تبليغاتX
گوریل فهیم

گ ف | جمعه 1388/06/27 |


گ ف | شنبه 1388/06/14 |
امروز يك روز استثنائي است. استثنا بودنش در اين است كه بعد از هفته‌ها و شايد ماه‌ها صبح كله‌ي سحر از خواب پا شده‌ام.ساعت 6:30.
و بعد مراتب يك گوريل منضبط را به عمل می آورم: ريش‌هايم را مثل هميشه طوري مي‌زنم انگار كه دارم مناسك مذهبي خاصي را انجام مي‌دهم. حمام مي‌روم. صبحانه‌ام را مي‌خورم. كلوچه با چاي ليپتون.
پنجره‌ي سوييتم را باز مي‌كنم. هواي فوق العاده‌اي است. نسيم خنكي مي‌آيد و آسمان هم صاف صاف هست. يك از آلبوم‌هاي شجريان را مي‌اندازم بالا.
چهچهه مي‌كند مثل چي: ها ها ها ها،‌ هي هي هي هي.

به منظره‌ي بيرون نگاه مي‌كنم. موسيقي سنتي گوش مي‌دهم و صبحانه‌ام را با طمانينه مي‌خورم. شبيه آدم‌هاي درجه يكي شده‌ام كه برنامه‌ي زندگي‌شان را با اكسل و سي پلاس پلاس مي‌نويسند. شبيه اين پيرمردهايي شده‌ام كه صبح كله‌ي سحر، گرمكن ورزشي مي‌پوشند و مي‌روند تو خيابان مي‌دوند. و بعد با يك عدد نان سنگك و دو سه تا پنير خامه‌اي بر مي‌گردند خانه. در حالي كه سماورشان توي آشپزخانه غل غل مي‌كند و قوري چاي بالاي آن، دارد دم مي‌كشد.


گ ف | چهارشنبه 1388/04/10 |

واي... اگر الآن يك هندوانه‌ي خنك و ترد و نسبتا كم شيرين اينجا بود، چه حالي مي‌داد.
بهش قاچ شتري مي‌زدم و بعد هم لف لف مي خوردمش.
اگر الآن يك هندوانه‌ي خنك و ترد و نسبتا كم شيرين داشتم، خوشبخت‌ترين گوريل روي زمين مي‌شدم.

گ ف | پنجشنبه 1388/04/04 |

كاش تمام راه‌هاي دنيا سرپاييني بود. آدم سوار دوچرخه‌اش مي‌شد و مي‌انداخت توي جاده و با سرعت جنون آميزي مي‌راند. ولي طبيعت توي دوچرخه سواري آدم‌ها هم قوانین سخت‌گيرانه‌اي وضع كرده است: به همان اندازه كه آدم از سرعت جنون آميز دوچرخه‌سواري در سرازيري كيفور مي‌شود، براي رسيدن به نقطه‌ي مبدا، ماتحتش در مسير سربالايي پاره خواهد شد. امروز عصر هر چه قدر سعي كردم سر مادر طبيعت شيره بمالم و توي سرازيري‌اي بيافتم كه براي بازگشت به نقطه‌ي مبدا به سربالايي بر نخورم، نشد كه نشد.
با اين‌حال تجربه‌ي خوشمزه‌اي بود. بدجور حوصله‌ام سر رفته بود. يكي دو تا زلزله‌ي فكري تمام استخوان‌هاي بدنم را تكه تكه كرده بود. توي سوييت هم هيچي براي خوردن پيدا نمي‌شد. به جز يك تكه نان روغني كهنه كه اگر مي‌خواستم بين دندان‌هايم بگذارم و گازش بزنم، دندان‌هايم خرد مي‌شد و مي‌ريخت زمين.
به يك ريكاوري نياز داشتم. شال و كلاه كردم، دوچرخه‌ را از توي پاركينگ برداشتم و زدم بيرون. خيابان‌ها و كوچه‌ها به شدت خلوت بودند. به سوپرماركت ئه‌وين كه رسيدم از دوچرخه پياده شدم، رفتم تو و بستني‌هاي توي يخچال را زير و رو كردم: مگنوم، ميوه‌اي، عروسكي، قيفي. من از بين تمام آن مدل‌هاي رنگ وارنگ يك بستني دايتي مارپيچي انتخاب كردم و خريدم.
رفتم پاي تير چراغ برق، روي جدول كنار جوب نشستم. دوچرخه را هم جلوي خودم پارك كردم. تا بتوانم محله را از پشت بدنه‌ي دوچرخه ببينم. بستني دايتي را در آوردم. شبيه قطعه‌ي مارپيچي توي چرخ گوشت‌ها بود. گرفتمش نزديك صورتم. خنكي‌اش را حس مي‌كردم.لايه‌ي شكلاتش را با دندان جدا كردم و اينقدر روي زبانم نگه داشتم كه آب شد. و بعد سعي كردم ذرات آب شده‌ي شكلات توي تمام عصب‌هاي چشايي زبانم فرو رود. مي‌خواستم به مغزم پيام خوشمزه‌ بودن شكلات جداره‌ي بستني را موكدا تذكر بدهم. مركز فرماندهي تلگراف‌هايم را با دقت دريافت مي‌كرد. بستنی را آن‌قدر ليسيدم كه رسيدم به چوب آن. مثل سيگار گذاشتم بين لب‌هايم و اداي سيگار كشيدن در آوردم. پك‌هاي عميق مي‌زدم و بعد دودش را فوت مي‌كردم توي هوا.
ديدن محله‌ي خلوت و دوچرخه‌اي كه بايد برگرداندم به سوييت، از پشت دود خنك سيگار خيلي لذت بخش است.

گ ف | سه شنبه 1388/02/15 |

 منتظر مي‌مانديم تا قوطي كرِم مادر من يا مادر مريم تمام شود: كرم دست، كرم صورت. دستمال كاغذي را مي‌انداختيم تويش و ته مانده‌هاي كرم را پاك مي‌كرديم. بعد من و مريم، جي‌اف پنج شش ساله‌گي‌ام مي‌رفتيم وسط باغچه‌ي حياط پشتي خانه‌شان و سه چهار تا گل سرخ باكره را از شاخه‌ها مي‌كنديم. يعني او مي‌ايستاد كنار و من مي‌كندم. كندن گل سرخ از شاخه‌هاي تيغ تيغي، توي پنج ساله‌گي كاري است كه بي‌اف آدم بايد انجام بدهد؛ و نه جي‌اف. همين‌طور كندن گل سرخ از شاخه‌هاي تيغ تيغي كاري است كه مستاجر آدم بايد انجام دهد؛ نه مريم اين‌ها كه صاحب‌خانه‌ي ما بودند.
گل سرخ‌هاي پير و پاتال را نمي‌كنديم. گلبرگ‌هاي چروكيده‌شان به پصطان‌هاي شل و ول خانومْ پيري‌هاي هشتاد نود ساله مي‌زد. به درد كار ما نمي‌خورد.
با غنچه‌ها هم كاري نداشتيم. هنوز به بلوغ نرسيده‌ بودند. هورمون‌هايي كه بايد جذاب و صكثي‌شان كند توي رگ و سلول‌هايشان منتشر نشده بود.
فقط گل‌ سرخ‌هاي جوان، خوشگل و سانتي‌مانتال. همين‌ها بودند كه مطابق افسانه‌ي قديمي بايد دست‌چين و جمع‌آوري مي‌شدند. مي‌رفتيم گوشه‌ي حياط و پامشقي روي موزاييك،‌ كنار مورچه‌ها مي‌نشستيم. من گل برگ‌ها را مي‌كندم. مريم آن‌ها را ازم مي‌گرفت و توي قوطي كرم جاسازي مي‌كرد. تيغ كه مي‌رفت تو دستم و يك كوچولو نوك انگشتم زخم و زيلي مي‌شد، مريم انگشتم را مي‌برد توي دهانش و مك مي‌زد.
حالا شما بگوييد توي سن و سال پنج شش ساله‌گي احساسات رمانتيك وجود ندارد. من كه مي‌گويم دارد. تازه ما با هم ازدواج هم كرده بوديم و آن موقعي كه مريم انگشت زخمالو‌ام را مك مي‌زد، زن و شوهر بوديم و هيچ ايراد شرعي توي كارمان نبود.
بنابر آن افسانه‌ي قديمي كه البته توي مخيله‌ي خودمان ساخته بوديمش، خوردن گلبرگ‌هاي گل سرخ به آدم‌ها عمر جاويدان مي‌داد. براي همين هر روز اول صبحي سه چهار تا از گل برگ‌ها را مي‌انداختيم بالا و با ملچ مولوچ زياد مي‌جويديمشان. گس بودند. يك ته مزه‌ي شيرين هم داشتند.
از كجا معلوم. شايد افسانه‌هاي زپرتي‌اي كه آدم‌ از توي مخيله‌ي خودش بيرون مي‌آورد، درست از آب در آيند. مريم را بعد از اينكه خانه‌شان را پس داديم و رفتيم توي جهانشهر كرج مستاجر شديم ديگر نديدم. ولي مطمئنا الآن براي خودش دانشجويي چيزي شده است. براي خودش دوست پسري هم دست و پا كرده و بي‌اف پنج شش ساله‌گي‌اش را ديگر به تخمك‌هايش هم حساب نمي‌كند. نمي‌دانم، شايد هم رفته باشد زير تريلي و مرده باشد. ولي من كه هنوز زنده‌ام و حالا حالاها هم قصد مردن ندارم. شايد همين زنده بودنم ادعاي آن افسانه‌ي من درآوردي را قوی تر کند.
به هر حال دست‌چين كردن گلبرگ‌هاي جادويي سه چهار بار بيشتر ادامه پيدا نكرد. از همان اول همين طوري بودم. پي كاري را مي‌گرفتم، يكي دو هفته‌ انجامش مي‌دادم و بعد بي‌ خيال كل ماجرا مي‌شدم و مي‌رفتم سراغ يك كار جديد. يك چيز جديد كه هيجانش بيشتر باشد. بعد از ماجري گل سرخ‌ها هيجان انگيزترين چيز ممكن يويوهايي بود كه آقاي چكشي تازه آورده بودشان توي مغازه. آقاي چكشي سوپرماركتي كنار خانه‌‌ي مريم‌ اين‌ها؛ توي گوهردشت كرج...

پانوشت: يكي دو روز پيش كتاب "اگر داوينچي مرا مي‌ديد" از كامبيز درم‌بخش را خريدم و اين يكي دو روزه با ديدن نقاشي‌هايش، نقاشي كشيدنم گرفته است. پيرو همين نقاشي زدگي امروز يك بسته‌ي دوازده رنگي ماژيك فابركستل خريدم. ماژيك قرمز را كه روي كاغذ A4  سر مي‌دهم انگار كه دارم آب آلبالو خنکی را با ني مي‌خورم. رنگ نارنجي مزه‌ي آب پرتغال مي‌دهد. رنگ مشكي‌اش مزه‌ي كوكاكولاي تگري.

گ ف | چهارشنبه 1388/02/09 |

و تو همچنان با پسرهای دور و برت لاس می زنی؛ و من همچنان ناخن هایم را می جوم و با خودم ایکس او بازی میکنم. بدون اينكه هیچ وقت از خودم ببرم يا ببازم...

گ ف | دوشنبه 1388/01/24 |

اين‌جانب به دليل توجه بيشتر به بچه گوريل درون (مشابه کاراکتر کودک درون آدمي‌زاد) مبادرت به خريد يک عدد مداد رنگي دوازده رنگ استدلر با جعبه‌ي مقوايي به قيمت 1800 تومان نمودم.
ماجرا از آن‌جا شروع شد که چند روزي بچه گوريل درون، پاچه‌ام را سخت گرفته بود و با کلي گريه و زاري، خواهش و تمنا مي‌کرد که برايش مداد رنگي بخرم.
امروز صبح در حالي که از بازار ميوه و تره‌بار با کلي نايلون خريد به دست و يک عدد روزنامه‌ي همشهري زير بغل، داشتم به مثابه‌ي يک گوريل متعهد و خانواده دوست، به خانه بر مي‌گشتم، از کنار تعاوني فرهنگيان گذشتم. جلوي در تعاوني روي پلاکارد نوشته شده بود که انواع لوازم‌التحرير به قيمت دولتي موجود مي‌باشد. در اين لحظه بود که بچه گوريل درون دوباره شروع کرد به جفتک‌پراني‌هاي هميشه‌گي که الا و بلا من يک جعبه مداد رنگي مي‌خواهم.
بنده که گوريل فهيم و با رقت قلب فراوان مي‌باشم، مجبور شدم وارد تعاوني شده و به قسمت نوشت‌ابزار فروشي مراجعه کنم. خانم محترمي که فروشنده‌ي نوشت‌افزار بودند انواع و اقسام مداد رنگي‌ فانتزي و جنگولکي را جلويم رديف کردند. با اين‌که بچه گوريل درون پايش را کرده بود توي يک کفش که مداد رنگي خارجکي با جعبه‌ي فلزي استوانه‌اي که قيمتش 3700 بود را مي‌خواهد، بنده به دليل ملاحظات اقتصادي و مقداري خساست گوريلانه ارزان‌ترين مدل آن را انتخاب نموده و خريداري کردم. در اين حين بچه گوريل درون دوباره زد زير گريه که چرا مداد رنگي جنگولکي را برايش نخريدم.
باري... الآن که در اتاق، پشت ميز نشسته‌ايم و کاغذ سفيد آ-چهار و يک جعبه مداد رنگي نونوار وسوسه انگيز بالاي ميز است، بچه گوريل درون دارد ثانيه شماري مي‌کند که نوشتن اين مطلب به پايان برسد تا شروع کند به نقاشي کشيدن.

گ ف | پنجشنبه 1387/11/03 |
 م

 

گ ف | سه شنبه 1387/10/17 |

گ ف | یکشنبه 1387/10/15 |