تبليغاتX
گوریل فهیم
آن‌ها هر هشت ساعت به ماتحتم با سرنگ‌هاي قطور ايدئولوژي تزريق مي‌كنند.
و هر پنج ساعت سرم‌هاي اخلاقم را عوض مي‌كنند.
مغزم را از جمجمه درآورده‌اند و در يك مايع سرد و لزج قرارش داده‌اند؛
با يك مولد الكتريكي قوي به آن ولتاژهاي سرسام‌آوري هدايت مي‌كنند...
لب‌هايم با سيم‌هاي پولادين به هم دوخته شده
و گوش‌هايم آكنده است از اصوات خاكستري، آهني و ممتد...
قلبم خون سرد و يخ زده پمپاژ مي‌كند.
گ ف | چهارشنبه 1388/10/02 |
همیشه دوست داشتم پدربزرگم
یه کتاب فروشی قدیمی داشت
راسته ی خیابون کارگر شمالی
رو یه صندلی زهوار در رفته می نشست
قند رو توی چای اش خیس می کرد،
می نداخت تو دهنش،
و یه کتاب خیلی گنده ی تاریخی رو ورق می زد
یه کتاب خیلی خیلی گنده ی تاریخی رو
گ ف | پنجشنبه 1388/09/19 |
کوله‌پشتی‌ام رو دوشم است
دست‌هایم تو جیبم
آدامس اوربیت پرتقالی می‌جوم
و پیاده
بزرگ‌راه آیت‌الله کاشانی را گز می‌کنم

همین الآن
یک آقای پرایدی ازم آدرس مترو را پرسید
و من راهنمایی‌اش کردم
این نشان می‌دهد برای‌ جامعه‌ام آدم مفیدی هستم

گ ف | چهارشنبه 1388/07/29 |
و زندگی جاده ای است
که باید با بمب های کنار جاده ای
دخلش را در آورد.
گ ف | دوشنبه 1388/06/09 |
صدای چک چک آب از داخل آشپزخانه/ دوره ی تناوب: ۴ ثانیه
صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت/ دوره ی تناوب: ۱ ثانیه
صدای یکی دو تا ماشین از کوچه
صدای موتورخانه ی آپارتمان
صدای کشیده شدن نوک روان نویس فابرکاستل آبی رنگم روی کاغذ

و بقیه اش سکوت.

گ ف | چهارشنبه 1387/12/28 |