنده روی یک صندلی اخم کنان نشسته بود و چیزی حدود بیست - سی بچه آنجا توی یک اتاق سی - چهل متری جمع شده بودند و هرکدامشان با ووو - ووو کردن ماشین پلاستیکی قراضه ای را روی فرش حرکت می دادن.از آن محیط متنفر شدم. روز بعد نمی خواستم به آنجا بروم. ولی صبح پدرم من را سوار ماشین کرد و کنار مهد کودک به زور پیاده ام کرد. من به دنبال پیکانمان می دویدم و گریه کنان سعی می کردم خودم را به صندوق عقب ماشین بچسبانم.در داخل خیابان جلوی مهد کودک تنها بودم و هیچ کسی نبود که دستم را بگیرد. انگار تنها مجبور بودم که بروم داخل حیاط مهد کودک که درش باز بود. ولی من تصمیم گرفتم آن خیابان را تا آخر طی کنم.جایی که اداره ی پدر و مادرم در آن قرار داشت. بالاخره به آنجا رسیدم.برادرم داشت با اضطراب جلوی اداره قدم می زد.(برادر و مادرم هم در ماشین بودند) دست من را گرفت و من تا حدی احساس آرامش کرد.
نمی دانم سر چه موضوعی بود که پدرم با من لج کرده بود. از دستم عصبانی بود.من در اتاق کنار برادرم کز کرده بودم و ساکت نشسته بودم.تا اینکه صدای پدرم را شنیدم که می گفت:"پسرم بیا اینجا یه بوس به بابا بده." ذوق کردم.از اینکه پدر از سر تقصیرات من گذشته است. دویدم و رفتم بیرون.مادر و پدرم کنار هم نشسته بودند. مادرم به من گفت:"نزدیک نشو.می خواد بزندت." و پدرم گفت: "نه الکی می گه.بیا اینجا پسرم .می خوام ببوسمت." من با احتیاط نزدیک می شدم. در حالی که مانده بودم چه کار کنم. از خنده های پدرم مشخص بود که عصبانی نیست. مادرم دوباره آن حرف را تکرار کرد و پدرم هم باز آن را نفی کرد.نزدیکش شدم و در کنارش قرار گرفتم.منتظر بودم مرا بغل کند و ببوسدم. که با آن دست های سنگینش افتاد به جان من و تا سر حد مرگ مرا زد. من گریه می کردم و برادر و مادرم سعی می کردند جلویش را بگیرند.
عمویم که کار ساختمانی می کرد آمده بود شهری که ما سکونت داشتیم تا بر ساختمانی که داشتیم می ساختیم نظارت کند.یک جورهایی با عمویم زندگی می کردم. یک جورهایی یک آلترناتیو بود که همیشه دوست داشتم او پدرم باشد.از آن پدری که اکثر اوقات من را در خانه به حساب نمی آورد و هر موقع که عصبانی می شد دق دلی اش را با کتک سر من خالی می کرد:با کمر بند،با مشت و لگد،متنفر بودم. یک بار در حالی که عمویم روی کاناپه نشسته بود رفت کمربندش را بیاورد. من روی زمین نشسته بودم.کمر بندش را به طرف من پرت کرد و به شدت چرم کمربند روی کمرم لم داد. که عمویم بلند شد و من را از زمین بغل کرد و نگذاشت که پدرم ادامه دهد.
در آن مواقع که من همانطور که گفتم سه و چهار سال سن داشتم (چون بعد از آن مدت و آن شهر به کرج آمدیم و من یادم هست که تمام این ماجرا ها در آن شهر مرزی اتفاق افتاده است) تنها سلاح تدافعی من یک چیز بود. اینکه می رفتم و از عصبانیت در گوشه کنار خانه و اتاق خواب و راهرو به دیوار و فرش و موکت و رخت خواب می شاشیدم.و انگار مثل جنگ های اعراب جاهل همین تدافعات باعث تسلسل آن رفتارهای خشونت آمیز می شد. من سر چیزی کتک می خوردم و از لج آن کتک گوشه ای را به آبشار شاش می سپردم و بعد دوباره سر همین عمل کتک می خوردم و من دوباره با همان کار انتقام می گرفتم و این ،همچنان تکرار می شد...

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
|
با رضا دقتی در یکی از برنامه های VOA آشنا شدم. و دیشب و امشب بود که داشتم به مصاحبه ی او با رادیو زمانه گوش می دادم.شاید بشود مشهورترین عکاس ایرانی نامیدش. که در مجله ی جغرافیای ملل کار می کند و ساکن پاریس است.در مورد بیوگرافی اش می توان به ویکیپدیا مراجعه کرد.او به صد و ده کشور جهان رفته و عکس انداخته است.مطلب جالبی را که دیشب داشت در موردش بحث می کرد در مورد نحوه ی کار سازمان های امنیتی و اطلاعاتی هر کشوری است. به دو نمونه ی چین و روسیه پرداخت.توضیح آنکه در چین ماموران امنیتی و اطلاعاتی می خواهند تو را در جریان بگذارند که همه چیز را در موردت می دانند.به اتاقت در هتل سرک می کشند و تعمدا در ساختار معماری داخلی آن تغییراتی می دهند تا اینکه متوجه شوی که می پایندت. در لابی هتل به نحو مرموزی در میز کناری می نشینند وعمدا طوری رفتار می کنند تا متوجه شوی که کسانی مراقبت هستند. تا به این صورت ترس بر تصمیم هایت و مسافرتت به آنجا تاثیر بگذارد.
و در روسیه جریان از قرار دیگری است.در روسیه ماموران امنیتی مخفیانه عمل می کنند و نمی خواهند که در مورد تحقیق هایشان سر در بیاوری ولی شاید آنقدر دست و پاچلفتی و اصطلاحا تابلو هستند که با یک گفتگوی کوچک به راحتی خودشان را لو می دهند. و این من را یاد دو شخصیت پت و مت چکسلواکیایی می اندازد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم شنبه یازدهم اسفند 1386
|
یک طوری ات می شود اگر برگردی و توی صورت من یک تف بیندازی خانم محترم و خوشگل؟ هر چه فکر می کنم نمی فهمم که خدا این حس لعنتی را چه طور شد که انداخت توی فکر و آلت تناصلی من. این همه مغز در این جهان است. و این همه آلت تناصلی .چرا فقط فکر و آلت من باید در این شعله های گداخته بسوزد؟ ایناهاش... یک دختر خوشگل دیگر دارد به طرفم نزدیک می شود. با صورتی قرمز و سندل های مشکی و پاهای رویایی. می روم طرفش. اول کله ام را سیصد و شصت درجه می چرخانم و دور و برم را می پایم... تا کسی نیاید خفتم کند...نزدیک تر شد. روبرویش قرار گرفته ام.با هزار ترس و دلهره که تمام سینه ام را دربرگرفته و با صدایی که از ترس و سرما لرز برش داشته رو می کنم به خانم:ببخشید خانم ،معذرت می خواهم که مزاحمتان می شوم . نگاهم می کند و چشم هایش را می اندازد توی چشم هایم. چشم های پرسش گرش را .منتظر است تا ادامه بدهم .. تا بفهمد که یک پسر بیست و چند ساله که خوب لباس پوشیده و به لات و لوت ها نمی خورد چه می خواهد بگوید.. صورتم را نزدیک می کنم و می گویم : می شود یک تف بیندازید توی صورتم؟ عقب می رود ،می گوید گمشو و تند تند از من فرار می کند .... دور می کشد.
آخر این همه تف انداختی توی جوب آب و و توی کاسه ی دستشویی و توی لیوان کنار دستت در مطب دندان پزشکی. چه می شود که یکی را هم پرت کنی توی صورت من.یکی می انداختی و می رفتی. و بعد آن موقع من بودم که با تفت زنده گی می کردم. تا یک هفته می نشستم داخل خانه و به یاد همان یک لحظه خودارزاعی می کردم .که یک خانم خوشگل با روسری قرمز و سندل های مشکی و پاهای رویایی تف اندخته است در صورت من. و من سرم را انداخته ام پایین و با ماکزیموم حقارت موجود گفته ام مرسی از اینکه توی صورت من تف انداخته اید. و من تحقیر می شوم. و از این تحقیر جنس مخالف به لذتی ماذوخیصتی می رسیدم. همه اش با یک تف!

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم جمعه دهم اسفند 1386
|
در این سال های اخیر خیلی از اعتراض های اجتماعی و موج های اصلاح طلبانه ،از وبلاگ ها آغاز شد. نمونه ی عینی اش پدیده ی بمب گوگلی بود که برای نام خلیج فارس به وجود آمد و تاثیر خیلی زیادی هم بر روی حساسیت رجال سیاسی در مورد این مسئله گذاشت. در این روزها به نظر من موج جدیدی باید آغاز شود که به باتلاقی که سینمای معناگرای ایران دارد در آن دست و پا می زند کمک کند.سینمای ایران امروزه در جهان دارد با نام هایی مانند عباس کیارستمی و بهمن قبادی و مجید مجیدی و کمال تبریزی و داریوش مهرجویی و حتی ایرانی تبارهایی مانند مرجان ساتراپی به خود می بالد.این درخشش در آنسوی مرزها ،به یک نوع احتضار در این سوی مرز ها در آمده است. احتضاری که آینده ی شومی را نجوا می کند. به نظر من امروز این وظیفه ی واقعی وبلاگ نویس هاست که دست روی دست هم نگذارند و کاری کنند.کاری کنند که کارگردانان کشور تحت تاثیر ورشکسته گی سنتوری قرار نگیرند و زوال سینما از این به بعد پررنگ تر نشود.
الآن یک ساعتی می شود که وبلاگی درست کرده ام تا در آنجا وبلاگ نویسان و دیگران برای حمایت مالی از فیلم سنتوری اطلاع رسانی شوند. دوست دارم که به این وبلاگ لینک دهید و آن را به دیگران معرفی کنید. آدرس این وبلاگ:http://for-santouri.blogfa.com
در ضمن برای اینکه مطالب این وبلاگ را پرمحتوا کنیم اگر چیزی در مورد سنتوری در وبلاگتان یا جایی دیگر نوشته اید به من اطلاع دهید تا آن را در وبلاگ قرار دهم.
پ ن:هرچند من قبل از این از این جور کارها در دنیای وبلاگ نویسی خوشم نمی آمد ولی این بار به نظرم باید دست به کاری می زدم. امیدوارم منطقی بوده باشد.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم جمعه دهم اسفند 1386
|
وقتی که توی این جامعه چشم و گوشم را باز می کنم و به اطرافم بیشتر دقت می کنم، می بینم که اوضاع دارد خیلی غیر قابل تحمل می شود. غیر قابل تحمل برای زنده گی کردن خودم و دیگران. دیروز داشتم مطلبی را می خواندم که در مورد فاجعه ای به نام سنتوری نوشته شده بود. سنتوری که دست اندر کارانش می خواستند فیلمی بسازند که در تاریخ سینما مانده گار باشد حالا تبدیل شده است به نمونه ی علنی یک ورشکسته گی سرخورده گی هنری.بدون اینکه اجازه ی اکران بگیرد دی وی دی های آن با بهترین کیفیت و حتی با زیرنویس انگلیسی دست به دست می گردد و رایت می شود. داریوش مهرجویی در روزنامه ی اعتماد نوشته است که هر کسی این فیلم را ببیند نفرینش می کند. همین نفرین را که اصولا نشانه ی ضعف است وقتی از یک اسطوره ی سینمایی می شنویم می توانیم به عمق فاجعه پی ببریم. هرچند من بیشتر فکر می کنم باید آن هایی را نفرین کرد که به خاطر سلایق شخصی نگذاشتند چنین فیلمی روی پرده ها به نمایش در بیاید. به هر حال اوضاع قمر در عقرب است.کسانی که چنین حس نمی کنند داخل گوش هایشان را با مایع سرب پر کرده و بر چشمانشان عینکی با شیشه های مات گذاشته اند.
- چند روز پیش یک سری مراجع کنکور کارشناسی ارشد فلسفه ی غرب را تهیه کردم و اتفاقا چند تا از آن مراجع را هم خریدم . تازه گی ها خیلی حالی به حولی شده ام که بروم فلسفه بخوانم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم پنجشنبه نهم اسفند 1386
|
دارم به یک انزوا کشیده می شوم. از تمام دوستان و فامیل ها فاصله گرفته ام.یک جورهایی از همه متنفر شده ام. وقتی دوستی یا آشنایی را می بینم،از دیدنش حالم به هم می خورد.این احساس تهوع برای همه یک فرایند مشخصی را طی می کند. با یکی صمیمی می شوم.مدتی روابط خوب و دوستانه ای با او برقرار می کنم.تا اینکه بیش از حد با او صمیمی می شوم.تا اینکه با همدیگر شوخی می کنیم.تا اینکه این شوخی ها مقداری زننده می شود و تا حدی تبدیل به توهین می گردد. یا تبدیل به تمسخر.و همین کوچک ترین توهین یا تمسخر باعث خواهد شد که من به کلی از آن فرد متنفر شوم و تمام روابطم را با او قطع کنم. البته بدون آنکه خودش متوجه بشود برای چه. و بدون آنکه جنجالی لفظی میان من و او به وجود آید. حتی بعد از این تنفر هم اگر باز هم او را ببینم به هیچ وجه از آن احساس بی زاری چیزی نمی گویم و به روی خودم نمی آورم. ولی دیگر ارتباطات صمیمی با او را ادامه نخواهم داد.دیگر به او زنگ نمی زنم،قرار ملاقات نمی گذارم و با او به بیرون نمی روم.اگر او بخواهد که همدیگر را ببینیم بهانه ای می آورم و از بیرون رفتن با او خودداری می کنم.
حالا که دور و برم را نگاه می کنم،می بینم که دیگر هیچکسی در اطرافم نمانده. در دانشگاه دیگر با هیچ کسی صمیمیت ویژه ای را احساس نمی کنم.دیگر احساس می کنم با کسی سنخیت ندارم: چه پسر و چه دختر. این خیلی وحشتناک است. این تنهایی. این تنفر از همه. و اینکه با یک تمسخر یا توهین کوچک تمام پیوند ها را پاره کنم. از تمسخر و توهین هم اگر بگذریم،اگر کسی حتی کوچک ترین خطایی هم نکرده باشد ،من یک ویژه گی منفی او را زیر ذره بین می گذارم و بزرگ و بزرگ تر می کنم. تا اینکه یک سد ساخته می شود:بین من و او.
حالا دیگر خیلی تنها شده ام.دوست دارم در جمعی باشم و با آن ها به خوشی بگذرانم. ولی وقتی به تک تک اطرافیانم نگاه می کنم می بینم که آن ها تبدیل شده اند به درنده های رشته های اعصاب من.این تنهایی هولناکی که زنده گی من را مملو ساخته افسرده ام می کند. خیلی افسرده. و اینجاست که به این نتیجه می رسم که مادیات هم انگار هیچ ارزشی ندارند. من در حال حاضر در میان هم نسلان و هم سن و سال هایم شاید یک نمونه ی "بچه مایه دار" باشم.در شهری که در آن دانشجو هستم یک خانه ی هفتاد متری اجاره کرده ام ،با تمام امکانات. ماهی صد و پنجاه هزار تومان پول تو جیبی دارم و یک ماشین لوگان که پدرم برایم خریده دربست در اختیارم است.با این حال باز افسرده ام. باز انگار یک چیزی توی زنده گی من کم است. این احساس تنفر از همه تنهایم می سازد .و این تنهایی من را به سمت دیگران جذب می کند. تا اینکه می روم سراغ آن ها. و بعد دوباره احساس تنفر از آن ها . و بعد دوباره تنهایی. چنین است که دور باطل همچنان ادامه می یابد.دیگر تصمیم گرفته ام خودم را از آن دوست های پسر هم دانشگاهی ام که احساس می کنم هیچ سنخیتی با من ندارند جدا کنم. سنخیت نه به دلیل وضعیت مالی.شاید به لحاظ عدم تشدید امواج فکری مان.امروز را با یک جمع چهار - پنج نفری با دوستانم گذراندم. اول احساس کردم که با این ها مقداری از تنهایی در می آیم.اما چند ساعت که گذشت دیگر از همه ی آن ها متنفر شدم. دوست داشتم هر چه زودتر ترکشان کنم و بیایم خانه.وقتی که بلند بلند با همدیگر حرف می زدیم،خنده های بلند و مبتذل سر می دادیم ،فحش های رکیک با تن صدای بلند به همدیگر می گفتیم و در رستورانی نمونه ی چند تن مجرد لاابالی و بچه سوسول را به همه معرفی کرده بودیم ،دیگر نمی خواستم با آن ها باشم. بیشترین چیزی که من را از دیگران متنفر می کند این است که به من "تیکه" بیندازند. هر چه قدر هم کوچک باشد و هر چه قدر هم بی قصد و تنها برای شوخی. ولی باز مدت ها در ذهنم باقی می ماند . و دیگر آن شخص تیکه انداز را با تیکه اش می شناسم و برای همیشه نفرتی از او در گوشه ی دلم می نشیند.که دیگر حتی نمی خواهم ریختش را هم ببینم.
الان که فکر می کنم می بینم دیگر در بین همکلاسی ها و هم دانشگاهی هایم از هیچ کس خوشم نمی آید.میان فامیل ها ،میان پسر عمو ها و پسر خاله ها نه تنها اینکه ازشان خوشم نمی آید حتی دوست ندارم ریختشان را هم ببینم.دوست های تهرانم را هم همین طور.دوست های کرج را هم :دوست های دوران دبیرستانم که در کرج هستند. و هر چند از پدر و مادر و برادرم دلگیری خاصی ندارم و شاید این سه نفر تنها کسانی باشند که در این جهان دوستشان دارم ولی باز دوست ندارم با آن ها زنده گی کنم. پدرم که در کرج زنده گی می کند و من شاید دو - سه ماه یک بار چند ساعتی ببینمش. برادرم را هم در تهران یک ماهی می شود ندیده ام. و مادرم که تا چند روز پیش ،با من بود به تهران رفت :پیش برادرم . و من یک نفس راحت کشیدم.چون با آنکه دوستش دارم ولی دیگر برایم غیرقابل تحمل شده بود.زنده گی با هر سه نفرشان غیر قابل تحمل است.
این طوری است که من دیگر کسی را نمی شناسم که با او سازگاری داشته باشم. من تبدیل شده ام به یک گوریل تنها. افسرده و غم زده که اعماق قلبش سرشار از تنفر نسبت به اطرافیانش شده است. و احساس می کند این شهر و این جامعه و این روزگار جایی برای زیستن او ندارد. جایی برای سرکردن او ندارد.شاید کتاب های داخل قفسه و دکمه ها کیبرد جای خوبی باشند برای پر کردن این خلائی که یواش یواش دارد بزرگ و بزرگ تر می شود .بیش از حد دارد پف می کند.
الان که فکر می کنم می بینم من هم شده ام مثل پدرم. دقیقا او هم همین زنده گی من را دارد تجربه می کند. تنهای تنها.حتی تنها تر از من. تنها افرادی که با آن ها ارتباط برقرار می کند یک مشت آدم هایی هستند که تنها برای روابط اقتصادی و مالی و کاری آن ها را می شناسد. او در کرج هیچ کسی را ندارد. نه دوستی،نه فامیلی ، نه آشنایی. من و پدرم نمونه ی واقعی تئوری های موج سوم آلوین تافلر هستیم.
پ ن:دنیا چه قدر تنگ شده است.
پ ن: برای دوستی نوشتم:از یک جامعه ی جهان سومی با یک مشت قوانین و عرف های قرون وسطایی با یک جغرافیای خشک و بی آب و علف با یک تاریخ سرتاسر جنگ و کشتار نمی شود انتظاری بیش از این برای سرنوشت افرادی مثل من داشت.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم سه شنبه هفتم اسفند 1386
|
یکی از جالب ترین اخبار رد صلاحیت های داوطلبان شرکت در انتصابات دوره ی هشتم ،رد صلاحیت کوروش نیکنام بود. این خبر آنقدر جالب است که من را هم که اصولا input های سیاسی زیادی دارم اما output های آن که از این وبلاگ بروز می کند کم است تحت تاثیر خود قرار داده، تا در مورد آن در اینجا بنویسم. کوروش نیکنام یک موبد زرتشتی است که در مجلس دوره ی هفتم و دوره ی ششم نماینده ی اقلیت های زرتشتی بوده ولی در این دوره از انتصابات ،رد صلاحیت شده است. علت رد صلاحیت او مانند خیلی های دیگر ماده ی 28 قانون انتصابات است،که مضمونی تحت عنوان اعتقاد و التزام عملی به اسلام دارد. در بندی از این ماده نوشته شده که اقلیت های زرتشتی از این قاعده مستثنی هستند.پس رد صلاحیت کوروش نیکنام با توجه به این ماده را می شود به این صورت تعبیر کرد که کوروش نیکنام عدم التزام عملی به دین زرتشتی دارد. و بعد نتیجه گیری های طنز آمیزی می شود از این جمله ی اخیر داشت:که احتمالا کوروش نیکنام در مراجعت به آتشکده از خود قصور نشان می دهد ،یا آنکه او به بخش هایی از یسنا ،ویسپرد،وندیداد ،یشتا یا خرده اوستا اعتقاد عملی ندارد.شاید هم در برخی از جشن های مهرگان و تیرگان و اسفندگان شرکت نکرده است.یا مثلا آیین سدره پوشی را انجام نمی دهد.
باری، اکسترمم این طنز (مینی موم آن استعاره از تلخی طنز و ماکزیموم آن استعاره از بذله گویی آن) در اینجاست که این عدم التزام عملی به آیین زرتشت را باید هیئت اجرایی تعیین صلاحیت نماینده ها بررسی کند.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم دوشنبه ششم اسفند 1386
|
به سراغ مردان که می روی ،تازیانه را فراموش مکن،چنین گفت گوریل

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم شنبه چهارم اسفند 1386
|
احمد شاملو عادت داشته ساعت های ده شب شعری از لورکا ،لینگستون هیوز یا هر کس دیگری ترجمه کند و بعد تا صبح با الهام از همان یک شعر ، ده ها شعر بگوید. این را در مصاحبه با یکی از دوستان نزدیک شاملو خواندم. من هم تازه گی ها دارم از این روش استفاده می کنم. با خواندن یک داستان کوتاه، با مکث روی یک کلمه الگویی برای خلق یک داستان به وجود می آید.یک الگوی شهوت انگیز که من را به نوشتن ترغیب می کند.یک سبدی که می شود پل ارتباطی یک فرد جامعه ستیز با افراد کوچه و خیابان باشد.وقتی که پسرک روزنامه فروش ،روزنامه را داخل این سبد می اندازد و راوی داستان ،سبد را با طنابی بالا می کشد.همین موضوع حس غریبی را بر می انگیزاند ،برای نوشتن یک داستان.این حس غریب را الان در یکی از داستان های شهرنوش پارسی پور خواندم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم پنجشنبه دوم اسفند 1386
|
دیشب خواب دیدم که یک تنبور دستم گرفته ام. استادی کنارم نشسته است. و به من می گوید:بنواز. من شروع می کنم به نواختن ،درحالی که هیچ ادراک و دانشی از این ساز ندارم . من اصلا تنبور نواختن بلد نبودم. در حالی که موقع زخمه زدن،گوشه ای موسیقی را آنچنان با کیفیت نواختم که آن استاد کذایی که یک خروار ریش داشت ، به شگفت آمده بود.من هم به شگفت آمده بودم. این خواب دقیقا شبیه به داستان پیامبر بود. وقتی که جبراییل بر او نازل می شود و می گوید بخوان.به خصوص وقتی که بدانیم تنبور ساز مقدس و آسمانی ای نیز هست ، می شود نتیجه گیری شاعرانه ای از آن داشت .

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم چهارشنبه یکم اسفند 1386
|
*امروز اولین روزی بود که به کلاس سه تار رفتم. استاد خوبی بود.خوشحالم از اینکه این ساز را انتخاب کرده ام و فکر نمی کنم که تراژدی سنتور و سازدهنی برای این ساز هم تکرار شود.از طرف دیگر امروز اولین روزی بود که به کتاب خانه رفتم و جزوه های کنکور کارشناسی ارشد را مطالعه کردم. این اقدام جدیدم هم حرکت خوب و قابل قبولی بود که من را "زمینی " تر کرد.و باعث شد تا من از آسمانی بودن فاصله بگیرم، از دنیای سبک رویاها دور شوم و به آنچیزی که در واقعیت وجود دارد نزدیک تر شوم.امروز در کتاب خانه برای اولین بار احساس کردم که دانشجوی کارشناسی ارشدم. و همین احساس خیلی دلپذیر بود.چون که طی نمودن کامل این روند باعث می شود که من تا پنجاه سال دیگر هم از لحاظ شغلی و مادی وضعیت مناسبی داشته باشم. همین عامل موفقیت است :اینکه برای پنجاه سال دیگر خودمان هم برنامه ریزی کنیم.
اسطوره ها به همان سرعتی که به اوج شهرت و محبوبیت می رسند ، سقوط می کنند و در تنفرکده ی ذهن مردم ساکن می شوند. یکی اش فیدل کاسترو بود که بعد از پنجاه سال بالاخره از رهبری کوبا استعفا داد.لحظه ای را که سال پیش جلوی چشم مردم کشورش و مردم جهان پایش به زمین گیر کرد وبه طرف آن شیرجه رفت در ذهنم نقش بسته است. به این فکر می کنم که همین چند ثانیه تا چه حد تمام نیم قرن حکومتش را تحت الشعاع خود قرار داده و همان شعار از عرش به فرش سقوط کردن در این شخص مصداق پیدا کرد.
خبر جالب دیگر در این چند روزه استقلال کوزوو بود.سکوت ایران در مقابل این اعلام استقلال یک طرفه ی کوزوو طنز تلخی داشت. این طنز تلخ از آن جا به وجود می آید که ایران بین یک دوراهی گیر می کند: یکی اینکه نباید از استقلال کوزوو حمایت کند ،به این دلیل که هم پیمان ایران،روسیه مخالف این جریان یک طرفه هست و از طرف دیگر کوزوو با جمعیت مسلمانش و با جریان نسل کشی ای که در تاریخ کشورش رخ داده یک جورهایی خلائی ایجاد کرده که در آن ایران ناخودآگاه به سمت آن جذب می شود.مانند پدیده ی چچن که این سوال را به وجود می آورد که چچنی ها هم وضعیت نسبتا مشابهی با فلسطینی ها دارند. هر دو مورد تجاوز قرار گرفته اند و هر دو خواهان یک کشور مستقل برای خودشان هستند.ولی جهت گیری ما در قبال این دو چرا تا این حد نامتوازن است؟

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم چهارشنبه یکم اسفند 1386
|