تبليغاتX
گوریل فهیم

گ ف | چهارشنبه 1388/07/22 |

وقتی رو تستی گیر می کنم و بعد از مدتی به تایمرم نگاه می کنم و می بینم تستی را که باید تو یک دقیقه یا یک دقیقه و نیم بزنم پنجاه و پنج دقیقه رویش فکر کرده ام و آخر سر هم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام، آن وقت دو سه تا قلب آب از شیشه ی آب معدنی می ریزم تو دهانم و آن را برای مدتی روی زبانم نگه می دارم. با آن چند قلب آب تو دهانم بازی می کنم. می برمش زیر زبان. بعد می برم ته حلقم. دوباره پسش می زنم روی دندان هایم. مثل این عرق خورهای حرفه ای که برای اینکه عرق زودتر بگیردشان، آن را برای چند ده ثانیه روی زبانشان نگه می دارند... بعد به این فکر می کنم آخر گوریل ها را چه به درس خواندن.
اصلا هر چقدر هم گوریل انسان فرندلی باشی و بتوانی نی های قرمز را بگذاری یک طرف و نی های آبی را طرف دیگر و در مقابل به عنوان جایزه از خانم دکتر موز بگیری، باز هم نمی توانی این تست های میله ی مقاومت مصالح را یک دقیقه ای حل کنی. برای همین است که بعد از قورت دادن آن چند تا قلب آب، از منظره ی روبرویم عکس می اندازم. مثل این عکاس های جنگی که عملا نمی توانند در آتش بس هیچ نقشی داشته باشند و فقط برای آگاهی افکار عمومی می روند لای توپ و تانک ها و از مردم غیر نظامی عکس می اندازند.

+ جدا کردن نی های قرمز از آبی... یاد اول دبستان افتادم که خانم غ بهمان گفت برای جلسه ی بعد یک بسته نی ببریم سر کلاس تا جمع و تفریق را بهمان یاد بدهد. بعد مادرم رفت یک بسته نی برایم خرید. کلی احساس غرور کردم که آن همه نی فقط برای من خریده شده است تا با آن ها جمع و منها یاد بگیرم.  
++ راستش را بخواهید خیلی لذت بخش است که آدم تحویل گرفته شود. حالا بگذارید به حساب خودپسندی، بی جنبه بودن یا هر چیز دیگری. نوعی اخلاق گوریلی است: یک جور حس ذوق زدگی بهم دست می دهد. یکی دیگر از همین ذوق زدگی های به یاد ماندنی وقتی بود که این پست نیما اکبرپور را خواندم، برای یک سال پیش بود تقریبا.

گ ف | یکشنبه 1388/07/19 |

لینک عکس

گ ف | شنبه 1388/02/12 |

گ ف | یکشنبه 1387/11/06 |
چه رویایی
چه خاطره‌انگیز
روزی که از این باتلاق مزمن بیرون بیایم.  

گ ف | جمعه 1387/10/20 |

سوپ جو، نیمرو، ماست و نان بربری
پانوشت: نیمروی موجود در قابلمه‌ی کوچک رویین، دست پخت نویسنده‌ی وبلاگ می‌باشد.

گ ف | دوشنبه 1387/09/25 |

وقتی که سه چهار روز توی خانه تنها باشی و یک عمر هم توی جهان، کم‌کم وارد دنیایی مالیخولیایی می‌شوی. کاراکترهای خیالی‌ای را در خانه بازآفرینی می‌کنی. یکی‌اش همین "آناهیتا ع" ِ خودمان. باهاش حرف می‌زنی و می‌خندی. باهاش روی تخت یک نفره معاشقه می‌کنی. باهاش شراب قرمز دست‌ساز می‌نوشی و تخته نرد بازی می‌کنی. برایش سه‌تار می‌زنی و «مرغ سحر» را می‌خوانی.
وقتی که داری چیزی می‌نویسی، (مثل همین الآن ِ من)، کنارت می‌نشیند و به سیگار اولترالایتش پک می‌زند. وقتی که پشت میزت نشسته‌ای و داری درس می‌خوانی، او، نیمه عریان، روی تخت دراز کشیده، ورق‌های پاسور را توی دستش فنر کرده و پرتش می‌کند توی صورتت. و بعد کرکر می‌زند زیر خنده. خنده‌ی شیطنت‌آمیز. نمی‌گذارد که درس بخوانی. می‌رود توی فکرت و آن‌جا مثل یک میدان مغناطیسی تمام جریانات ذهنی‌ات را می‌کشد طرف خودش.
صبح از توی بغلش بلند می‌شوی و در حالی که او هنوز مثل دخترهای بی‌تفاوت‌ ِ پاریسی توی همان تخت خواب یک نفره چرت می‌زند، می‌روی و صبحانه آماده می‌کنی. برای خودت و آناهیتا ع... مثل مردهای زن‌ذلیل.
 دو تا تخم‌مرغ می‌اندازی توی ماهیتابه و می‌گذاری‌اش بالای گاز. نان سنگک را روی شعله‌پخش کن می‌گذاری تا گرم شود. و چای را توی قوری دم می‌کنی.
حالا که او نشسته است پشت میز آشپزخانه، تو، بساط صبحانه را روی میز می‌چینی. و توی سکوتی رئال، به بلبل زبانی‌های موهومی آنا گوش می‌دهی.
این درحالی است که ضمیر خودآگاهت بهت سقلمه می‌زند و می‌گوید: هی پسر، تو واقعن دیوانه شده‌ای. و تو، یواشکی (طوری که آنا نشنود) بهش می‌گویی: خفه شو. زیپ دهانت را بکش و گورت را از این‌جا گم کن برو پی کارت.

گ ف | دوشنبه 1387/09/18 |

وقتي با دو تا دوست وبلاگ‌نويس بروي درکه، آن وقت حس هنري‌مآبت گل مي‌کند، گوشي‌ات را از جيبت در مي‌آوري و شروع مي‌کني به عکس انداختن از سوژه‌هاي جالبي که دور و برت مي‌بيني. اين سوژه‌هاي جالب همه‌جا پيدا مي‌شوند البته. توي همين کوچه پس کوچه‌ها. توي تمام خيابان‌هاي تهراني که مثل يک هزارتوي بزرگ، پيچيده و گيج کننده است. ولي اين که گوشي‌ات را در بياوري، لنزش را جلوي يک سوژه‌ي خاص قرار دهي و از آن عکس بگيري، جسارت خاصي مي‌خواهد. که اين جسارت، حداقل در مورد من، هميشه توي چنته‌ام پيدا نمي‌شود.
مگر همان طور که گفتم يکي دو نفر کنارت باشند و جايي باشي که عکس گرفتن براي کساني که از کنارت رد مي شوند عادي تر به نظر برسد. آن وقت است که دوست دارم تمام آن دويست سيصد حافظه‌ي مگابايتي ِ خالي را پر کنم از عکس ديوارهاي کاه‌گلي و کوچه‌هاي روستايي تنگي که دو نفر به زور مي‌توانند تنگ همديگر توي آن راه بروند.
همين طور مي‌شود از آن پيرمرد لاغر و ريزنقش عکس انداخت. آن جايي که کنار تل خاکي و دکه‌ی سبز رنگ، يک گوني روي زمين پهن کرده، کفش‌هايش را درآورده و جفتشان کرده است کنار گوني. روي گوني نشسته و دارد دوتار مي‌زند. و باهاش يک ترانه‌ي محلي را مي‌خواند. با آن صداي گرفته و خش‌دار. و در عين حال گرم و گيرا.
عکس‌ها را که مرور مي‌کنم، مي‌توانم توي اين عکس آخري علاوه بر ديدن آن دوتار کهنه و زهوار در رفته، صورت چروکيده و آفتاب‌سوخته، دندان‌هاي به هم ريخته، و آن يک جفت کفش سیاه، صداي فلزي دوتار را هم بشنوم. همين‌طور بوي خاک و رطوبت درختان را هم استشمام کنم. به عکس‌ها که نگاه مي‌کنم، نسيم سرد شده‌ي پاييز، آب بيني‌ام را در مي‌آورد و زبانم از آش داغي که خورده بوديم دوباره مي‌سوزد.

 

 



بزرگ‌تر


 

گ ف | جمعه 1387/09/08 |
 2

 

بزرگ‌راه حقانی، مهر ۸۷

گ ف | چهارشنبه 1387/08/22 |
 1

 

!Forbidden / لینک عکس

 

گ ف | چهارشنبه 1387/07/03 |