تبليغاتX
گوریل فهیم

به نظرم کمک کردن به دیگران هم کار خوبی است. در حقیقت یک ساعت پیش فهمیدم کمک کردن به دیگران کار خوبی است. بهم یک جور حس آرامش داد. برای یک لحظه حس کردم تبدیل به یک قدیس محترم و روحانی شده ام.
قدیس گوریل فهیم، مثل قدیس آگوستین یا قدیس آکویناس یا یک همچو کسی. بعد مردم می آیند پیش من و از من درخواست کمک می کنند. و من به آن ها کمک می کنم. زندگی شان را نجات می دهم. شوهرهایی که زن هایشان را ترک کرده اند بر می گردانم خانه. بچه های جن زده را که بیاورند پیشم، می خوابانمشان روی تخت و چند تا تف می اندازم تو صورتشان و یک وردی می خوانم تا حالشان خوب شود.
برای بچه های یتیم و بی پناه، یتیم خانه ی باحالی تو لواسانات درست می کنم. یک یتیم خانه ی مختلط که توش میز بیلیارد و استخر مختلط و گروه های تئاتر و کانون نویسندگی و وبلاگ نویسی هم موجود باشد. هر کدام از بچه ها برای چاشت نیمروزی باید یک شکلات مغزدار با طعم بادام زمینی بخورند. شام ها همیشه سیصد تا پیتزای مخصوص با یک عالمه گوشت و سوسیس و کالباس تهیه شود. همین طور دویست کیلوگرم کنتاکی. که بچه ها طرف استخوانی ران مرغ های سوخاری را با دست بگیرند و نوک پرملاتش را به نیش بکشند. بعد قلپ قلپ کوکاکولای یخی بریزند روش و قاه قاه سر بی مزه ترین چیزها بخندند.

تازه اگر قدیس گوریل فهیم شدم، یک دفعه دیدید مثل مادر ترزا جایزه ی صلح نوبل را هم گرفتم و یکی دو میلیون دلار زدم به جیب و کلی هم تو جهان معروف شدم. آن وقت حتما یک مورانوی نارنجی می خرم. و یک آپارتمان دویست متری چهار خوابه تو فرمانیه. یک اتاق برای نویسندگی و مطالعه. یک اتاق برای فیلم دیدن. و یک اتاق که توش میز پینگ پنگ بگذارم.
خوب... ببینید، درست است که یک رگه هایی از پدرسوختگی هم تو جریان قدیس شدنم وجود دارد، مثلا همین ایده ی یتیم خانه ی مختلط یا طمع پول جایزه ی صلح نوبل. ولی به هر حال این دلیل نمی شود که من مثل یک قدیس دوست نداشته باشم به دیگران کمک کنم.

همین یک ساعت قبلی را که گفتم در نظر بگیرید. یکی در آپارتمانمان را زد. من تو خانه تنها بودم و داشتم یکی از این داستان های مزخرف ریموند کارور را می خواندم. اصلا حوصله ی این را نداشتم که یکی بیاید در خانه ی آدم را بزند و کاری چیزی با آدم داشته باشد. راستش را بخواهید همانجا نشستم و به کتاب خواندن ادامه دادم. یارو دوباره در زد. حتما کار مهمی باهام داشت. برای همین بلند شدم و رفتم دم در. از تو چشمی راه پله را نگاه کردم. یک آقای با قد متوسط ایستاده بود پشت در. قیافه اش اصلا آشنا نبود. آدم تو این موقع نمی داند چی کار باید بکند. شاید دزد ناکسی باشد که تا در را برایش باز کنی چاقو را بگذارد بیخ گلوی آدم و بیاید تو. پیش خودم فکر کردم حالا فوقش بیاید تو. می خواهد چی تو این خانه ی هفتاد متری پیدا کند؟ می خواهد کی را بخواباند زمین و ترتیبش را بدهد. من که  ده دوازده سال از بچه بودن و مزلف بودنم می گذرد. دختر و این ها هم که گذرشان به هفتاد کیلومتری اینجا نمی افتد. برای همین آخر سر در را باز کردم. نه... یارو از آن آدم حسابی ها بود که با طرفشان خیلی مودبانه حرف می زنند. من هم که از مودبانه حرف زدن آدم ها خیلی خوشم می آید. آن ها کاملا مودبانه حرف بزنند و من هم تریپ مودب بودن بر دارم و کلی تعارف و خنده به هم پاس بدهیم و چندین تا هندوانه زیر بغل هم دیگر بگذاریم. تو این مواقع می توانم یک عالمه  کلمه ی احترام آمیز را بار طرف کنم: خواهش می کنم قربان، استدعا دارم، تمنا می کنم،  لطف فرمودید، همانگونه که التفات دارید و از این جور چیزها. بهم حس خوبی می دهم. بهم حس آدم حسابی بودن می دهد. حس مهم بودن.

خلاصه... یارو گفت که یکی از همسایه های جدیدمان است که آپارتمان واحد چهار یا پنج را اجاره کرده است. حالا دارند اسباب کشی می کنند و می خواهند وسایلشان را بیاورند تو خانه. ولی مسئله اینجا است که لنگه ی کوچک در شیشه ای ورودی آپارتمان قفل است. مدیر ساختمان هم که حفاظ آپارتمانشان بسته است. آقای محمدی هم که خرش تو آپارتمان می رود، خانه نیست. و برای همین می خواست که اگر ما کلید لنگه ی کوچک در را داریم، بهش بدهیم تا کارش راه بیافتد.
من البته باید مقداری فکر می کردم تا ملطفت بشوم که آن در شیشه ای، لنگه ی کوچکی هم دارد که همیشه قفل است. راستش را بخواهید هیچ وقت به لنگه ی کوچک در شیشه ای توجه نکرده بودم. هیچ وقت درست و حسابی وراندازش نکرده بودم. آخر آدم این همه کار را بگذارد کنار و به در شیشه ای ورودی آپارتمان دقیق شود؟ چه کاری است؟
وقتی که به نتیجه ی مثبت رسیدم، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که اجازه بدهد تا من زنگی به موبایل مادرم بزنم و از او بپرسم که آیا کلید آنجا را داریم و اگر داریم کجا است که من آن را پیدا کنم و به یاروی آدم حسابی بدهم. دم در منتظر شد. تعارف هم زدم که بیاید تو و جلوی در همین جوری مثل چنار نایستد. ولی خوب... آن فقط یک تعارف خشک و خالی بود و خود یاروی آدم حسابی هم این موضوع را بهتر از من می دانست.
رفتم تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. تن صدایم را هم عمدا بلند کردم تا طرف بشنود که من دارم جدی جدی بهش کمک می کنم. مامان گفت که کلید کذایی را ندارد و به آقاهه بگویم برود از مدیر ساختمان یا آقای محمدی بگیرد. و من هم بهش گفتم که آن دو نفر تو آپارتمان نیستند. برای همین مادرم بهم گفت ترجیحا برود در خانه ی خانم سبزواری را بزند.

 گوشی را قطع کردم و برگشتم دم در. دوباره یک عالمه کلمه ی مودبانه ریختم بیرون: قربان واقعا از حضورتون عذر می خوام. متاسفانه مادرم گفتند که کلید در شیشه ای رو نداریم. شما ترجیحا التفات بفرمایید، تشریف ببرید طبقه ی بالا در واحد ده را بزنید و از خانم سبزواری بپرسید. احتمالا ایشان کلید را دارند.
یارو گفت: واحد ده، خانم سبزواری.
من گفتم: بله قربان. واحد ده، خانم سبزواری. باز هم از حضور مبارکتون عذر خواهی می کنم. اگر اجازه بفرمایید خدمتتون برسم و در جابجایی اسباب و اثاثیه همراهیتون کنم.
معلوم بود که چه تعارف گنده ای پیش کشیدم. من با این وضعیت روحی و این کرختی مفرطی که بهش دچار شده ام، حتی حوصله ندارم وقتی که دراز می کشم کتاب ریموند کارور را تو هوا روبروی چشم هایم نگه دارم. دنبال اختراع ماشینی می گردم که کتاب را برای آدم تو هوا نگه دارد. چه برسد به اینکه بیایم برای طرف حمالی کنم. ولی خوب... این همه مودبانه حرف زدن به آدم حس خوبی می دهد.
آقاهه گفت: مرسی ممنونم. همین که برای اون کلید تلفن زدید و پرسیدید خیلی در حقم لطف کردید.

چه آدم خوبی بود. خوب شد زنگ در را زد و باعث شد مقداری با همدیگر مودبانه حرف بزنیم. جدا نیاز داشتم بعد چند روز حبس خانگی اختیاری، با غریبه ای مثل او چند دقیقه ای کاملا محترمانه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. تازه بهم گفت که من خیلی در حقش لطف کرده ام که به خاطر پیدا کردن کلید به مادرم زنگ زده ام. من کمکش کرده بودم. به جهنم که کلید را نداشتیم. به هر حال من بهش کمک کرده بودم و به صورت کاملا انسان دوستانه برای او کاری انجام داده بودم و بالاخره آدرس واحد ده را هم بهش دادم که احتمالا کارش آنجا راه می افتاد. تازه فقط به خاطر آن موضوع من به موبایل مادرم زنگ زده بودم و یکی دو دقیقه در این مورد باهاش حرف زدم. یعنی صد تومان، دویست تومانی هم برای کمک کردن به این آقای محترم هزینه کرده بودم. و این نتیجه می دهد که من واقعا قصد کمک داشته ام. واقعا بهش کمک کرده بودم و در این راه هزینه هم متحمل شده بودم. این خیلی مهم است. جدی می گویم...
---
در حال حاضر من از اینکه به همسایه ی جدیدمان کمک کرده ام واقعا خوشحالم. بهم حس خوبی داده است. همان طور که اول هم گفتم، بعد از خداحافظی کردن با او و بستن در احساس کردم یک قدیس تمام عیار هستم. قدیس گوریل فهیم، مرد خوبی ها. مرد اخلاق. مردی که به همنوعان خود کمک می کند تا کلید درهای قفل شده را پیدا کنند. مردی که نهایت تلاش خود را می کند تا مشکلات مردم حل شود.

البته باید توجه داشت که قدیس ها هم بعضی اوقات مجبورند هم نوعان خود را بپیچانند. می خواهم بگویم که گاهی پیچاندن مردم اجتناب ناپذیر است. حتی وقتی که شما قدیس اخلاق مداری باشید. برای نمونه می توانم در اینجا توجه شما را به مسئله ی شاهین جلب کنم. شاهین یکی از دوستان دانشگاهم است که به من چهار صفحه ی پر، متن انگلیسی داده است و ازم خواسته تا آن را برایش ترجمه کنم. کار ترجمه را باید به یکی از استادهایش تحویل بدهد. آخر شما تصور کنید منی که حوصله ی نگه داشتن کتاب دویست سیصد صفحه ای ریموند کارور را تو هوا ندارم چطور می توانم بنشینم و با این زبان دست و پا شکسته چهار صفحه تکست تخصصی مهندسی را برای شاهین ترجمه کنم.
درست است. همان اول باید بهش می گفتم قید مرا بزند. ولی آخر شاهین برای من چند تا کار انجام داده بود و بار منتش رو دوشم سنگینی می کرد. برای همین قبول کردم که آن چهار صفحه را ترجمه کنم. ولی متاسفانه مجبور شدم همین عصر امروز مقداری درجه ی پدرسوختگی خونم را بالا ببرم و بهش اس ام اس بدهم که ما امروز کاملا اتفاقی آمده ایم اصفهان و تا هفته ی دیگر هم اینجا می مانیم. و من یادم رفته است چهار صفحه ی انگلیسی و دیکشنری را با خودم ببرم اصفهان. برای همین نمی توانم آن کار را برایش انجام بدهم.

به هر حال قدیس ها هم گاهی درجه ی پدرسوختگی خونشان بالا می زند. ولی این دلیل نمی شود که به همسایه ی آپارتمانشان کمک نکنند. دلیل نمی شود که یتیم خانه ی مختلط و خانه ی سبز احداث نکنند. دلیل نمی شود که یکی دو میلیون دلار پول جایزه ی صلح نوبل را نزنند تو جیب حالش را ببرند.

گ ف | جمعه 1388/05/30 |

آدم حتما که نباید نقاش حرفه ای باشد که از این جور کارهای عجیب و غریب بکشد. یک موقعی که فکر آدم همین جور به هزار و یک چیز مشغول است می تواند برای خودش طرحی بکشد و بعد شروع کند آن را با ماژیک رنگ آمیزی کند. مگر کسی به این غارنشین های عصر حجری گیر می دهد که چرا نقاشی شان اینقدر ابتدایی و شق و رق است؟ خوب دیگر... وقتی آن ها آن طور نقاشی می کشند از یک گوریل با امکانات محدود ِ چند تا ماژیک و گذراندن دو سه واحد درس هنر تو دوره ی راهنمایی چه انتظاری می توان داشت؟

***
پیوند روزانه: 23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند.
***
این نقد بامزه را "۷۱" تو کامنت دانی گذاشت. چون خیلی از این نقد خوشم آمد، می گذارمش اینجا:
"اونچه که از نقاشی ت دیده میشه در درونت هیچ اثری از کمان و خط های منحنی وجود نداره همه خطوط شکسته و تند و خشن هستن که هر کدوام جدای از هم تشکیل یه ویژگی در درونت رو دادن و جالب اینکه هیچ نقطه مشترک یا تماسی ندارن.بعدهای متفاوت و خشن که جداجدا در درونت قرار گرفتن.اما به بیرون که میای خطوط شکل منحنی و نرم گرفتن که نشون از ملایمت و تعامل با دنیای بیرونه.اما جالبتر از همه آخرین لایه ی بیرونی وجودته که با رنگ آبی(رنگ امیال جن.سی)خودش رو نشون داده و اینکه کمانهای این رنگ بزرگترین شعاع و نرمترین لایه ی وجود خارجی ت رو به نمایش گذاشتن.اما یه چیزی رو باید بگم:چه شکسته و خشن باشی چه منحنی و نرم واسه من دوس داشتنی هستی."

گ ف | سه شنبه 1388/05/27 |

خوبی اینکه با اسم مستعار می نویسم و از دور و بری ها هم چهار پنج نفر بیشتر وبلاگم را نمی خوانند و اکثرا هم بی خیال حضور پنهانی آن ها می شوم، این است که دیگر نمی خواهد زیادی از ماتیک و خط چشم و کرم پودر برای آرایش خودم استفاده کنم. مطلب قبلی را که حذف کردم و جیکم هم در نیامد و گفتم که اصلا من ترسو و بزدل، المیرا برگشت بهم گفت که کم کم دارم صفت های مزخرفم را نمایان می کنم. دروغگوی خوش حافظه هم گفت که دارد بهم شک می کند. خوب... من که نمی خواهم صرفا از خودم تصویر یک گوریل فهیم و خوش مشرب و خوش تیپ با یک مقدار ژست روشنفکری ارائه بدهم.
به قول یکی از دوست هایم ما همه مان مثل سریال های ایرانی فکر می کنیم. یک سری آدم خوب داریم. یک سری آدم بد. که آدم های بد هم آخر سریال از بد بودن دست بر می دارند و تبدیل می شوند به آدم های خوبی که از کارهای بدشان کلی پشیمان اند.
ولی مثلا به سریال لاست و شخصیت هایش یک نگاهی بیاندازید. آیا می شود بین مسافران هواپیمایی که تو جزیره سقوط می کند آدم خوب را از آدم بد جدا کرد؟ یک وقتی حال آدم از یکی شان به هم می خورد... بعد می بینی تو سیزن بعدی از همان یارو چقدر خوشت آمده است. اکثر کاراکترهای لاست خیلی به واقعیت آدم بودن نزدیک تر هستند.
اگر ازم بپرسید که بیشتر شبیه کدام یک از این کاراکترها هستم خودم را جای شخصیت های دختر پسند جک و سعید و ساویر نمی گذارم. فکر می کنم بیشتر شبیه هوگو هستم. خوش مشرب، خوش گذران و در عین حال ترسو و مقداری بزدل. کسی که غذا و خوراکی در قسمت بالای مثلث مزلوی زندگی اش قرار دارد. کسی که اکثرا هم سعی می کند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. کسی که همیشه خودش را از صف اول می کشاند کنار.

لینک به بیرون: زهرا اچ بی، جک یا ساویر، مسئله این است.

گ ف | سه شنبه 1388/05/27 |

ساعت بیست و پانزده دقیقه. می خواهم لباس های نویی را که خریده ام بپوشم و بزنم بیرون. یک شلوار کتان – جین که رنگش معلوم نیست قهوه ای سوخته است یا سبز تیره. و یک تی شرت یقه دار خاکستری. این دست لباسی که تازه خریده ام، حس خوبی بهم می دهد. شبیه پسرهای جنتی می شوم که تو کتابخانه ملی می آیند تا برای امتحان آیلتس، انگلیسی بخوانند که بعد برای گرفتن پی اچ دی بروند کانادایی، آمریکایی، جایی.
بزنم بیرون. از این کوچه بروم تو خیابان اصلی و بعد یک مقداری پیاده روی کنم تا برسم به دکه ی روزنامه فروشی. و آنجا چلچراغ بخرم و مطلب جدیدم را تو مجله بخوانم. با اینکه خودم نوشتمش، ولی وقتی مطلب را تو مجله می خوانی یک حس بهتری به آدم دست می دهد.
 و بعد بیافتم تو بلوار ف... و از آنجا سیصد چهارصد متری برای خودم پیاده روی کنم و به مغازه ها، مردها و دخترها نگاه کنم. و احتمالا یک بستنی مگنام نسکافه ای هم برای خودم بخرم.
یک سری می گویند آدم تو خارج دچار غربت می شود. جوری که افراد دور و بری، برایش حکم یک سری مجسمه ی متحرک خواهند داشت. مجسمه های متحرکی که حرف زدن باهاشان به همان اندازه مسخره است که حرف زدن با دیوار، حرف زدن با صندلی، حرف زدن با یک قطعه تیرآهن IPE18.
در صورتی که وقتی یک نگاهی به دور و بری های خودم هم می اندازم، می بینم تو همین ایران و تو همین تهرانش هم صرفا دارم با یک سری تیر آهن IPE18 و  IPE20 معاشرت می کنم.
همین جوری که پیش برود احتمالا جسدم را مثل کاظم امیری، منتقد ادبی، پنجاه روز بعد از مرگم، تو آپارتمانم پیدا می کنند.

وقتی یک ساعتی تو خیابان، تنهایی برای خودم راه رفتم، بر می گردم خانه، وصل می شوم اینترنت و دوباره یک چرخی می زنم. بعد هم احتمالا بروم سراغ آن پروژه های پدرسگ.
فعلا بای.

گ ف | شنبه 1388/05/24 |

ساعت 22:30 برای سنندج بلیط اتوبوس داشتم. ساعت 21:30 زنگ زدم و کنسلش کردم. آخرش این است که پروژه هایم را یک هفته دیگر تحویل می دهم و تو این یک هفته می توانم کلی خوش بگذرانم. کتاب بخوانم، لاست ببینم، به سرگرمی جدیدم که شطرنج بازی کردن با کامپیوتر است رو بیاورم و با یک خانم محترم قرار ملاقات بگذارم.
امشب هم می توانم یک شب نوستالژیک داشته باشم و از شر صندلی اتوبوس و پیچ و خم های جاده های عهد بوقی خلاص شوم. تازه از کجا معلوم اتوبوس تهران سنندج امشب، تو جاده چپ نکند و تمام چهل و اندی نفر سرنشینانش نروند تو دره و بمیرند. آن وقت تازه خیالم از نرفتن به سنندج راحت تر می شود!
راستش را بخواهید همیشه از مسافرت کردن نفرت داشته ام. نه خوش دارم برای تحویل پروژه بروم سنندج. نه خوش دارم بروم اصفهان پیش برادرم. نه حوصله ی تبریز رفتن دارم که پسرعمویم گیر داده است بروم آنجا.
آدم تو همین تهران می نشیند و حال خودش را می برد و خودش را با کلی برنامه و کار و سرگرمی مشغول می کند.
به قول چارلز بوکوفسکی سفر کردن چیزی جز دردسر نیست.

گ ف | جمعه 1388/05/23 |

ساعت پنج و ده دقیقه ی صبح است. ابراهیم تاتلیس انداخته ام بالا. دارد حنجره اش را پاره می کند تا من توی این ساعت صبح دقایق خوبی را پشت سر بگذرانم. همین جوری پشت کامپیوتر نشسته ام، روی یک فولدر دابل کلیک می کنم و بعد ضرب در بسته شدنش را می زنم و می روم سراغ فولدر بعدی. و بعد وقتی که تمام فولدرهای دسکتاپم را باز و بسته کردم دوباره می روم سراغ فولدر اول.
اسم فولدرهایم: ادبیات، امین، هادی، موسیقی درمانی، مالزی، books، photo، کارآموزی، g.

راستش را بخواهید این ساعت روز را خیلی دوست دارم. پنج صبح، شش صبح. به شرط اینکه آدم از اولش بیدار باشد. نه اینکه این موقع تازه از خواب بیدار شده باشد.
 
من تمام طول شب را با صهبا حرف زدم. همین طور لاس زدم. آخر سر بهش گفتم که می روم یک دوری تو اینترنت می زنم و بعد می خوابم. در حالی که هنوز بیدارم و دارم چیز می نویسم.

فرض کنید صادق هدایت همیشه گوشه ی کمد دیواری اتاق ایستاده باشد و از پشت عینک پنسی اش زل بزند به شمایی که روی تخت دراز کشیده اید و دارید با تلفن حرف می زنید. ساکت ساکت هم باشد. هیچی نگوید. فقط از همان نگاه های مرموز و اسرارآمیز به آدم بیاندازد. تازه آن هم این همه سال بعد از مرگش.

 

گ ف | پنجشنبه 1388/05/22 |

حس خیلی خوبی بهم داد وقتی که الآن، ساعت سه ی شب رفتم تو آشپرخانه و دیدم یک قابلمه ی مشکی با در شیشه ای، سه چهار ساعت است که آرام آرام دارد برای خودش می جوشد. قابلمه عین خیالش نبود که یک عالمه کار ریخته است سر من. عین خیالش نبود که پروژه ی بتنم را هنوز شروع نکرده ام که انجامش بدهم. عین خیالش نبود که بالاخره، کنکور ارشد قبول می شوم یا نه. بی خیالی قابلمه مثل بی خیالی رشک برانگیز یک دیوانه بود که سال ها کنج یکی از اتاق های تیمارستان با ملافه ی تختش عشق بازی می کند.
راستش را بخواهید یک مقداری به قابلمه حسودی ام شد.
خیلی تجربه ی خوبی است که آدم سه چهار ساعت بالای گاز آشپزخانه، روی شعله ی ملایم و آن هم تو تاریکی شب برای خودش قل قل بزند. و تازه، یک عالمه هم بوی وسوسه انگیز گوشت خورش قیمه را پخش کند تو خانه.

گ ف | سه شنبه 1388/05/20 |

هر موقع کتابی می گیرم دستم و شروع می کنم به خواندن آن، پیش خودم فکر می کنم که آن کتاب چقدر توانایی وبلاگ شدن دارد. یعنی اگر نویسنده، کتاب کذایی را فصل به فصل در یک سری پست وبلاگی بنویسد، وبلاگش چه جور از آب در می آید. در مورد رمان ها، تقریبا فکرش را هم نکنید. هیچ خواننده ای حوصله ندارد که رمانی چند صد صفحه ای را از یک پنجره ی وبلاگی دنبال کند. در مورد داستان های کوتاه هم همین طور. خواننده های وبلاگی کمتر دنبال داستان کوتاه می گردند. همین طور آن ها حوصله ی خواندن نوشته های جدی و خشک یک ژورنالیست اخمالو را هم ندارند.
اکثر وبلاگ خوان ها دنبال وبلاگی می گردند که نویسنده اش با یک عالمه بک گراوند و دانش سیاسی، جامعه شناختی، تاریخی و ادبی با آن ها حرف بزند. گپ بزند. شخصیت خودش را هم تو نوشته هایش داخل کند. گذشته اش را هم. زندگی روزمره اش را هم.
"روح پراگ" ایوان کلیما را که بگیرید دستتان به یک همچو کتابی بر می خورید. به یک سبک نوشتاری شیوا و پر کشش. همین طور به یک اندیشه ی پویا و دینامیک. نیز به یک سری پست وبلاگی که با خواننده اش ارتباط نزدیکی برقرار می کند. طوری که لحن بیانش هیچ وقت جدی و خشک نمی شود. بحث های نظری اش را هم در همین قالب بیان می کند.
روح پراگ کشکولی است از مقاله هایی با مضامین مختلف. جنگ، سیاست، زندگی، خوشبختی، تاریخ، ادبیات و جامعه. این ها دقیقا مواد اولیه ی یک وبلاگ خوب و جان دار است. و برای همین است که می شود ادعا کرد کلیما پیش از آنکه پدیده ی وبلاگ نویسی اینجور باب روز شود، پست های وبلاگی اش را با ماشین تحریرش تایپ و آن ها را در کتاب هایش جمع آوری کرده است.

گ ف | دوشنبه 1388/05/19 |

تو بگو - سعید - سیاوش - زهره - بیت الله - ساسوشا - محبوب - سینا - رویا - جک - ساویر - ملودی - صهبا - شکوفه - سعید جراح - شیر خشک - اعصاب -  چی کار کنم

گ ف | دوشنبه 1388/05/19 |

امروز صبح یک شیشه پاک کن از تو آشپزخانه آوردم و پنجره ی اتاقم را حسابی پاک کردم. برقش انداختم. صرفا به این خاطر که به رزولوشن بالاتری از منظره ی بیرون احتیاج داشتم. و البته یک فکر کاملا سورئال هم به سرم زد. این که با چکش شیشه های پنجره را خورد خاکشیر کنم. اینجوری بالاترین رزولوشن ممکن از هر چیزی که از بیرون پنجره قابل رویت است به دست می آمد. ولی این کار برای من غیر ممکن است. همیشه کارهای سخت که مقداری نیاز به هیجان و خطر کردن دارد برایم غیر ممکن می شود. غیرممکن. به این خاطر که من آدم محافظه کاری هستم. یک محافظه کار واقعی. همیشه آن کسی هستم که از یک آدم معمولی انتظار می رود.
بگذارید جریانی را برایتان تعریف کنم. تو دانشگاهمان سر کلاس ادبیات عمومی دختری بود که همیشه ی خدا منتهی الیه جنوب شرقی کلاس می نشست. و من منتهی الیه جنوب غربی. اسمش رویا بود. کفش کتانی سفیدی پایش می کرد. یک جفت کفش کتانی کاملا سفید. انگار که هر شب آن را می شست، هر شب آن را می سابید. یک کوله پشتی بزرگ سنگین هم می انداخت دوشش. به زیپ کوله پشتی خرس عروسکی کوچولویی آویزان بود. وقتی کوله پشتی را می انداخت رو دوشش و تو راهروی دانشگاه راه می رفت، خرس کوچولو تو هوا می رقصید. بالا و پایین می پرید. اسم خرس را گذاشته بودم پوپو. پوپو نقش مهمی تو زندگی من داشت. همیشه محو رقصیدن پوپو می شدم.
 یک ترم تمام با خودم مبارزه کردم که بروم صندلی کنار دست رویا بنشینم. آخر کلاس ازش جزوه ی استاد را قرض کنم. و شاید هم یک مقداری در مورد پوپو باهاش حرف بزنم. اینکه وقتی تو سالن دانشگاه راه می رود، پوپو خیلی خوب تو هوا می رقصد و ورجه وورجه می کند. بالاخره که می شد با اینجور حرف ها باهاش ارتباط برقرار کرد. حتما می شد.
با این حال می توانید حدس بزنید که آخر ماجرا چه شد. خوب، آخرش هیچ اتفاقی نیافتاد. ترم تحصیلی تمام شد و من مجبور شدم برای امتحان، جزوه ی یکی از پسرهای کلاس را کپی کنم. دیگر هیچ ترمی با رویا کلاس نداشتم. به این خاطر که او صنایع می خواند و من عمران. و به این خاطر که دیگر کلاس های عمومی مان هم با هم نیافتاد. و به این معنی قضیه فیصله پیدا کرد. کاملا فیصله پیدا کرد. لطفا حتی فکرش را هم نکنید که من باید می رفتم و تو حیاطی جایی باب سخن را باهاش باز می کردم.

حالا پرده ی پنجره را کنار زده ام و بهترین رزولوشن ممکن از منظره ی بیرون را دارم. هر چند که منظره ی به شدت مزخرفی است. یک سری آپارتمان سه چهار طبقه ی ده بیست سال ساخت. دوده گرفته. با بالکون هایی که تویش تشت و دبه ی ترشی و طناب لباس و بطری آبغوره و هزار کوفت و زهرمار دیگر دیده می شود. واقعا منظره ی نفرت انگیزی است. اما به هر حال می توانم با داشتن تصویر واضحی از منظره ی بیرون مقداری از شر دیوارهای سفید و یکنواخت اتاق سه در چهار متر مربعی ام خلاص شوم. این بهترین راه است...

توضیح من باب نقاشی: راستش اول می خواستم پنجره ی اتاقم را بکشم که با بهترین رزولوشن ممکن، منظره ی مزخرف بیرون را به نمایش گذاشته است. منصرف شدم. مثل این است که با یک دوربین دوازده مگاپیکسلی از یک جسد مثله شده عکس بیاندازی. چیزی خوبی از آب در نمی آید. بعد گفتم پوپو را بکشم که حین راه رفتن رویا دارد تو هوا ورجه وورجه می کند. خیلی سخت بود. نقاشی گندی در می آمد. هیچ وقت در کشیدن حیوان و جک و جانور استعداد خوبی نداشته ام. نهایتا تصمیم گرفتم که شیشه پاکن را نقاشی کنم. ایده ی خوبی بود. مدل نقاشی باید طوری باشد که برای کشیدن آن، آدم به خودش فشار زیادی نیاورد. باید مدل راحتی باشد.
پا نوشت: مایع شیشه پاک بوی دلپذیری می داد. آدم دوست داشت مقداری از آن را بریزد تو لیوان، چند تکه یخ هم بیاندازد آن تو و بعد مایع خنک و خوشمزه ی شیشه پاک کن را با بیسکوییت ویفر کاکویی بخورد.

گ ف | یکشنبه 1388/05/18 |

وقتی دختری که داری باهاش تلفنی حرف می زنی بهت بگوید که دوستت دارد و بهت بگوید که خیلی هم دوستت دارد و بدانی که این حرف از منتهی الیه قلبش سرچشمه گرفته و وقتی که تو هم بهش بگویی که دوستش داری و بهش بگویی که خیلی دوستش داری و این حرف را از منتهی الیه قلبت بزنی، در چنین شرایطی انگار تعادل از بین رفته ی کل جهان دوباره بر قرار شده است.

گ ف | شنبه 1388/05/17 |

راننده تاکسی امروز، تبدیل شده بود به یکی از آن آدم هایی که نورون های اعصاب آدم را زیر پا له می کنند. من ردیف صندلی عقب، درست پشت او نشسته بودم. مرتیکه ی پدرسگ داشت سیگار می کشید و وقتی خاکسترش را از پنجره می ریخت بیرون، وزش باد صاف می آوردش تو صورت من. من آبم با دود سیگار تو یک جوب نمی رود. چه برسد به این که خاکسترش هم پرت شود تو صورتم. کاری که باید می کردم این بود که می گفتم ماشین را متوقف کند، پیاده می شدم، پیاده اش می کردم و بعد یقه اش را می گرفتم و یک ایپون سئونوگه روش اجرا می کردم تا دل و روده اش بریزد رو آسفالت. هر چه باشد زمانی جودوکار بوده ام و کمربند زردم را هم گرفته ام. مرتبه ی کیو نه.
البته باید به نکته ی مهمی اشاره کنم. راننده تاکسی یکی از این درخت های استوایی بود که آدم نمی داند نوکش به کدام یک از طبقات آسمان منتهی می شود. سیبیل کلفتی هم داشت. برای همین ترجیح دادم بی خیال قضیه ی ایپون سئونوگه بشوم. بعد تصمیم گرفتم کاملا مودبانه بهش بگویم: "دوست عزیز لطفا سیگارتان را خاموش کنید، صرفا به این خاطر که صورت من به خاکستر محترم سیگار اصابت می نماید." ولی باید به این نکته توجه داشته باشید که وقتی ساعت ده شب تو تهران، خط ولی عصر فاطمی را سوار می شوید و راننده یک درخت استوایی با سیبیل های پرپشت است، چنانچه بخواهید با طرف با چنین ادبیاتی صحبت کنید، دخلتان همانجا در می آید. واضح تر عرض کنم، ترتیبتان داده می شود. چه یک دختر سانتی مانتال باشید، چه یک گوریل عصبانی و به شدت اخمالو.
نهایتا تصمیم گرفتم دود سیگار را بدهم تو ریه هایم تا یک مقداری مجاری تنفسی ام توسط آن استریل شود. صورتم را هم توجیه کردم که خاکستر سیگار را برای چند دقیقه ای تحمل کند.
ولی مشکل فقط دود سیگار و خاکستر آن نبود که. طرف یک آهنگ درب و داغان انداخته بود بالا که اعصاب برایم نگذاشته بود. خواننده اش فکر کنم جواد یساری بود. این بیت مزخرف را راه به راه تکرار می کرد:
نمی دونم حالا شبه یا روزه – دلم برای سادگیم می سوزه.
فکر کنید. یک مشت خاکستر بریزد تو صورت آدم و بعد جواد یساری یا یک همچو کسی بیخ گوش آدم داد بزند که "نمی دونم حالا شبه یا روزه، دلم برای سادگیم می سوزه."
برای یک لحظه به فکرم زد که بروم جودو را ادامه بدهم و حداقل کمربند سبزی، بنفشی چیزی بگیرم. باید اعتراف کنم با کمربند زرد نمی شد رو چنین درخت استوایی ای ایپون سئونوگه اجرا کرد.
"نمی دونم حالا شبه یا روزه." جمله ی مسخره هم افتاده بود رو زبانم و ناخودآگاه تکرارش می کردم. در چنین وضعیت افتضاحی راننده تاکسی شروع کرد به لاسیدن با دختر خوشگلی که بغلش نشسته بود. دختره بهش محل سگ هم نمی گذاشت. ولی راننده دست بردار نبود. به سیگارش پک می زد، دودش را تو دهن دختره خالی می کرد و بعد با صدای نکره بهش می گفت "فلان جا شربت می دهند، آن یکی مغازه شیرکاکائو می دهد انگار. این یکی چای می دهد." به خاطر عید نیمه ی شعبان. چشمش افتاده بود دنبال شربت و شیرکاکائو و چای. بدترین چیزی که آن موقع می توانست اتفاق بیافتد این بود که کنار یکی از همین هایی که نوشیدنی می دادند، پارک کند و به ما مسافران بگوید  منتظر باشیم تا آقا بروند شیرکاکائو بگیرند. یعنی اگر چنان کاری می کرد به جان خودم، صرف نظر از اینکه طرف درخت استوایی باشد یا بوته ی هندوانه، می گرفتم ایپون سئونوگه را روش اجرا می کردم.
شانس آورد.

"نمی دونم حالا شبه یا روزه – دلم برای سادگیم می سوزه." یعنی شاعر این بیت یک اپسیلون هم به خودش زحمت نداده کیفیت شعرش را مقدار کمی هم که شده بهتر کند؟ طرف احتمالا تو حمام داشته سنگ پا می کشیده که بیتی تو همین مایه ها به ذهنش خطور کرده است. بعد از نیم ساعت که از حمام آمده بیرون، رفته بیت اختراعی اش را رو یک کاغذ نوشته. با این تفاوت که به خاطر کند ذهنی بیش از اندازه اش، تعدادی از کلمات بیت هم یادش رفته یا پس و پیش شده است. نتیجه ی پایانی شده است اینی که افتاده تو زبان من و به همین راحتی ها هم از زبانم نمی رود بیرون: "نمی دونم حالا شبه یا روزه – دلم برای سادگیم می سوزه."

گ ف | جمعه 1388/05/16 |

1
امروز رفتیم یک کار تئاتر دیدیم. "آدم، آدم است." نوشته ی برتولت برشت و به کارگردانی ندا شاهرخی. این برشت به نظر من آدم کله گنده ای بوده است. ازش خوشم می آید. این عبارت "آدم، آدم است" هم برای عنوان یک وبلاگ، ایده ی خوبی است به نظرم. آدم، آدم است. روشنفکری می زند.
بلیط کار را شکوفه تهیه کرده بود. وقتی که من رسیدم تالار مولوی همه چیز حی و حاضر بود: بلیط رایگان، چیپس با طعم کچاپ، دستشویی و آب سرد کن. برای همین قبل از اینکه برویم تو سالن باید مقدمات تئاتر دیدن را فراهم می کردم. خوردن چیپس کچاپ، نوشیدن چند قلب آب به اضافه ی رفتن به دبلیو سی. دیدن یک کار تئاتر بدون این مقدمات غیرممکن است. شکوفه از فس و فس کردن من عصبی شده بود. آخرش هم گندترین جا افتاد به ما.
وقتی رفتیم سالن، بازیگرهاش تو تاریکی آمدند کنار صورتمان و ادا و اطوار درآوردند. اولش فکر کردم از این تئاترهای تجربی و عجیب غریب است که بازیگرهایش می آیند تو جمع تماشاچی، با آن ها حرف می زنند و به اصطلاح تماشاچی را در اجرا به مشارکت می گذارند. اصلا حال و حوصله ی این جنگولک بازی ها را نداشتم. بهترین چیز این است که آدم یک گوشه تو تاریکی بنشیند، یک سری بازیگر بیایند بالای صحنه و یکی دو ساعتی ورجه وورجه کنند و بعد هم اجرا تمام شود و هر کس برود پی کار خودش. خوشبختانه اجرا به همین صورت پیش رفت. اینکه آدم بخواهد به عنوان تماشاگر تو اجرا مشارکت کند کار خیلی بی مزه ای است.
به هر حال کار خوبی بود. خل و چل بازی های بازیگرهایش هم با نمک بود. با اینکه خودم هم گاهی خنده ام می گرفت، ولی مثل هولدن کالفیلد کاراکتر رمان ناطور دشت، اعصابم از دست تماشاچی هایی که سر پلک زدن بازیگر هم کرکر می خندند خورد بود. از اینجور تماشاچی ها  باید انگشت نگاری کرد و داده های انگشت نگاری شان را در تمام گیشه های تئاتر و سینما پخش کرد. با اینکار دیگر نمی توانند بیایند تو سالن و اعصاب یک سری آدم مثل من و هولدن کالفید را بریزند به هم.

2
برگشتنی، یکی از مسیرها را تاکسی سوار نشدم و عوضش پیاده روی کردم.  حس همین آدم هایی را داشتم که می گویند فلان مسیر را پیاده روی کنیم تا یک مقداری خونمان تو رگ ها به گردش بیافتد. خونم شده بود مثل باتلاق. بس که بی تحرک شده ام این روزها.
البته ترجیحا با تاکسی می آمدم بهتر بود. به این خاطر که دیگر با آن مغازه ی شیرینی فروشی برخورد نمی کردم. راستش را بخواهید از کنار شیرینی فروشی که رد شدم، نتوانستم طاقت بیاورم. رفتم تو و یک کیک خامه ای – نسکافه ای سفارش دادم. به خودم گفتم آدم باید گاهی همین جوری به خودش حال های بزرگ بدهد. بالای در شیرینی فروشی تابلو زده بود که تولد مهدی موعود مبارک. خوب دیگر، عید هم که هست و به همین خاطر خریدن آن کیک سانتی مانتال اجتناب ناپذیر می نمود. بدون کیک خامه ای – نسکافه ای نباید می رفتم خانه.
تو راه عذاب وجدان بیخ خرم را گرفته بود. امروز طبق دستورات الهه ی آتش و شراب، رژیم غذایی ام یک چیز دیگر بود. صبحانه آب پرتغال، نان، پنیر و عسل. ناهار سفیده ی تخم مرغ به اضافه ی روغن کنجد. شام پنج قاشق از هر غذای مورد علاقه. ناهارش را که سرپیچی کرده بودم. آخر سفیده ی تخم مرغ و روغن کنجد کجای شکم یک گوریل را می تواند بگیرد. حالا هم رو دستم جعبه ای قرار داشت که تویش یک کیک سانتی مانتال بود. آدم چطور می تواند از یک کیک صکصی بگذرد؟ الهه ی شراب دارم می زند احتمالا.
بهترین راه این است که غذای مورد علاقه ام را کیک خامه ای فرض می کردم و ازش پنج قاشقی می خوردم. بالاخره هم همین کار را کردم. شام صرفا کیک سانتی مانتال نسکافه ای خوردم. به همراه شربت آلبالوی یخی و گوش دادن به آلبوم بته چین شجریان. می گویم که. گاهی اوقات آدم باید به خودش حال اساسی بدهد.

3
با پوریا صحبت کردم. قرار است که جمعه با هم قراری بگذاریم و برویم بیرون. پیشنهاد نهایی برای بیرون رفتن این بود که من با خودم یک دست شطرنج حرفه ای می برم که با هم توی پارکی، جایی شطرنج بازی کنیم و حرف های جدی جدی بزنیم. بچگی ها که تو پارک شیر خورشید جهانشهر کرج می پلکیدم جزو آرزوهایم بود که می رفتم با یکی از آن پسرهای بیست و چند ساله ی تو پارک شطرنج بازی می کردم. ولی آن ها صرفا دنبال آدم بزرگ هایی مثل خودشان می گشتند. شطرنج را پهن می کردند رو نیمکت پارک و منتظر این می شدند که یکی بیاید باهاشان شطرنج بازی کنند. ولی به ما فینگیلی ها محل سگ هم نمی دادند.
می دانید چی دوست دارم؟ دوست دارم با دوست دخترم از پشت تلفن شطرنج بازی کنم. هر کدام برای خودمان یک دست شطرنج پهن کنیم و بعد تلفنی با هم بازی کنیم. با گفتن حرکت مهره ها به همدیگر و تکان دادن مهره ها روی هر دو شطرنج. بازی کردن شطرنج از پشت تلفن منحصر می شود به دوست دختر آدم البته.

4
الآن ساعت شش و نیم صبح است و من می خواهم این پست را بگذارم تو بلاگ و بعد بروم  بکپم. اصلا هم حوصله ی کپیدن ندارم. خوابیدن حوصله ی آدم را سر می برد. نباید اختراع می شد.

۵
"مردی که دوستش دارم
بهم گفته
که لازمم داره
برا همین
چارچشمی مراقب خودم ام
جلوم رو نگاه می کنم و
از هر چکه بارون می ترسم:
نکنه منو از سر راه برداره و با خودش ببره!"
برتولت برشت/ ترجمه ی علی عبداللهی

گ ف | چهارشنبه 1388/05/14 |

این چند روزه از آن روزهایی است که حوصله ی هیچ چیزی را ندارم. نه حوصله ی بیرون رفتن از خانه. نه حوصله ی درس خواندن. نه حوصله ی انجام دادن پروژه. خلاصه حوصله ی هیچ چیز. ترجیح می دهم صرفا کنار اتاق کز کنم و بقیه ی کتاب ناطور دشت را بخوانم. زیر باد کولر. به همراه شیر نسکافه ای، پفکی، شکلاتی چیزی. که البته حال همانش هم پیدا نمی شود.
دوست دارم بیشتر تو وبلاگم بنویسم. آزادتر. و یک سری قید و بندهای به وجود آمده برای نوشتن تو این وبلاگ را از بین ببرم. بی خیال همه شان بشوم.
دیروز با امین چت می کردم. سبک کار توییتر را برایم تعریف کرد. اینکه آدم می رود تویش و توییت می کند. یعنی هر موقع عشقش کشید می رود و دو سه جمله در مورد همان لحظه اش می نویسد. مثلا اینکه من الآن دارم برای وبلاگم چیز می نویسم به یک سری آهنگ دانس گوش می دهم. این یکی توی مایه های ترنس است. Gigi D'Agostino. آهنگ مشهوری هم هست البته. بله. خوب ضایعم کرد. به محض اینکه اسم انگلیسی طرف را تایپ کردم آهنگش تمام شد و رفت رو یک آهنگ دیگر. Lorna Megamix Raga. این یکی را تا حالا تو عمرم یک بار هم نشنیده ام. آهنگ بامزه ای است. اگر اینجا بودید می توانستیم با همدیگر دانس برگزار کنیم. ایده ی خوبی است که آدم با بازدید کننده های بلاگش پارتی بگذارد و آهنگ همین یارو را هم بیاندازد بالا.

الآن رفت رو یک آهنگ بامزه ی دیگر: سپاتی. این ها واقعا بامزه هستند ها. یکی دو ساعت پیش صدایش را مثل گوریل بلند کرده بودم. مامان داشت سرسام می گرفت. من که داشتم همین جوری وسط پذیرایی با ریتم آهنگ بالا و پایین می پریدم و به گونه ی فجیعی می رقصیدم. بهش گفتم یک ذره فیوریت هایده و مهستی را بگذارد کنار و چیزهایی مثل دی جی الیگیتر و دی جی تیستو گوش کند. به این می گویند تحمیل سلیقه یک نسل به نسل دیگر...
فکر کنم توی توییتر نیایم بهتر است. دو سه جمله ام تبدیل شد به دو سه تا پاراگراف.

گ ف | سه شنبه 1388/05/13 |

دیروز رفته بودم شهر کتاب. می خواستم فقط یک روان نویس فابرکستل مشکی بگیرم تا باهاش تصویرسازی هایم را دورگیری کنم. خوب. تازگی ها توی کار تصویر سازی هم زده ام.
روان نویسش خیلی عالی است. همین جوری مثل سورتمه روی کاغذ لیز می خورد. اصلا نیازی نیست که آدم به دستش برای مقابله با نیروی اصطکاک بین کاغذ و نوک نمدی آن فشار بیاورد. باید باهاش چیز بنویسید تا بفهمید منظورم واقعا چیست.
بعد رفتم سری هم به قفسه ی کتاب ها زدم. سیامک را هم همانجا دیدم. فروشنده زهوار در رفته ی شهر کتاب. هنوز هم بعد از پنج سال آشنایی من با او، دارد مثل کرم بین یک سری کتاب می لولد و از دستورات تحقیرآمیز رئیس قزمیت فروشگاه اطاعت می کند. واقعا شغل مزخرفی است.
بعد یک خانم متشخص و نسبتا سانتی مانتال آمدند و از سیا خواستند که کتاب اتوبوس پیر را بهشان بدهد. سیا پرسید که اسم نویسنده اش چیست. خانم متشخص و نسبتا سانتی مانتال به گونه ی متشخصانه و نسبتا سانتی مانتالانه ای داشتند فکر می کردند تا یادشان بیاید اسم نویسنده اش چه کسی است. که در همین لحظه من مثل اسپایدر من پریدم وسطشان و ژست یک آدم اوپن مایند و کتاب خوان را گرفتم و گفتم: ریچارد براتیگان.
خانم متشخص و نسبتا سانتی مانتال لبخند متشخصانه و نسبتا سانتی مانتالانه ای زدند و گفتند: آره... همینه.
و بعد سیامک مثل فنر پرید سمت کتاب های براتیگان و اتوبوس پیر را از قفسه کشید بیرون.
خانم متشخص و نسبتا سانتی مانتال کتاب را گرفتند و رفتند تا پولش را بدهند به صندوق. من هم آن وسط داشتم حظ روشنفکر بودن و آدم کتاب خوان بودن می بردم.
 
همین دیگر. همه اش همین بود. هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد. و شاید شما به این باور رسیده باشید که من چه موجود بی جنبه ای هستم.

گ ف | یکشنبه 1388/05/11 |