توی پیادهرو راه میروم. اخمهایم تو هم است و تندتند گام بر میدارم. از آنهایی هستم که به همه چیز و همه کس نگاه میکنند. از گربه و سطل آشغال و پنجرهی خانهها گرفته تا پیرمرد، زنهای چادری، دختران سانتیمانتال، کارمندهای میانسال و بچههای قد و نیم قد.
با یکی از این بچههای چهار پنج ساله چشم تو چشم میشوم. یک پسربچهی تپل. با بلاهت دوستداشتنیای که توی صورت همهی بچههای کوچک دیده میشود. از مقیاس نگاه او، حتمن یک هیولا هستم. یک هیولای اخمآلود که تند حرکت میکند. احتمالن زمین زیر پایش میلرزد. میآید طرف او، تا بخوردش. یا بگیرد و ناکاوتش کند. به من نگاه میکند. همانطور که گربهها به آدم خیره میشوند. ترس میافتد توی صورتش. در یک لحظه تصمیم میگیرد. و با تمام نیرویی که در پاهایش وجود دارد، شروع میکند به دویدن. با تمام وجود، از دست این غول بی شاخ و دم در میرود. طوری که بخواهد جانش را نجات دهد.
و من. مثل غولهای خوب، مثل گوریلهای پیر و بیآزار، میروم آنسوی خیابان. سرعتم را کم میکنم تا کاملن از من فاصله بگیرد. تا احساس امنیت و آرامش کودکانه دوباره بهش برگردد. تا ترس از صورتش برود و جایش را بدهد به همان بلاهت بچهگانه.
یاد دوران بچهگی خودم میافتم. و آن افلیج بیچاره که در همسایهگی ما زندهگی میکرد. و قیافهی عجیب و غریبش. و طرز راه رفتنش. که چهطور تا میدیدمش، فلنگ را میبستم و در میرفتم. برادر بزرگترم میگفت تو زورت از این بیچاره بیشتر است. ولی من نمیتوانستم زیر بار حرفش بروم.

سوپ جو، نیمرو، ماست و نان بربری
پانوشت: نیمروی موجود در قابلمهی کوچک رویین، دست پخت نویسندهی وبلاگ میباشد.
وقتی که سه چهار روز توی خانه تنها باشی و یک عمر هم توی جهان، کمکم وارد دنیایی مالیخولیایی میشوی. کاراکترهای خیالیای را در خانه بازآفرینی میکنی. یکیاش همین "آناهیتا ع" ِ خودمان. باهاش حرف میزنی و میخندی. باهاش روی تخت یک نفره معاشقه میکنی. باهاش شراب قرمز دستساز مینوشی و تخته نرد بازی میکنی. برایش سهتار میزنی و «مرغ سحر» را میخوانی.
وقتی که داری چیزی مینویسی، (مثل همین الآن ِ من)، کنارت مینشیند و به سیگار اولترالایتش پک میزند. وقتی که پشت میزت نشستهای و داری درس میخوانی، او، نیمه عریان، روی تخت دراز کشیده، ورقهای پاسور را توی دستش فنر کرده و پرتش میکند توی صورتت. و بعد کرکر میزند زیر خنده. خندهی شیطنتآمیز. نمیگذارد که درس بخوانی. میرود توی فکرت و آنجا مثل یک میدان مغناطیسی تمام جریانات ذهنیات را میکشد طرف خودش.
صبح از توی بغلش بلند میشوی و در حالی که او هنوز مثل دخترهای بیتفاوت ِ پاریسی توی همان تخت خواب یک نفره چرت میزند، میروی و صبحانه آماده میکنی. برای خودت و آناهیتا ع... مثل مردهای زنذلیل.
دو تا تخممرغ میاندازی توی ماهیتابه و میگذاریاش بالای گاز. نان سنگک را روی شعلهپخش کن میگذاری تا گرم شود. و چای را توی قوری دم میکنی.
حالا که او نشسته است پشت میز آشپزخانه، تو، بساط صبحانه را روی میز میچینی. و توی سکوتی رئال، به بلبل زبانیهای موهومی آنا گوش میدهی.
این درحالی است که ضمیر خودآگاهت بهت سقلمه میزند و میگوید: هی پسر، تو واقعن دیوانه شدهای. و تو، یواشکی (طوری که آنا نشنود) بهش میگویی: خفه شو. زیپ دهانت را بکش و گورت را از اینجا گم کن برو پی کارت.

فرض کن ساعتها توي يک اتاق سه در چهار متر مربعي توي يک اقيانوس تنهايي و سکوت غوطهور شدهاي. و در عين حال يک خروار فکر، خيال و توهم توي ذهنت تلنبار شده. به همراه يک مشت تصويرهاي واقعي و غيرواقعي که پردهي ذهنت را اشغال کرده. و صداهاي جورواجوري که توي فکرت گوش ميکني. آن وقت است که روي ديوار اتاق دنبال پنجرهاي روزنهاي چيزي ميگردي تا تمام اين امواج فشرده و محبوس شده را از طريق آن به يک فضاي خالي هدايت کني. درست مثل موج انفجاري که به صورت کاملا افسار گسيخته فضاي اطراف را ميکاود.
وبلاگ همان روزنهی کذایی است، برای مایی که توی اتاقهای سه در چهار متر مربعی بسته و بدون هیچ پنجرهای زندهگی میکنیم.
داریوش اول در کتیبهی بیستون میگوید: «فرورتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند. گوشها و بینی و زبان او را بریدم و چشمهای او را درآوردم. او را در دربار من به غل و زنجیر کردند تا همهی مردم او را ببینند. بعد او را به اکباتان بردم و به دار آویختم... و اهورامزا یاری خود را به من کرد.»
ایدهاش را یکی از دوستانم داده بود. بعد از غروب که میخواستم برگردم خانه، یاد حرفش افتادم. ابزار لازم هم برای عملی کردن ایدهی مذکور همراهم بود: ژاکت گرمی که زیر کاپشن پوشیده بودم. چند تا آهنگ درست و حسابی توی گوشی. و موجود بودن هدست گوشی در کیفم. هرچند که مقداری زهوارش در رفته است.
باری، سردی هوا و خلوت بودن خیابانها آنقدر ملس بودند که نتوانستم آنچه که توی سرم میگذشت را عملی نکنم. برای همین زیپ کاپشنم را کشیدم، یقهاش را بالا زدم، دم و دستگاه گوشی و هدست را راه انداختم. و شروع کردم به راه رفتن، و گوش دادن به موزیک، در طول مسیر نسبتن درازی که به خانه منتهی میشد.
المانهای پیادهروی ِ طولانی، خیابان، تنهایی، شب، سرما، پاییز و موسیقی برای ایجاد یک حس نوستالژیک عمیق در آدم، بسیار مناسب و کارآمد هستند. پیشنهاد میکنم که حتمن چنین تجربهای را در همین شبهای پاییزی عملی نمایید.
دستمایهی تمام داستانهای نویسندهی عزب، دونژوانیست که زنگ آپارتمان کناریاش را میزند، و داخل خانهی زن جوانی میشود، که تنها زندهگی میکند.
ساعت هفت و سي دقيقهي صبح. کنار آن دکهي روزنامهفروشي از تاکسي پياده ميشوي. توي خيابان بنبستي که منتهي ميشود به ايستگاه مترو. حالا بايد با عجله از بين تعداد زيادي ماشين، آدم، موتورسيکلت که توي همديگر ميکس شدهاند، راستهي راهت را بگيري، تا برسي به در ورودياش.
توي سالن بليط فروشي. آدمهايي با چشمان پف کرده و صورت خوابآلود. هر کدامشان دارند در يک جهت حرکت ميکنند. اگر بليط اعتباري نداشته باشي، مجبوري پشت يکي از آن صفهاي طولاني بايستي. در حالي که ساعت را نگاه ميکني، اين پا و آن پا کني و کيفت را به آن يکي دست پاس دهي.
جلوي پلهي برقي. ده بيست نفر جمع شدهاند و دارند غرولند ميکنند. آن جلو پيرزن چادري بغچه به دست، مردد مانده است. ترس پاهايش را فلج کرده. آخر سر تصميم ميگيرد برگردد، يک جمعيت متراکم و عصبي را پس زند و در حالي که همهي چشمها دارند نگاهش ميکنند، برود سمت پلههاي ثابت. ميروي روي پله برقي ميايستي، چند دقيقه بعد سرت را برميگرداني و به پيرزن نگاه مياندازي. موفق شده است هفت هشت تا از پلهها را بالا رود.
روي سکوي مترو کم مانده است که انفجار جمعيت رخ دهد. ديگر راهي براي اينکه بشود در امتداد سکو حرکت کرد، باقي نمانده. همان جا بايد بايستي، تا يکي دو تا از قطارها بيايند، کنار سکو بايستند، مسافرگيري کنند. و بعد حرکت نمايند. تا از تراکم جمعيت جلويت مقداري کاسته شود.
وقتي که قطارها ترمز ميکنند، صداي اصطکاک چرخهاي آن با ريل توي هياهو، داد و بيداد، و جيغ و فرياد مردم گم ميشود. وقتي که در باز ميشود، ميتواني ببيني که چه طور نزاع واقعي و بيرحمانهاي براي تصاحب آن چند صندلي به وقوع ميپيوندد. و چهطور واگنها، هنگام ورود ناگهاني جمعيت، روي ريل، اين ور و آن ور ميشود؛ در حالي که نزديک است تعادلش را از دست بدهد...
حالا ميشود به لبهي سکو نزديکتر شد، و اميد داشت که ميتوان چند سانتيمتر مربع را، توي قطاري که دارد نزديک ميشود به خود اختصاص داد. صداي مامور مترو توي بلندگو: "لطفا از لبهي سکو فاصله بگيريد". "لطفا پشت خط قرمز بايستيد". در اين حين است که پشتيهاي آدم بيشتر هول ميدهند. در اين وضعيت ايستادن پشت خط قرمزي که ديده هم نميشود، يک جورهايي بار طنز دارد. فقط بايد تقلا کني تا وقتي که هولت ميدهند، جلوي آن غول فلزي که دارد به طرفت ميآيد پرت، و زير چرخهايش له و لورده نشوي.
حالا قطار ايستاده. در قطار باز ميشود. از بين آن داد و بيدادها بيشتر اين کلمات به گوش ميرسند: "آقا هول نده"، "وحشي"، "گله"، "تمدن 2500 ساله".
در همين لحظه بايد حواست را بيشتر از هميشه جمع کني، کيفت را سفت بچسبي و جيبهايت را بپايي. بدنت را سفت و نفست را توي سينهات حبس کني. تا بعد از وارد شدن به داخل واگن، قفسهي سينهات هنوز سر جايش باشد.
به اندازهي يک چشم روي هم گذاشتن است؛ تا ببيني تمام آن صندليها تصاحب شدهاند . صندليهايي که قبل از باز شدن در و از پشت پنجرههاي واگن، حکم قلههاي مرتفع و صعبالعبور را دارد. براي تصاحب اين صندليها بايد تجربهي متروسوارهاي حرفهاي، فرز و چالاک را داشت. با مقدار معتنابهي قدرت بدني.
حالا است که بايد با يک دست کيف سنگينت را بگيري و با دست ديگر خودت را به ميلهي بالاي سرت، آويزان کني.
يکي دو ايستگاه بعد: "آقايان، خانمها، سرگرمي بچهها دويست." مرد چاق و سي و چند ساله با آن صداي نکرهاش اين جمله را تکرار ميکند. با دو سه تا بادکنک ِ باد شده که دستش گرفته است، دارد خودش را از جمعيت چپيده شده عبور ميدهد.
تقلا ميکني تا از اين فاصلهي يک متري، ستون ورزشي يا خبري روزنامهاي را بخواني که توي دست يکي از همانهايي است که صندليها را تصاحب کردهاند. درحالي که فونت ريز کلمات روزنامه و بر عکس خواندن مطالب آن، دارند چشمهايت را از حدقه درميآورند. ولي کارياش نميشود کرد، توي اين حالت، حتي بيمزه و بيمحتواترين گزارشها هم جذابيت خاصي پيدا ميکنند. همين لحظه است که تصاحب کنندهي صندلي، با خونسردي کامل، روزنامه را ورق ميزند. بدون آنکه به اين موضوع توجه کند که مطلبي که داشتي ميخواندياش نصفه و نيمه باقي مانده است.
حالا بايد تراکم جمعيت موجود در واگن را تحمل کرد. و دردي که کمکم دارد به پا و کمر آدم نفوذ ميکند. همينطور هواي مرطوب و بوهاي تهوعآور را. و کلافهگي بيش از حد را.
تا اينکه بعد از انتظاري طولاني برسي به ايستگاه مقصد. از واگن پياده شوي و درحالي که به برنامه و کارهاي طول روز فکر ميکني به طرف پلهي برقي حرکت کني. روي پلهي برقي که ايستادهاي، توي دلت، کاملا ناخودآگاه اين جمله را زمزمه و تکرار ميکني: "آقايان، خانمها، سرگرمي بچهها دويست."
ساعت دوازده و سي دقيقه. توي حياط کتابخانه نشستهام و دارم ساندويچ کتلت ميخورم.
آفتاب امروز فوقالعاده است و گرماي دلچسبي را نصيب دستهاي لختم کرده. و همين طور نيم نسيم خنکي که از طرف چپ ميوزد.
اينجا جلوي سکويي که رويش نشستهام يک باغچهي کوچک قرار دارد. با چهار پنج تا درخت. ميشمارمشان: دقيقا پنج تا درخت. غير از آن کاج بقيهشان لخت و عورند. کاج هم که سبزياش رنگ و روفته و مستعمل است. سرم را که ميبرم بالا و به شاخههاي خشک و بدون برگشان نگاه ميکنم ياد بازيگران فيلمهاي پورنو ميافتم.
و کف باغچه. خاک خشک، متراکم و سرد. بدون حتي يک علف هرز.
کوچهي پشت کتابخانه توي زاويهي ديدم است. يک پيکان تاکسي قراضه، جلوي آپارتمان سه چهار طبقه پارک ميکند. يک بچهي دبستاني يک متر و اندي از ماشين پياده ميشود. تاکسي حرکت ميکند. بچه ميرود جلوي در آپارتمان. تقلا ميکند تا انگشتش به زنگ برسد. قبل از اين که موفقيتي کسب کند در باز ميشود. بچه ميرود تو و در را ميبندد.
ساختمان بغلي آپارتمان در حال ساخت است. ساختمان بتن آرمهاي که به طبقهي دوم رسيده. دو سه تا کارگر دارند آرماتور ستونها را وصله ميکنند. دستمال سرهايشان را نگاه ميکنم. بنفش رنگاند.
---
ساندويچم تمام شده است. آفتاب افتاده توي چشمهايم. چشمهايم را ريز کردهام و به خاک داخل باغچه خيره شدهام.
---
زندهگي همچنان روال عادياش را دنبال ميکند. اين را به خصوص ميتوانم از سر و صداي بوق زدن و گاز دادن ماشينهايي بفهمم که از بزرگراه اشرفي اصفهاني به گوش ميرسد.
ایمیلم را که باز میکنم، اینباکسم هنوز همان عدد تکراری 34 را نشان میدهد. هفتههاست گیر کرده روی عدد 34. و من روی اسپم کلیک میکنم. تا آن دو سه تا ایمیل تبلیغاتیای را بخوانم که برای من فرستاده شده است.
وقتي با دو تا دوست وبلاگنويس بروي درکه، آن وقت حس هنريمآبت گل ميکند، گوشيات را از جيبت در ميآوري و شروع ميکني به عکس انداختن از سوژههاي جالبي که دور و برت ميبيني. اين سوژههاي جالب همهجا پيدا ميشوند البته. توي همين کوچه پس کوچهها. توي تمام خيابانهاي تهراني که مثل يک هزارتوي بزرگ، پيچيده و گيج کننده است. ولي اين که گوشيات را در بياوري، لنزش را جلوي يک سوژهي خاص قرار دهي و از آن عکس بگيري، جسارت خاصي ميخواهد. که اين جسارت، حداقل در مورد من، هميشه توي چنتهام پيدا نميشود.
مگر همان طور که گفتم يکي دو نفر کنارت باشند و جايي باشي که عکس گرفتن براي کساني که از کنارت رد مي شوند عادي تر به نظر برسد. آن وقت است که دوست دارم تمام آن دويست سيصد حافظهي مگابايتي ِ خالي را پر کنم از عکس ديوارهاي کاهگلي و کوچههاي روستايي تنگي که دو نفر به زور ميتوانند تنگ همديگر توي آن راه بروند.
همين طور ميشود از آن پيرمرد لاغر و ريزنقش عکس انداخت. آن جايي که کنار تل خاکي و دکهی سبز رنگ، يک گوني روي زمين پهن کرده، کفشهايش را درآورده و جفتشان کرده است کنار گوني. روي گوني نشسته و دارد دوتار ميزند. و باهاش يک ترانهي محلي را ميخواند. با آن صداي گرفته و خشدار. و در عين حال گرم و گيرا.
عکسها را که مرور ميکنم، ميتوانم توي اين عکس آخري علاوه بر ديدن آن دوتار کهنه و زهوار در رفته، صورت چروکيده و آفتابسوخته، دندانهاي به هم ريخته، و آن يک جفت کفش سیاه، صداي فلزي دوتار را هم بشنوم. همينطور بوي خاک و رطوبت درختان را هم استشمام کنم. به عکسها که نگاه ميکنم، نسيم سرد شدهي پاييز، آب بينيام را در ميآورد و زبانم از آش داغي که خورده بوديم دوباره ميسوزد.

