
آقای میری عزیز!
مطمئنم که میدانید چقدر از این پاییز لعنتی متنفرم. از باران. از خیس شدن. از اینکه سوز بزند توی سر و کلهام. از اینکه از ترس سوز مجبور باشم کاپشن کت و کلفتی تنم کنم و بعد وقتی که توی خیابان راه میروم، بدنم خیس عرق بشود. نه بتوانم کاپشنم را در بیاورم، نه اینکه عرق بدنم را خشک کنم.
صبح که از خانه زدم بیرون چترم را گرفتم روی سرم. ولی قطرههای سرد و یخ از پارچهی چترم رد میشد، از منافذ کوچک آن عبور میکرد و تالاپی می افتاد روی سرم. مثل یک شوک الکتریکی. وحشتناک بود. دلم میخواست هر چه زودتر از شر این خیابانهای نکبتی خلاص بشوم. از خیابانهای خیس و گلی. ازخیابانهایی که آب باران، هر چند متر از آن را تبدیل به دریاچهای کرده است.
وقتی که از کنار یکی از این دریاچهها رد شدم، یک یابوی سانتافه سوار گاز داد، از کنارم عبور کرد و یک عالمه آب را به شلوار و کاپشن و صورتم پاشید. دوست داشتم طرف را میکشاندم پایین و با مشت و لگد میافتادم به جانش. لت و پارش میکردم...
ولی تنها چیزی که اتفاق افتاد دو سه تا فحش نه چندان آبدار بود که توی دلم به او دادم. و یک سری تفکرات سوسیالیستی و ضد سرمایهداری که مثل برق برای چند ثانیه از تو ذهنم عبور کرد و بعد هم محو شد. همین.
به کتابخانه که رسیدم، یک میز درست و حسابی گوشهی دنج سالن برای خودم دست و پا کردم. بند و بساطم را ولو کردم روی آن و پشتش لم دادم...
ولی فقط برای پانزده دقیقه. بعد فهمیدم که سردرد لعنتی دوباره آمده است سراغم. دوباره سلولهای مغزم به همان تورم همیشگی دچار شده است. به آن انبساط وحشتناک. در حالی که جدارهی سفت و سخت جمجمهام نمیگذارد این افزایش حجم، این تورم، اتفاق بیافتد. تو فکر اینم که برای انعطاف پذیری، جمجمهی سرم را یک برش عرضی بدهم. از این گوش تا آن گوش.
آقای میری عزیز، پانزده دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. سالن سرد بود و بی روح. باران داخل کتابخانه هم با همان شدت و حدت میبارید. جوری که کتابهایم خیس آب شدند. آب روی شیشههای عینکم شرشر میریخت. باعث شده بود انعکاسهای عجیب و غریبی از نور در داخل مردمک چشمهایم اتفاق بیافتد. باید مثل آن ماشینهای مطالعه چتر را باز میکردم و میگرفتم بالای سرم. تا بتوانم شاید چند تا مسئلهی ریاضی حل کنم. طاقت فرسا بود. حال به هم زن.
برای همین تصمیم گرفتم برگردم خانه. خانه خیلی دنجتر و امنتر از کتابخانه است. تو خانه باران نمیآید. نیازی نیست کاپشن کت و کلفت تنتان کنید و چتری بالای سرتان بگیرید.
×
ساعت شش عصر است. فقط لامپ مهتابی آشپزخانه روشن است. نور سردی دارد. نور سرد آن هیچ چیزی را روشن نمیکند. فقط اسباب و اثاثیهی خانه را تبدیل به سایههای سنگین و مردهای میکند. ترسناکشان میکند. انگار که دارید در میان یک سری جسد خشک تاکسیدرمی شده زندگی میکنید.
قوری چای را گذاشتهام روی میز. یک بسته بیسکویت ساقه طلایی. و یک نایلون پر از گردوی مرغوب پوست کنده شده. دو ساعت است که دارم به برنامهای پزشکی نگاه میکنم. در مورد راههای پیشگیری از سنگ کلیه است...
یادم هست که شما از همان وقتها سنگ کلیه داشتید. من چقدر مشتاق بودم یک بار بیایم تو کوچهی شما، کنار پنجرهی کوچک توالتتان بایستم و زوزههای مرگبار شما را بشنوم؛ وقتی که از درد شاشیدن به خودتان میپیچید. لذت میبردم از اینکه شاش نمیتواند به راحتی از مجرای ادراری شما بیرون بیاید. لذت میبردم از تصور اینکه توی توالت دارید خون میشاشید.
لیوان پشت لیوان چای میخورم، با بیسکویت و گردو. و به برنامهی پزشکی نگاه میکنم... هر موقع فشاری توی مثانهام احساس کنم فیالفور میروم توی دستشویی و با آرامش خاطر میشاشم. با فراغ بال. مطمئنا میدانید شاشیدن از یک مجرای ادراری باز و سالم چقدر لذت بخش است...
خوشحالم از اینکه دیروز وقتی برای اصل مدرک پیشدانشگاهیام آمدم مدرسه، فهمیدم شما به خاطر همان مشکلات کلیوی توی بیمارستان بستری هستید. موقعی که مدرک پیشدانشگاهیام را از بایگانی گرفتم و از ساختمان مدرسه بیرون آمدم، نگاهی به حیاط مدرسهتان انداختم. به حیاط بزرگ مدرسهی شما آقای میری عزیز. به خطکشیهای سفید و ممتدی که صف کلاسهای اول، دوم، سوم و پیشدانشگاهی را تعریف میکند. و آن محیط ذوزنقهای شکل حیاط. آن روز را مگر میشود یادم برود؟ همان روز پاییزی که آسمان شده بود اقیانوس اطلس و آبش را خالی میکرد روی کرهی زمین؟ زنگ دوم وقتی داشتید از توی سالن رد میشدید سیدی شوی جنیفر لوپز را دستم دیدید. برای یک لحظه از توی کولهپشتیام درش آورده بودمم که بدهمش به لهراسبی. همان موقع بود چشمتان به سیدی افتاد و خون چشمهایتان را گرفت.
بعد ما دو نفر را بردید کنار دفترتان و بهمان گفتید همانجا بمانیم و جم نخوریم. نیم ساعت بعد که همه رفته بودند سر کلاس و سالن خالی خالی شده بود آمدید سراغمان. دستور دادید کیف و کاپشن و چترمان را بگذاریم روی صندلی دفتر. بعد ما را بردید تو حیاط. وسط حیاط ایستادید. چترتان را باز کردید و چپیدید زیرش. من فقط یک تیشرت نخی تنم بود. و لهراسبی فکر کنم پیراهن مردانهای چیزی. طبق دستور شما روی زمین نشستیم، دستهایمان را پشت سر قفل کردیم و محیط ذوزنقهای حیاط را با حالت کلاغ پر دور زدیم. ده دور. یک ساعت. بیشتر هم. شما داشتید همهاش با موبایلتان حرف میزدید. و ما در حالی که مثل موش آب کشیده شده بودیم به کلاغ پر رفتن ادامه میدادیم. نمیدانید وقتی باد میزند به یک موش آب کشیده چه سرمایی میپیچد توی استخوانها. احساس میکردم تبدیل به دو تا کلاغ سیاه شدهایم که پرهایشان را با قیچی بریدهاید. قطرههای سرد و یخ باران تالاپی میافتاد روی جمجمهی سرمان. مثل شوک الکتریکی بود. وحشتناک بود. دلم میخواست هر چه زودتر از شر حیاط نکبتی خلاص بشوم. حیاط خیس و گلی. از شر شمایی که مثل یک یابوی تمام عیار زیر چترتان کز کرده بودید و با موبایل حرف می زدید. دوست داشتم با مشت و لگد میافتادم به جانتان. لت و پارتان میکردم... ولی تنها کاری که از دستم بر میآمد این بود که توی دلم تمام فحشهایی را که بلد بودم نثارتان کنم. نثار خودتان و جد و آبادتان...
×
آقای میری عزیز!
عصرهای پاییزی خیلی بیروح است. احساس میکنم تنها آدم روی کرهی زمینم. چای و بیسکوییت و گردوی مرغوب هم بعد از دو ساعت حوصلهی آدم را سر میبرد. برنامهی پزشکی راجع به سنگ کلیه و بیماریهای کلیوی هم همینطور. حتی شاشیدن هم دیگر تکراری میشود. کسالت آور. احتیاج دارم با یکی حرف بزنم. الآن دوست دارم با دلای عزیزم حرف بزنم. مثل همیشه تا شمارهام را روی گوشیاش ببیند با لحن هیجان انگیزی جیغ بزند: گورییییل. و من بهش بگویم: چطوری؟ و او بگوید: مثل پلو تو دوری.
ولی نه... وقتی گوشیاش را برمیدارد با صدای آرام و گرفتهای میگوید که سر کار است و نمیتواند حرف بزند. خداحافظی میکند و گوشی را میگذارد...
دوباره میروم روی همان مبل تک نفرهی جلوی تلویزیون مینشینم. سر دردم همچنان ادامه دارد. اصلا معلوم نیست این تورم مغزی تا کی ادامه خواهد داشت. بیرون صدای دزدگیر ماشین میآید. صدای هواپیما هم. و صدای سانتافههایی که از توی دریاچههای آب با سرعت زیاد رد میشوند و آب گلآلود را میپاشانند تو دهان و دماغ عابران پیاده.
×
آقای میری عزیز... یادتان میآید که یک هفتهی بعد مدرسه نیامدم؟ به چه آنفولانزای شدیدی مبتلا شده بودم. مثل جسد افتاده بودم توی تخت و هر ساعت توی سطل کنار تختم استفراغ میکردم. و بعد وقتی که دیگر هیچی توی معدهام نبود، صرفا عق میزدم. چند قطره اسید معدهی به شدت لزج از لب و لوچهام آویزان میشد. من مجبور میشدم با دستمال کاغذی آن را از لبم بردارم... موقعی که عق میزنید، درد توی مغزتان رعد و برق میزند. غرش میکند. پالسهای الکتریکی از لای شیارهای مغز لیز میخورند و سلولهای مغزی را متورمتر از همیشه میکنند.
---
+ می خوام برای پیوندها بلاگ رولینگ گوگل رو بذارم. حالا یه سوالی که اعصاب منو خورد کرده اینه که وقتی توی گوگل ریدر برای گرفتن کد گزینه ی add a blogroll to your site رو کلیک می کنم هیچ پنجره ای باز نمی شه و اون پایین می زنه Error on page.
حالا من چه غلطی باید بکنم؟
عصرها وقتی که از شرکت می آمدی، می رفتی دوش می گرفتی. بعد آن حوله ی پالتویی نارنجی را می پوشیدی، روی کاناپه لم می دادی و توی دفتر خاطراتت چیز می نوشتی. من جلوی تلویزیون می نشستم و سرم را می انداختم تو روزنامه.
همه اش بهم گیر می دادی که تا ساعت دوازده شب مثل این پیرمردها یک بند روزنامه می خوانم. که چقدر تازگی ها کسالت آور شده ام. می گفتی اصلا به خاطر همین است که این همه از موهایم سفید شده و قسمت هایی از ته ریشم ریخته است.
صبح ها پای میز صبحانه، وقتی توی لیوانت شیرکاکائو می ریختی در مورد دندان قروچه های شبانه ی من غر می زدی. اینکه چطور مثل جیغ های شیطانی ای می ماند که خواب شیرینت را به هم می زند...
حالا که سه ماه است رفته ای و با مدیر عاملتان ازدواج کرده ای دارم این اعتراف را می کنم. اینکه هر روز وقتی می رفتی دوش بگیری من مثل خوره ها می آمدم سراغ کیفت، دفتر خاطراتت را در می آوردم و تمام نوشته های روز قبلت را می خواندم. یعنی می بلعیدم. بعد تا دوازده شب سرم را می انداختم تو روزنامه و جمله هایت را تو ذهنم نشخوار می کردم. و شب ها خواب تمام چیزهایی را می دیدم که تو آپارتمان دویست متری آقای مدیر عاملتان اتفاق می افتاد.
+برچسب: داستان
تو همیشه توی رستوران نصف پیتزایت را میخوردی و سیر میشدی. بعد فقط به نی نوشابه ات مک میزدی و برای من کلی شرح و بسط میدادی که آدم احمقی هستی و هیچ هدفی توی زندگیات نداری. و اینکه زندگیات به گه کشیده شده و یک اپسیلون استعداد تو هیچ زمینهای نداری. اینکه توی این جهان یک تکه گوشت اضافی هستی و کلا یک موجود بدبخت فلک زدهای.
در همین حال من که پیتزای خودم تمام میشد، ظرف پیتزای تو را میسراندم طرف خودم و شروع میکردم به خوردن آن. به حرفهای تو گوش میدادم و به این فکر میکردم چه کسی با برجستگی پصتانت و با پاهایی که به ناخنشان لاک قرمز زدهای و با شلوار جین آبی رنگت که بوی زنانگی میدهد، میتواند خوشبختتر از تو باشد.
+ برچسب: داستان
به نظرم کمک کردن به دیگران هم کار خوبی است. در حقیقت یک ساعت پیش فهمیدم کمک کردن به دیگران کار خوبی است. بهم یک جور حس آرامش داد. برای یک لحظه حس کردم تبدیل به یک قدیس محترم و روحانی شده ام.
قدیس گوریل فهیم، مثل قدیس آگوستین یا قدیس آکویناس یا یک همچو کسی. بعد مردم می آیند پیش من و از من درخواست کمک می کنند. و من به آن ها کمک می کنم. زندگی شان را نجات می دهم. شوهرهایی که زن هایشان را ترک کرده اند بر می گردانم خانه. بچه های جن زده را که بیاورند پیشم، می خوابانمشان روی تخت و چند تا تف می اندازم تو صورتشان و یک وردی می خوانم تا حالشان خوب شود.
برای بچه های یتیم و بی پناه، یتیم خانه ی باحالی تو لواسانات درست می کنم. یک یتیم خانه ی مختلط که توش میز بیلیارد و استخر مختلط و گروه های تئاتر و کانون نویسندگی و وبلاگ نویسی هم موجود باشد. هر کدام از بچه ها برای چاشت نیمروزی باید یک شکلات مغزدار با طعم بادام زمینی بخورند. شام ها همیشه سیصد تا پیتزای مخصوص با یک عالمه گوشت و سوسیس و کالباس تهیه شود. همین طور دویست کیلوگرم کنتاکی. که بچه ها طرف استخوانی ران مرغ های سوخاری را با دست بگیرند و نوک پرملاتش را به نیش بکشند. بعد قلپ قلپ کوکاکولای یخی بریزند روش و قاه قاه سر بی مزه ترین چیزها بخندند.
تازه اگر قدیس گوریل فهیم شدم، یک دفعه دیدید مثل مادر ترزا جایزه ی صلح نوبل را هم گرفتم و یکی دو میلیون دلار زدم به جیب و کلی هم تو جهان معروف شدم. آن وقت حتما یک مورانوی نارنجی می خرم. و یک آپارتمان دویست متری چهار خوابه تو فرمانیه. یک اتاق برای نویسندگی و مطالعه. یک اتاق برای فیلم دیدن. و یک اتاق که توش میز پینگ پنگ بگذارم.
خوب... ببینید، درست است که یک رگه هایی از پدرسوختگی هم تو جریان قدیس شدنم وجود دارد، مثلا همین ایده ی یتیم خانه ی مختلط یا طمع پول جایزه ی صلح نوبل. ولی به هر حال این دلیل نمی شود که من مثل یک قدیس دوست نداشته باشم به دیگران کمک کنم.
همین یک ساعت قبلی را که گفتم در نظر بگیرید. یکی در آپارتمانمان را زد. من تو خانه تنها بودم و داشتم یکی از این داستان های مزخرف ریموند کارور را می خواندم. اصلا حوصله ی این را نداشتم که یکی بیاید در خانه ی آدم را بزند و کاری چیزی با آدم داشته باشد. راستش را بخواهید همانجا نشستم و به کتاب خواندن ادامه دادم. یارو دوباره در زد. حتما کار مهمی باهام داشت. برای همین بلند شدم و رفتم دم در. از تو چشمی راه پله را نگاه کردم. یک آقای با قد متوسط ایستاده بود پشت در. قیافه اش اصلا آشنا نبود. آدم تو این موقع نمی داند چی کار باید بکند. شاید دزد ناکسی باشد که تا در را برایش باز کنی چاقو را بگذارد بیخ گلوی آدم و بیاید تو. پیش خودم فکر کردم حالا فوقش بیاید تو. می خواهد چی تو این خانه ی هفتاد متری پیدا کند؟ می خواهد کی را بخواباند زمین و ترتیبش را بدهد. من که ده دوازده سال از بچه بودن و مزلف بودنم می گذرد. دختر و این ها هم که گذرشان به هفتاد کیلومتری اینجا نمی افتد. برای همین آخر سر در را باز کردم. نه... یارو از آن آدم حسابی ها بود که با طرفشان خیلی مودبانه حرف می زنند. من هم که از مودبانه حرف زدن آدم ها خیلی خوشم می آید. آن ها کاملا مودبانه حرف بزنند و من هم تریپ مودب بودن بر دارم و کلی تعارف و خنده به هم پاس بدهیم و چندین تا هندوانه زیر بغل هم دیگر بگذاریم. تو این مواقع می توانم یک عالمه کلمه ی احترام آمیز را بار طرف کنم: خواهش می کنم قربان، استدعا دارم، تمنا می کنم، لطف فرمودید، همانگونه که التفات دارید و از این جور چیزها. بهم حس خوبی می دهم. بهم حس آدم حسابی بودن می دهد. حس مهم بودن.
خلاصه... یارو گفت که یکی از همسایه های جدیدمان است که آپارتمان واحد چهار یا پنج را اجاره کرده است. حالا دارند اسباب کشی می کنند و می خواهند وسایلشان را بیاورند تو خانه. ولی مسئله اینجا است که لنگه ی کوچک در شیشه ای ورودی آپارتمان قفل است. مدیر ساختمان هم که حفاظ آپارتمانشان بسته است. آقای محمدی هم که خرش تو آپارتمان می رود، خانه نیست. و برای همین می خواست که اگر ما کلید لنگه ی کوچک در را داریم، بهش بدهیم تا کارش راه بیافتد.
من البته باید مقداری فکر می کردم تا ملطفت بشوم که آن در شیشه ای، لنگه ی کوچکی هم دارد که همیشه قفل است. راستش را بخواهید هیچ وقت به لنگه ی کوچک در شیشه ای توجه نکرده بودم. هیچ وقت درست و حسابی وراندازش نکرده بودم. آخر آدم این همه کار را بگذارد کنار و به در شیشه ای ورودی آپارتمان دقیق شود؟ چه کاری است؟
وقتی که به نتیجه ی مثبت رسیدم، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که اجازه بدهد تا من زنگی به موبایل مادرم بزنم و از او بپرسم که آیا کلید آنجا را داریم و اگر داریم کجا است که من آن را پیدا کنم و به یاروی آدم حسابی بدهم. دم در منتظر شد. تعارف هم زدم که بیاید تو و جلوی در همین جوری مثل چنار نایستد. ولی خوب... آن فقط یک تعارف خشک و خالی بود و خود یاروی آدم حسابی هم این موضوع را بهتر از من می دانست.
رفتم تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. تن صدایم را هم عمدا بلند کردم تا طرف بشنود که من دارم جدی جدی بهش کمک می کنم. مامان گفت که کلید کذایی را ندارد و به آقاهه بگویم برود از مدیر ساختمان یا آقای محمدی بگیرد. و من هم بهش گفتم که آن دو نفر تو آپارتمان نیستند. برای همین مادرم بهم گفت ترجیحا برود در خانه ی خانم سبزواری را بزند.
گوشی را قطع کردم و برگشتم دم در. دوباره یک عالمه کلمه ی مودبانه ریختم بیرون: قربان واقعا از حضورتون عذر می خوام. متاسفانه مادرم گفتند که کلید در شیشه ای رو نداریم. شما ترجیحا التفات بفرمایید، تشریف ببرید طبقه ی بالا در واحد ده را بزنید و از خانم سبزواری بپرسید. احتمالا ایشان کلید را دارند.
یارو گفت: واحد ده، خانم سبزواری.
من گفتم: بله قربان. واحد ده، خانم سبزواری. باز هم از حضور مبارکتون عذر خواهی می کنم. اگر اجازه بفرمایید خدمتتون برسم و در جابجایی اسباب و اثاثیه همراهیتون کنم.
معلوم بود که چه تعارف گنده ای پیش کشیدم. من با این وضعیت روحی و این کرختی مفرطی که بهش دچار شده ام، حتی حوصله ندارم وقتی که دراز می کشم کتاب ریموند کارور را تو هوا روبروی چشم هایم نگه دارم. دنبال اختراع ماشینی می گردم که کتاب را برای آدم تو هوا نگه دارد. چه برسد به اینکه بیایم برای طرف حمالی کنم. ولی خوب... این همه مودبانه حرف زدن به آدم حس خوبی می دهد.
آقاهه گفت: مرسی ممنونم. همین که برای اون کلید تلفن زدید و پرسیدید خیلی در حقم لطف کردید.
چه آدم خوبی بود. خوب شد زنگ در را زد و باعث شد مقداری با همدیگر مودبانه حرف بزنیم. جدا نیاز داشتم بعد چند روز حبس خانگی اختیاری، با غریبه ای مثل او چند دقیقه ای کاملا محترمانه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. تازه بهم گفت که من خیلی در حقش لطف کرده ام که به خاطر پیدا کردن کلید به مادرم زنگ زده ام. من کمکش کرده بودم. به جهنم که کلید را نداشتیم. به هر حال من بهش کمک کرده بودم و به صورت کاملا انسان دوستانه برای او کاری انجام داده بودم و بالاخره آدرس واحد ده را هم بهش دادم که احتمالا کارش آنجا راه می افتاد. تازه فقط به خاطر آن موضوع من به موبایل مادرم زنگ زده بودم و یکی دو دقیقه در این مورد باهاش حرف زدم. یعنی صد تومان، دویست تومانی هم برای کمک کردن به این آقای محترم هزینه کرده بودم. و این نتیجه می دهد که من واقعا قصد کمک داشته ام. واقعا بهش کمک کرده بودم و در این راه هزینه هم متحمل شده بودم. این خیلی مهم است. جدی می گویم...
---
در حال حاضر من از اینکه به همسایه ی جدیدمان کمک کرده ام واقعا خوشحالم. بهم حس خوبی داده است. همان طور که اول هم گفتم، بعد از خداحافظی کردن با او و بستن در احساس کردم یک قدیس تمام عیار هستم. قدیس گوریل فهیم، مرد خوبی ها. مرد اخلاق. مردی که به همنوعان خود کمک می کند تا کلید درهای قفل شده را پیدا کنند. مردی که نهایت تلاش خود را می کند تا مشکلات مردم حل شود.
البته باید توجه داشت که قدیس ها هم بعضی اوقات مجبورند هم نوعان خود را بپیچانند. می خواهم بگویم که گاهی پیچاندن مردم اجتناب ناپذیر است. حتی وقتی که شما قدیس اخلاق مداری باشید. برای نمونه می توانم در اینجا توجه شما را به مسئله ی شاهین جلب کنم. شاهین یکی از دوستان دانشگاهم است که به من چهار صفحه ی پر، متن انگلیسی داده است و ازم خواسته تا آن را برایش ترجمه کنم. کار ترجمه را باید به یکی از استادهایش تحویل بدهد. آخر شما تصور کنید منی که حوصله ی نگه داشتن کتاب دویست سیصد صفحه ای ریموند کارور را تو هوا ندارم چطور می توانم بنشینم و با این زبان دست و پا شکسته چهار صفحه تکست تخصصی مهندسی را برای شاهین ترجمه کنم.
درست است. همان اول باید بهش می گفتم قید مرا بزند. ولی آخر شاهین برای من چند تا کار انجام داده بود و بار منتش رو دوشم سنگینی می کرد. برای همین قبول کردم که آن چهار صفحه را ترجمه کنم. ولی متاسفانه مجبور شدم همین عصر امروز مقداری درجه ی پدرسوختگی خونم را بالا ببرم و بهش اس ام اس بدهم که ما امروز کاملا اتفاقی آمده ایم اصفهان و تا هفته ی دیگر هم اینجا می مانیم. و من یادم رفته است چهار صفحه ی انگلیسی و دیکشنری را با خودم ببرم اصفهان. برای همین نمی توانم آن کار را برایش انجام بدهم.
به هر حال قدیس ها هم گاهی درجه ی پدرسوختگی خونشان بالا می زند. ولی این دلیل نمی شود که به همسایه ی آپارتمانشان کمک نکنند. دلیل نمی شود که یتیم خانه ی مختلط و خانه ی سبز احداث نکنند. دلیل نمی شود که یکی دو میلیون دلار پول جایزه ی صلح نوبل را نزنند تو جیب حالش را ببرند.

سينا، پسرعمويم آمده بود توي اتاق دانشجويي گند گرفتهام و داشت با كامپيوتر ور ميرفت. من هم روي ميز تحرير نشسته بودم و داشتم سهتار ميزدم. توي دشتي كوك بود. زرد مليجه ميزدم.
خوب، گاهي انگشت سبابهي دست راست آدم، كه باهاش سهتار ميزنند، دماغش زيادي چاق است. ديروز ظهر هم انگشت سبابهام خيلي خوشحال به نظر ميرسيد. تند ميرفت و تند ميآمد. نتهاي ريز را از هميشه تندتر مينواخت. انگار كه انگشت سبابهي محمدرضا لطفي باشد. يا حتا سريعتر از آن. كيوان ساكت.
گاهي وقتها سينا خوب فكر آدم را ميخواند. برگشت بهم گفت: "من ميدونم تو با چي حال ميكني. دوست داري مثلا يه مستمري يه ميليون تومني داشته باشي و يه سوييت شيك و نقلي راستهي خيابون ميرداماد."
مكث كرد. زردمليجه متوقف شد. با همين چند جمله روح انگشت سبابهي محمدرضا لطفي هم از انگشتم پريد بيرون و احتمالا برگشت توي كالبد صاحب اصلياش. يكي نبود به اين سينا بگويد مگر مرض داري اوقات آدم را تلخ ميكني؟ مگر كرم داري كه پنبه دانهها را توي اين كوير بيپولي ميآوري جلوي چشم آدم؟
به روي خودم نياورد و با ولع زيادي گفتم: " و يه معشوقهي درست و حسابي كه مثل الكترونهاي توي سيم برق، هميشه تو دست و بال آدم حي و حاضر باشه."
گفت: "آره... و بعد ديگه كاري به كار دنيا و خلقش نداري. واسهي خودت سهتارتو ميزني، كتابهات رو مينويسي و ويرايششون ميكني. هر موقع هم عشقت كشيد يه رمان ميگيري دستت و ميخونيش."
گفتم: " بعد از اينكه كل شب رمانم رو مينويسم، دم صبحي پا ميشم ميرم توچال. اون بالا نيمرو ميزنم با آبليمو و فلفل قرمز. با يه ماءالشعير تگري طعم ليمو"
ليمو آخرين كلمهي اين ديالوگ يك دقيقهاي بود. برگشت و مشغول ور رفتناش با كامپيوتر شد. ناكس خوب رگ خوابم را زده بود. ده دقيقهاي رفتم توي يك روياي گندهي شتري كه توش يك عالمه پنبه دانه بود. بعد سهتارم را تكيه دادم به ديوار و از روي ميز پريدم پايين.
ساعت يك ربع به دو بود. بايد كيفم را جمع و جور ميكرد و ميرفتم سر كلاس يك استاد نكبتي. لباسهام را پوشيدم. از در كه داشتم ميرفتم بيرون گفتم: "سينا جون فقط اون يه ميليون تومنه با اون سوييت نقلي و لوكس توي ميرداماد كمه. وگرنه بقيهي ماجرا حله."
منتظر نشدم كه جواب بدهد. رفتم بيرون و در را محكم بستم: تق.
حيف انگشت نشانهي دست راستم كه استعدادش سركوب شده بود.
اين زندگي نسبتا سگي...
برچسب: داستان
زمستان 1387 يك ماهي توي اصفهان براي خودم ول گردي ميكردم. عصرها پياده از دم سي و سه پل ميانداختم و بعد از يك ساعتي ميرسيدم به پل مارنان. ميرفتم وسط دهانهي پل تكيه ميدادم به جان پناه آن و بعد پيپم* را روشن و چاق مي كردم.
پل مارنان را از تمام پلهاي ديگر اصفهان بيشتر دوست داشتم. خلوتتر از همهي آنها بود. تنهاتر. و پيرتر هم. ميگفتند انگار در زمان هخامنشيان ساخته شده است. هرچند به نظرم اين ديگر يك لاف اصفهاني بود.
پل مارنان مثل يك پيرمرد غول پيكر و تنومند روي عرض زاينده رود داشت شنای سوئدی ميرفت. من ميرفتم روي كمر پيرمرد مينشستم و به زاينده رود نگاه ميكردم.
زمستان 87 بستر زاينده رود خشك خشك بود. خاك بسترش ترك برداشته بود.
سوز سردي ميزد توي صورتم. هر بار كه به پيپم پك ميزدم عقربهي ساعت مچيام را نگاه ميانداختم. نزديكهاي شش كه ميشد، خودم را جمع و جورتر ميكردم. مثل هيتلر با دست، موهايم را به سمت كنار ميزدم. البته نه به اندازهي او خشن، ديكتاتورمنش و هيستوريكوار. عينك را با نوك انگشتم هول ميدادم تا برود چفت چشمهايم بشود.
شش كه مي شد، حالا پنج دقيقه اين طرف و آن طرفش بماند، آن دو تا پير زن سانتيمانتال با مانتوهاي سفيد و كفشهاي كتاني ميآمدند. و همچنين در كنار آنها، ستارهي پل مارنان بود. آن دختر بيست و چند ساله كه هميشه يك روسري گل منگولي سرش بود. كلي گل جورواجور روي آن. زرد، قرمز، بنفش و نارنجي. دماغي كه عمل جراحياش كرده و چانهاي كوچك و زنخدان دار. و گونههايي كه برداشته بودش.
دخترها كه عمل جراحي ميكنند جذابتر ميشوند. حتي اگر جراحشان گند بزند. حداقل من اينطور فكر ميكنم.
ميآمدند روي پل و آهسته آهسته به سمت من حركت ميكردند. مثل يك منجم پير وسواسي مشغول رصد كردن ستارهي پل مارنان ميشدم. كه هميشه ساعت شش طلوع و بعد از پنج دقيقه آن طرف پل غروب ميكرد.
نزديكهاي من كه ميرسيدند، سرم را صاف ميكردم و به روبرويم خيره ميشدم. چشمم قفل ميشد روي يكي از آن ميليونها ترك خاك كف زاينده رود. در همين حين دماغم را مثل سگ شكاري خبرهاي كار ميانداختم تا از بين ادكلنهاي مختلف آن سه زن، تنها عطر گرم دخترك را بو كنم.
گوشهايم را تيز ميكردم تا بفهمم با لهجهي اصفهانيشان راجع به چه چيزهايي حرف ميزنند. يكي از آن پيرزنها آنقدر وراج بود كه اصلا نميگذاشت ستاره حرف بزند... فقط شايد يك "اوهوم" كه طنيناش به سرعت توي سوز سردي كه ميوزيد گم ميشد.
وقتي كه ستارهي پل غروب ميكرد و ناپديد ميشد پيپم را خاموش ميكردم و راهم را ميگرفتم به طرف خانه. در حال گز كردن خيابانهاي اصفهان به كساني كه دماغهايشان را جراحي كردهاند و گونههايشان را گذاشته اند فكر ميكردم. با صداي بلند. مردم بر ميگشتند نگاهم ميكردند كه اين ديگر چه خل و چلي است كه با خودش در مورد عمل جراحي دماغ دخترها و گذاشتن گونههايشان حرف ميزند. حتي در مورد ليپاساكشن هم. آخر ستاره انگار ليپاساكشن هم كرده بود.
روي تخت مهمانسرايي كه در آن ساكن بودم مينشستم و بوي نم موكت را از بوي گند چاه فاضلاب و بوي تند پيفپاف تشخيص ميدادم. اينجوري براي فردا عصر مهارت تشخيص دادن يك بوي خاص از بين چند رايحهي ديگر را در خودم تقويت ميكردم.
توي خوابهاي طولاني و سنگينام همهاش داشتم داخل يك دشت بزرگ با كلي گل های خوشبو و رنگوارنگ راه ميرفتم... زرد، قرمز، بنفش، نارنجي.
--------------------
*خوب، نميخواهم لاف بزنم كه خلاف سنگينم صرفا چاي پر رنگ بوده است. قليان را تجربه كردهام. ولي پيپ و سيگار را نه. به هر حال تصديق ميفرماييد آدم توي داستانهايش مستندنويسي كه نميكند.
منتظر ميمانديم تا قوطي كرِم مادر من يا مادر مريم تمام شود: كرم دست، كرم صورت. دستمال كاغذي را ميانداختيم تويش و ته ماندههاي كرم را پاك ميكرديم. بعد من و مريم، جياف پنج شش سالهگيام ميرفتيم وسط باغچهي حياط پشتي خانهشان و سه چهار تا گل سرخ باكره را از شاخهها ميكنديم. يعني او ميايستاد كنار و من ميكندم. كندن گل سرخ از شاخههاي تيغ تيغي، توي پنج سالهگي كاري است كه بياف آدم بايد انجام بدهد؛ و نه جياف. همينطور كندن گل سرخ از شاخههاي تيغ تيغي كاري است كه مستاجر آدم بايد انجام دهد؛ نه مريم اينها كه صاحبخانهي ما بودند.
گل سرخهاي پير و پاتال را نميكنديم. گلبرگهاي چروكيدهشان به پصطانهاي شل و ول خانومْ پيريهاي هشتاد نود ساله ميزد. به درد كار ما نميخورد.
با غنچهها هم كاري نداشتيم. هنوز به بلوغ نرسيده بودند. هورمونهايي كه بايد جذاب و صكثيشان كند توي رگ و سلولهايشان منتشر نشده بود.
فقط گل سرخهاي جوان، خوشگل و سانتيمانتال. همينها بودند كه مطابق افسانهي قديمي بايد دستچين و جمعآوري ميشدند. ميرفتيم گوشهي حياط و پامشقي روي موزاييك، كنار مورچهها مينشستيم. من گل برگها را ميكندم. مريم آنها را ازم ميگرفت و توي قوطي كرم جاسازي ميكرد. تيغ كه ميرفت تو دستم و يك كوچولو نوك انگشتم زخم و زيلي ميشد، مريم انگشتم را ميبرد توي دهانش و مك ميزد.
حالا شما بگوييد توي سن و سال پنج شش سالهگي احساسات رمانتيك وجود ندارد. من كه ميگويم دارد. تازه ما با هم ازدواج هم كرده بوديم و آن موقعي كه مريم انگشت زخمالوام را مك ميزد، زن و شوهر بوديم و هيچ ايراد شرعي توي كارمان نبود.
بنابر آن افسانهي قديمي كه البته توي مخيلهي خودمان ساخته بوديمش، خوردن گلبرگهاي گل سرخ به آدمها عمر جاويدان ميداد. براي همين هر روز اول صبحي سه چهار تا از گل برگها را ميانداختيم بالا و با ملچ مولوچ زياد ميجويديمشان. گس بودند. يك ته مزهي شيرين هم داشتند.
از كجا معلوم. شايد افسانههاي زپرتياي كه آدم از توي مخيلهي خودش بيرون ميآورد، درست از آب در آيند. مريم را بعد از اينكه خانهشان را پس داديم و رفتيم توي جهانشهر كرج مستاجر شديم ديگر نديدم. ولي مطمئنا الآن براي خودش دانشجويي چيزي شده است. براي خودش دوست پسري هم دست و پا كرده و بياف پنج شش سالهگياش را ديگر به تخمكهايش هم حساب نميكند. نميدانم، شايد هم رفته باشد زير تريلي و مرده باشد. ولي من كه هنوز زندهام و حالا حالاها هم قصد مردن ندارم. شايد همين زنده بودنم ادعاي آن افسانهي من درآوردي را قوی تر کند.
به هر حال دستچين كردن گلبرگهاي جادويي سه چهار بار بيشتر ادامه پيدا نكرد. از همان اول همين طوري بودم. پي كاري را ميگرفتم، يكي دو هفته انجامش ميدادم و بعد بي خيال كل ماجرا ميشدم و ميرفتم سراغ يك كار جديد. يك چيز جديد كه هيجانش بيشتر باشد. بعد از ماجري گل سرخها هيجان انگيزترين چيز ممكن يويوهايي بود كه آقاي چكشي تازه آورده بودشان توي مغازه. آقاي چكشي سوپرماركتي كنار خانهي مريم اينها؛ توي گوهردشت كرج...
پانوشت: يكي دو روز پيش كتاب "اگر داوينچي مرا ميديد" از كامبيز درمبخش را خريدم و اين يكي دو روزه با ديدن نقاشيهايش، نقاشي كشيدنم گرفته است. پيرو همين نقاشي زدگي امروز يك بستهي دوازده رنگي ماژيك فابركستل خريدم. ماژيك قرمز را كه روي كاغذ A4 سر ميدهم انگار كه دارم آب آلبالو خنکی را با ني ميخورم. رنگ نارنجي مزهي آب پرتغال ميدهد. رنگ مشكياش مزهي كوكاكولاي تگري.

و تو همچنان با پسرهای دور و برت لاس می زنی؛ و من همچنان ناخن هایم را می جوم و با خودم ایکس او بازی میکنم. بدون اينكه هیچ وقت از خودم ببرم يا ببازم...

توی اتاق، یکی از اپراهای مشهور راخمانينوف در حال پخش است. عباس معروفی پشت میز نشسته. بسته توتون مرغوب کاپتان بلک را که از خیابان بلایناشتایخ (اسم، مندرآوردی) خریده است از کشو در میآورد. با وسواس خاصی زر ورقاش را باز میکند. مقداری از آن را داخل کاسهی پیپ میریزد. با سنبهی مخصوص، توتون را داخل کاسه میکوبد. با فندک اتمیاش آن را روشن میکند و پکهای جانداری بهش میزند.
نوک پیپ را با دندان نگه میدارد. دستنوشتههای رمان جدیدش را مرتب میکند. آن را میگذارد کنار چراغ مطالعه. یک کاغذ سفید میگذارد جلویش، خودنویس پارکر را بر میدارد و شروع میکند به نوشتن بقیهی رمان. اسمش را هنوز انتخاب نکرده است. شاید چیزی توی مایههای "فردریک دو و نیم دختر دارد" باشد.
اپرای راخمانینوف به نقطهی اوج رسیده است. صدای سریدن نوک خودنویس بر روی کاغذ این اوج را دنبال میکند. همین جاست که رمان به نقطهی عطفاش میرسد و شخصیت اصلی داستان، خودش را از یک آسمانخراش مرتفع میاندازد پایین. بدنش روی پیاده رو متلاشی ميشود. عباس معروفی به پیپاش پک عمیقی میزند...
به م:
امروز تعطيل است و ساعت سه بعد از ظهر فقط پرندهها هستند که پر ميزنند و اردکها که روي حوضچههاي ساکن آب شنا ميکنند. دقيقن وسط پل مارنان هستيم. يکي از قديميترين پلهاي اصفهان. من به جانپناهِ پل تکيه دادهام و او در کنارم ايستاده است. دارم به بستر خشک زايندهرود نگاه ميکنم. باد سردي به صورتم ميخورد. هيچ کس روي پل نيست. فقط من هستم و او. اول امتداد سمت چپم را ميبينم. بعد امتداد سمت راست را. و بعد که ازاين موضوع مطمئن ميشوم که کسي آنجا نيست، به لبهايش نگاه ميکنم.
سرم را ميبرم جلو و او سرش را به سمت من خم ميکند. لبهايمان را روي هم ميگذاريم و براي سه ثانيه، چهار ثانيه روي هم قفل ميشويم. من، در وسط پل مارنان، در باد سردي که عضلههاي صورتم را لمس ميکند، لبهايش را ميبوسم. يک بوسهي فرانسوي که درجه حرارت بدنم را در عرض سه يا چهار ثانيه بالا ميبرد. يک بوسهي فرانسوي که هيجانش باعث ميشود خون توي رگهايم با سرعت زيادي حرکت کند. طوري که جدارهي داخلي تمام رگهاي بدنم اين افزايش ناگهاني فشار خون را کاملن لمس و درک ميکند. و وقتي که لبهايمان از هم جدا ميشود، وقتي گرهي کورِ لبهايمان باز مي شود، همهي چيزهايي که در آن سه ثانيه گذشت تبديل به يک خاطرهي قديمي و کهنه ميشود. آنقدر قديمي که حتا يادم نميآيد آيا واقعن بوسهاي در کار بود يا نه. نميتوانم هيچ طعمي از لبهايش و روژ قرمز رنگي که روي آنها کشيده است را به ياد بياورم. همه چيز فراموش شد و من ماندهام که آيا اين اتفاق در وسط پل مارنان رخ داد يا تنها يک رويا پردازيِ صرف بود...
او همچنان در مورد خشک شدن بستر زاينده رود حرف ميزند و من همچنان به لبهايش نگاه ميکنم. در حالي که باد سرد، عضلههاي صورتم را فلج کرده است.
برچسب: داستان
بعد از تو، "نزدیکترین" شخص زندهگیام آن راننده تاکسی است. راننده تاکسی کچل و شکم گنده. هر روز از ایستگاه میرداماد سوار تاکسیاش میشوم. پنج دقیقهای من و دیگر مسافران را میبرد تا دم در کتابخانهی ملی. وقتی که میخواهم کرایه را حساب کنم، دیالوگ روزمرهام باهاش شروع میشود:
من میگویم: بفرمایید.
او میگوید: قابلی ندارد.
من میگویم: خواهش میکنم.
و بعد تمام میشود. تا شب. وقتی که میخواهم از آنجا برگردم خانه.
---
توی مترو نشستهام. آخر شب. یک روز تعطیل. خلوت. من به این دیوارک شیشهای تکیه دادهام. سمت چپم سه تا صندلی، خالی است و بعد میرسیم به آن زن و شوهر، چهار صندلی آن طرفتر.
پای راستم را انداختهام روی پای چپ. چند کاغذ سفید ده در ده سانتی متری را که روی پایم تکیه دادهام. یک روان نویس. همینها کافی هستند، تا بتوانیم با هم گپ بزنیم. برایت تعریف کنم که امروز چه کارهایی کردم. و تو به من بگویی که این بار توی کلاس سنتورت چه طور بودی؟ یا اینکه در مورد کتابی که داری میخوانی بهم اطلاعات بدهی.
آن زن و شوهر با امواج صوتی، با هم حرف میزنند. همینطور با بویی که از بدنشان منتشر میشود. همینطور با نگاههایشان.
من و تو با این کاغذ ده در ده سانتی متری، با هم صحبت میکنیم. با این حروف خرچنگ قورباغه. خرچنگ قورباغهتر از همیشه. به خاطر لرزشهای مترو.
برچسب: داستان
ما به دنيا ميآييم که محفل خانوادهمان گرمتر شود. پدر و مادرمان کمتر احساس تنهايي کنند. ما ازدواج ميکنيم، و با همسرانمان زندهگی میکنیم تا آنها از تنهایی نجات پیدا کنند. همين طور برعکس. ما در کودکي، در کنار پدر و مادرمان ميمانيم، تا از غول تنهايي نجات پيدا کنيم. و بعد ازدواج ميکنيم و بچه دار ميشويم تا از شر تنهايي خلاص شويم، در حالي که پدر و مادرمان را تنها در خانهاي متروک و تاريک يا بر روي تخت سفيد يک آسايشگاه سالمندان باقي ميگذاريم. تا از تنهايي بپوسند و بميرند. ما براي رهايي از تنهايي دست به دامن ديگران دراز ميکنيم. در حالي که خيليها را در پستوي تنهاييشان رها ميکنيم.
ميشود گفت، تقريبا دنجترين جاي کافيشاپ را براي نشستن انتخاب کردهايم. کنار يک ديوار مات و کدر. آن بالا، صادق هدايت، روي ديوار روبرو، سرش را انداخته است پايين و از پشت آن عينک سياه و گردالياش زل زده است به ما دو نفر. من در حالي که دارم توي قهوهام شکر ميريزم ، و در حالي که دارم به حرافيهاي پايان ناپذير تو گوش ميدهم، سرم را بر ميگردانم و زير لبي بهش ميگويم: "آن چشمهاي گرد، غلمبه و نحست را از سر ميز ما بردار و بينداز روي ميز آن دو تاي ديگر. من و آناهيتا اينجا در کنار هميم. نميتواني با اين نگاههاي سنگين، تنهاييات را به ما تحميل کني. و آن ماجراي خودکشيات را. "
تو داري در مورد کلاس سنتورت حرف ميزني. که چه طور گند زده بودي توي قطعهاي که اين هفته بايد اجرا ميکردي. که چه طور پنج شش جفت چشم و گوش هجوم آورده بودند به اعتماد به نفس و آرامشات.
- همين الآن هم انگار آن چشمها دارند مضرابهايم را نگاه ميکنند. دستهايم را نگاه کن. (با خوشمزهگي هميشهگيات) ببين، پارکينسون گرفتهام. با اين پارکينسون چه طور سنتور بزنم؟ اصلا ميخواهم به استادمان بگويم که از اين به بعد تنهايي باهام کار کند. از اينکه چند نفر ديگر بنشينند توي کلاس و همين طور بر و بر من را نگاه کنند بدم ميآيد. نميدانم چرا وقتي براي ديگران ساز ميزنم همهاش ميترسم. آخرش هم آهنگ را خراب ميکنم.
انگشت سبابهات را مياندازي توي حلقهي فنجان و آن را بلند ميکني. ميآوري جلوي دهانت. هرت ميکشي. يک هرت آرام و ملايم.
- واي سوختم.
بوي گاز شهري پاريس افتاده است توي دماغم. يک بوي تند و شيطاني که از آن پوستر بزرگ بلند شده است و کل کافي شاپ را پر کرده.
- ميدوني. براي اينکه کمتر بترسم، بايد بيشتر واسهي مامان بابا بزنم. حتي استادمان ميگفت جلوي آينه ساز بزنيم. اينطوري يواش يواش ترسمان ميريزد. بعدش هم جلوي افراد بيشتر. خوب، البته من ديروز آمادهگيام خيلي پايين بود. خوب تمرين نکرده بودم. تازه آهنگش هم خيلي سخت بود. به هر حال با آقاي يوسفي خيلي حال ميکنم. يک جوري باهات صحبت ميکند که کمتر بترسي. يک جورهايي مطمئنتر ساز بزني. ولي به هر حال من انگار زياد توي سنتور استعداد ندارم. يکي از دوستهايم ميگفت سازي را که بغل کني بيشتر دوستش خواهي داشت. ولي سنتور را آدم ميگذارد جلويش و با اين چکشها ميزند توي سرش. بغل کردن ساز به آدم حس اعتماد به نفس بيشتري ميدهد. من دوست دارم مثلا يک تار را با تمام وجودم بغل کنم و با مضراب...
من به لبهايت نگاه ميکنم. به حرافيات گوش ميدهم. تلخي قهوه را ميچشم. با کف دستم انحناي صاف و ممتد فنجان را لمس ميکنم. در حالي که بوي گاز شهري پاريس دماغم را پر کرده است.
----
روز دوم اسبابکشيمان به آنجا بود. يک خانهي دو طبقهي قديمي. توي يک محلهي جديد. صاحبخانه بالا و ما پايين. مادر، پدر، خواهر و برادرم داشتند وسايل را جابهجا ميکردند. کارتنها را اينطرف و آن طرف ميبردند. فرشها را پهن ميکردند. جاي مبلها را تغيير ميدادند. من که تهتغاري پنج سالهاي بيش نبودم، هر بار به يکي از آنها ميچسبيدم، گوشهي فرشي، يا زير کارتني را ميگرفتم. سعي ميکردم در جابجايي آنها نقشي داشتهباشم، نيرويي اعمال کنم. تا آنجا که تقريبا همه از دستم عاصي شده بودند. مادرم شروع کرد به داد و بيداد کردن.
گفت: برو بيرون با بچهها بازي کن.
گفتم: من که کسي را نميشناسم.
گفت: خوب برو دوست پيدا کن.
من با نااميدي از خانه بيرون آمدم. توي حياط داشتم به پيدا کردن دوست فکر ميکردم. رفتم توي کوچه. دم ظهر بود. هيچ کس هم قد من توي کوچه پيدا نميشد. من پايم را کردم توي جوبي که خشک شده بود. جوب روبروي خانهي جديدمان. و روي جدول کنار جوب نشستم. آفتاب زده بود توي مغزم. من نشسته بودم و داشتم به زندگي فکر ميکردم. به اعضاي خانواده. به اينکه چرا آنها نگذاشتند توي اسباب کشي کمکشان کنم. به اينکه چرا هيچ دوستي توي اين کوچه پيدا نميشود. به اين محلهي بيدوست. سوت و کور. به زوهايي که توي محلهي قبليمان ميکشيديم. زوووو. به آن جدولهاي صليبي شکل که تويش ليلي بازي ميکرديم. به الهه که ميخواند: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زير لب زمزمه کردم: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زدم زير گريه. آهسته و ملايم. هقهق نميکردم تا کسي براي دلجويي کردن نيايد سراغم.
---
آن شب را يادت ميآيد؟ آمده بودي خانهي ما. کنار هم روي کاناپه نشسته بوديم. تو دوست داشتي که فيلم ببينيم و تخمه بشکنيم. من بشقاب تخمهي آفتاب گردان را آوردم گذاشتم روي ميز. فيلم کست اوي را انداختم بالا: دور افتاده. هواپيماي پستياي که توي اقيانوس آرام سقوط ميکند. تنها باز ماندهاش چاک نولاند (تام هنکس) است. توي يک جزيرهي دورافتاده. توي يک جزيرهي دورافتاده فقط چاک نولاند است با آن توپ واليبال ويلسون با صورتک نقاشي شدهي مضحکاش، و يک عکس کوچک. عکس زنش.
بعد از چهار سال چاک نولاند نجات پيدا ميکند. بر ميگردد به تمدن. با تمام زرق و برقش. با آتشي که براي روشن شدنش فقط کافي است دکمهي يک فندک را فشار دهد. چاک نجات پيدا ميکند، ولي آن توپ واليبال ويلسون توي اقيانوس آرام غرق ميشود، ميميرد. و زنش شبها توي خانهي شوهر جديدش ميخوابد. آخر سر من ازت ميپرسم، که به نظر تو آيا چاک واقعا نجات پيدا ميکند؟
تلويزيون را خاموش ميکنم. الآن کنار تو نشستهام و دارم موهايت را نوازش ميکنم. يک شکلات خوشمزهي سويسي را ميآورم طرف دهان تو. با انگشت سبابه و شست گرفتماش. بدون آنکه فشار دهم. چون زود آب ميشود. تو شکلات را با دندانت ميگيري و نوک انگشتانم را گاز ميزني. در حالي که شکلات را ميخوري، ميخندي. از همان خندههاي بلند، با آن سبکي و بيوزني خاص خودش. من بهت ميگويم: توپ واليبال شيطون من.
برچسب: داستان
يک پنجرهي نوتپد روي مانيتور. بيست در بيست سانتيمتر. سهم من از دنياي به اين بزرگي همين پنجرهي نوتپد است. من پشت کامپيوتر مينشينم و با انگشتهايم تايپ ميکنم.
اين پنجرهي کوچک، همان جايي است که تو در آن به دنيا ميآيي. و وارد يک دنياي بزرگ ميشوي. با کلي آدم، دور و برت.
تقريبا ميتوانم اذعان کنم که همهي ما يک جورهايي طبق ميل ديگران به وجود ميآييم. افراد ديگري تصميم ميگيرند که ما وجود داشته باشيم. نتيجهاش اين ميشود: ما به وجود ميآييم. به دنيا ميآييم. طبق سليقهي ديگران بزرگ ميشويم. و ملغمهاي ميشويم از عقده، نياز، استعداد و طرز فکر اطرافيانمان. پدر، مادر، برادر، خواهر و غيره.
اسمت را ميگذارم آناهيتا. آ-نا-هي-تا. تمام بخشهاي اسمت از مصوتهاي طولاني تشکيل شدهاند. ميتوانم ساعتها و ساعتها به اين صفحهي سفيد نوتپد خيره شوم. و اسمت را بخشبخش تلفظ کنم. مثل همانکاري که اول دبستان ميکرديم. صفحهي سفيد و مصوتهاي طولاني. اينها همان چيزهايي هستند که تو را در ذهنم تداعي ميکنند. آناهيتا. آناهيتا. من اين اسم را تکرار ميکنم. مثل اينکه بخواهم مناسک يک آيين خاص و مرموز را اجرا کنم. به صفحهي سفيد خيره شوم، و زمزمه کنم: آناهيتا. با يک صداي لرزان، گرفته و کشيده. در تلفظ همين واجها است که تو به دنيا ميآيي.
من و آناهيتا داريم در امتداد خيابان انقلاب راه ميرويم. از کنار مغازههاي کتاب فروشي عبور ميکنيم. و به ويترينهاي انباشه شده از کتاب نگاه ميکنيم. آناهيتا قيافهي آن مرد سبيلو را به من نشان ميدهد. اينقدر زير آفتاب مانده که صورتش سرخ شده است. يک کتاب قطور دستش گرفته. با لهجهي غليظ جاهلي جملهي يکساني را تکرار ميکند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقهي پايين." حتي يک لحظه هم براي ورود هوا به داخل ريههايش مکث نميکند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقهي پايين."
من دارم به اين فکر ميکنم که از تکرار همين جمله است که آن مرد سبيلو با آن صورت سرخ و موهاي آشفته، به دنيا ميآيد. در کنج يک پاساژ کهنه و کثيف. اين تکرار من را ياد آناهيتا مياندازد. که اينجا، دقايقي پيش، با تکرار اسمش به دنيا آمد. و به محض ورودش به اين دنياي کذايي، با هم براي خريدن کتاب درسي به انقلاب رفتيم.
چندين نايلون کتاب، را دستمان گرفتهايم. از بين آدمهاي مختلف رد ميشويم. صداي بوق ماشينها و گاز موتورسيکلتها. صداي تبليغ مردهاي سبيلو، کنار پاساژهاي کثيف و کهنه. همهمهي مردم. از بين تمام اين صداهايي که ميشنوم، من فقط دارم به حرافيهاي آناهيتا گوش ميکنم. من فقط ظرفيت گوشکردن به آن حرافيها را دارم. با آن لحن شاد و جسور. با آن اعتماد به نفس تحسين برانگيز. و با آن تن صداي بلند که دارد با شورو هيجان، جشن عروسي ديشب دخترخالهاش را برايم تعريف ميکند. من به تمام آنها گوش ميکنم. و در کنار آناهيتا از بين جسدهاي متحرک ويراژ ميروم.
یادت میآید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچکتر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخیها بدم میآید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمیکردی. حتی اگر کل دنیا را هم می گشتی، باز هم هیچ کس بهتر از من پیدا نمی کردی.
خودت هم گفتی که من دیوانهام. ولی نمیدانستی دیوانهها همیشه عاشق میمانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچهدار شده باشی. حتی وقتی توی جادهی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.
روحت که فعلا به این طرفها رفت و آمد دارد ان شاء الله؟ خیلی خوب. میتوانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته میخوابد. میتوانی التماسهایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی میگوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و میتوانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شبها که میخواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.