21 ام فرودین سالروز سوء قصد به محمدرضا شاه است.این خبر را که شنیدم یاد خاطره ی پدرم افتادم.وقتی که کلاس پنجم ششم بوده و شاه به شهر او سفری داشته و از مدرسه ی آن ها دیدن کرده است.جیپی روبه روی مدرسه ی آن ها پارک کرده و شاه داخل آن نشسته بوده. شاید حوالی سال های 42 - 43 .آن زمان که شاه هنوز در بین مردم زیاد دیده می شده.پدرم که آن زمان ها پسر مافوق تخسی بوده است یک تکه چوب را از فاصله ی چند متری مثل پرتاب یک نیزه داخل جیپ سرباز پرت می کند .شاه جاخالی می دهد و آن چوب از جلوی چشمانش رد می شود.بر می گردد و چشم غره ای به پدر من که 12-13 سالش بوده است می رود.الآن که بعد از گذشت حدود چهل و خورده ای سال دارم این ماجرا را می نویسم ،به این فکر می کنم که اگر شاه جاخالی نداده بود و نوک آن چوب به چشم و چال او یا گیجگاهی - جایی اش برخورد می کرد و بر حسب اتفاق می مرد ،تاریخ ایران و وضعیت مایی که الآن اینجا نشسته ایم و داریم وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می کنیم جور دیگری می بود. این فکر البته به هیجانم می آورد.یاد کتاب راز فال ورق یوستین گوردر می افتم که چه طور توالی اتفاقات را در نظر گرفته است و بعد،ماجراهای بالقوه ای که احتمال وقوعشان وجود داشته و به وجود نیامده را توصیف می کند.
بعد از حدود يك ماه تخته شدن در دانشگاه و علم و دانشجو ،همه در حياط جمع مي شوند و همديگر را مي بوسند،سال نو را تبريك مي گويند .عيدت مباركي،سالي سرشار از موفقيتي چيزي بلغور مي كنند و براي نقل و نبات و افزايش صميميت در گفتگوي بيش از حد رسمي پرانتزي باز مي كنند و كلمه هاي نوآوري و شكوفايي را مي اندازند تويش و به اداي مهران مديري به بهي مي گويند و بعد خيلي مبتذلانه مي خندند.وقتي از هر سورراخ سنبه اي صداي به به مي آيد توي گوشم صوت بع بع مي پيچد و در ذهنم جماعتي گوسفند وار يا مودبانه اش رعيت مسلك تداعي مي شود.كه چه طور يك كمدين آن ها را به چراگاهي خشك و كويري هدايت كرده است و همه يك صدا بع بع مي كنند و مي خندند.