تبليغاتX
گوریل فهیم

هه... نصف شبی به این فکر می‌کنم که اشک‌هایم بو و مزه‌ی این آب نمک سرم‌های توی بیمارستان را می‌دهد. به آن فلاکت کرم‌واری که درش گیر کرده‌ام فکر می‌کنم. با چشم‌های خیس و گلوی گرفته و دماغی فین فینی و کمری خشک و سردردی وحشتناک و گرمای شدید و شدیدی که نفوذ می‌کند توی بدن و آدم را کلافه و کلافه می‎‌‌کند.
دوست دارم دیواری باشد با دو تا دستگیره‌ی چسبیده به آن... دستگیره‌ها را بگیرم و وزنم را بیاندازم رویش و گرومپ گرومپ سرم را بکوبم به آن، تا جایی که جمجمه‌ام مثل یک تخم مرغ خام ترک بردارد و مایع لزجی ازش بزند بیرون.
می‌دانی... خوابیدن یک مسئله است و کابوس ندیدن یک مسئله‌ی دیگر. و من مجبورم هر شب با اولی بجنگم و شکستش بدهم و بعد دومی -کابوس- مثل مار آرام آرام بخزد توی خوابم و مغزم را نیش بزند و از خواب بپراندم و باعث شود توی سکوت ساعت سه‌ی شب آهسته هق هق کنم و زار بزنم و به آن کابوس سرد و خیس و تاریک فکر کنم... به کابوس خیابان خلوت و تاریکی که سرعت تند ماشین‌ها توی دل آدم حس ترس و وحشت و نا امنی و معلق بودن ایجاد می‌کند.

گ ف | شنبه 1388/09/21 |

دوست داشتم یک بچه کوچولوی چهار ساله بودم. سرجمع پانزده شانزده کیلو... وقتی که دمر روی تخت می‌خوابیدی، یک دستت زیر چانه‌ات بود و با دست دیگر گوشی تلفن را کنار گوشت نگه می‌داشتی و پاهایت را توی هوا مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی تکان می‌دادی، می‌آمدم روی کمرت می‌نشستم، سرم را توی موهایت فرو می‌کردم و با انگشت دکمه‌ی روی تلفن را فشار می‌دادم و آن را قطع می‌کردم.
آن وقت از روی کمرت بلند می‌شدم و می‌رفتم گوشه‌ی اتاق کز می‌کردم و ملتمسانه نگاهت می‌کردم...
تو می‌آمدی و مرا یک فصل کتک درست و حسابی می‌زدی. و بعد من "گوله گوله" اشک می‌ریختم و زار می‌زدم و بعد تو برای یک لحظه دلت به حالم می‌سوخت و دست از کنک زدنم بر می‌داشتی و بغلم می‌کردی و یک عالمه نازم می‌کردی.
یک عالمه نازم می‌کردی در حالی که تی‌شرت صورتی رنگت از گریه‌های من خیس آب می‌شد.

گ ف | پنجشنبه 1388/09/12 |

آن موقع‌ها وقتی بچه می‌خوابید می‌آمد توی بالکن، روی صندلی گهواره‌ای نونوار می‌نشست، موهای سیاه درازش را مثل آبشار با شکوهی از طرف راست شانه‌هایش جاری می‌کرد و کتاب روان‌شناسی کودکان شیرخواره را می‌خواند. روی جمله‌های مهم را با مداد قرمز خط می‌کشید و آن‌ها را واو به واو حفظ می‌کرد...
بعدتر روی همان صندلی گهواره‌ای و توی همان بالکن کتاب مراقبت و تربیت از کودکان دو ساله را خواند. و بعد هم کتاب مراقبت و تربیت کودکان سه ساله را. و چهار ساله، پنج ساله...
همین‌طور گذشت و گذشت و بوفه‌ی کتابخانه پر شد از کتاب‌های روان‌شناسی، تغذیه و تربیت کودکان و نوجوانان.
بعد هم یک عالمه کتاب در مورد پدیده‌ی بلوغ خواند. آن‌ها را بر خلاف کتاب‌های قبلی توی یکی از کارتن‌های انباری قایم می‌کرد.

حالا صندلی گهواره‌ای زهوار در رفته توی آشپزخانه است. او توی این غروب‌های پاییزی 1388 وقتی که پسر بیست و سه ساله‌اش از خانه می‌زند بیرون، روی آن می‌نشیند، موهای سفیدش را مثل یک بهمن ترسناک از طرف راست شانه‌هایش سرازیر می‌کند و زیر نور بی‌رمق لامپ مهتابی کتاب ترک اعتیاد نوشته‌ی لیندا سوبل را می‌خواند.

گ ف | دوشنبه 1388/08/25 |

تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم داری با بابات سر این بحث می‌کنی که شب رو دیرتر بیای خونه. بابات می‌گه: نوچ. و تو یه عالمه جیغ می‌کشی. بعد مامانت کفگیر به دست می‌یاد تو پذیرایی. مثل یه سلیطه‌ی تمام عیار قشقرق راه می‌ندازه که تازگی‌ها بدجوری تبدیل یه یه دختر لاشی شدی...
تو رو تصور می‌کنم که داری با داداشت سر عوض کردن کانال‌های تلویزیون دعوا می‌کنی...
یه همچین چیزهایی رو تصور می‌کنم. به این خاطر که درجه‌ی سانتی‌مانتالی یه دختر موقع دعوا با پدر و مادرش خیلی کم می‌شه. وقتی که به بابات التماس می‌کنی شب رو دیرتر بیای خونه دیگه اون دختری نیستی که ادکلن کریستین دیور می‌زنه و رنگ کیفش رو با رنگ لاک ناخن‌هاش ست می‌کنه.
اینجوری‌هاست که سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
صبح‌ها بعد از اینکه ریشم رو می‌تراشم و دوش می‌گیرم، تی‌شرت قرمزه رو تنم می‌کنم. میام جلوی آینه وای‌میسم. موهام رو برس می‌زنم. عینک آفتابی رو می‌زنم به چشمم و شروع می‌کنم به ژست گرفتن. زاویه‌ی صورتم رو تغییر می‌دم. اخم می‌کنم، جدی می‌شم. یه عالمه جذبه و مردونگی می‌ندازم تو صورتم... این کار‌ها باعث می‌شه مطمئن بشم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
مطمئن می‌شم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
تو هم رفتی... درست از همون شبی که بهت زنگ زدم و گفتی داری واسه وبلاگت پست جدید می‌نویسی و برای همین نمی‌تونی حرف بزنی. گوشی رو گذاشتی. ده پونزده دقیقه‌ی بعد وصل شدم به اینترنت تا پست جدید وبلاگت رو بخونم...
تا سه روز بعد وبلاگت آپ‌دیت نشد.
می‌دونی... وقتی که می‌ری باید تموم آثار و نشونه‌هاتو از بین ببرم. باید کم کم از روی زمین محوت کنم! باید تصعید بشی. برای این کارها اول از همه شماره‌ت رو از رو گوشیم پاک می‌کنم. و عکس‌هات رو از توی هارد کامپیوترم. همین‌طور تمام مزخرفاتی رو که در مورد تو نوشته‌م. بعد هم می‌رم یکی دیگه رو برای خودم دست و پا می‌کنم. به همین راحتی حذفت می‌کنم. تو حذف کردن ید طولایی دارم. در این مورد اندازه‌ی یه مامور کا گ‌ ب سابقه و مهارت دارم...
ولی به هر حال آدم گاهی گند کا گ ب بازی رو هم در میاره. خودش رو به اندازه‌ی یه مامور دست و پا چلفتی کا گ ب که سر یه اسم رمز ساده تو سانفرانسیسکو لو می‌ره، ضایع می‌کنه.
فی‌الحال گند کا گ ب بازی اینجوری در اومده که با اون‌ همه شماره و عکس پاک کردن، بالاخره نتونستم از پس حذف کردنت بر بیام. هر شب میام تو وبلاگت سرک می‌کشم. نوشته‌هاتو واو به واو می‌جوئم. بعد کامنت‌دونی‌تو می‌خونم. بعد می‌رم تو وبلاگ پسرهایی که برات کامنت گذاشتن و یه جورهایی باهات پسرخاله شدن. کامنت‌دونی اون‌ها رو هم می‌خونم تا ببینم آیا تو هم باهاشون دختر خاله شدی یا نه.
بعد هم برای تو با یه اسم مستعار کامنت می‌ذارم. اسم مستعارمو هم هر بار عوض می‌کنم تا لو نرم. به هر حال آدم وقتی یه جاسوس اخراج شده‌ی کا گ ب هم باشه، باز تا آخر عمرش جاسوس بازی در می‌آره. یعنی اون ژست جاسوسی‌شو حفظ می‌کنه. حتی اگه به حبس ابد محکوم شده باشه و جاسوس بازی‌شو سر این در بیاره که تعداد دفعات شاشیدن هم‌بند‌هاشو تو طول روز قایمکی داخل یه دفترچه بنویسه.

خلاصه اینکه گند زدم سر پروژه‌ی حذف کردنت. الآن هم یه مامور کا گ ب بازنشسته‌ام که سر پیری داره کتاب خاطراتشو (گند زدن‌هاشو) برای چاپ تو کشورهای از هم پاشیده‌ی بلوک شرق می‌نویسه:
"تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم که حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم که تو خونه داری با بابات سر این بحث می‌کنی که..."

+برچسب: عاشقانه‌ی وبلاگی

++ ترجمه‌ی یک شعر از ماری پانست در سایت والس

+++ گوریلی در توییتر: http://twitter.com/gouril

گ ف | پنجشنبه 1388/08/21 |

عصرها وقتی که از شرکت می آمدی، می رفتی دوش می گرفتی. بعد آن حوله ی پالتویی نارنجی را می پوشیدی، روی کاناپه لم می دادی و توی دفتر خاطراتت چیز می نوشتی. من جلوی تلویزیون می نشستم و سرم را می انداختم تو روزنامه.
همه اش بهم گیر می دادی که تا ساعت دوازده شب مثل این پیرمردها یک بند روزنامه می خوانم. که چقدر تازگی ها کسالت آور شده ام. می گفتی اصلا به خاطر همین است که این همه از موهایم سفید شده و قسمت هایی از ته ریشم ریخته است.
صبح ها پای میز صبحانه، وقتی توی لیوانت شیرکاکائو می ریختی در مورد دندان قروچه های شبانه ی من غر می زدی. اینکه چطور مثل جیغ های شیطانی ای می ماند که خواب شیرینت را به هم می زند...

حالا که سه ماه است رفته ای و با مدیر عاملتان ازدواج کرده ای دارم این اعتراف را می کنم. اینکه هر روز وقتی می رفتی دوش بگیری من مثل خوره ها می آمدم سراغ کیفت، دفتر خاطراتت را در می آوردم و تمام نوشته های روز قبلت را می خواندم. یعنی می بلعیدم. بعد تا دوازده شب سرم را می انداختم تو روزنامه و جمله هایت را تو ذهنم نشخوار می کردم. و شب ها خواب تمام چیزهایی را می دیدم که تو آپارتمان دویست متری آقای مدیر عاملتان اتفاق می افتاد.
+برچسب: داستان

گ ف | دوشنبه 1388/07/27 |

تو همیشه توی رستوران نصف پیتزایت را می‌خوردی و سیر می‌شدی. بعد فقط به نی نوشابه ا‌ت مک می‌زدی و برای من کلی شرح و بسط می‌دادی که آدم احمقی هستی و هیچ هدفی توی زندگی‌ا‌ت نداری. و اینکه زندگی‌ا‌ت به گه کشیده شده و یک اپسیلون استعداد تو هیچ زمینه‌ای نداری. اینکه توی این جهان یک تکه گوشت اضافی هستی و کلا یک موجود بدبخت فلک زده‌ای.
در همین حال من که پیتزای خودم تمام می‌شد، ظرف پیتزای تو را می‌سراندم طرف خودم و شروع می‌کردم به خوردن آن. به حرف‌های تو گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم چه کسی با برجستگی‌ پصتانت و با پاهایی که به ناخنشان لاک قرمز زده‌ای و با شلوار جین آبی رنگت که بوی زنانگی می‌دهد، می‌تواند خوشبخت‌تر از تو باشد.
+ برچسب: داستان

گ ف | شنبه 1388/07/11 |

به نظرم کمک کردن به دیگران هم کار خوبی است. در حقیقت یک ساعت پیش فهمیدم کمک کردن به دیگران کار خوبی است. بهم یک جور حس آرامش داد. برای یک لحظه حس کردم تبدیل به یک قدیس محترم و روحانی شده ام.
قدیس گوریل فهیم، مثل قدیس آگوستین یا قدیس آکویناس یا یک همچو کسی. بعد مردم می آیند پیش من و از من درخواست کمک می کنند. و من به آن ها کمک می کنم. زندگی شان را نجات می دهم. شوهرهایی که زن هایشان را ترک کرده اند بر می گردانم خانه. بچه های جن زده را که بیاورند پیشم، می خوابانمشان روی تخت و چند تا تف می اندازم تو صورتشان و یک وردی می خوانم تا حالشان خوب شود.
برای بچه های یتیم و بی پناه، یتیم خانه ی باحالی تو لواسانات درست می کنم. یک یتیم خانه ی مختلط که توش میز بیلیارد و استخر مختلط و گروه های تئاتر و کانون نویسندگی و وبلاگ نویسی هم موجود باشد. هر کدام از بچه ها برای چاشت نیمروزی باید یک شکلات مغزدار با طعم بادام زمینی بخورند. شام ها همیشه سیصد تا پیتزای مخصوص با یک عالمه گوشت و سوسیس و کالباس تهیه شود. همین طور دویست کیلوگرم کنتاکی. که بچه ها طرف استخوانی ران مرغ های سوخاری را با دست بگیرند و نوک پرملاتش را به نیش بکشند. بعد قلپ قلپ کوکاکولای یخی بریزند روش و قاه قاه سر بی مزه ترین چیزها بخندند.

تازه اگر قدیس گوریل فهیم شدم، یک دفعه دیدید مثل مادر ترزا جایزه ی صلح نوبل را هم گرفتم و یکی دو میلیون دلار زدم به جیب و کلی هم تو جهان معروف شدم. آن وقت حتما یک مورانوی نارنجی می خرم. و یک آپارتمان دویست متری چهار خوابه تو فرمانیه. یک اتاق برای نویسندگی و مطالعه. یک اتاق برای فیلم دیدن. و یک اتاق که توش میز پینگ پنگ بگذارم.
خوب... ببینید، درست است که یک رگه هایی از پدرسوختگی هم تو جریان قدیس شدنم وجود دارد، مثلا همین ایده ی یتیم خانه ی مختلط یا طمع پول جایزه ی صلح نوبل. ولی به هر حال این دلیل نمی شود که من مثل یک قدیس دوست نداشته باشم به دیگران کمک کنم.

همین یک ساعت قبلی را که گفتم در نظر بگیرید. یکی در آپارتمانمان را زد. من تو خانه تنها بودم و داشتم یکی از این داستان های مزخرف ریموند کارور را می خواندم. اصلا حوصله ی این را نداشتم که یکی بیاید در خانه ی آدم را بزند و کاری چیزی با آدم داشته باشد. راستش را بخواهید همانجا نشستم و به کتاب خواندن ادامه دادم. یارو دوباره در زد. حتما کار مهمی باهام داشت. برای همین بلند شدم و رفتم دم در. از تو چشمی راه پله را نگاه کردم. یک آقای با قد متوسط ایستاده بود پشت در. قیافه اش اصلا آشنا نبود. آدم تو این موقع نمی داند چی کار باید بکند. شاید دزد ناکسی باشد که تا در را برایش باز کنی چاقو را بگذارد بیخ گلوی آدم و بیاید تو. پیش خودم فکر کردم حالا فوقش بیاید تو. می خواهد چی تو این خانه ی هفتاد متری پیدا کند؟ می خواهد کی را بخواباند زمین و ترتیبش را بدهد. من که  ده دوازده سال از بچه بودن و مزلف بودنم می گذرد. دختر و این ها هم که گذرشان به هفتاد کیلومتری اینجا نمی افتد. برای همین آخر سر در را باز کردم. نه... یارو از آن آدم حسابی ها بود که با طرفشان خیلی مودبانه حرف می زنند. من هم که از مودبانه حرف زدن آدم ها خیلی خوشم می آید. آن ها کاملا مودبانه حرف بزنند و من هم تریپ مودب بودن بر دارم و کلی تعارف و خنده به هم پاس بدهیم و چندین تا هندوانه زیر بغل هم دیگر بگذاریم. تو این مواقع می توانم یک عالمه  کلمه ی احترام آمیز را بار طرف کنم: خواهش می کنم قربان، استدعا دارم، تمنا می کنم،  لطف فرمودید، همانگونه که التفات دارید و از این جور چیزها. بهم حس خوبی می دهم. بهم حس آدم حسابی بودن می دهد. حس مهم بودن.

خلاصه... یارو گفت که یکی از همسایه های جدیدمان است که آپارتمان واحد چهار یا پنج را اجاره کرده است. حالا دارند اسباب کشی می کنند و می خواهند وسایلشان را بیاورند تو خانه. ولی مسئله اینجا است که لنگه ی کوچک در شیشه ای ورودی آپارتمان قفل است. مدیر ساختمان هم که حفاظ آپارتمانشان بسته است. آقای محمدی هم که خرش تو آپارتمان می رود، خانه نیست. و برای همین می خواست که اگر ما کلید لنگه ی کوچک در را داریم، بهش بدهیم تا کارش راه بیافتد.
من البته باید مقداری فکر می کردم تا ملطفت بشوم که آن در شیشه ای، لنگه ی کوچکی هم دارد که همیشه قفل است. راستش را بخواهید هیچ وقت به لنگه ی کوچک در شیشه ای توجه نکرده بودم. هیچ وقت درست و حسابی وراندازش نکرده بودم. آخر آدم این همه کار را بگذارد کنار و به در شیشه ای ورودی آپارتمان دقیق شود؟ چه کاری است؟
وقتی که به نتیجه ی مثبت رسیدم، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که اجازه بدهد تا من زنگی به موبایل مادرم بزنم و از او بپرسم که آیا کلید آنجا را داریم و اگر داریم کجا است که من آن را پیدا کنم و به یاروی آدم حسابی بدهم. دم در منتظر شد. تعارف هم زدم که بیاید تو و جلوی در همین جوری مثل چنار نایستد. ولی خوب... آن فقط یک تعارف خشک و خالی بود و خود یاروی آدم حسابی هم این موضوع را بهتر از من می دانست.
رفتم تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. تن صدایم را هم عمدا بلند کردم تا طرف بشنود که من دارم جدی جدی بهش کمک می کنم. مامان گفت که کلید کذایی را ندارد و به آقاهه بگویم برود از مدیر ساختمان یا آقای محمدی بگیرد. و من هم بهش گفتم که آن دو نفر تو آپارتمان نیستند. برای همین مادرم بهم گفت ترجیحا برود در خانه ی خانم سبزواری را بزند.

 گوشی را قطع کردم و برگشتم دم در. دوباره یک عالمه کلمه ی مودبانه ریختم بیرون: قربان واقعا از حضورتون عذر می خوام. متاسفانه مادرم گفتند که کلید در شیشه ای رو نداریم. شما ترجیحا التفات بفرمایید، تشریف ببرید طبقه ی بالا در واحد ده را بزنید و از خانم سبزواری بپرسید. احتمالا ایشان کلید را دارند.
یارو گفت: واحد ده، خانم سبزواری.
من گفتم: بله قربان. واحد ده، خانم سبزواری. باز هم از حضور مبارکتون عذر خواهی می کنم. اگر اجازه بفرمایید خدمتتون برسم و در جابجایی اسباب و اثاثیه همراهیتون کنم.
معلوم بود که چه تعارف گنده ای پیش کشیدم. من با این وضعیت روحی و این کرختی مفرطی که بهش دچار شده ام، حتی حوصله ندارم وقتی که دراز می کشم کتاب ریموند کارور را تو هوا روبروی چشم هایم نگه دارم. دنبال اختراع ماشینی می گردم که کتاب را برای آدم تو هوا نگه دارد. چه برسد به اینکه بیایم برای طرف حمالی کنم. ولی خوب... این همه مودبانه حرف زدن به آدم حس خوبی می دهد.
آقاهه گفت: مرسی ممنونم. همین که برای اون کلید تلفن زدید و پرسیدید خیلی در حقم لطف کردید.

چه آدم خوبی بود. خوب شد زنگ در را زد و باعث شد مقداری با همدیگر مودبانه حرف بزنیم. جدا نیاز داشتم بعد چند روز حبس خانگی اختیاری، با غریبه ای مثل او چند دقیقه ای کاملا محترمانه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. تازه بهم گفت که من خیلی در حقش لطف کرده ام که به خاطر پیدا کردن کلید به مادرم زنگ زده ام. من کمکش کرده بودم. به جهنم که کلید را نداشتیم. به هر حال من بهش کمک کرده بودم و به صورت کاملا انسان دوستانه برای او کاری انجام داده بودم و بالاخره آدرس واحد ده را هم بهش دادم که احتمالا کارش آنجا راه می افتاد. تازه فقط به خاطر آن موضوع من به موبایل مادرم زنگ زده بودم و یکی دو دقیقه در این مورد باهاش حرف زدم. یعنی صد تومان، دویست تومانی هم برای کمک کردن به این آقای محترم هزینه کرده بودم. و این نتیجه می دهد که من واقعا قصد کمک داشته ام. واقعا بهش کمک کرده بودم و در این راه هزینه هم متحمل شده بودم. این خیلی مهم است. جدی می گویم...
---
در حال حاضر من از اینکه به همسایه ی جدیدمان کمک کرده ام واقعا خوشحالم. بهم حس خوبی داده است. همان طور که اول هم گفتم، بعد از خداحافظی کردن با او و بستن در احساس کردم یک قدیس تمام عیار هستم. قدیس گوریل فهیم، مرد خوبی ها. مرد اخلاق. مردی که به همنوعان خود کمک می کند تا کلید درهای قفل شده را پیدا کنند. مردی که نهایت تلاش خود را می کند تا مشکلات مردم حل شود.

البته باید توجه داشت که قدیس ها هم بعضی اوقات مجبورند هم نوعان خود را بپیچانند. می خواهم بگویم که گاهی پیچاندن مردم اجتناب ناپذیر است. حتی وقتی که شما قدیس اخلاق مداری باشید. برای نمونه می توانم در اینجا توجه شما را به مسئله ی شاهین جلب کنم. شاهین یکی از دوستان دانشگاهم است که به من چهار صفحه ی پر، متن انگلیسی داده است و ازم خواسته تا آن را برایش ترجمه کنم. کار ترجمه را باید به یکی از استادهایش تحویل بدهد. آخر شما تصور کنید منی که حوصله ی نگه داشتن کتاب دویست سیصد صفحه ای ریموند کارور را تو هوا ندارم چطور می توانم بنشینم و با این زبان دست و پا شکسته چهار صفحه تکست تخصصی مهندسی را برای شاهین ترجمه کنم.
درست است. همان اول باید بهش می گفتم قید مرا بزند. ولی آخر شاهین برای من چند تا کار انجام داده بود و بار منتش رو دوشم سنگینی می کرد. برای همین قبول کردم که آن چهار صفحه را ترجمه کنم. ولی متاسفانه مجبور شدم همین عصر امروز مقداری درجه ی پدرسوختگی خونم را بالا ببرم و بهش اس ام اس بدهم که ما امروز کاملا اتفاقی آمده ایم اصفهان و تا هفته ی دیگر هم اینجا می مانیم. و من یادم رفته است چهار صفحه ی انگلیسی و دیکشنری را با خودم ببرم اصفهان. برای همین نمی توانم آن کار را برایش انجام بدهم.

به هر حال قدیس ها هم گاهی درجه ی پدرسوختگی خونشان بالا می زند. ولی این دلیل نمی شود که به همسایه ی آپارتمانشان کمک نکنند. دلیل نمی شود که یتیم خانه ی مختلط و خانه ی سبز احداث نکنند. دلیل نمی شود که یکی دو میلیون دلار پول جایزه ی صلح نوبل را نزنند تو جیب حالش را ببرند.

گ ف | جمعه 1388/05/30 |
امروز يك روز استثنائي است. استثنا بودنش در اين است كه بعد از هفته‌ها و شايد ماه‌ها صبح كله‌ي سحر از خواب پا شده‌ام.ساعت 6:30.
و بعد مراتب يك گوريل منضبط را به عمل می آورم: ريش‌هايم را مثل هميشه طوري مي‌زنم انگار كه دارم مناسك مذهبي خاصي را انجام مي‌دهم. حمام مي‌روم. صبحانه‌ام را مي‌خورم. كلوچه با چاي ليپتون.
پنجره‌ي سوييتم را باز مي‌كنم. هواي فوق العاده‌اي است. نسيم خنكي مي‌آيد و آسمان هم صاف صاف هست. يك از آلبوم‌هاي شجريان را مي‌اندازم بالا.
چهچهه مي‌كند مثل چي: ها ها ها ها،‌ هي هي هي هي.

به منظره‌ي بيرون نگاه مي‌كنم. موسيقي سنتي گوش مي‌دهم و صبحانه‌ام را با طمانينه مي‌خورم. شبيه آدم‌هاي درجه يكي شده‌ام كه برنامه‌ي زندگي‌شان را با اكسل و سي پلاس پلاس مي‌نويسند. شبيه اين پيرمردهايي شده‌ام كه صبح كله‌ي سحر، گرمكن ورزشي مي‌پوشند و مي‌روند تو خيابان مي‌دوند. و بعد با يك عدد نان سنگك و دو سه تا پنير خامه‌اي بر مي‌گردند خانه. در حالي كه سماورشان توي آشپزخانه غل غل مي‌كند و قوري چاي بالاي آن، دارد دم مي‌كشد.


گ ف | چهارشنبه 1388/04/10 |

سينا، پسرعمويم آمده بود توي اتاق دانشجويي گند گرفته‌ام و داشت با كامپيوتر ور مي‌رفت. من هم روي ميز تحرير نشسته بودم و داشتم سه‌تار مي‌زدم. توي دشتي كوك بود. زرد مليجه مي‌زدم.
خوب، گاهي انگشت سبابه‌ي دست راست آدم، كه باهاش سه‌تار مي‌زنند، دماغش زيادي چاق است. ديروز ظهر هم انگشت سبابه‌ام‌ خيلي خوشحال به نظر مي‌رسيد. تند مي‌رفت و تند مي‌آمد. نت‌هاي ريز را از هميشه تند‌تر مي‌نواخت. انگار كه انگشت سبابه‌ي محمدرضا لطفي باشد. يا حتا سريع‌تر از آن. كيوان ساكت.
گاهي وقت‌ها سينا خوب فكر آدم را مي‌خواند. برگشت بهم گفت: "من مي‌دونم تو با چي حال مي‌كني. دوست داري مثلا يه مستمري يه ميليون تومني داشته باشي و يه سوييت شيك و نقلي راسته‌ي خيابون ميرداماد."
مكث كرد. زردمليجه متوقف شد. با همين چند جمله روح انگشت سبابه‌ي محمدرضا لطفي هم از انگشتم پريد بيرون  و احتمالا برگشت توي كالبد صاحب اصلي‌اش. يكي نبود به اين سينا بگويد مگر مرض داري اوقات آدم را تلخ مي‌كني؟ مگر كرم داري كه پنبه دانه‌ها را توي اين كوير بي‌پولي مي‌آوري جلوي چشم آدم؟
به روي خودم نياورد و با ولع زيادي گفتم: " و يه معشوقه‌ي درست و حسابي كه مثل الكترون‌هاي توي سيم برق، هميشه تو دست و بال آدم حي و حاضر باشه."
گفت: "آره... و بعد ديگه كاري به كار دنيا و خلقش نداري. واسه‌ي خودت سه‌تارتو مي‌زني، كتاب‌هات رو مي‌نويسي و ويرايششون مي‌كني. هر موقع هم عشقت كشيد يه رمان مي‌گيري دستت و مي‌خونيش."
گفتم: " بعد از اينكه كل شب رمانم رو مي‌نويسم، دم صبحي پا‌ مي‌شم مي‌رم توچال. اون بالا نيمرو مي‌زنم با آبليمو و فلفل قرمز. با يه ماءالشعير تگري طعم ليمو"
ليمو آخرين كلمه‌ي اين ديالوگ يك دقيقه‌اي بود. برگشت و مشغول ور رفتن‌اش با كامپيوتر شد. ناكس خوب رگ خوابم را زده بود. ده دقيقه‌اي رفتم توي يك روياي گنده‌ي شتري كه توش يك عالمه پنبه دانه بود. بعد سه‌تارم را تكيه دادم به ديوار و از روي ميز پريدم پايين.
ساعت يك ربع به دو بود. بايد كيفم را جمع و جور مي‌كرد و مي‌رفتم سر كلاس يك استاد نكبتي. لباس‌هام را پوشيدم. از در كه داشتم مي‌رفتم بيرون گفتم: "سينا جون فقط اون يه ميليون تومنه با اون سوييت نقلي و لوكس توي ميرداماد كمه. وگرنه بقيه‌ي ماجرا حله."
منتظر نشدم كه جواب بدهد. رفتم بيرون و در را محكم بستم: تق.
حيف انگشت نشانه‌ي دست راستم كه استعدادش سركوب شده بود.
اين زندگي نسبتا سگي...

گ ف | پنجشنبه 1388/03/21 |

برچسب: داستان
زمستان 1387 يك ماهي توي اصفهان براي خودم ول گردي مي‌كردم. عصرها پياده از دم سي و سه ‌پل مي‌انداختم و بعد از يك ساعتي مي‌رسيدم به پل مارنان. مي‌رفتم وسط دهانه‌ي پل تكيه مي‌دادم به جان پناه آن و بعد پيپم* را روشن و چاق مي كردم.
پل مارنان را از تمام پل‌هاي ديگر اصفهان بيشتر دوست داشتم. خلوت‌تر از همه‌ي آن‌ها بود. تنهاتر. و پيرتر هم. مي‌گفتند انگار در زمان هخامنشيان ساخته شده است. هرچند به نظرم اين ديگر يك لاف اصفهاني بود.
پل مارنان مثل يك پيرمرد غول پيكر و تنومند روي عرض زاينده رود داشت شنای سوئدی مي‌رفت. من مي‌رفتم روي كمر پيرمرد مي‌نشستم و به زاينده رود نگاه مي‌كردم.
زمستان 87 بستر زاينده رود خشك خشك بود. خاك بسترش ترك برداشته بود.
سوز سردي مي‌زد توي صورتم. هر بار كه به پيپم پك مي‌زدم عقربه‌ي ساعت مچي‌ام را نگاه مي‌انداختم. نزديك‌هاي شش كه مي‌شد، خودم را جمع و جورتر مي‌كردم. مثل هيتلر با دست، موهايم را به سمت كنار مي‌زدم. البته نه به اندازه‌ي او خشن، ديكتاتورمنش و هيستوريك‌وار. عينك را با نوك انگشتم هول مي‌دادم تا برود چفت چشم‌هايم بشود.
شش كه مي شد، حالا پنج دقيقه اين طرف و آن طرفش بماند، آن دو تا پير زن سانتي‌مانتال با مانتوهاي سفيد و كفش‌هاي كتاني‌ مي‌آمدند. و همچنين در كنار آن‌ها، ستاره‌ي پل مارنان بود. آن دختر بيست و چند ساله كه هميشه يك روسري گل منگولي‌ سرش بود. كلي گل جورواجور روي آن. زرد، قرمز، بنفش و نارنجي. دماغي كه عمل جراحي‌اش كرده و چانه‌ا‌ي كوچك و زنخدان دار. و گونه‌هايي كه برداشته بودش.
دخترها كه عمل جراحي‌ مي‌كنند جذاب‌تر مي‌شوند. حتي اگر جراحشان گند بزند. حداقل من اين‌طور فكر مي‌كنم.
مي‌آمدند روي پل و آهسته آهسته به سمت من حركت مي‌كردند. مثل يك منجم پير وسواسي مشغول رصد كردن ستاره‌ي پل مارنان مي‌شدم. كه هميشه ساعت شش طلوع و بعد از پنج دقيقه آن طرف پل غروب مي‌كرد.
نزديك‌هاي من كه مي‌رسيدند، سرم را صاف مي‌كردم و به روبرويم خيره مي‌شدم. چشمم قفل مي‌شد روي يكي از آن ميليون‌ها ترك خاك كف زاينده ‌رود. در همين حين دماغم را مثل سگ شكاري خبره‌اي كار مي‌انداختم تا از بين ادكلن‌هاي مختلف آن سه زن، تنها عطر گرم دخترك را بو كنم.
گوش‌هايم را تيز مي‌كردم تا بفهمم با لهجه‌ي اصفهانيشان راجع به چه چيزهايي حرف مي‌زنند. يكي از آن پيرزن‌ها آن‌قدر وراج بود كه اصلا نمي‌گذاشت ستاره حرف بزند... فقط شايد يك "اوهوم" كه طنين‌اش به سرعت توي سوز سردي كه مي‌وزيد گم مي‌شد.
وقتي كه ستاره‌ي پل غروب مي‌كرد و ناپديد مي‌شد پيپم را خاموش مي‌كردم و راهم را مي‌گرفتم به طرف خانه. در حال گز كردن خيابان‌هاي اصفهان به كساني كه دماغ‌هايشان را جراحي‌ كرده‌اند و گونه‌هايشان را گذاشته اند فكر مي‌كردم. با صداي بلند. مردم بر مي‌گشتند نگاهم مي‌كردند كه اين ديگر چه خل و چلي است كه با خودش در مورد عمل جراحي دماغ دختر‌ها و گذاشتن گونه‌هايشان حرف مي‌زند. حتي در مورد ليپاساكشن هم. آخر ستاره‌ انگار ليپاساكشن هم كرده بود.
روي تخت مهمان‌سرايي كه در آن ساكن بودم مي‌نشستم و بوي نم موكت را از بوي گند چاه فاضلاب و بوي تند پيف‌پاف تشخيص مي‌دادم. اينجوري براي فردا عصر مهارت تشخيص دادن يك بوي خاص از بين چند رايحه‌ي ديگر را در خودم تقويت مي‌كردم.
توي خواب‌هاي طولاني و سنگين‌ام همه‌اش داشتم داخل يك دشت بزرگ با كلي گل های خوشبو و  رنگ‌وارنگ راه مي‌رفتم... زرد، قرمز، بنفش، نارنجي.
--------------------
*خوب، نمي‌خواهم لاف بزنم كه خلاف سنگينم صرفا چاي پر رنگ بوده است. قليان را تجربه كرده‌ام. ولي پيپ و سيگار را نه. به هر حال تصديق مي‌فرماييد آدم توي داستان‌هايش مستندنويسي كه نمي‌كند.

گ ف | شنبه 1388/03/16 |

 منتظر مي‌مانديم تا قوطي كرِم مادر من يا مادر مريم تمام شود: كرم دست، كرم صورت. دستمال كاغذي را مي‌انداختيم تويش و ته مانده‌هاي كرم را پاك مي‌كرديم. بعد من و مريم، جي‌اف پنج شش ساله‌گي‌ام مي‌رفتيم وسط باغچه‌ي حياط پشتي خانه‌شان و سه چهار تا گل سرخ باكره را از شاخه‌ها مي‌كنديم. يعني او مي‌ايستاد كنار و من مي‌كندم. كندن گل سرخ از شاخه‌هاي تيغ تيغي، توي پنج ساله‌گي كاري است كه بي‌اف آدم بايد انجام بدهد؛ و نه جي‌اف. همين‌طور كندن گل سرخ از شاخه‌هاي تيغ تيغي كاري است كه مستاجر آدم بايد انجام دهد؛ نه مريم اين‌ها كه صاحب‌خانه‌ي ما بودند.
گل سرخ‌هاي پير و پاتال را نمي‌كنديم. گلبرگ‌هاي چروكيده‌شان به پصطان‌هاي شل و ول خانومْ پيري‌هاي هشتاد نود ساله مي‌زد. به درد كار ما نمي‌خورد.
با غنچه‌ها هم كاري نداشتيم. هنوز به بلوغ نرسيده‌ بودند. هورمون‌هايي كه بايد جذاب و صكثي‌شان كند توي رگ و سلول‌هايشان منتشر نشده بود.
فقط گل‌ سرخ‌هاي جوان، خوشگل و سانتي‌مانتال. همين‌ها بودند كه مطابق افسانه‌ي قديمي بايد دست‌چين و جمع‌آوري مي‌شدند. مي‌رفتيم گوشه‌ي حياط و پامشقي روي موزاييك،‌ كنار مورچه‌ها مي‌نشستيم. من گل برگ‌ها را مي‌كندم. مريم آن‌ها را ازم مي‌گرفت و توي قوطي كرم جاسازي مي‌كرد. تيغ كه مي‌رفت تو دستم و يك كوچولو نوك انگشتم زخم و زيلي مي‌شد، مريم انگشتم را مي‌برد توي دهانش و مك مي‌زد.
حالا شما بگوييد توي سن و سال پنج شش ساله‌گي احساسات رمانتيك وجود ندارد. من كه مي‌گويم دارد. تازه ما با هم ازدواج هم كرده بوديم و آن موقعي كه مريم انگشت زخمالو‌ام را مك مي‌زد، زن و شوهر بوديم و هيچ ايراد شرعي توي كارمان نبود.
بنابر آن افسانه‌ي قديمي كه البته توي مخيله‌ي خودمان ساخته بوديمش، خوردن گلبرگ‌هاي گل سرخ به آدم‌ها عمر جاويدان مي‌داد. براي همين هر روز اول صبحي سه چهار تا از گل برگ‌ها را مي‌انداختيم بالا و با ملچ مولوچ زياد مي‌جويديمشان. گس بودند. يك ته مزه‌ي شيرين هم داشتند.
از كجا معلوم. شايد افسانه‌هاي زپرتي‌اي كه آدم‌ از توي مخيله‌ي خودش بيرون مي‌آورد، درست از آب در آيند. مريم را بعد از اينكه خانه‌شان را پس داديم و رفتيم توي جهانشهر كرج مستاجر شديم ديگر نديدم. ولي مطمئنا الآن براي خودش دانشجويي چيزي شده است. براي خودش دوست پسري هم دست و پا كرده و بي‌اف پنج شش ساله‌گي‌اش را ديگر به تخمك‌هايش هم حساب نمي‌كند. نمي‌دانم، شايد هم رفته باشد زير تريلي و مرده باشد. ولي من كه هنوز زنده‌ام و حالا حالاها هم قصد مردن ندارم. شايد همين زنده بودنم ادعاي آن افسانه‌ي من درآوردي را قوی تر کند.
به هر حال دست‌چين كردن گلبرگ‌هاي جادويي سه چهار بار بيشتر ادامه پيدا نكرد. از همان اول همين طوري بودم. پي كاري را مي‌گرفتم، يكي دو هفته‌ انجامش مي‌دادم و بعد بي‌ خيال كل ماجرا مي‌شدم و مي‌رفتم سراغ يك كار جديد. يك چيز جديد كه هيجانش بيشتر باشد. بعد از ماجري گل سرخ‌ها هيجان انگيزترين چيز ممكن يويوهايي بود كه آقاي چكشي تازه آورده بودشان توي مغازه. آقاي چكشي سوپرماركتي كنار خانه‌‌ي مريم‌ اين‌ها؛ توي گوهردشت كرج...

پانوشت: يكي دو روز پيش كتاب "اگر داوينچي مرا مي‌ديد" از كامبيز درم‌بخش را خريدم و اين يكي دو روزه با ديدن نقاشي‌هايش، نقاشي كشيدنم گرفته است. پيرو همين نقاشي زدگي امروز يك بسته‌ي دوازده رنگي ماژيك فابركستل خريدم. ماژيك قرمز را كه روي كاغذ A4  سر مي‌دهم انگار كه دارم آب آلبالو خنکی را با ني مي‌خورم. رنگ نارنجي مزه‌ي آب پرتغال مي‌دهد. رنگ مشكي‌اش مزه‌ي كوكاكولاي تگري.

گ ف | چهارشنبه 1388/02/09 |

و تو همچنان با پسرهای دور و برت لاس می زنی؛ و من همچنان ناخن هایم را می جوم و با خودم ایکس او بازی میکنم. بدون اينكه هیچ وقت از خودم ببرم يا ببازم...

گ ف | دوشنبه 1388/01/24 |

توی اتاق، یکی از اپراهای مشهور راخمانينوف در حال پخش است. عباس معروفی پشت میز نشسته‌. بسته‌ توتون مرغوب کاپتان بلک را که از خیابان بلاین‌اشتایخ (اسم، من‌درآوردی) خریده‌ است از کشو در می‌آورد. با وسواس خاصی زر ورق‌اش را باز می‌کند. مقداری از آن را داخل کاسه‌ی پیپ‌ می‌ریزد. با سنبه‌ی مخصوص،‌ توتون را داخل کاسه می‌کوبد. با فندک اتمی‌اش آن را روشن می‌کند و پک‌های جان‌داری بهش می‌زند.

نوک پیپ را با دندان‌ نگه می‌دارد. دست‌نوشته‌های رمان جدیدش را مرتب می‌کند. آن را می‌گذارد کنار چراغ مطالعه. یک کاغذ سفید می‌گذارد جلویش، خودنویس پارکر را بر می‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن بقیه‌ی رمان. اسمش را هنوز انتخاب نکرده است. شاید چیزی توی مایه‌های "فردریک دو و نیم دختر دارد" باشد.

اپرای راخمانینوف به نقطه‌ی اوج رسیده است. صدای سریدن نوک خودنویس بر روی کاغذ این اوج را دنبال می‌کند. همین‌ جاست که رمان به نقطه‌ی عطف‌اش می‌رسد و شخصیت اصلی داستان، خودش را از یک آسمان‌خراش مرتفع می‌اندازد پایین. بدنش روی پیاده رو متلاشی مي‌شود. عباس معروفی به پیپ‌اش پک عمیقی می‌زند...

گ ف | چهارشنبه 1388/01/05 |

به م:
امروز تعطيل است و ساعت سه بعد از ظهر فقط پرنده‌ها هستند که پر مي‌زنند و اردک‌ها که روي حوضچه‌هاي ساکن آب شنا مي‌کنند.  دقيقن وسط پل مارنان هستيم. يکي از قديمي‌ترين پل‌هاي اصفهان. من به جان‌پناهِ پل تکيه داده‌ام و او در کنارم ايستاده است. دارم به بستر خشک زاينده‌رود نگاه مي‌کنم. باد سردي به صورتم مي‌خورد. هيچ کس روي پل نيست. فقط من هستم و او. اول امتداد سمت چپم را مي‌بينم. بعد امتداد سمت راست را. و بعد که ازاين موضوع مطمئن مي‌شوم که کسي آن‌جا نيست، به لب‌هايش نگاه مي‌کنم.
سرم را مي‌برم جلو و او سرش را به سمت من خم مي‌کند. لب‌هايمان را روي هم مي‌گذاريم و براي سه ثانيه، چهار ثانيه روي هم قفل مي‌شويم. من، در وسط پل مارنان، در باد سردي که عضله‌هاي صورتم را لمس مي‌کند، لب‌هايش را مي‌بوسم. يک بوسه‌ي فرانسوي که درجه‌ حرارت بدنم را در عرض سه يا چهار ثانيه بالا مي‌برد. يک بوسه‌ي فرانسوي که هيجانش باعث مي‌شود خون توي رگ‌هايم با سرعت زيادي حرکت کند. طوري که جداره‌ي داخلي تمام رگ‌هاي بدنم اين افزايش ناگهاني فشار خون را کاملن لمس و درک مي‌کند. و وقتي که لب‌هايمان از هم جدا مي‌شود، وقتي گره‌ي کورِ لب‌هايمان باز مي شود، همه‌ي چيزهايي که در آن سه ثانيه گذشت تبديل به يک خاطره‌ي قديمي و کهنه مي‌شود. آن‌قدر قديمي که حتا يادم نمي‌آيد آيا واقعن بوسه‌اي در کار بود يا نه. نمي‌توانم هيچ طعمي از لب‌هايش و روژ قرمز رنگي که روي آن‌ها کشيده است را به ياد بياورم. همه چيز فراموش شد و من مانده‌ام که آيا اين اتفاق در وسط پل مارنان رخ داد يا تنها يک رويا پردازيِ صرف بود...
او همچنان در مورد خشک شدن بستر زاينده رود حرف مي‌زند و من همچنان به لب‌هايش نگاه مي‌کنم. در حالي که باد سرد، عضله‌هاي صورتم را فلج کرده است.

گ ف | سه شنبه 1387/12/06 |

برچسب: داستان
 بعد از تو، "نزدیک‌ترین" شخص زنده‌گی‌ام آن راننده تاکسی است. راننده تاکسی کچل و شکم گنده. هر روز از ایستگاه میرداماد سوار تاکسی‌اش می‌شوم. پنج دقیقه‌ای من و دیگر مسافران را می‌برد تا دم در کتاب‌خانه‌ی ملی. وقتی که می‌خواهم کرایه را حساب کنم، دیالوگ روزمره‌ام باهاش شروع می‌شود:
 من می‌گویم: بفرمایید.
 او می‌گوید: قابلی ندارد.
 من می‌گویم: خواهش می‌کنم.
 و بعد تمام می‌شود. تا شب. وقتی که می‌خواهم از آن‌جا برگردم خانه.
---
 توی مترو نشسته‌ام. آخر شب. یک روز تعطیل. خلوت. من به این دیوارک شیشه‌ای تکیه داده‌ام. سمت چپم سه تا صندلی، خالی است و بعد می‌رسیم به آن زن و شوهر، چهار صندلی آن طرف‌تر.
 پای راستم را انداخته‌ام روی پای چپ. چند کاغذ سفید ده در ده سانتی متری را که روی پایم تکیه داده‌ام. یک روان نویس. همین‌ها کافی هستند، تا بتوانیم با هم گپ بزنیم. برایت تعریف کنم که امروز چه کارهایی کردم. و تو به من بگویی که این بار توی کلاس سنتورت چه طور بودی؟ یا این‌که در مورد کتابی که داری می‌خوانی بهم اطلاعات بدهی.
 آن زن و شوهر با امواج صوتی، با هم حرف می‌زنند. همین‌طور با بویی که از بدنشان منتشر می‌شود. همین‌طور با نگاه‌هایشان.
 من و تو با این کاغذ ده در ده سانتی متری، با هم صحبت می‌کنیم. با این حروف خرچنگ قورباغه. خرچنگ قورباغه‌تر از همیشه. به خاطر لرزش‌های مترو.

گ ف | یکشنبه 1387/08/05 |