تبليغاتX
گوریل فهیم

سرکار خانم ویرجینیا وولف
بانوی مکرمه
با تقدیم سلام و احترام
بنده‌ی حقیر پاسخ آخرین نامه‌ی شما را در وبلاگ حقیر ارایه دادم. با توجه به گوشت‌کوب شدن سرویس‌های نامه‌رسانی الکترونیکی بنده کاملا حقیر نتوانستم  این موضوع را به حضور گرانقدر شما برسانم.
سرکار خانم وولف!
چند آپارتمان آن‌ور‌تر پارتی گرفته‌اند. جیغ می‌زنند و می‌رقصند.
ساعت 1 شب است.
ولنتاین هم هست.
من تنها نشسته‌ام پشت میز و با گردن ‌درد و مچ درد ممتد دارم اسلاید های روز دفاع را تنظیم می کنم.
به این فکر می‌کنم کاش یک فروشگاه عطر در میدان ونک داشتم. با مقدار معتنابهی تراول پنجاه هزار تومانی.
آن وقت می‌توانستم هر شب ادکلن دولچه و گابانا بزنم و شکلات مرسی بخورم.
می‌دانید ما داریم تبدیل می‌شویم به نمونه‌های تکثیر شده از دکتر مجیدی. دکتر مجیدی مدیر گروهمان است. یک مدیر گروه عزب که تو یک آپارتمان 70 متری در سعادت‌آباد زندگی می‌کند. 25 مقاله‌ی آی‌اس‌آی دارد و صبح تا شب میز کارش را می‌جود. طبق گفته‌ی خودش هفته‌ای یک بار فیزوتراپیست می‌آید تا آرتروز گردن و دردهای کتف و مفصل‌های دستش را درمان کند.
با تقدیم احترام و خداحافظی بنده‌ی محقر در هفته‌ی اخیر مقدار معتنابهی نامه‌ی رسمی به مدیر پژوهش، دبیر کنفرانس، مدیر گروه، استاد راهنما، استاد داور و قس علی‌هذا نگارش نموده‌ام. لحن تغییر شکل یافته‌ی اینجانب صرفا به این دلیل می‌باشد.
با سپاسگزاری فراوان
ارادتمند استمراری
گ ف

پ ن 1: فردا شب عازم رشت خواهم بود. در زیباکنار یک کنفرانس برگزار می‌شود که حقیر یک مقاله در آن ارایه داده‌ام. برای استنشاق هوای دریا ثانیه‌شماری می‌کنم. رطوبت سرد.
پ ن 2: عاشق هوهوی شبانه و مستمر شومینه در زمستان هستم. اندازه‌ی خرخر شبانه و مستمر کولرهای آبی در تابستان.


گ ف | چهارشنبه 1390/11/26 |

خانم وولف عزیز چند روز بیشتر نمانده که این پایان‌نامه‌ی لعنتی به آخرش برسد. البته اگر استادم بامبول در نیاورد و کارت دیگری برایم رو نکند. دو ماه پیش که یک سفر هفت ساعته به سنندج داشتم، آخرهای مسیر صدای آهنگ را بلند کرده بودم و مثل یوزپلنگ می‌تاختم. الآن هم یک همچین حسی دارم. صدای آهنگ را بلند کرده‌ام و دارم تند و تند پایان‌نامه‌ام را تایپ می‌کنم و راه به راه توی اکسل نمودار رسم می‌کنم. الآن یک خواننده‌ی ترکیه‌ای دارد می‌خواند به اسم جاندان ارچتین. توی عکس آلبوم سی‌دی‌اش موهای قرمزی دارد و اگر با شمشیر بدنش را از سر تا ناف و پایین‌تر قطع کنی، صرف نظر از آن موهای قرمز زیبا دقیقا به دو تکه‌ی مشابه و مساوی تقسیم می‌شود.
خانم وولف نمی‌دانی پایان‌نامه‌ام چه کشکولی شده است. راجع به مسائلی کار کرده‌ام که تا به حال هیچ کسی به آن‌ها نپرداخته است. از یک طرف احساس می‌کنم مرزهای علم را در نوردیده‌ام و از طرف دیگر احساس می‌کنم وارد یک سری مباحث چرت و پرت و احمقانه شده‌ام. چیزهایی که به درد هیچ کس نمی‌خورد و یک مقدار وارد ژانر علمی تخیلی شده است.
کلا همیشه جوگیر این بوده‌ام که چیز جدیدی کشف کنم. چیزی که تا حالا به فکر هیچ کسی نرسیده باشد. یکی از درس‌های دوم راهنمایی‌مان حل معادله‌ی دو جمله‌ای دو مجهوله بود. بعد من برای یکی دو ماه داشتم خودم را پاره می‌کردم که روش جدیدی ابداع کنم تا معادلات یک جمله‌ای دو مجهوله را هم بتوان کرد. اعتماد به نفس ریاضی‌ام خیلی بالا بود. چون توی آن مدرسه‌ی راهنمایی هر سال نفر اول المپیاد ریاضی‌اش می‌شدم (هر چند تو مسابقات ناحیه همیشه گند می‌زدم). سال سوم راهنمایی هم یک معلم ریاضی داشتیم که آدم پیر کچل تپل بامزه‌ای بود. صدای گوش خراشی داشت. و با آن لپ‌های سرخ‌اش آدم را یاد توپ بسکتبال می‌انداخت. وقتی حرف می‌زد انگار داشتند نوک پیچ‌گوشتی را به شیشه می‌ساییدند. همان روز اول که آمد سر کلاسمان بعد یک ساعت من را از کلاس پرت کرد بیرون. به این دلیل که برای هر جمله و رابطه‌ای که پای تخته می‌نوشت می‌پریدم وسط و بهش می‌گفتم آن را اثبات کند. آخر سر کفرش در آمد. بهش گفتم اگر این رابطه را اثبات نکنی حرفت را قبول نمی‌کنم. او هم گفت قبول نکن، آمد یقه‌ام را گرفت و مثل یک آشغال به بیرونم انداخت. در آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم بعد از مرگ مورخ‌های علم در زندگی‌نامه‌ام این ماجرا را شرح خواهند داد.

خانم وولف عزیز من بروم سر بقیه‌ی کارهایم. امیدوارم در اروپا شب‌های زمستانی خوبی داشته باشید. من همچنان کنجکاوم که بدانم توی آن بسته‌ی امانتی که باید به دست من برسد چیست. هر چند که فکر نکنم به این زودی‌ها این بسته به دست من برسد. چرا که همانطور که گفتی دوست‌های دور و بر آدم حتی حاضر نیستند یک بسته‌ را به دست کسی (یعنی من) برسانند. من اصلا از این موضوع ناراحت نشدم.

گ ف | دوشنبه 1390/11/17 |

ویرجینیا وولف عزیز دارم شیرکاکائوی خنک با بیسکوییت ساقه طلایی می‌خورم. ساعت 12 و 17 دقیقه شب است. تازه دارم ابراهیم تاتلیس هم گوش می‌دهم. تنها هستم. مادرم رفته است خانه‌ی دایی شهرام هفتاد ساله‌ام. الآن حتما 30 نفر مهمان را دور خودش جمع کرده است و در حالی که گیتارش را بغل کرده دارد برای آن‌ها دکلمه می‌کند که من یک جنگ‌زده هستم و از وقتی که خانه‌ام در آبادان در خرداد 62 بمباران و ویران شد آواره شدم و از این حرف‌ها.
یک چیز جالب برایت بگویم و بروم سر کارم. امروز صبح مسیر ماشین تا مرکز خرید بوستان را دویدم. 5 دقیقه شد. تازگی‌ها دارم مثل هوموساپینس‌ها به جای راه رفتن طبیعی، دویدن را تمرین می‌کنم. مثل پدران شکارچی‌ام. به نظرم اینجوری آدم به طبیعتش نزدیک‌تر می‌شود. راه رفتن یک امر خسته کنند و کسالت‌آمیز است. دویدن خوب است و آدم را زودتر به مقصد می‌رساند. من را تصور کن که با شلوار جین و تی‌شرت صورتی و یک کیف لپ‌تاپ در دستانم مسیر‌های پیاده‌رو را سگ دو می‌زنم. خیلی صحنه‌ی خنده‌داری است. آدم‌های توی خیابان‌ هم فکر کنم یک همچین حسی به من داشتند.
از شهر کتاب بوستان کتاب مورد نظرم را خریدم. یک کتاب خوب هم گیر آوردم و همانجا چند صفحه‌ای ازش را خواندم. اسمش جامعه‌شناسی مصرفی بود.خیلی کتاب خوبی بود ولی 8000 تومان بود و من پول خریدنش را نداشتم. تو یک فصل در مورد بدن نوشته بود. در مورد اینکه بدن خیلی بیشتر از قبل مورد توجه قرار گرفته است. همه چیز حول بدن می‌چرخد. انگار همه‌ی ما موظف هستیم بدنمان را از فجایع و خطرها نجات دهیم. رژیم بگیریم، ورزش کنیم، لباس خوب بپوشیم، مرتب باشیم و خلاصه اینکه از بدنمان مثل یک تکه الماس مواظبت کنیم. بعد این را رفته بود با جوامع روستایی مقایسه کرده بود که بدن در آنجا کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و صرفا به عنوان عنصری از طبیعت به آن نگاه می‌شود...
خلاصه، از کتابفروشی آمدم بیرون و از بالکن به پایین نگاه کردم. آن وسط چند تا وسیله‌ی بازی قرار داده بودند و بچه‌ها مثل مورچه از سر و کول وسیله‌ها بالا و پایین می‌رفتند. یکی دو نفرشان مثل الاغ روی تشک‌های باد دار بالا و پایین می‌پریدند و می‌خندیدند. توی آن لحظه از هر چه بچه بود متنفر شدم. احساس کردم حالم ازشان به هم می‌خورد و احساس کردم پدر و مادرها چقدر احمق هستند که این موجودات احمق‌تر از خودشان را به وجود آورده‌اند. سرم را چرخاندم آن ور و پدر و مادرهاشان را دیدم که پشت میزهای قرمز و زرد فست‌فودها نشسته‌اند و دارند ساندویچ سوسیس می‌لنبانند.
خانم وولف از همان جلوی کتاب‌فروشی چهار نعل به سمت بیرون دویدم. مثل یک گورخر می‌دویدم تا جانم را از دست گله شیرهای ماده‌ای که دنبالم کرده بودند نجات دهم. در یک لحظه یک شیر ماده روی کولم پرید و آن یکی زیر گردنم را نشانه گرفت. بعد خرخره‌ام را جویدند.

گ ف | شنبه 1390/11/15 |

بین دو تا انگشت لاغر و باریکش سیگار را گرفته بود و به آن پک‌های عمیق می‌زد. توی نور شب خاموش و روشن شدن نوک سیگارش را می‌دیدم. توی کافه‌ی دودگرفته نشسته بود و به خاکستر داخل جاسیگاری خیره شده بود... دیگر حالم دارد از این عاشقانه‌های سیگاری و کافه‌ای به هم می‌خورد. هر وبلاگی را که باز می‌کنی یک همچین چیزی تویش می‌بینی. و هر بار طعم گس و بدمزه‌ی اولین بوسه‌ی زندگی‌ام را به یاد می‌آورم. اولین بوسه‌ای که یک جور زهر مسموم‌کننده‌ای را وارد بدنم کرد. یک جور زهر که در خونم نفوذ کرده است و وقتی داخل رگ‌هایم حرکت می‌کند صدای گرفته و لرزان اولین کسی که در زندگی‌ام بوسیدم را توی گوش‌هایم زمزمه می‌کند. یاه. برای کتاب‌هایم در داخل قفسه‌ی فلزی کنار دیوار مرثیه می‌خوانم. سال‌هاست لای هیچ کتابی را باز نکرده‌ام. من یک نویسنده‌ی مرده‌ام. من کسی هستم که آرزوی نویسنده بودن را با خودم به گور برده‌ام. دستم به نوشتن هیچ چیز نمی‌رود و روز به روز دارم شعر و وعرهای بیشتری از دیروز را به هم می‌بافم. یاه. دارم یک آهنگ از برایان آدامز گوش می‌دهم. این همان آهنگی است که سال 86 روی موبایلم گذاشته بودم تا صبح‌ها با صدای آن از خواب بیدار شوم. صبح‌های برفی، ساعت 7 صبح با اولین اتوبوس به دانشگاه خلوت و سوت و کور می‌رفتم و تا نه شب برای امتحان‌های آخر ترم درس می‌خواندم. الآن هم دارم آهنگ فریدون را گوش می‌دهم. این همان آهنگی است که سال 84 موقعی که داشتیم برای کنکور درس می‌خواندیم، سهراب نوار کاست آن را به من داد و بعد برای معرفی آهنگ با صدای کریهش یک بیت از آن را برای من خواند. و یک بار که عبدالجبار کاکایی به عنوان ترانه‌سرای این آهنگ به فرهنگسرای ما آمده بود مثل مریدان جان بر کف ازش امضا گرفت و کلی چاپلوسی‌اش را کرد. راستش را بخواهید حالم به هم می‌خورد از اینکه آهنگ‌ها آدم را یاد دوران مختلف زندگی‌شان می‌اندازد. بدترین تجربه برای سال 87 در پارک ملت است. من و آقای 1 و خانم 2 داشتیم کنار هم راه می‌رفتیم. و در حالی که من به خانم 2 علاقه پیدا کرده بودم یک آهنگ آّب‌دوغ‌خیاری از بلندگوی پارک پخش شد و روحیه‌ی خانم 2 را له و لورده کرد. بعد من همینجور علامت سوال شده بودم که چرا یک‌هو سر یک آهنگ همچین اتفاقی افتاد. بعد آقای 1 با شیطنت خاصی به خانم 2 گفت احتمالا یاد یک یار قدیمی افتاده‌ای. بعد خانم 2 از هوشمندی آقای 1 خوشش آمد. بعد آقای 1 و خانم 2 با هم دوست شدند. بعد من خودم را در آب‌های کم عمق پارک ملت از شدت حسادت غرق کردم. (این دو جمله‌ی آخر را زیاد جدی نگیرید). بعد فکرش را بکنید وقتی کلاس اول دبستان بودم یک روز معلممان نیامد سر کلاس. بعد خانم ناظم آمد سر کلاسمان. بعد گفت هر کی دلش می‌خواهد بیاید پای تخته داستان بگوید. بعد من رفتم پای تخته و داستان پادشاه بی‌لباس را تعریف کردم. یعنی سعی کردم تعریف کنم. بعد دقیقا یادم است که گوشه‌ی راست سکوی تدریس ایستاده بودم و سعی می‌کردم اعتماد به نفسم را جلوی پنجاه نفر همکلاسی‌ام حفظ کنم. (فکر کنید پنجاه نفر از ما را مثل گوسفند می‌چپاندند تو کلاس یک متری تا تو کله‌مان فرو کنند بابا آب داد (بابا مشت داد و لگد داد...).) بعد نتیجه‌ی کار جوری شد که فهمیدم چه گندی زده‌ام. بعد ناظممان گفت پسرم وقتی داستانی تعریف می‌کنی لازم نیست بعد از هر جمله‌ات این کلمه‌ی "بعد" را به کار ببری. و من هنوز که هنوز است نتوانستم این عادت مسخره را ترک کنم.
آره خلاصه.

گ ف | شنبه 1390/11/08 |

این چند خط را برای دل خودم می‌نویسم. به مثابه‌ی کسی که سعی می‌کند مقداری تاریخچه‌ی خانوادگی درب و داغان‌اش را ثبت و حفظ کند:
من دو تا پدربزرگ داشته‌ام. یکی پدر مادرم و دیگری پدر پدرم (گاهی وقت‌ها باید چیزهای خیلی بدیهی را هم کاملا توضیح داد). پدر مادرم میوه‌فروش بوده است و پدر پدرم کفاش. از پدر مادرم خیلی چیزها می‌دانم. چونکه توی دهه شصت مرد و از بچگی مادرم در موردش حرف می‌زد. ولی از پدر پدرم تقریبا هیچ چیزی نمی‌دانم. به سه دلیل:
 یکی اینکه هیچ وقت نتوانستم با پدر خودم وارد گفتمان از هر نوعی‌اش بشوم. و به همین دلیل قاعدتا نتوانستم در مورد پدرش هم گفتمانی با او داشته باشم.
دوم اینکه پدربزرگم در دهه بیست یا سی مرده است و تقریبا همه چیزش به تاریخ پیوسته است.
سوم اینکه احساس می‌کنم پدرم هم هیچ وقت نتوانسته با پدرش وارد هیچ گفتمان خاصی بشود. به خصوص اینکه وقتی پدربزرگم مرده است پدرم یک جوجه دبستانی صرف بوده است.

به طور کلی می‌توان گفت اینکه بفهمم پدربزرگم چه آدمی بوده است یکی از آن رازهای خانوادگی است که من همیشه به دنبال آن بوده‌ام. فقط یک عکس ازش موجود است و آن قاب شده بر دیوار خانه‌ی یکی از عموهایم قرار دارد. من یک بار با موبایلم از آن عکس انداختم و همین عکس است که به متن این یادداشت پیوست شده. پدربزرگم در دوره‌ای که هر خانواده یک کارخانه‌ی جوجه‌کشی محسوب می‌شده فقط یک خواهر و صفر برادر داشته است. و گویا پدرش هم تک فرزند بوده است و دقیقا به همین خاطر است که خانواده‌ی پدری من شبیه ببرهای سیبری جمعیت خیلی کمی دارد و اگر همین چند نفر باقی‌‌مانده (که من هم شامل آن‌ها می‌شوم) تشکیل خانواده ندهیم و زاد و ولد نکنیم، به نوعی دچار انقراض خواهیم شد.

در نهایت فقط چهار چیز از پدربزرگم می‌دانم که در ذیل به آن‌ها اشاره می‌شود:
1- پدربزرگم کفاش بوده است.
2- او هرازگاهی با تنها دوستش به طبیعت رفته، در آنجا با همدیگر نوک یکی دو تا تخم مرغ خام را می‌شکانند، محتوای خام آن را هورت می‌کشند و بعد، از پوسته‌ی تخم مرغ به مثابه‌ی لیوان استفاده کرده و یک مقدار نوشیدنی صرف می‌کردند.
3- پدربزرگم از سر کار بر می‌گردد، ناهار می‌خورد و دراز می‌کشد. بعد به پدرم می‌گوید دست خسته روی شکم سیر. (این فکر کنم تنها لحظه‌ای بوده که پدربزرگم با پدرم حرف زده است. چون تقریبا یک میلیون بار پدرم این جمله و تنها همین جمله را از پدرش در طول زندگی‌ من و برادرم برای ما نقل کرده است.)
4- پدربزرگم در سن سی و اندی سالگی در اثر سرماخوردگی می‌میرد.
قوای جسمی و روحی من هم در حین سرماخوردگی تا سر حد مرگ تحلیل می‌رود و من فکر می‌کنم این مسئله را از پدربزرگم به ارث برده‌ام و من هم بالاخره در اثر سرماخوردگی خواهم مرد. همیشه فکر می‌کنم اینکه یک آدم در اثر سرماخوردگی بمیرد شبیه آن است که یک سرباز در اثر اصابت گلوله به ماتحت‌اش در راه وطن مجروح شود و بعد بخواهند در یک مراسم از او قدردانی کنند (عمق فاجعه را می‌توانید در فیلم فارست گامپ یا داستان در رویای بابل ریچارد براتیگان درک کنید.)

گ ف | یکشنبه 1390/11/02 |