تبليغاتX
گوریل فهیم

هنوز هم نمی‌خواهم باور کنم تابستان تمام شده است. همچنان یک تی‌شرت می‌پوشم و دستم‌هایم را، از آرنج به پایین به سوز گزنده‌ای می‌سپارم که شب‌ها شروع به وزیدن می‌کند. سرمایش تا عمق استخوان‌های دستم نفوذ می‌کند.
خیابان ولی عصر از همیشه تاریک‌تر و خلوت‌تر شده است. در پیاده‌روی آن راه می‌روم و به داخل فست فود‌های شیک و پیک نگاه می‌کنم. قوطی‌های پپسی و اسلایس‌های پیتزا بهم چشمک می‌زنند. حس آسمان‌جل‌ها را دارم. دست‌های یخ کرده، خیابان خلوت و تاریک، مثانه‌ی پر، بدون جایی برای شاشیدن، و یک گرسنگی مختصر که به جداره‌ی داخلی معده‌ام سوزن می‌زند.
می‌روم رو نیمکت ایستگاه اتوبوس می‌نشینم. اتوبوس‌ها را می‌شمارم. می‌خواهم پنجمی را سوار شوم. بدون هیچ دلیلی. وقتی  که گاز می‌دهند و از کنارم رد می‌شوند، دود گرمشان به دست‌های یخ زده‌ام می‌خورد... برای یک لحظه احساس می‌کنم شب چله زیر کرسی نشسته‌ام و دارم هندوانه قاچ می‌زنم.
اتوبوس پنجمی می‌رسد. سوار می‌شوم. یک صندلی خالی پیدا می‌کنم. و انگار که متروی توپ‌خانه باشد، به سمتش هجوم می‌برم. می‌نشینم و سرم را می‌اندازم تو مجله‌ی جهانگردی آقای کناری‌ام. بعد ازش می‌پرسم کرایه‌اش چقدر می‌شود. همه‌ی آن دور و بری‌ها یک جوری نگاهم می‌کنند. احتمالا با همین یک جمله می‌فهمند که من چند سالی می‌شود که اتوبوس سوار نشده‌ام. یارو می‌گوید: بلیطیه. پولی نیست.
می‌گویم: پس یه بلیط بهم بده.
بلیط را می‌گذارد کف دستم و من یک سکه‌ی پنجاه تومانی می‌گذارم روی مجله‌اش. تعارف سرد و بی‌مزه‌ای می‌زند و من می‌گویم که راه ندارد و حتما باید پول را بگیرد. تقریبا همه‌شان مطمئن می‌شوند که تا حالا اتوبوس سوار نشده‌ام. اینکه نه فرق اتوبوس پولی با بلیطی را می‌دانم و نه اینکه یک بلیط هم ته جیبم پیدا نمی‌شود. فکر کنم اتوبوس‌ سوارهای حرفه‌ای به کسی مثل من به چشم یک مریخی نگاه می‌کنند. نمی‌دانم... شاید من همه‌اش دچار توهم شده‌ام. همه‌اش سعی می‌کنم ببینم تو ذهن مردم چه می‌گذرد. و شاید اکثرا هم در اشتباه باشم.
کوله‌ پشتی‌ام را می‌گذارم روی پایم و چند کتابی را که از شهر کتاب خریده‌ام در می‌آورم. چهار پنج جلد از کتاب‌های مایاکوفسکی را پیدا کردم که چاپ هفتاد و نه، هشتاد بود و قیمت‌هایشان در حدود هزار تومان. کلا شش هفت تا کتاب فقط شش هزار تومان برایم آب خورد. شدیدا معتقدم که دو صنف از مغازه‌های شمال شهر کار و بارشان کساد است. یکی نانوایی‌ها و دیگری کتاب‌فروشی‌ها.
کتاب دیگری که بین آن همه کتاب دیدم و نمی‌شد قید خریدنش را بزنم "معلقات سبع" بود. اشعار اعراب قبل از اسلام. اشعار کسانی که هزار و پانصد سال پیش تو بیابان‌های سوت و کور عربستان کنار شترهایشان می‌نشستند و چیزی می‌نوشیدند و قافیه‌ها را جور می‌کردند. و من حالا پشت لپ‌تاپم نشسته‌ام، پسته می‌خورم و آن‌ها را می‌خوانم:
"میان قبیله، دلدار من با آن لبان کبود و چشمان سیاه و گردن زیبا، چون آهویی است که شکوفه‌های اراک را می‌چرد، جز آنکه بر گردن او دو گردن‌بند است: یکی از مروارید و یکی از زبرجد." از طرفه بن العبد، شاعری که در بیست و شش سالگی به قتل رسید.
حالا که خانه هستم باید خودم را آماده کنم و برم مهمانی. خانه‌ی خاله‌ام. روبه‌روی ماست، تو همین کوچه. مادرم دو سه ساعت پیش رفته و من باید خودم را تا نه برسانم آنجا. صبح حمام رفتم و ریشم را تراشیدم. الآن فقط کافی است صورتم را بشورم، تی‌شرتم را در بیاورم و آن پیراهن مردانه‌ی چهار خانه را تنم کنم. بعد که برسم آنجا باید یک سری لبخند تحویل فامیل بدهم و در مورد این گزارش بدهم که چرا پارسال گند زدم به کنکور کارشناسی ارشدم.

گ ف | پنجشنبه 1388/07/30 |
کوله‌پشتی‌ام رو دوشم است
دست‌هایم تو جیبم
آدامس اوربیت پرتقالی می‌جوم
و پیاده
بزرگ‌راه آیت‌الله کاشانی را گز می‌کنم

همین الآن
یک آقای پرایدی ازم آدرس مترو را پرسید
و من راهنمایی‌اش کردم
این نشان می‌دهد برای‌ جامعه‌ام آدم مفیدی هستم

گ ف | چهارشنبه 1388/07/29 |
بوسه‌ها
بعد از یک قهر طولانی
از  همیشه شیرین‌ترند.
گ ف | سه شنبه 1388/07/28 |

عصرها وقتی که از شرکت می آمدی، می رفتی دوش می گرفتی. بعد آن حوله ی پالتویی نارنجی را می پوشیدی، روی کاناپه لم می دادی و توی دفتر خاطراتت چیز می نوشتی. من جلوی تلویزیون می نشستم و سرم را می انداختم تو روزنامه.
همه اش بهم گیر می دادی که تا ساعت دوازده شب مثل این پیرمردها یک بند روزنامه می خوانم. که چقدر تازگی ها کسالت آور شده ام. می گفتی اصلا به خاطر همین است که این همه از موهایم سفید شده و قسمت هایی از ته ریشم ریخته است.
صبح ها پای میز صبحانه، وقتی توی لیوانت شیرکاکائو می ریختی در مورد دندان قروچه های شبانه ی من غر می زدی. اینکه چطور مثل جیغ های شیطانی ای می ماند که خواب شیرینت را به هم می زند...

حالا که سه ماه است رفته ای و با مدیر عاملتان ازدواج کرده ای دارم این اعتراف را می کنم. اینکه هر روز وقتی می رفتی دوش بگیری من مثل خوره ها می آمدم سراغ کیفت، دفتر خاطراتت را در می آوردم و تمام نوشته های روز قبلت را می خواندم. یعنی می بلعیدم. بعد تا دوازده شب سرم را می انداختم تو روزنامه و جمله هایت را تو ذهنم نشخوار می کردم. و شب ها خواب تمام چیزهایی را می دیدم که تو آپارتمان دویست متری آقای مدیر عاملتان اتفاق می افتاد.
+برچسب: داستان

گ ف | دوشنبه 1388/07/27 |

یک بار نشد زلزله بیاید و من خواب نباشم و بفهمم این زمین لعنتی چه جور می لرزد.
چهار پنج سال پیش که زلزله آمد خانه ی پدرم بودم. تو اتاق پشتی خوابیده بودم. آن عمویم هم که عشق کتاب های تاریخی است و یک آرشیو پنجاه ساله از فیلم های فردین و وثوقی و باراباس و ده فرمان دارد خانه ی ما بود. زلزله که آمد جفتشان پله ها را چهار تا یکی پایین رفته بودند تا به حیاط برسند. پدرم تازه وقتی که به حیاط رسید فهمید بیست و اندی سال پیش بچه ای پس انداخته که الآن تو اتاق پشتی طبقه چهارم آپارتمان خوابیده است. دستش را گذاشت رو زنگ و من بالاخره با صدای ممتد و نکره ی زنگ آیفون از خواب پریدم. آیفون را که برداشتم گفت که زلزله آمده است و اینکه باید خودم را برسانم به حیاط... نقل است زمان بمب باران های صدام حسین هم همیشه وقتی می خواستند فرار کنند من را یک سوراخ سنبه ای جا می گذاشتند...
دیروز هم که این زلزله ی چس ریشتری آمد تو کتابخانه سرم را گذاشته بودم روی میز و خوابیده بودم. اگر دو ساعت قبل از خوابتان ریاضی بخوانید، آن وقت خواب این را می بینید که تو قهوه خانه ی دانشگاه کمبریج با لاگرانژ و بولتزانو دارید قلیان چاق می کنید. یک هو دیدم صدای داد و قال این یاروی کتابدار بلند شده. کسی که وقتی حرف می زند باید گوشت را بچسبانی به صورتش داشت فریاد می زد. بعد دیدم همه ی بچه ها مثل یک گله گراز وحشی دارند می دوند به سمت در خروج. یکی به پشتم زد و گفت: "بابا زلزله اومده. پاشو بریم بیرون." من نی قلیان را دادم به بولتزانو و او با انگشت اشاره اش روی دستم ضربه ی ملایمی زد و آن را از من گرفت. بعد با ناامیدی تمام بلند شدم رفتم تو خیابان. افسرده شده بودم از اینکه باز هم نتوانستم بفهمم زمین چه جوری می لرزد. روی سکوی جلوی در یک آپارتمان نشستم و منتظر شدم زلزله ی اصلی ای که چهارصد پانصد سال است باید تهران را بلرزاند و نلرزانده بیاید. منتظر این بودم که یک زلزله ی درست و حسابی اتفاق بیافتد.
قبلش به دو سه نفری که نمی خواستم بمیرند زنگ زدم که بروند تو یک محیط باز. خانم س یکی شان بود که تو شرکت بود و نتوانست تلفنم را جواب بدهد. اس ام اس هم دلیور نمی شد. پیش خودم گفتم بیچاره حتما تقدیرش اینجور رقم خورده است، باید قید کله پاچه ای که خانم س سر شرط بندی "یادم تو را فراموش" بهم باخته بود می زدم. خواستم به پدرم هم زنگ بزنم. ولی بعد منصرف شدم. اینجوری شانس پولدار شدنم بیشتر می شد.
بعد همین جور نشستم و با خیال راحت انتظار این را کشیدم که زلزله ی اصلی بیاید، زمین را درست و حسابی بلرزاند، دخل سه چهار میلیون نفری را که باید بکشد بیاورد و بعد برگردم تو کتابخانه بقیه ی مثال های قضیه لاگرانژ را حل کنم.
نیم ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. انگار خیال آمدن نداشت. همه ی بچه های کتابخانه برگشته بودند تو سالن. غیر از من و یکی دیگر. احتمالا او هم مثل من منتظر زلزله ی اصلی بود و هنوز جرات نداشت برود تو ساختمان کتابخانه. تو دلم بهش گفتم عجب آدم جان دوستی است. یحتمل او هم توی دلش همین را به من می گفت. برای اینکه بیشتر از این خودمان را جلوی همدیگر ضایع نکنیم آمدیم طرف هم و باب سخن را باز کردیم.
پسره لیسانس جامعه شناسی داشت از دانشگاه علامه. بهش گفتم از بین اساتیدشان خانم دکتر احمدنیا را می شناسم. کلی خوشش آمد از این موضوع. و کلی از خانم دکتر تعریف و تمجید کرد. بعد یک عالمه در مورد فمینیسم و جامعه شناسی و کتابخانه ی اندیشه و آنتونی گیدنز حرف زدیم. خیلی خوب بود که بحثمان اینقدر داغ شده بود. اینجوری انتظار برای آمدن زلزله ی اصلی راحت تر بود. ولی بعد از یک مدتی گفت که می خواهد برود تو سالن. من هم توی تعارف گیر کردم و مجبور شدم باهاش بروم آن تو. خیلی بد است که آدم مثل سگ بترسد برود  و بعد تو تعارف هم گیر کند.
پشت میز نشسم و صندلی کنار دستی ام را زدم بغل تا یک مسیر استراتژیک به زیر میز برای خودم درست کنم. کیفم را هم گذاشتم بغل دستم. منتظر بودم وقتی زلزله ی اصلی آمد مثل فنر بپرم زیر میز و کیف را بگذارم بالای سرم.

+این نقاشی صادق هدایت رو ببینید. باید سبکش اکسپرسیونیسم باشه دیگه. درسته؟

گ ف | یکشنبه 1388/07/26 |

پوست کندن نارنگی و خوردن آن در خیابان مگر چه اشکالی دارد که همه انگار دارند با چشم های ورقلمبیده شان به آدم تجاوز می کنند؟
- ایضا پوست کندن و خوردن موز.

گ ف | یکشنبه 1388/07/26 |
وقتی که کارخونه ی عروسک سازی زدم، تو رو مدل ساخت عروسک های باربیم می کنم.
گ ف | شنبه 1388/07/25 |

ساعت پنج عصر است. مثل توکای مقدس  آمده ام توی یک پیتزا فروشی دنج و خلوت و دارم مطلب می نویسم. البته فرق توکا با من در این است که او می رود گوشه ی دنج کافی شاپ ها اتراق می کند؛ ولی من ترجیح می دهم به جای نوشیدن قهوه ی تلخ و رقیق، یک مینی پیتزای داغ با سس فلفلی تند و نوشابه ی سیاه بخورم. هر دو تای این ها به اندازه ی همان سه چهار هزار تومان برای آدم آب می خورد. حالا نوستالژی پیتزافروشی از کافی شاپ کمتر باشد که باشد.
اینجا برای نوشتن جای دنجی است. ایده ی خوبی است که یک مقداری از اتاق خواب و سالن مطالعه ی لعنتی فاصله بگیرم. خیلی یکنواخت شده اند. اینجا حداقل وقتی که دارم چیزی می نویسم مادرم نمی آید در مورد مصائب خاله شقایق پارازیت بیاندازد. و یا مثلا کسی نیست که مثل سالن مطالعه آن ور میز نشسته باشد و بیاید به کاغذ آدم سرک بکشد. که تو مجبور باشی دستت را بگذاری روی نوشته هایت. و آن یارو فکر کند داری داستان پو.رنو می نویسی.
غذا را آوردند. اجازه بدهید عجالتا دخلش را در بیاورم. بعد برمی گردم بقیه ی مطلب را می نویسم.

خوب... پیتزایش بد نبود. چسبید. فقط به جای سس تند سس معمولی آوردند. باید سس را می ریختی رو پیتزا و بعد روش یک عالمه فلفل قرمز می پاشیدی. اینجوری زیاد فرقی با سس تند ندارد. فقط یک مقداری فعالیت بدنی اش به خاطر پاشیدن متناوب فلفل بیشتر می شود.
راستش را بخواهید فکر کردم روشن فکری تر آن است که مثلا دو پر پیتزا بخورم و چند قلب نوشابه، بعد یک مقداری بنویسم و دوباره دو پر پیتزای دیگر. ولی اینجا اصلا کسی نیست که بخواهد ژست روشنفکری من را ببیند. خانم خوشگلی هم که سفارش پیتزا را به او داده بودم آن ور نشسته و سرش توی کامپیوتر است. انگار دارد از این فیلم های تاریخی-جنگی می بیند. اسپارتاکوسی، باراباسی چیزی. یک یارویی داد می زند: حمله. بعد یک عالمه آدم داد و قال راه می اندازند و صدای شیهه های اسب بلند می شود. صدای ضربه ی شمشیرها. و جالب تر از آن، اینکه صدای موسیقی حماسی فیلم هم با آهنگ سیاوش قمیشی که از بلندگوی پیتزافروشی پخش می شود قاطی شده است. من مجبورم این ترکیب صوتی نامتعارف را تحمل کنم. به هر حال فرق است بین پیتزا فروشی و کافی شاپ.
چیزی که من اصلا نمی فهمم این است که این جور فیلم ها را بیشتر، مردهای شصت ساله ی کچلی که "تاریخ بیست ساله ی ایران" حسن مکی را می خوانند، دوست دارند. حیف این خانم خوشگل. به جایش می نشست پیشنهاد بی شرمانه یا مثلا چشمان کاملا بسته را نگاه می کرد.
بگذریم. اجازه بدهید یک چیزی را توضیح بدهم. قبل از اینکه بیایم اینجا، تو کتابخانه بودم. حوصله ی درس خواندن نداشتم. به خودم گفتم قید امروز را بزنم و برای خودم تا بعد از غروب برنامه ای چیزی جور کنم. تصمیم گرفتم بروم شهر کتاب و آنقدر کتاب ها را زیر و رو کنم تا یک چیز خوب گیرم بیاید. یک کتاب خاص که خواندنش آدم را جذب کند. خیلی از پیشنهادهای نویسنده های دوست داشتنی روسپیگری هم در ذهنم بود. بعد در مسیرم به این پیتزافروشی که الآن تویش هستم برخوردم. بدجوری وسوسه شدم. ایده ی خوردن پیتزا چیزی نبود که بشود به راحتی از آن گذشت. خیلی وسوسه انگیزتر از خریدن کتاب.
برای همین بی خیال فرهنگ کتاب خوانی و این جور چیزها شدم. ولی مسئله آن است که من همین یکی دو ماه پیش تو چلچراغ مطلبی نوشته بودم تحت عنوان "خریدن کتاب یا پیتزا". و بعد آنجا کلی ژست فرهنگ دوستی و طرفداری از ادبیات گرفته بودم. نوشته بودم یک بار هم بجای اینکه پول ته جیبتان را به پیتزا بدهید بروید کتاب بخرید. حالا عمق تراژدی در آن است که نویسنده ی همان مطلب قید شهرکتاب را زده است و آمده تو پیتزافروشی. به نظر من این یک جور انتقام است که ضمیرناخودآگاهم از سجاد صاحبان زند عزیز گرفته است. به این خاطر که الآن یکی دو ماه می شود پیشنهاد نوشتن مطلب جدید بهم نداده. بدتر از آن اینکه سروش روحبخش هم یک ستون یا صفحه ی اختصاصی بهم نمی دهد. به این می گویند ورشکستگی ژورنالیستی...
یواش یواش باید بروم خانه. هوا تاریک شده است. خیلی دوست دارم بیشتر بمانم که خانم پشت کامپیوتر بیاید با سیلی و لگد پرتم کند بیرون. ولی فیلم های جنگی-تاریخی همیشه بیشتر از سه چهار ساعت هستند. برای همین تا چند دقیقه ی دیگر به جای اینکه خودش از پشت کامپیوتر بلند شود، می گوید گارسنشان که اندازه ی چنارهای خیابان ولی عصر است بیاید سراغم.
 
+ راستی همان طور که در عکس می بینید قید روان نویس فابرکستل را زده ام و به جمع هواداران روان نویس میتسوبیشی پیوسته ام. احتمالا رانندگی با یک میتسوبیشی لنسر هم باید همین حس رویایی را داشته باشد که من الآن دارم با نوشتن تجربه اش می کنم.
++دارم مثل روس ها می شوم. اینکه وعده ی غذایی مشخصی ندارند و خوردن صبحانه، ناهار و شام برایشان بی معنی است. اینکه آدم ساعت پنج عصر برومد پیتزا بخورد. و یا مثلا ساعت شش صبح قرمه سبزی.

گ ف | جمعه 1388/07/24 |

+در این گزارش به نور شدید فلاش دوربین اشاره شده است.
1- این ها چهار تا نیمکت هستند که دور هم جمعشان کردیم. خود نیمکت ها سبز رنگ بودند. ولی برای تفکیک جنصیتی رنگشان را تغییر دادم. روی نیمکت های قرمز آقایان نشسته بودند و روی نیمکت های آبی خانم ها. مربعی که در وسط جمع وبلاگی قرار دارد عبارت است از یک عالمه شیرینی دانمارکی، یزدی و ساندیس آلبالو که روی زمین گذاشته بودندشان. من هم همان نقطه ی سیاهی هستم که روی نیمکت قرمز رنگ نشسته و به مربع کذایی چشم دوخته. یک مقداری فاصله ی عکسبرداری زیاد بوده. وگرنه من اینقدرها هم ریز نیستم.
2- این مستطیل خاکستری جزء جنگولک بازی های شهرداری است. تلویزیون گنده ای که داشت یکی از سریال های آبکی صدا و سیما را پخش می کرد. بیشتر از آنکه صدای خودمان را بشنویم، دیالوگ های سریال توی گوشمان فرو می رفت.
3- نقطه های نارنجی آدم هایی هستند که از کنار ما رد می شدند و یک جورهای خاصی نگاهمان می کردند.
4- ایشان هم باغبان پارک بودند که هرازگاهی می آمدند و گیری سر جابجا کردن نیمکت ها بهمان می دادند و می رفتند.  

مشروح گزارش:
چهارشنبه ساعت چهار تا هشت یک میتینگ وبلاگی بود کنار دریاچه ی پارک ملت. با احسان قرار گذاشتیم که برویم آنجا. طرف های ساعت شش رسیدیم کنار دریاچه. هوا کاملا تاریک شده بود. به پوریا منزه زنگ زدم که بیاید ما را پیدا کند ببرد توی جمع.
او آمد و ما را برد جایی که گذر هیچ پرتوی نوری به آنجا نمی افتاد. من و احسان با یک سری سایه ی متحرک روبرو شده بودیم که بعدا فهمیدیم آن ها همان بر و بچه های وبلاگ نویس هستند. جمعیت ترسناکی که نمی شد چهره ی هیچکدامشان را دید. بعد در آن تاریکی مطلق و در حالی که مردمک چشم هایمان به بیشترین قطر خود رسیده بودند، در یک لحظه یک عالمه نور شدید فلاش دوربین تمام فضای مردمک ها را پر کرد. تا چند دقیقه ما تبدیل شده بودیم به کاراکترهای رمان کوری ژوزه ساراماگو. یک فضای نامتناهی سفید احاطه مان کرده بود.

چند دقیقه ی بعد که اوضاع نسبتا عادی شد از ما با یک جعبه پر از شکلات مغزدار آیدین پذیرایی شد. شکلات مغزدار آیدین همان چیزی است که می تواند من را از یک گوریل هیجان زده و شوکه شده به یک گوریل انسان فرندلی تبدیل کند. به هر حال تاریکی مفرط یک سری مزایای خاص خودش را هم دارد. مثلا اینکه من توانستم یک مشت شکلات آیدین بریزم توی جیبم و تظاهر کنم که فقط یک عدد از آن برداشته ام. خوب دیگر... یک مقداری نسبت به شکلات های آیدین عقده ای شده ام. مادرم می گوید یک روزه دخل تمام آن را در می آورم و برای همین اصلا راه ندارد که از این جور چیزها بخرد.
بعد خوشبختانه توافق شد که برویم یک جای پر نور و چهار تا از نیمکت های پارک را دور هم بچینیم و آنجا به میتینگ وبلاگی ادامه بدهیم. خیلی جمع خوب و دوستانه ای بود. به این نتیجه رسیدم که اکثر وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها مثل هم هستند. چه از نظر سطح اجتماعی و مادی، چه از لحاظ سطح فکری، چه از نظر سلیقه ها و علایق شخصی. کلا ترجیح می دادم به جای اینکه بروم تو دانشگاه یک رشته ی فنی بخوانم و با هم کلاسی هایم در مورد انتگرال و ممان اینرسی و مدول الاستیسته حرف بزنم، می رفتم لیسانس وبلاگ نویسی ای چیزی می گرفتم و با یک سری دانشجوی وبلاگ نویس مصاحبت می کردم...

آخر سر که می خواستیم برویم پرهام کلی لطف کرد و یک جعبه ی پر کیک یزدی مارک دار را به من و پپری داد تا ببریم خانه. واقعا پارتی بازی خیلی خوبی بود.
لینک دوستانی که آمده بودند را اینجا می گذارم. اگر دوستی را یادم رفت لطفا بهم بگوید تا لینکش را اضافه کنم.
مداد نوکی، پوریا منزه، دلا و زندگی، پپری، وارژه، دفتر ر د ک، مردی از مترو، توهمات یک دانشجو، بانو، نگاه ها باورها و روزنوشت هایم، گره کور، آرام تر از شعر و نیسم، دلفین چپ دست، به کسی بر نخوره، نیمه پنهان، نقطه سر خط، چرخش پوچ، راه بی پایان، آرمین، روزنامه ی من، گسکیزوفرنیا، گوریل فهیم، احسان و یک خانم روانشناس متولد ۱۳۶۱ که می خواهد به زودی وبلاگ درست کند.
مثل اینکه خانم ها آنی دالتون و مرحومه مغفوره هم قرار بوده که بیایند. عجالتا خانم مرحومه مغفوره به خاطر رفتن من به این میتینگ طی یک کامنت خشونت آمیز سهمیه ی موز و شکلات صبحانه ی من را قطع کرده است.

گ ف | پنجشنبه 1388/07/23 |
دهن دره
باز هم
دهن دره
و باز هم...
حالا
گنده ترین دهن دره ی دنیا
ساعت چهار صبح
گ ف | چهارشنبه 1388/07/22 |

امشب تقابل عشق ساختارشکنانه است با عشق سنتی و کلاسیک. جرومی آکوستا در برابر انریکه مندوزا.
دیدن سریال ویکتوریا ارزش آن همه پارازیتی که می رود توی حلقمان و اسپرم هایمان را از کار می اندازد و سلول های سرطانی را بازتولید می کند دارد. یعنی اگر هم نداشته باشد بهتر است آدم حداقل به خاطر پارازیت های کذایی هم که شده بنشیند پای سریال تا به قول دکتر احمدنیا ماجرای آش نخورده و دهن سوخته برای آدم پیش نیاید. حداقل آدم سریال ها را ببیند و بعد عقیم شود. اینجوری عادلانه تر است. چون چه بخواهید چه نخواهید پارازیت ها توی حلق همه مان نفوذ می کند.
 
هر چند که سریال های کانال فارسی وان آبکی است و دوبله هایش آبکی تر. ولی خوب دیگر. با مزه است. مثل خواندن آثار م مودب پور می ماند. آدم چیزیش نمی شود که بنشید پای آن و چیپس و ماست موسیر بخورد و ماجرا را دنبال کند. اصلا هم نمی خواهد که آن را از اول دنبال کرده باشید. یکی از ویژگی های سریال های آبکی این است که در هر قسمت از آن دیدنش را شروع کنید داستان دستتان می آید و می توانید بقیه اش را دنبال کنید. مثلا برخلاف سریال لاست. من بعد از سه ماه ریاضت و اعتکاف تا سیزن سه یا چهار آن رسیده بودم، بعد مادرم می آمد بالای لپ تاپ راه به راه سوال می کرد جک چرا این کار را کرده و بنجامین چرا این حرف را زده و چرا مایکل زده آن دو نفر را کشته است. بعد من باید توجیهش می کردم که بابا جان تو باید از اپیزود اول بنشینی مثل بچه ی آدم تمام ماجراها را سکانس به سکانس دنبال کنی تا بفهمی چی به چی است.
خوبی سریال های م مودب پوری کانال فارسی وان مثل ویکتوریا و سام سون و ققنوس در این است که آدم با مشکل لاست بین های مبتدی مواجه نمی شود. با یک دقیقه توضیح دادن کل قسمت های سریال را برای طرف تعریف می کنی و تمام. اینکه انریکه رفته با تاتیانا زندگی کرده است، جرونیمو دوست پسر ویکتوریا است، سانتیاگو تو بار، یک گروه موزیک در پیت دارد و پائولوی حامله با سباستین ازدواج کرده و تو خانه ی دانشجویی زندگی می کند و از این جور چیزها.
یکی دیگر از خوبی های سریال های فارسی وان این است که مجبور نیستید همه اش از خودتان این سوال را بپرسید که مثلا چرا باید یک خانم محترم توی تخت خواب با چادر بخوابد. یا اینکه چرا وقتی مادری بچه اش را توی فرودگاه بعد از ده سال دوری می بیند از پنجاه سانتی متر به همدیگر نزدیک تر نمی شوند.
البته شما می توانید مثل من توی اتاقتان بنشینید و تو اینترنت بپلکید و در عین حال از مامانتان که تو پذیرایی نشسته بخواهید صدای تلویزیون را زیاد کنید. اینجوری هم می توانید سریال را دنبال کنید، هم وبلاگتان را آپدیت کنید. به هر حال آش خاله است... چه سریال را ببینید چه نبینید، عقیم شدن روی شاختان است.

گ ف | چهارشنبه 1388/07/22 |

گ ف | چهارشنبه 1388/07/22 |
 -
ساعت هشت و ده دقیقه
اینترنت صبحگاهی
گ ف | سه شنبه 1388/07/21 |

وقتی رو تستی گیر می کنم و بعد از مدتی به تایمرم نگاه می کنم و می بینم تستی را که باید تو یک دقیقه یا یک دقیقه و نیم بزنم پنجاه و پنج دقیقه رویش فکر کرده ام و آخر سر هم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام، آن وقت دو سه تا قلب آب از شیشه ی آب معدنی می ریزم تو دهانم و آن را برای مدتی روی زبانم نگه می دارم. با آن چند قلب آب تو دهانم بازی می کنم. می برمش زیر زبان. بعد می برم ته حلقم. دوباره پسش می زنم روی دندان هایم. مثل این عرق خورهای حرفه ای که برای اینکه عرق زودتر بگیردشان، آن را برای چند ده ثانیه روی زبانشان نگه می دارند... بعد به این فکر می کنم آخر گوریل ها را چه به درس خواندن.
اصلا هر چقدر هم گوریل انسان فرندلی باشی و بتوانی نی های قرمز را بگذاری یک طرف و نی های آبی را طرف دیگر و در مقابل به عنوان جایزه از خانم دکتر موز بگیری، باز هم نمی توانی این تست های میله ی مقاومت مصالح را یک دقیقه ای حل کنی. برای همین است که بعد از قورت دادن آن چند تا قلب آب، از منظره ی روبرویم عکس می اندازم. مثل این عکاس های جنگی که عملا نمی توانند در آتش بس هیچ نقشی داشته باشند و فقط برای آگاهی افکار عمومی می روند لای توپ و تانک ها و از مردم غیر نظامی عکس می اندازند.

+ جدا کردن نی های قرمز از آبی... یاد اول دبستان افتادم که خانم غ بهمان گفت برای جلسه ی بعد یک بسته نی ببریم سر کلاس تا جمع و تفریق را بهمان یاد بدهد. بعد مادرم رفت یک بسته نی برایم خرید. کلی احساس غرور کردم که آن همه نی فقط برای من خریده شده است تا با آن ها جمع و منها یاد بگیرم.  
++ راستش را بخواهید خیلی لذت بخش است که آدم تحویل گرفته شود. حالا بگذارید به حساب خودپسندی، بی جنبه بودن یا هر چیز دیگری. نوعی اخلاق گوریلی است: یک جور حس ذوق زدگی بهم دست می دهد. یکی دیگر از همین ذوق زدگی های به یاد ماندنی وقتی بود که این پست نیما اکبرپور را خواندم، برای یک سال پیش بود تقریبا.

گ ف | یکشنبه 1388/07/19 |

آن‌هایی که از ادبیات هیچی سرشان نمی‌شود همیشه یک کتاب‌خانه‌ی مجلل با چند هزار جلد کتاب تو خانه‌شان دارند. آن‌هایی که از ورزش هیچی سرشان نمی‌شود همیشه دو سه تا زمین تنیس با چمن تازه و عالی توی ویلایشان دارند. آن‌هایی که از موسیقی هیچی سرشان نمی‌شود همیشه یک پیانوی رویال مشکی توی سالن پذیرایی‌شان دارند. و به همین ترتیب تا آخر...
خوب... من یک آنارشیست یا مارکسیست کله ‌خر نیستم، ولی فکر می‌کنم این جور آدم‌ها یک سری بورژوای کله پوک‌اند.

پ ن ۱: ایده اش از فیلم مچ پوینت ساخته ی وودی آلن گرفته شده است.

گ ف | شنبه 1388/07/18 |