امشب توي سوييت کلاستروفوبيايي* ام پارتي تک نفره اي راه انداخته ام.
مواد لازم براي راه اندازي پارتي هاي يک نفره در سوييت هاي کلاستروفوبيايي:
1- آلبوم چاينا اين هر آيز** از مادرن تاکينگ
2- کيک مارسيبا
3- يک جعبه سيصد و پنجاه گرمي شکلات آيدين مغزدار به ويژه شکلات هاي با مغز پينات باتر (کره ي پسته شام)
4- کافي ميکس
5- چاي ليپتون
6- اعترافات ژان ژاک روسو (کتاب)
7- نوشتن پست چين در چشمان او
8- بعد از مورد 7 يحتمل تکميل کردن يک پلان معماري براي پروژه ي سازه هاي فولادي ام.
البته نيازي نيست که پارتي هاي تک نفره توي سوييت هاي کلاستروفوبيايي مناسبت خاصي داشته باشند. به قول ادبيات مخفي ها "هويجوري" آدم مناسبتش مي گيرد که پارتي يک نفره راه بياندازد.
توضيحيه در باب کيک مارسيبا و شکلات مغزدار: يک چند وقتي برادرم با دکتر ت. به يک کلينيک جراحي هاي کوچک مي رفت تا مراحل کشيدن دندان عقل را از نزديک ببيند. آن جا سري هم به اتاق "قطع کردن اعضاي بدن" يا يک اتاقي توي همين مايه ها مي زد. ربط قطع کردن اعضاي بدن با کيک مارسيبا و شکلات مغز دار در شبيخوني است که من دم عيدي به کابينت هاي آشپزخانه مي زدم و شيريني و شکلات هاي خريداري شده توسط خانم مادر را به غارت مي بردم. گوريل فهيمي را فرض کنيد که تمام مدت عيد اين ور اينترنت (دقيقا همين ور) نشسته و خوره وار دارد شکلات آيدين و باقلواي استانبولي و قطاب يزدي مي بلعد. بهترين راه براي جلوگيري از ادامه ي شبيخون ها همين بود که برادرم قطع کردن انگشت هاي سياه شده ي بيماران ديابتي را با جزئيات دقيق برايم به تصوير بکشد. اينکه چطور انبر را مي اندازند دور انگشت پا و با يک فشار، انگشت هاي سياه شده را قطع مي کنند. دقيقا به مثابه ي شسکتن يک عدد چوب کبريت. صداي تق تق شکستن انگشت ها را هم برايم طوري تلفظ کرد که يکسره بي خيال هر چه گلوکوز و لاکتوز و انواع و اقسام ديگرش شدم. لب به شيريني مي زدم صداي ترق توروق اش توي گوشم مي پيچيد. سر همين آموزش هاي پيشگيرانه و پزشکي برادرم بود که در طول مدت عيد چهار پنج کيلو کم کردم؛ خودم را از نود رساندم به هشتاد و پنج. يک گوريل هشتاد و پنج کيلوگرمي.
و البته تمام معادلات اخلاقي پزشکي و تغذيه اي به هم مي خورد وقتي که گوريل فهيمي اين ور ايران، توي شهرک سعدي سنندج تک و تنها در سوييت کلاستروفوبيايي اش به سر مي برد.
معادلات وقتي به هم خورد که از کنار قنادي سه راه ادب رد شدم. يک جعبه شکلات آيدين مغزدار توي ويترين قنادي داشت بهم چشمک مي زد. مکث کردم. برگشتم. صاف توي چشمهايشان نگاه کردم. توي چشم هاي تک تک شکلات هاي مغزدار. شکلات هايي که خواهش و تمنا مي کردند تا روي زبانم و در کنار جريان داغ چاي ليپتون آب شوند، از مري ام بروند پايين و توي معده ام به درجه ي بالايي از ساتوري برسند. به نيروانا برسند.
من در يک موقعيت تراژيک گير کرده بودم. از يک طرف اکوي ترق توروق کنده شدن انگشت هاي پايم از يک آمپلي فاير گنده طنين مي انداخت توي گوشم، و از يک طرف شکلات ها توي ويترين صف کشيده بودند و جلويم رژه مي رفتند. سي چهل تاي ديگرشان دست هم را گرفته بودند، يک شکلات با طعم بادام زميني سرچولپي کش *** بود و بقيه داشتند رقص کردي مي کردند. هيجان رقص کردي شکلات ها بر طنين ترق توروق غلبه کرد. زدم به سيم آخر. رفتم توي قنادي. يک جعبه ي سيصد و پنجاه گرمي شکلات آيدين مغزدار. نيم کيلو کيک مارسيبا. پنج هزار تومان.
دم دانشکده ي انساني، توي تاريکي پياده رو کز مي کنم، دور و برم را نگاهي مي اندازم که آشنايي نبيندم. مخصوصا دخترهاي دانشگاهمان. جعبه ي شکلات را در مي آورم و بازش مي کنم. خودم را براي پارتي تک نفره ام توي سوييت کلاستروفوبيايي آماده مي کنم.
گورپدر انگشت هاي قطع شده. شکلات پسته شامي در کنار نوشتن پست وبلاگي. شکلات فندقي در کنار پروژه ي فولاد. شکلات قهوه در کنار ژان ژاک روسو. شکلات الموند در کنار خواننده هاي مادرن تاکينگ. شکلات هزلنات در کنار اس ام اس هاي رومانتيک.
-----
*سوييت هاي سي چهل متري اي که سقفشان يک متر و هشتاد نود سانتي متر باشند و زندگي در آن به آدم احساس کلاستروفوبياي مزمن (تنگناترسي مزمن) بدهد.
**China in here eyes
*** سر چولپي کش: کسي که توي رقص کردي، اول رديف مي ايستد، دستمالي دستش مي گيرد و گروه رقص را رهبري مي کند.

"مرد روی برانکارد مرده است.
بیرونش می برند.
دیگر نه امیدی, نه اندوهی
نه نان, نه آب
نه آزادای, نه زندان
نه تمنای زن, نه نگهبان, نه ساس,
و نه گربه ای که بنشیند و در تو خیره شود.
همه چیز تمام شد"
اما من همچنان زنده ام. به همان دلیلی که شش میلیارد هوموساپینس دیگر زنده اند. و بیش از آن, گونه های دیگر. با یک خروار امید و آرزو. یک دنیا ایده آل. و اندوهی که در هر صورت رخ نمایی می کند. ناهار, ساندویچ سوسیس خوردم. به همراه کلی مخلفات. کاهو. کرفس. فلفل سبز.
و آزادی. یک آزادی نسبی. به آن اندازه ای که می توانم همین الآن شال و کلاه کنم. با دو کورس تاکسی خودم را برسانم توچال. تایمر را بزنم. و برای رسیدن به ایستگاه دو رکورد جدیدی ثبت کنم.
و اگر زندان*آزادی=یک, آنگاه به اندازه ی یک بخش بر آزادی زندانی ام. محصور. در خط قرمزهای مضحک و ابلهانه. در قوانین مسخره. زندانی در موقعیت جغرافیایی, زمانی, فرهنگی, فکری. زندانی در اتاقی سه در چهار متری. با تمنای زن. تمنای یک بدن تازه و اغواکننده که باسنش را روی میز بگذارد. دستش را بیاندازد دور گردنم. و لب های شیطانی اش را بگذارد روی لب هایم. مثل شیطانی که بخواهد قربانی اش را گمراه کند.
با این حال هنوز که کلید را می اندازم توی سوراخ در ورودی ساختمان, می توانم به گربه ای خیره شوم که توی آشغال ها دنبال غذا می گردد. و برای همین است که هنوز ادامه دارم.
کاغذی را که دارم رویش می نویسم, می گذارم لای پوشه ی سبز رنگ. جزوه ی خرچنگ قورباغه را جلو می کشم و اجازه می دهم تا همچنان ادامه داشته باشم.
0 دو ماهي ميشود که شروع کردهام به انگليسي نوشتن. وبلاگ انگليسي هم افتتاح کرده بودم. ولي ترجيحن محتويات ذهني را ميريزم توي دفترچهي 15×10 سانتيمتري. چون ميدانم اين چيزهايي که دارم به انگليسي مينويسم، پر است از غلط غولوط املايي، نگارشي و دستوري. ترجيح ميدهم هر چه از آن دستگاه توليد کلمه که توي مغزم نصب شده است، بيرون ميآيد، مستقيمن و بدون واسطه بنويسم. نميخواهم آن را سانسور کنم. جلوي خروجياش فيلطري نميگذارم. هر چه خارج شد، نوشته ميشود. بدون سانسور. بدون فکر در مورد اين که فعل اول باشد يا ضمير. و الي آخر.
تنها وقتي ميتوانم ادعا کنم که رابط خوبي بين دستگاه توليد کلمه در مغز و خودنويس خزنده روي کاغذ هستم، که سريع بنويسم. به اينکه جملهي بعد چيست فکر نکنم. اينکه کلمهي بعد چيست. اينطوري ميشود به همان راحتي که توي مغزم فکر ميکنم، روي کاغذ فکر کنم. روي کيبرد همچنين... فکر کردني که ثبت ميشود. و به محض ثبت شدن مقداري از آن سنگيني مفرط که به سلولهاي مغزي وارد ميشود خالي. خلا دوستداشتنياي در مغز ايحاد ميشود. لذت نوشتن همين جا تجربه ميشود. ولي به قول رولان بارت نوشتهاي که با لذت نوشته ميشود الزامن با لذت خوانده نميشود. هر چند عکس قضيه صادق است: متني که با لذت خوانده ميشود، حتمن با لذت نوشته شده است. اين بدهبستان لذت، از طريق متن، شايد همان هدف غايي نوشتن باشد.
وقتي که مغزم از يک خروار فکر و خيال بيرون ميآيد، ميشود اندازهي مغز يک گوريل شايد. مغزي که کمتر فکر ميکند. و بيشتر ميبيند. ميشنود. مزهها را تشخيص ميدهد. بين بوها تمايز قايل ميشود.
براي همين است که صاحبان کلههاي پوک هميشه خوشبختند. به عکس صاحبان کلههاي فکور، کلههاي سنگين، افسرده. رنجور. بيمار.
۰ خدا را چه دیدید. شاید صد سال، دویست سال دیگر همین دو صفحهای که توی عکس میبینید، توی موزهی پرینستون به قیمت چند صد میلیون دلار به فروش رسید.
