تبليغاتX
گوریل فهیم

این روزها روی صندلی ام می نشینم،کتاب نتی را جلویم می گذارم  ساعت ها می روم در دنیای پرده ها و ربع پرده های سه تار.وقتی که برای یک قطعه، انگشت گذاری هایم دقیق می شود و ناخن را که بر سیم های سه تار می زنم با ضرب پایم یکنواخت می شود ،آن وقت است که دیگر انگار در دنیایی دیگر دارم سیر می کنم. و شده یک قطعه را پنجاه بار می زنم. یاد آن حرف شریعتی می افتم که احساس تکرار را دوست دارد.هر چند چندان با شریعتی میانه ی خوبی نداشته باشم ولی این جمله اش را قبول دارم .احساس تکرار را دوست دارد و تکرار است که خاطره می آفریند ... و تکرار است که در ذهنت چیزی را برای همیشه حک می کند.
دیروز سر کلاس سه تار.استاد که چندان اختلاف سنی زیادی با هم نداریم ناگاه انگار به دنیایی خلسه وار رفت. چند دقیقه ای طولانی من به رقص منظم انگشت هایش روی پرده های سه تار نگاه می کردم و چشم هایی که جذب شده بودند به آن صفحه ی چوبی. و موهای پریشانی که روی پیشانی اش افتاده. آنگاه است که از این امواج صدا که از چند قطعه چوب و چهار سیم ساطع می شود اشک از چشم هایت در می آید و موهایت مورمور می شود. آنگاه است که باید اذعان کنم موسیقی ضبط شده بر روی کاست و سی دی و دیویدی به هیچ وجه به پای موسیقی زنده نمی رسد. آخرسر در پاسخ به سوالم می گوید چهار مضرابی در چهارگاه بود . و من سعی می کنم اشکی که از چشمم بیرون آمده است را زیر پلک پنهان کنم تا غرورم لکه دار نشود.این روزها انگار باید احساست را سخت و خشن نشان دهی.حتی جلوی خودت .حتی وقتی که تنها باشی و هیچ کسی هم نباشد که گریه ات را ببیند.
---
قرار شد به پیشنهاد مریم هفت قطعه موسیقی را نام ببرم که خیلی دوستشان دارم:
ساری گلین/حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان
کابوکی لیلی/ شهرام ناظری
هاوانا/کنی جی
هتل کالیفرنیا /گروه ایگلز
Just like noah's ark/ التون جان
ترنج / محسن نامجو
پاپیون/ جری گلدسمیت
پدرخوانده/ نینو روتا
قایق رانان رود ولگا / میلی بالاکیرف
دو تایش را باید حذف کنم تا بشود هفت تا. ولی من دلم نمی آید .شاید بشود ترنج را حذف کرد. ولی باز هم دلم نمی آید.

گ ف | چهارشنبه 1386/12/15 |
با رضا دقتی در یکی از برنامه های VOA  آشنا شدم. و دیشب و امشب بود که داشتم به مصاحبه ی او با رادیو زمانه گوش می دادم.شاید بشود مشهورترین عکاس ایرانی نامیدش. که در مجله ی جغرافیای ملل کار می کند و ساکن پاریس است.در مورد بیوگرافی اش می توان به ویکیپدیا مراجعه کرد.او به صد و ده کشور جهان رفته و عکس انداخته است.مطلب جالبی را که دیشب داشت در موردش بحث می کرد در مورد نحوه ی کار سازمان های امنیتی و اطلاعاتی هر کشوری است. به دو نمونه ی چین و روسیه پرداخت.توضیح آنکه در چین ماموران امنیتی و اطلاعاتی می خواهند تو را در جریان بگذارند که همه چیز را در موردت می دانند.به اتاقت در هتل سرک می کشند و تعمدا در ساختار معماری داخلی آن تغییراتی می دهند تا اینکه متوجه شوی که می پایندت. در لابی هتل به نحو مرموزی در میز کناری می نشینند وعمدا طوری رفتار می کنند تا متوجه شوی که کسانی مراقبت هستند. تا به این صورت ترس بر تصمیم هایت و مسافرتت به آنجا تاثیر بگذارد.
و در روسیه جریان از قرار دیگری است.در روسیه ماموران امنیتی مخفیانه عمل می کنند و نمی خواهند که در مورد تحقیق هایشان سر در بیاوری ولی شاید آنقدر دست و پاچلفتی و اصطلاحا تابلو هستند که با یک گفتگوی کوچک به راحتی خودشان را لو می دهند. و این من را یاد دو شخصیت پت و مت چکسلواکیایی می اندازد.
گ ف | شنبه 1386/12/11 |
در این سال های اخیر خیلی از اعتراض های اجتماعی و موج های اصلاح طلبانه ،از وبلاگ ها آغاز شد. نمونه ی عینی اش پدیده ی بمب گوگلی بود که برای نام خلیج فارس به وجود آمد و تاثیر خیلی زیادی هم بر روی حساسیت رجال سیاسی در مورد این مسئله گذاشت. در این روزها به نظر من موج جدیدی باید آغاز شود که به باتلاقی که سینمای معناگرای ایران دارد در آن دست و پا می زند کمک کند.سینمای ایران امروزه در جهان دارد با نام هایی مانند عباس کیارستمی و بهمن قبادی و مجید مجیدی و کمال تبریزی و داریوش مهرجویی و حتی ایرانی تبارهایی مانند مرجان ساتراپی به خود می بالد.این درخشش در آنسوی مرزها ،به یک نوع احتضار در این سوی مرز ها در آمده است. احتضاری که آینده ی شومی را نجوا می کند. به نظر من امروز این وظیفه ی واقعی وبلاگ نویس هاست که دست روی دست هم نگذارند و کاری کنند.کاری کنند که کارگردانان کشور تحت تاثیر ورشکسته گی سنتوری قرار نگیرند و زوال سینما از این به بعد پررنگ تر نشود.
الآن یک ساعتی می شود که وبلاگی درست کرده ام تا در آنجا وبلاگ نویسان و دیگران برای حمایت مالی از فیلم سنتوری اطلاع رسانی شوند. دوست دارم که به این وبلاگ لینک دهید و آن را به دیگران معرفی کنید. آدرس این وبلاگ:http://for-santouri.blogfa.com
در ضمن برای اینکه مطالب این وبلاگ را پرمحتوا کنیم اگر چیزی در مورد سنتوری در وبلاگتان یا جایی دیگر نوشته اید به من اطلاع دهید تا آن را در وبلاگ قرار دهم.
پ ن:هرچند من قبل از این از این جور کارها در دنیای وبلاگ نویسی خوشم نمی آمد ولی این بار به نظرم باید دست به کاری می زدم. امیدوارم منطقی بوده باشد.
گ ف | جمعه 1386/12/10 |
وقتی که توی این جامعه چشم و گوشم را باز می کنم و به اطرافم بیشتر دقت می کنم، می بینم که اوضاع دارد خیلی غیر قابل تحمل می شود. غیر قابل تحمل برای زنده گی کردن خودم و دیگران. دیروز داشتم مطلبی را می خواندم که در مورد فاجعه ای به نام سنتوری نوشته شده بود. سنتوری که دست اندر کارانش می خواستند فیلمی بسازند که در تاریخ سینما مانده گار باشد حالا تبدیل شده است به نمونه ی علنی یک ورشکسته گی سرخورده گی  هنری.بدون اینکه اجازه ی اکران بگیرد دی وی دی های آن با بهترین کیفیت و حتی با زیرنویس انگلیسی دست به دست می گردد و رایت می شود.  داریوش مهرجویی در روزنامه ی اعتماد نوشته است که هر کسی این فیلم را ببیند نفرینش می کند. همین نفرین را که اصولا نشانه ی ضعف است وقتی از یک اسطوره ی سینمایی می شنویم می توانیم به عمق فاجعه پی ببریم. هرچند من بیشتر فکر می کنم باید آن هایی را نفرین کرد که به خاطر سلایق شخصی نگذاشتند چنین فیلمی روی پرده ها به نمایش در بیاید. به هر حال اوضاع قمر در عقرب است.کسانی که چنین حس نمی کنند داخل گوش هایشان را با مایع سرب پر کرده و بر چشمانشان عینکی با شیشه های مات گذاشته اند.
- چند روز پیش یک سری مراجع کنکور کارشناسی ارشد فلسفه ی غرب را تهیه کردم و اتفاقا چند تا از آن مراجع را هم خریدم . تازه گی ها خیلی حالی به حولی شده ام که بروم فلسفه بخوانم.
گ ف | پنجشنبه 1386/12/09 |
به سراغ مردان که می روی ،تازیانه را فراموش مکن،چنین گفت گوریل
گ ف | شنبه 1386/12/04 |
احمد شاملو عادت داشته ساعت های ده شب شعری از لورکا ،لینگستون هیوز یا هر کس دیگری ترجمه کند و بعد تا صبح با الهام از همان یک شعر ، ده ها شعر بگوید. این را در مصاحبه با یکی از دوستان نزدیک شاملو خواندم. من هم تازه گی ها دارم از این روش استفاده می کنم. با خواندن یک داستان کوتاه، با مکث روی یک کلمه الگویی برای خلق یک داستان به وجود می آید.یک الگوی شهوت انگیز که من را به نوشتن ترغیب می کند.یک سبدی که می شود پل ارتباطی یک فرد جامعه ستیز با افراد کوچه و خیابان باشد.وقتی که پسرک روزنامه فروش ،روزنامه را داخل این سبد می اندازد و راوی داستان ،سبد را با طنابی بالا می کشد.همین موضوع حس غریبی را بر می انگیزاند ،برای نوشتن یک داستان.این حس غریب را الان در یکی از داستان های شهرنوش پارسی پور خواندم.
گ ف | پنجشنبه 1386/12/02 |
دیشب خواب دیدم که یک تنبور دستم گرفته ام. استادی کنارم نشسته است. و به من می گوید:بنواز. من شروع می کنم به نواختن ،درحالی که هیچ ادراک و دانشی از این ساز ندارم . من اصلا تنبور نواختن بلد نبودم. در حالی که موقع زخمه زدن،گوشه ای موسیقی را آنچنان با کیفیت نواختم که آن استاد کذایی که یک خروار ریش داشت ، به شگفت آمده بود.من هم به شگفت آمده بودم. این خواب دقیقا شبیه به داستان پیامبر بود. وقتی که جبراییل بر او نازل می شود و می گوید بخوان.به خصوص وقتی که بدانیم تنبور ساز مقدس و آسمانی ای نیز هست ، می شود نتیجه گیری شاعرانه ای از آن داشت .
گ ف | چهارشنبه 1386/12/01 |
*امروز اولین روزی بود که به کلاس سه تار رفتم. استاد خوبی بود.خوشحالم از اینکه این ساز را انتخاب کرده ام و فکر نمی کنم که تراژدی سنتور و سازدهنی برای این ساز هم تکرار شود.از طرف دیگر امروز اولین روزی بود که به کتاب خانه رفتم و جزوه های کنکور کارشناسی ارشد را مطالعه کردم. این اقدام جدیدم هم حرکت خوب و قابل قبولی بود که من را "زمینی " تر کرد.و باعث شد تا من از آسمانی بودن فاصله بگیرم، از دنیای سبک رویاها دور شوم و به آنچیزی که در واقعیت وجود دارد نزدیک تر شوم.امروز در کتاب خانه برای اولین بار احساس کردم که دانشجوی کارشناسی ارشدم. و همین احساس خیلی دلپذیر بود.چون که طی نمودن کامل این روند باعث می شود که من تا پنجاه سال دیگر هم از لحاظ شغلی و مادی وضعیت مناسبی داشته باشم. همین عامل موفقیت است :اینکه برای پنجاه سال دیگر خودمان هم برنامه ریزی کنیم.
اسطوره ها به همان سرعتی که به اوج شهرت و محبوبیت می رسند ، سقوط می کنند و در تنفرکده ی ذهن مردم ساکن می شوند. یکی اش فیدل کاسترو بود که بعد از پنجاه سال بالاخره از رهبری کوبا استعفا داد.لحظه ای را که سال پیش جلوی چشم مردم کشورش و مردم جهان پایش به زمین گیر کرد وبه طرف آن شیرجه رفت در ذهنم نقش بسته است. به این فکر می کنم که همین چند ثانیه تا چه حد تمام نیم قرن حکومتش را تحت الشعاع خود قرار داده و همان شعار از عرش به فرش سقوط کردن در این شخص مصداق پیدا کرد.
خبر جالب دیگر در این چند روزه استقلال کوزوو بود.سکوت ایران در مقابل این اعلام استقلال یک طرفه ی کوزوو طنز تلخی داشت. این طنز تلخ از آن جا به وجود می آید که ایران بین یک دوراهی گیر می کند: یکی اینکه نباید از استقلال کوزوو حمایت کند ،به این دلیل که هم پیمان ایران،روسیه مخالف این  جریان یک طرفه هست و از طرف دیگر کوزوو با جمعیت مسلمانش و با جریان نسل کشی ای که در تاریخ کشورش رخ داده یک جورهایی خلائی ایجاد کرده که در آن ایران ناخودآگاه به سمت آن جذب می شود.مانند پدیده ی چچن که این سوال را به وجود می آورد که چچنی ها هم وضعیت نسبتا مشابهی با فلسطینی ها دارند. هر دو مورد تجاوز قرار گرفته اند و هر دو خواهان یک کشور مستقل برای خودشان هستند.ولی جهت گیری ما در قبال این دو چرا تا این حد نامتوازن است؟
گ ف | چهارشنبه 1386/12/01 |