تبليغاتX
گوریل فهیم

دو کتاب انگلیسی یکی با عنوان رئالیسم و آن یکی با عنوان سورئالیسم دیروز به دستم رسید. در هر دو کتاب ابرهنرمند های این دو سبک در رشته های نقاشی و عکاسی و مجسمه سازی معرفی می گردند و روی شاهکارهایشان بحث می شود.بحث در مورد رئالیسم و سورئالیسم و دنیای هر کدام از آن ها،خیلی دامن گیر هست.دنیایی هم که هر کدام از این دو سبک ما را به داخل اتمسفر خود می کشند با همدیگر متفاوتند.بعضی از این آثاری که دیدم مثل یک سیاهچالند.با چه جاذبه ی عظیمی می توانند فکر و ذهن فرد را به خود جذب کنند. سیاهچال رئالیسم جالبی اش اینست که ما همیشه با آن روبرو بوده ایم.هرچیزی را که توی دنیای واقعی می بینیم جزئی از دنیای رئالیسم است.ولی وقتی یک نقاش قسمتی از همین دنیا را می چسباند روی بومش ،آن وقت است که با همه ی ساده گی اش،با همه ی عادی بودنش و با همه ی رئال بودنش باز مثل یک سیاهچال ذهنی عمل می کند و تمام حواس و دغدغه ی مخاطبش را به سمت خودش می کشاند.
مسئله ی دیگر که وقتی به آن فکر می کنم ،می خواهم آتش بگیرم وضعیت هنری در ایران است. این که نگذارند هر فرد طبق سلیقه ی شخصی اش آزادی در آفرینش اثرش داشته باشد و باز این که چوب لای چرخ آزادی انتخاب مخاطب می اندازند .این واقعا بیش از اندازه زور دارد وقتی که می بینی آن طرف دنیا چه در حال گذشتن بر ذهن و هنر مردمانش است.سوزش این قضیه وقتی زیاد می شود که خط قرمزهای آزادی بیانی را که آن طرف دنیا با آن مواجه هستند را تجربه کنی.آن طرف شاید چند خط قرمز ،آن هم کمرنگ وجود داشته باشد. تازه آن خطوط کمرنگ را هم دارند پاک می کنند. ولی در ایران به نظر من خط قرمز ها آن قدر زیاد شده اند که محیط کاملن به یک صفحه ی قرمز رنگ تبدیل شده است.دیگر چیزی به نام خط قرمز وجود ندارد.اینجا صفحه ی قرمزی است که هنوز چند خط بی رنگ ،تک و توک باقی مانده اند.که خیلی ها لای این خطوط باریک دارند سر می خوردند .چیزی نمانده که روی این ها هم یک خط قرمز بکشند. این مقایسه دقیقا همان حسی را القا می کند که کنار خیابان یک بنز آخرین مدل و یک پیکان را در کنار هم ببینی.و بخواهی تکنولوژی ایران و آلمان را با هم مقایسه کنی.این را هم باید مد نطر داشته باشی که این تکنولوژی عاریتی است و آن بومی.
البته فقط مشکل از بالای هرم نیست.این پایین مایین های هرم جامعه هم که ما در آنیم تابوها آن قدر در فکر و سلیقه ها نفوذ کرده اند که دیگر قابل تمیز با غیر تابو ها نیستند. تنها راه چاره ای که می ماند این است که این تابوها را بشکنیم.همه اش را بریزیم توی سطل آشغال. برای این کار باید اول تقدس ها را مچاله کرد. همین طور آن باید و نباید ها را که از بچه گی با کتک بهمان حالی کرده اند. باید مثل ابراهیم یک کلنگ بگذاریم روی کولمان و برویم همه ی این بت ها را له و لورده کنیم.این باید و نباید ها هستند که جلوی خلاقیت و فکر مان را گرفته اند. و خود سانسوری را اپیدمی کرده اند.
---
این مجسمه ی ران موئک یکی از همان سیاهچال هایی بود که هنوز هم فکر و ذکرم را جذب خودش کرده است.آن هم با چه شدت و حدتی. مجسمه ی پدر مرده. یا به انگلیسی Dead Dad . به اسم انگلیسی آن  هم توجه کنید .چند بار تلفظش کنید: دد دد. و ببینید که چه حسی را القا می کند. پیشنهاد می کنم توی گوگل در قسمت جستجوی تصاویر،اسم Ron Mueck را سرچ کنید و ببینید چه سیاهچال هایی پیدا می شود.همین طور چه رئالیسم وحشتناکی.و چه قرائت جدیدی از نیود در بعضی از آن آثار.
لینک عکس: مجسمه دد دد

گ ف | دوشنبه 1387/03/20 |

بحران انرژی و بحران غذا .خودش را در جامعه با گرانی نشان می دهد. به اضافه ی تورم و نشانه های اقتصادی و فرهنگی دیگر.حداقل اینجایی که من زندگی می کنم این بحران غذا در کالبد زشت گرسنگی در نمی آید. نه .با وجود اینکه در ایران مانند همه جای دیگر جهان بحران غذا آینده زندگی را تهدید می کند ولی هنوز پدیده ی گرسنگی ظاهر نشده است.در حال حاضر ما با گرانی روبرو هستیم.با بی کاری و تورم. گاهی دلم برای این کشور می سوزد. مثل یک بچه یتیم ده ساله است که بچه های دیگر کوچه و محل تحقیرش می کنند و توی سرش می زنند.از بحران جهانی غذا و انرژی گرفته تا شرایط بد جغرافیایی که در آن واقع است . تا خشکسالی ها. تا این کویرهای بی محصول. آخر الزمان که می گویند همینجاست.کافی است بروی و توی کنج یک بیمارستان بنشینی تا دردها را ببینی. داروی گران.بیماری لاعلاج.و دردهایی که دست از سر آدم برنمی دارند.
درباره ی این چیزها گفتن خود به بحث دیگری نیاز دارد. من می خواهم کمی ماجرا را علمی تخیلی کنم. ماجرای بحران غذا را می گویم. بحران انرژی خوبی اش اینست که به هر حال با تکنولوژی می شود کاریش کرد. انرژی هسته ای و خورشیدی و انرژی های جایگزین و اینجور چیزها. ولی من فکر نمی کنم با تکنولوژی های کشاورزی و ژنتیک بشود راه چاره ای برای کمبود غذا تدبیر کرد.با این رشد تصاعدی جمعیت و با آن زمین هایی که حتی یک سانتی متر مربع هم به مساحتشان اضافه نمی شود. هیچوقت اضافه نخواهد شد.
فیلم بیسکویت سبز را شاید دیده باشید. که برای رفع کمبود غذا از مرده ها بیسکویت می سازند. این فیلم به نظر من بیشتر جنبه ی سمبلیک دارد ،برای اینکه به ما بحرانی را که آینده را تهدید می کند گوشزد نماید.من فکر می کنم این بحران غذا و همین طور بحران انرژی کم کم معیارها و ارزش های حقوق بشری را کم رنگ می کند. من روزی را تصور می کنم که دیگر خیلی از این قوانین حقوق بشر رعایت نخواهد شد. روزی که اعدام به یک اپیدمی تبدیل شود.اعدام افراد. به احتمال زیاد اعدام یکی از چاره هایی خواهد بود که به ناچار باید تدبیر شود.شاید روزی برسد که برای یک دزدی ساده هم حکم اعدام صادر شود. برای اینکه "نان خور" های مزاحم را از جامعه حذف کنند. برای اینکه غذا آن قدر نایاب و ارزشمند می شود که خیلی ها باید حذف شوند . و دولت ها در ابتدا دست روی مجرمان و جنایت کاران می گذارند. روی دزد ها ، متجاوزان، کیف قاپ ها و حتی متخلفین رانندگی.و این شاید تازه اول راه باشد.شاید روزی برسد که دیگر به صورت رندم و گزینشی افراد را اعدام کنند.
این ها وهم گویی های یک گوریل رویا پرداز و آنارشیست نیست. این ها یک پیشگویی است که به نظر من احتمال وقوعش در آینده ی "شاید" نزدیک کم نیست. نمونه اش را می شود در مینی جهان "چین" مشاهده کرد. چینی که مجبور است بیش از حد اعدام کند. چینی که رعایت حقوق بشر و اعدام نکردن افراد برایش اگر غیر ممکن نباشد ولی بیش از حد هزینه بر است. برای همین همیشه در اول لیست آمار اعدام  قرار دارد .چینی که حتی مجرمان افتصادی اش را هم اعدام می کند.چینی که به ناچار زاد و ولد را هم محدود می کند. به نظر من آینده ی جهان ورژنی خواهد داشت مانند چین امروز. کمی اگر مرزهای تخیل را بکاویم به جایی می رسیم که ازدواج و بچه دار شدن با محدودیت های خیلی زیادی روبرو خواهد شد. اعدام مجرمان و متخلفان فراگیر می شود. دولت ها معلولان جسمی و ذهنی را هم حذف می کنند.همین طور افراد مسنی که دیگر توان سوددهی اقتصادی ندارند.جنگ ها فراگیر می شوند و سلاح های کشتار جمعی مثل نقل و  نبات بین دولت ها پخش می شوند.و دیگر منشور حقوق بشر و اینجور چیزها می روند لای صفحات کتاب های تاریخ.

گ ف | یکشنبه 1387/03/19 |

چند مدتی بود که موسیقی سنتی گوش نمی دادم تا اینکه استاد سه تارم جلسه ی پیش گفت یک نوزانده ی حرفه ای باید آرشیو کامل جمع آوری کند. آرشیو کامل موزیک سنتی برای نوازنده ی سه تار.با این جمله من بیشتر احساس حرفه ای بودن در نوازنده گی سه تار می کنم.و ذهنم یک جورهایی به طرف عکس این قضیه هم کشیده می شود:که یک آرشیو کامل جمع کنم تا احساس حرفه ای بودن بیشتری داشته باشم. همین طور گفت که ساعات بیشتری را به موزیک گوش کنم.تا گوش هایم به پرده و ربع پرده عادت کند.به این شرط که بدانم هر قطعه ای که در حال پخش است در چه دستگاهی دارد نواخته می شود. برای همین دیروز چند اجرای محمدرضا شجریان را روی گوشی همراهم ریختم. یک همنوازی: سه تار پرویز مشکاتیان با صدای شجریان در یک ضبط خصوصی.همین طور کنسرت شجریان در دانشگاه برکلی. هر دویش هم در ماهور اجرا می شود.

خشکسالی امسال که کم کم داریم زوایای مختلفی را که می تواند به موزات خود ایجاد کند را داریم می بینیم.یکی از همین فجایع کمبود برق تولیدی از آب سدهاست. به دلیل کاهش میزان آب در سد ها.با وجود تمام این مشکلات کمبود برق ،قطع شدن پیاپی برق در این روزها باعث شده است که من در تاریکی زمان زیادی را تنها برای گوش دادن به موسیقی اختصاص دهم.متاسفانه ما،عادت داریم که موسیقی را در کنار کار دیگری که داریم انجام می دهیم گوش کنیم. در صورتی که باید با دقت به موسیقی گوش داد.با همان دقت مطالعه ی یک متن فلسفی . این لحظه است که بیشترین تاثیر یک موسیقی در ما اتفاق می افتد.و البته یک موسیقی با کیفیت.
دیشب که برق رفته بود ،من در کنج اتاق روی زمین نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم.سکوت مطلق حکمفرما. و تنها، موسیقی ای که از بلندگوی گوشی همراهم پخش می شد.من توی تاریکی مطلق ،توی کوری و سیاهی،تمام شهود خودآگاه و ناخودآگاهم را به حس شنوایی ام اختصاص داده بودم.به سروچمان من گوش می دادم.صدای شجریان،شعر حافظ،نی محمد موسوی و سه تار پرویز مشکاتیان. وقتی می گویم باید از یک قطعه ی موسیقی بیشترین و کامل ترین تاثیر را گرفت مربوط به همین لحظه می شود.که من چه طور در تاریکی بین نت های سه تار و غزل حافظ و صدای شجریان و نوای نی غرق شدم.سیال شدم و در آن نفوذ کردم. طوری که دیگر هشیاری ام یک جورهایی از بین رفته بود.به یک خلسه رسیده بودم و اشک توی چشم هایم حلقه زده بود. موهایم سیخ شده بودند.تجربه ی این لحظه ها و این احساسات کم پیش می آید.هرچند من دوست دارم زیادترش کنم . با همین موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی.شاید یک چیزی توی مایه ی تجربه ی ناب معنوی باشد.
من توی موسیقی سنتی به خلسه فکر می کنم. به تنیده گی احساساتم با فرکانس های صوت. و توی ادبیات و غزل حافظ به اوج تکامل یک زبان فکر می کنم. به این که با همین کلمات می توان چه مینیاتور زیبا و پیچیده ای خلق کرد.کافی است به همین چند بیت شعر فکر کنیم:
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

یک چیز دیگر هم که بگویم این است که گوش دادن به موسیقی سنتی پیری زود رس نمی آورد. و الزاما هر کسی که به موزیک سنتی گوش می دهد پیرمرد و پیرزن نیست.

گ ف | دوشنبه 1387/03/13 |

"من می گم انف،تو نگو انف،بگو انف." با همین جمله ی طنزاندود که تلخی طنزش هم خیلی زیاد است، می شود سیستم آموزشی ایران را به تصویر کشید.البته این جمله شرح معلم های چند نسل پیش است که ماجرایشان تنها به گوشمان خورده و شاید یکی دو نمونه اش را در آن قسمت از سریال مشهور قصه های مجید از کیومرث پوراحمد دیده ایم .ولی هنوز هم از این تیپ معلم ها کم نیستند.هرکداممان که به عقب برگردیم و خاطراتمان را مرور کنیم می بینیم که سرکلاس خیلی هایشان نشسته ایم.
البته جمله ی "من می گم انف تو نگو انف،بگو انف" بیشتر نماد سیستم آموزشی غلط است.ولی مگر کتک زدن دانش آموز قابل گنجایش در یک سیستم آموزشی استاندارد هست؟ وقتی معلمی، یک نفر را جلوی سی چهل نفر دیگر کتک می زند،یا حداقل به او توهین می کند یا به تمسخرش می گیرد،کل شخصیت و هویتش را سرکوب می کند و زیر سوال می برد. بعد هم از این کلام در می آید که من هم پشت همین میز و نیمکت ها درس خوانده ام.یکی نیست به او بگوید که پشت همین میز و نیمکت ها بزرگ شده ای که الآن تمام عقده ات را سر شاگردانت خالی می کنی.تازه گی ها هم که خبر دارید یک دانش آموز زیر کتک و تنبیه معلمش فلج شده است.ما داریم به کجا می رویم؟

گ ف | شنبه 1387/03/11 |

هرچند که عکس پست قبلی بدون شرح بود ولی در این پست می خواهم کمی در مورد آن شرح و توضیح دهم.چرا که خیلی ها با دیدن این عکس ها و چیزهایی مانند این، تمام تمدن و فرهنگمان را زیر سوال می برند.و آن عبارت مشهور "تمدن 2500 ساله " را یک گزاف گویی صرف در نظر می گیرند. هر چند این بحث ها آن قدر و آن قدر از مشروطه به بعد گفته و شنیده شده که دیگر تبدیل به یک کلیشه شده است. ولی باز من می خواهم یک دفاعیه ی تکراری را دوباره ارائه دهم.و آن این که فرهنگ یک کشور را پارامترهای مختلفی تعیین می کند. و هم اینکه فرهنگ با منطق صفر و یک جور در نمی آید که بگوییم فلان مملکت بی فرهنگ است و آن یکی با فرهنگ.تمدن هم با منطق صفر و یک جور در نمی آید. هر کدام این ها می توانند در یک گذر تاریخی هم دارای المان های مثبت باشند و هم منفی. و این به هیچ وجه جمع اضداد نیست. آن تمدن 2500 ساله هم یک لاف بیهوده نیست.و این فرهنگ غنی هم.حتما باید کریس دی برگی بیاید و بگوید که برگزاری کنسرت در ایران جزء آرزوهای من است. یا حتما باید در اسپانیا بر روی محمدرضا شجریان لقب پاواروتی ایران را بگذارند تا ما به ارزش های فرهنگ و موسیقیمان پی ببریم.یا حتما شهرام ناظری باید مقام لوژیون دونیور فرانسه را بگیرد تا ما برویم و اجراهایش را گوش دهیم.حتما باید حسین علیزاده نامزد دریافت جایزه گرمی شود تا ما برویم و آلبوم به تماشای آب های سفیدش را گوش دهیم. یا اینکه حتما باید در آمریکا مثنوی مولوی و رباعیات خیام پرفروش شوند تا ما برویم و لای صفحات مثنوی را برای اولین بار در عمرمان باز کنیم تا ببینیم توی آن چه نوشته است.یا اینکه سمفونی مردگان عباس معروفی حتما باید جایزه ی سورکامپ را بگیرد و جزء صد رمان پرفروش بریتانیا شود تا فروشش در ایران بالاتر رود. ما از آن طرف مرزها اجازه می گیریم که کدام یک از آثاری که خودمان خلق کرده ایم خوب است و بعد به طرف آن ها می رویم. تازه آن هم به شکل محتاطانه ای.یعنی اینکه خیلی ها باز هم به طرفشان نمی روند و فقط پزش برای آن ها می ماند.

گ ف | جمعه 1387/03/10 |
این عکس را از توالت مردانه ی دانشگاه گرفته ام.
گ ف | پنجشنبه 1387/03/09 |

تصور ایران صد سال پیش چندان دور از ذهن نیست. یک کویر خشک مفرش که از شمال تا جنوب امتداد یافته. منطقه ای که جغرافیا با آن بی رحم بوده. بی آب . آنقدر که مردم ناچار به کاویدن آب در زیرزمین شده اند. مردهایی با چهره های سرخ و آفتاب سوخته و ریش های کثیف.زنانی با پارچه های سیاه که دورشان کشیده شده بود و صورتشان را هم پوشانده.زندگی توی خانه های کاه گلی.که زنانشان از اندورنی آن ها پا فراتر نگذاشته بودند.بچه هایی پر از شپش .که مثل گوریل ها در سایه ی ایوانی می نشستند و شپش های همدیگر را در می آوردند.
کلی گویی را اگر کنار بگذارم، و به صورت جزئی در مورد خانواده ی خودم صحبت کنم ،کلام استناد بیشتری پیدا می کند.یک نگاه اجمالی از نسل مادر مادر بزرگم گرفته تا نسل مادربزرگ ،نسل پدرم و حالا هم نسل من.مادر بزرگم در مورد زمان رضا شاه،وقتی که او کم سن و سال بوده ،برایم تعریف کرده. که بعد از ماجرای کشف حجاب مادرش ،دختران ،خاله ها و عمه ها و زن های دیگر تا چند سال پایشان را از خانه بیرون نگذاشته اند. پدرم از بچه گی اش می گوید. که چه طور توی دبستانشان مسابقه ی پیدا کردن شپش می گذاشتند.که هر کس بیشترین تعداد شپش را از بدنش ارائه دهد برنده ی مسابقه است.از بچه گی اش می گوید که سالی یک بار گوشت می خوردند.برنج را مگر در رویایشان ببینند که ماهی یک بار بخورند. پدرم برایم تعریف کرده است که چه طور کورکوری توی مسجد ،زیر تنها لامپ محله شان درس می خوانده. یا حتی خاله ام توی تهران که چه طور شب ها با نور شمع کتاب هایش را مطالعه می کرده.عمویم برایم تعریف می کند که چه طور لامپ به خانه ها وارد شد. رادیو وارد شد،تلویزیون ،یخچال و ... . عمویم برایم تعریف می کند که بعد از ماجرای ملی شدن صنعت نفت،ماجرای کودتای 28 مرداد، و اینکه برای فروش نفت، پول بیشتری به ایران داده می شد،چه طور وضعیت اقتصادی مردم پیش رفت کرد.دانشگاه با پول نفت هزینه ی تحصیل پدرم و امثال او را تهیه کرد.پدرم وقتی که استخدام شد،حقوق بالایی را که به او می دادند از درآمدهای نفتی نشات می گرفت.و با همین پول نفت، من به دنیا آمدم،بزرگ شدم،تحصیل کردم،به دانشگاه رفتم و سطح زندگی ام با یک نسل سومی هراتی یا لاهوری زمین تا آسمان فرق می کند.
پول نفت. همین پول است که ایران را مدرنیته کرد. انقلاب هایش را به وجود آورد.حکومت ها را تغییر داد و ...
 تا اینکه به اینجا رسیده ایم. نه ... جای خوبی نرسیده ایم. در این شکی نیست. ولی بهتر از نسل صد سال پیش از خود هستیم. در این که کسی تردید ندارد.
تا اینجا نفت طلای سیاه بود. ولی از یک طرف دیگر که نگاه کنیم می بینیم که بلای سیاه هم هست.همین بلای سیاه است که مردم را گدا و گشنه بار می آورد. می کندشان مزد بگیر حکومت هایشان .باعث می شود دست گدایی جلوی دولت مردانشان دراز کنند. دولت ها تحصیل دار می شوند و خودکامه.نه از مردمشان مالیات می گیرند و نه به آن ها جوابی پس می دهند. همین بلای سیاه بود که هشت سال درگیر جنگمان کرد. و همین بلای سیاه بود که باعث شد از آن طرف دنیا بیایند و توی سرمان بکوبند.
انگلیسی ها چند ده سال پیش در اهواز اولین زمین گلف ایران را ساختند.یکی از دوست هایم که در اهواز درس می خواند تجربه ی عینی اش را می گفت. که کنار زمین گلف روی یک تابلوی آهنی کهنه و زنگ زده که یک گوشه افتاده ،نوشته بود:ورود سگ و ایرانی به زمین گلف ممنوع.نمی خواهم تفکرات دایی جان ناپلئونی راه بیندازم. و نمی خواهم که انگشت اتهام به سویم دراز شود که ضعف ما باعث شد که چنین بلایی سرمان بیاید.این را قبول دارم.درست است که بی فرهنگی و ددمنشی ما در آن زمان باعث شده که یک انگلیسی موبور چشم آبی بیاید و روی آن تابلو چنین جمله ای را بنویسد. ولی قابل پذیرش نیست که یک انگلیسی از آن طرف دنیا بیاید، نفت را ببلعد و بعد کسی را که جد اندر جد در همان منطقه سکونت داشته است را این چنین تحقیر کند.مثل گوسفندی می ماند، که چند روز قبل از قربانی کردنش آلت تناسلی اش را با نخ می بندند ،تا یکی دو کیلویی ادرار جمع شده در کلیه اش، سنگین ترش کند تا گران تر فروخته شود. گوسفند ،گوسفند صفت است که این بلا سرش می آید. کسی در این شک ندارد. ولی چنین کاری را با گوسفند کردند آیا برخورد وحشیانه با گوسفند نیست.
باری ... نفت ایران صد ساله شد. صد سال پیش در چنین روزی اولین چاه نفت در مسجد سلیمان فوران کرد. و سرنوشت ما به گونه ای رقم خورد که به اینجا رسیده ایم.نمی شود صدمین سال کشف نفت در ایران را تبریک گفت. همین طور نمی شود این موضوع را تسلیت گفت. فقط باید به یک جمله ی اخباری بسنده کرد:امروز سالگرد صدمین سال ظهور پدیده ی نفت در ایران است.همین.

گ ف | دوشنبه 1387/03/06 |

دو نوشته ی جالب در مورد ریشه ی کراواتی که امروزه به دور گردن می بندند را از دو لینک زیر بخوانید.کراواتی که گویی ریشه ی ایرانی داشته است و اتفاقن امروزه در ایران به عنوان نماد غرب گرایی شناخته می شود. در نوشته ی اول مطالبی را هم در مورد ریشه ی ایرانی اقوام ساکن در کرواسی امروز خواهید خواند.من قبلن در کتاب ارزشمند "روح ملت ها" نوشته ی آندره زیگفرید که در کتابخانه ی پدرم پیدایش کرده بودم ،راجع به تبار اصلی روس ها چیزهایی خوانده بودم.در آن کتاب عنوان کرده بود که در ابتدا قشری از ایرانیان پیش از میلاد مسیح به منطقه ی روسیه مهاجرت کرده اند ،که بعد ها با حمله ی مغول ها به این سرزمین با نژاد مغول درآمیخته اند.
جستار یکم
جستار دوم
البته تنها به این شرط که این جستار را هم بخوانید:
احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای
حالا باز بگویید: "کروات دیگه ور افتاد، بر گردن خر افتاد"

گ ف | یکشنبه 1387/03/05 |

مواقعی که کلی کار و مشغله روی سرم فرو می ریزد ،جریان سیال ذهنم شروع می کند به تولید یک سری افکار.افکاری که اکثر آن ها حول نحوه ی گذراندن اوقات فراغت می چرخد.اوقات فراغت بعد از پایان یافتن این مشغله های موجود. بگذریم که در حال حاضر و با وجود این همه مشغله ها و بعد هم آلترناتیوهای آن،اصلا نمی توان پرتغال فروش را پیدا کرد.با این تفاسیر تا وقت استراحتی می رسد، کاغذی چیزی پیدا می کنم و کارهایی را که می خواهم در آینده انجام دهم روی آن می نویسم. از حضور در کلاس ها و کارگاه های داستان نویسی گرفته تا کتاب های نخوانده .حتی تا اینکه در بازار کار چه طور جایی برای خودم باز کنم.
الان هم که رایانه در دسترس است، به جای کاغذ سفید، در این کیلوبایت های خالی وبلاگ  ، ایده هایم را می نویسم. که یکی از اصلی ترینش ماراتون نویسی است.که در همین وبلاگ یک ماراتون نوشتن را شروع کنم. از هر موضوعی که باشد فرقی نمی کند. فقط نفس نوشتن مهم است. فرایند تولید فکر و تخیل و تبدیل آن به کلمه و جمله. تا اینکه در این تبدیل بتوان در نوشتن ورزیده شد.و بعد دیگر نوشتن به همان اندازه راحت و خوشایند هست که گپ زدن با دوستی.نمی گویم الآن اینطور نیست. ولی باید این خوشایندی بیشتر شود. باید عطش سیراب ناپذیری تولید شود... برای اینکه کاغذهای سفید را سیاه کرد و بایت های خالی را آکنده از صفر و یک.چه قدر هیجان انگیز خواهد شد. چه مدینه ی فاضله ای.
- یک سوال: چه طور می شود در تایپ فارسی نیم فاصله را ایجاد کرد؟ مثلن فاصله ی کامل بین "می" و "توان" را از بین برد،بدون آن که به صورت "میتوان" نوشته شود؟

گ ف | جمعه 1387/03/03 |

دستگاه رایانه ام را برای برادرم "س" در تهران فرستاده بودم.علت اینکه اینقدر دیر به دیر به روز می کنم هم همین است.نخواستم مخاطبان را ناامید کنم.برای همین هم دلیل کمتر به روزکردن وبلاگ را بیان نکردم. شاید هم این موضوع برگردد به اغراض عوام فریبانه و پوپولیستی من.به هر حال این دو روز که نیاز مبرمی به رایانه دارم یک دستگاه از نوع قراضه و زپرتی اش را از یک جایی گیرآوردم و امشب جای ابنای بشر خالی دو - سه ساعتی اینترنت گردی کردم.
به نظر من مارکس در تعریف قشری از بورژواها که در ایران به وجود آمده است ،سهل انگاری کرده.ما هم یک زیرمجموعه از همین قشریم.بورژواهایی که منابع درآمدزای بالایی دارند ولی باز هم زیر خط نرمال فقر در جامعه زندگی می کنند.به خاطر عدم تظاهر باشد یا خست ،فرقی نمی کند.مهم این است که این اقشار پولشان را یک جایی پنهان می کنند و شب ها به جای چلوکباب، نان و ماست می خورند.هر چند که نان و ماست هم این روز ها غذای ارزان قیمتی نیست.
* چند روز پیش یکی از داستان هایم را برای دوستم "ک" پرینت گرفته بودم. و به "ک"ی نازنین تقدیم کرده بودم. "ک" ی دوست داشتنی.امروز ظهر "ک" آن چند کاغذ را از کیفش درآورد و به یکی دیگر نشان داد."آ" شروع کرد به خواندن آن. چند خطش را که مرور کرد گفت که این داستان را در اینترنت خوانده است...در یکی از سایت های ادبی.
برای نویسنده ی آماتور ندید بدیدی مثل من ،این جریان کلی سر ذوقم آورد.
* من همچنان سه تار می زنم.الان شده است سه ماه.برای هر کسی که می زنم ،از پشت تلفن گرفته تا رودررو ،باورش نمی شود که با سه ماه تمرین کردن به اینجا رسیده باشم. یکی از دوستانم که آن سوی خط تلفن بود مدعی شد که من یک قطعه از سه تار نوازی را از یک فایل صوتی برایش بالا گذاشته ام. همین موضوع باعث شده که من به این نتیجه برسم در هر شاخه ای که وارد می شوم استعدادی از خود نشان می دهم. هر چند توی فرهنگ شرقی ما ،تعریف از خود ،مایه ی تکبر و خودبینی است.این ها را اگر بریزیم دور ،من احساس می کنم که با اطرافیانم متفاوت هستم.توی همه ی رشته ها .از همان رشته ی علمی و درسی خودم گرفته تا موسیقی و ادبیات.یکی از معایب این احساس متفاوت بودن این است که آن وقت انگار یک دینی بر گردنم قرار می گیرد ،که باید تا آخر همه ی این رشته ها را طی کنم.این خودش باعث می شود که در برابر یک توده ی عظیم فعالیت ها و کارهای انجام نشده قرار بگیرم.

گ ف | جمعه 1387/03/03 |