اسبهای پشت پنجره شیهه میکشند. و اینجا خانههای سرد و نمناکی که بوی کلوچهی گندیده میدهد. مردهای از جنگ برگشته دیوانه شدهاند. فلج شدهاند. هذیان میگویند. و زنها، زنهای وفاداری که پوتین شوهرهایشان را واکس میزنند، خون گریه میکنند.
جنگ گه میزند به زندگی آدمها...
دیروز تهران سرد بود و بارانی. ماشینها توی هم گره خورده بودند. سوز تا فی خالدون آدم نفوذ میکرد. و من چترم را سفت چسبیده بودم، تو تاریکی پیادهرو راه میرفتم و به توک توک قطرههایی گوش میدادم که میخوردند به پارچهی چترم. بالاخره رسیدم به تئاتر شهر. پپری هنوز نیامده بود. بلیط نمایش اسبهای پشت پنجره را خریدم. خیالم راحت شد. با ده هزار تومان دو تا از صندلیهای تالار سایه را فتح کردم. حالا فقط یک سیبزمینی سرخ کردهی داغ کم بود که زیر باران برش داری و بگذاری روی زبانت. و بعد که آن را خوردی، سرت را بگیری سمت آسمان و چند قطره آب باران هم قورت بدهی.
فیالفور رفتم و از آنور خیابان سیبزمینی خریدم.
پپری رسید. با هم شروع کردیم به خوردن سیبزمینیها. تمام بشو نبود. فقط چند دقیقه به هفت مانده بود. ما باید میرفتیم و صندلیهایمان را تصاحب میکردیم. وگرنه طی یک تنازع بقای هنری آنها را اشغال میکردند. دم در ورودی نگذاشتند سیبزمینی را ببریم تو. یک خانم مهربان بهمان گفت صرفا میتوانیم کنار در بایستیم و همانجا تمامش کنیم. و ما هم از شما چه پنهان با کمال آرامش کنار در ایستادیم و تا آخرین تکهی سیبزمینی سرخ کرده را نوش جان نمودیم. آدمهای به شدت هنر دوست از کنارمان رد میشدند و نگاه هنرمند اندر متوحشی به ما میانداختند. انگار که آنها سوفوکل باشند و ما باراباس. آنها برتولت برشت باشند و ما یوهان فریتزل. به پپری قول دادم که آنها را دیگر هیچوقت توی عمرمان نمیبینیم. برای همین اینکه سیبزمینیها را تند تند بخوریم و تمام کنیم و بعد برویم تو سالن الزاما آبروی ما را نمیبرد. دیدم که او از من هم بیخیالتر بود.
خوانندهی گرامی... ما البته نمیخواستیم برویم توی سالن و جلوی یک مشت هنردوست و بازیگر، وقتی که نمایش به عمق تراژیک خود رسیده ملچ مولوچ کنان سیب زمینی سرخ کرده بخوریم. ما فقط میخواستیم چند تای باقی ماندهی سیبزمینی را قبل از شروع نمایش بیاندازیم بالا و قال قضیه را بکنیم. همین.
نمایش خیلی خوب بود. نمایشنامه خیلی قوی بود. و کارگردان کار را تمیز از آب درآورده بود. بازیگرها غرق شده بودند توی شخصیتشان. و به نظر من قدرت یک اجرا را وقتی میشود فهمید که در یک لحظه تماشاچیها کرکر به دیالوگها بخندند و چند ثانیهی بعد سکوت وحشتناکی کل سالن را فرا بگیرد. قول میدهم که لحظهای که زن هانس آن یک جفت پوتین را بغل کرد اشک تو چشم همه جمع شده بود. خود من. خود من نزدیک بود هق هق کنم. دوست داشتم تنها تماشاچی آنجا بودم و بلند میزدم زیر گریه. چطور آنهای دیگر سر قسمتهای کمیک نمایش کرکر میخندند. چرا هیچ تماشاچیای سر قسمتهای تراژیک گریه نمیکند؟ زار نمیزند؟
پیوست: "اسبهای پشت پنجره" - نمایشنامه نویس: ماتئی ویسنییک - کارگردان: روحالله جعفری - تالار سایه - مهر و آبان ۸۸
+این هم نوشته ی پپری در مورد این موضوع