يك ترمم مانده كه دور ه ي كارشناسي ام تمام شود. من كه تا چند روز پيش غرق در ايده آل هاي كارشناسي ارشد بودم دارم به اين نتيجه مي رسم كه كلا اين كنكور ارشد و اين جور چيز ها را فراموش كنم و جذب بازار كار شوم.اين طرز كار خيلي واقعي تر است و اميدوار كننده تر. به خصوص وقتي كه به اين دكترين هم فكر مي كنم كه توي درآمدزايي مدرك نقش زيادي را بازي نمي كند.با اين تفاسير من دارم كلك همه چيز را مي كنم.الان خوشحالم و احساس سبكي مي كنم .چون بار مسئوليت پذيري قبول شدن از كنكور را از دوشم برداشته ام.
- فردا سيزده به در است ما قرار است با يك گله برويم باغ عمويم. بيشتر ترجيح مي دادم با يكي دو نفر برويم يك جاي دنج و خلوت و زغال داخل منقل بريزيم.كپه اش كنيم و رويش الكل بريزيم.آتشش بزنيم.و بعد جوجه ها يا گوشت هاي به سيخ كشيده را بگذاريم روي زغال هايي كه كف منقل پخش شده اند. و آنگاه در اين سيزده به در ايده آل كباب و شراب را در كنار هم داشته باشم. به هر حال اين خيلي جذاب تر از سيزده به دري است كه با يك گله بروي بيرون و دلمه بخوري و بعد ديگر نمي دانم چه كار بكني.هر چند آن سيزده به در ايده آل را توي اين تعطيلات دوبار با دو سه تا از دوستانم تجربه كردم و براي همين جاي حسرتي براي آن وجود ندارد.
- دروغ سيزده به در هم اين بود كه باراك اوباما از نامزدي انتخابات استعفا داده است. اين را صبح مادرم كه از تلويزيون تپش شنيده بود آمد برايم نقل كرد.بدون آنكه بگويد دروغي در كار است.خيلي خيلي جدي گفت. و من چهار پنج ساعت از اين كانال به آن كانال ماهواره اي خبري تلويزيوني راديويي مي رفتم تا چيزي بشنوم در حالي كه هيچ كس از اين دروغ كله گنده حرفي نمي زد. من ساعت ها با خودم كلنجار رفتم كه چه طور وقتي كه همه ي صحبت ها سر انصراف دادن كلينتون مي چرخد يك دفعه اوباما انصراف مي دهد. تا اينكه حوالي ظهر مادرم برگ برنده اش را رو كرد كه اين دروغ سيزده به در است.براي من خيلي اهميت داشت.چون من مثل اين مسابقات اسب سواري و ماتادوري - گاوبازي كه همه با هم شرط بندي مي كنند با خيلي ها سر اين سه نفر كانديد شرط بندي كرده ام.
- چند روز یا بهتر بگویم چند هفته ای است که دیگر از آن روشنفکری های گوریلانه و آن المان های نوستالژیک که یک گوریل دچارش می شود خبری نیست.من به یک گوریل معمولی و روزمره و کسل تبدیل شده ام. این به من احساس گناه می دهد.احساس گناهی به اندازه ی تجاوز به یک زن شوهردار.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
|
سلام.سال نو مبارک.نورزتان پیروز.نمی دانم این پیغام ها چرا در نظر من اینقدر به کلیشه تبدیل شده است:امیدوارم سال خوبی داشته باشید.سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و خجسته گی....همه ی این ها را فقط بلغور می کنیم. به هر حال نوروز خوبی اش این است که مذهبی نیست. برخلاف عید قربان و غدیرخم و کریسمس و مانند این ها. برای همین خیلی خوب قابلیت جهانی شدن دارد. و من نمی دانم ما چرا اینقدر دوست داریم جهانی شویم.از این که بگذریم من فکر می کنم این نوروز هم تبدیل شده است به یک کیچ.نمی دانم برداشت من از کیچ واقعا شبیه به همان چیزی است که در واقعیت وجود دارد یا نه. یک کیچ نفرت انگیز و تهوع آور.این حس ها وقتی به وجود می آید که صبح سال تحویل به جای اینکه حمام بروی ، لباس بپوشی و ادکلن بزنی توی تختت خواب جا بزنی. یا اینکه به جای اینکه بروی خانه ی این فامیل و آن فامیل و آن ها را ببوسیدشان و آجیل و نقل و نبات بخوری توی خانه کتابی بخوانی یا فیلمی ببینی. برای همین است که به نظر من نوروز یک جور کیچ است. یک جور به قول معروف "بچه مثبتی" است.یک جور کلیشه است. شاید این مقتضیات سن من است یا محتمل تر شاید تاثیر شرایط محیطی خانواده مان .به خصوص پدرم که او هم مثل من فکر می کند. او هم مثل من از دید و بازدید و صله ی ارحام و اینجور چیزها متنفر است. و تنها این ها را یک مشت احساسات رمانتیک کوچه بازاری و مبتذل می داند. زنده گی من مثل یک خط صاف است که کج و کوله نمی شود . این شاید بد باشد شاید خوب.به هر حال همین هست که هست. از این که بگذریم آقای خامنه ای امسال گفت که باید یک راه میانبر پیدا کنیم تا به شکوفایی و نوآوری برسیم. و من فکر می کنم که سی سال برای پیدا کردن یک راه میانبر زمان خیلی زیادی بود. سی سال دنبال راه میانبر گشتن و پیدا نکردن آن مسئله ی ماست. یا بهتر بگویم مسئله ی آنهاست. سی سال زمان کمی نبود که راه میانبر پیدا کنیم.

نوشته شده توسط یک گوریل فهیم یکشنبه چهارم فروردین 1387
|