چلچراغ، شمارهی 365/ به مناسبت صد و دهمین سالگرد تولد مارگارت میچل
در سال 1926 در آتلانتا واقع در ایالت جورجیای آمریکا، قوزک پای خانم مارگارت میچل در اثر یک حادثه میشکند. او که روزنامهنگار برجستهای است به ناچار از روزنامهنگاری دست بر میدارد و خانهنشین میشود. همسر ایشان آقای جان مارش برای سرگرمی خانم میچل از کتابخانهی عمومی یک سری کتابهای تاریخی را به خانه میآورد. خانم میچل به این خاطر که پدرش رئیس انجمن تاریخ آتلانتا بوده و خودش هم آدم خیلی خوبی بوده تمام آن کتابها را میخواند. اینجوری میشود که او دانش جامعی نسبت به تاریخ جنگهای داخلی آمریکا پیدا میکند. او با استفاده از ماشین تایپ قدیمیاش و با تکیه بر دانش تاریخی و همچنین با الهام از اتفاقات رمانتیکی که در زندگی شخصیاش افتاده است، شروع میکند به نوشتن رمان "برباد رفته"... به همین دلایل است که از لحاظ تاریخی رابطهی مستقیم تیراژ سی میلیونی رمان بر باد رفته و شکستگی قوزک پای خانم میچل کاملا سندیت دارد. و به همین خاطر است که شکستن قوزک پای خانم میچل باعث شد فیلم "بر باد رفته" بیش از چهار میلیارد دلار (با احتساب نرخ تورم تا سال 2009) فروش کند. یعنی پرفروشترین فیلم تاریخ سینما.
البته یکی دیگر از دلایل چاپ شدن رمان بر باد رفته ملاقات معاون موسسهی انتشاراتی مکمیلان با مارگارت میچل در سال 1935 است. او در این ملاقات با یک رمان هزار صفحهای مواجه میشود. یک هزارتوی پیچ در پیچ کشف نشده. او خانم میچل را ترغیب به ویرایش نهایی کتاب میکند تا بعد، آن را برای چاپ به انتشارات مکمیلان بسپارد. شاید اگر این ملاقات تاریخی هم صورت نمیگرفت رمان بر باد رفته چاپ نمیشد. به این خاطر که هدف اصلی میچل برای نوشتن این رمان بیشتر یک جور تفریح و وقت گذرانی بوده است... با این حال مارگارت رمان را از چشم دوستان و آشنایان پنهان میکرده. او یک خروار کاغذ تایپ شده را داخل حوله میگذاشته و آن را در صندوقی کمدی جایی قرار میداده است. شیوهی نوشته شدن رمان هم جالب توجه است: او در ابتدا فصل آخر رمان را مینویسد. و بعد برای نوشتن فصلهای دیگر از شیوهی نوشتن خطی خودداری میکند. یعنی مثلا بعد از فصل دوم فصل چهارم را مینویسد و بعد فصل اول را. او همینطور نوشتههای قبلیاش را شرح و بسط میدهد. آنها را بر اساس مدارک و مستندات تاریخی ویرایش میکند. شخصیتهای رمان را با توضیحات بیشتر پختهتر و جا افتادهتر میکند... در طول این پروسهی بلند مدت شوهر مارگارت هم نسخهی اولیهی رمان را میخواند و به ادامهی نوشتن رمان کمک میکند...
بالاخره وقتی که در سال 1929 قوزک پای خانم میچل بهبود مییابد، بیشتر حجم کتاب هم نوشته میشود. او بعد از بهبودی قوزک پایش، انگیزهاش را برای کامل و ویرایش کردن آن از دست میدهد و بیخیال بقیهی ماجرا میشود. تا اینکه همانطور که گفتیم بعدها با ملاقات معاون انتشارات مکمیلان بود که این کتاب برای چاپ آماده و منتشر شد. تیراژ آن روزانه به پنجاه هزار نسخه رسید. جایزهی ادبی پولیتزر را از آن خود کرد. به زبانهای مختلف دنیا ترجمه گردید و یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما از روی آن ساخته شد.

احمد شاملو در پیشگفتار کتاب "هایکو"، ترجمهی اشعار حافظ به انگلیسی را به ماستی تشبیه میکند که ازش بستنی بسازند. آخرسر ملغمهای که از فریزر در میآید نه ماست خواهد بود، نه بستنی... امروزه درست کردن بستنی از ماست خیلی مد شده است. سایتهای ادبی که میخواهند با ترجمهی اشعار خارجی لینکهایشان را زیاد کنند بستنی ترش به خوردمان میدهند. فیلمهای هالیوودیای که هنوز روی پردهی سینماهای بورلی هیلز هم بالا نرفته، با ترجمهی زپرتی زیرنویس فارسی تو کارتن فیلمفروشهای هفت حوض و آریاشهر ردیف شدهاند. مترجمهای حرفهای هم برای دادن وام مسکن و لیزینگ ماشین و شهریهی بچههایشان باید هر ماه یک کتاب ترجمه شده بفرستند زیر چاپ. نتیجهاش همین میشود دیگر. اینکه هر چه یک شعر خارجی را بیشتر بخوانید، کمتر از آن سر در میآورید. اینکه بعد از دیدن فیلمهای زیرنویسدار آخر سر هم نمیفهمید کی ازدواج کرده، کی کشته شده و کی قاتل بوده است.
نه... با یک دیکشنری آریانپور در دست نمیشود ریچارد براتیگان و آلن گینزبرگ را ترجمه کرد. باید کل ادبیات آمریکا را بلعید، باید با موسیقی دههی پنجاه و شصت بزرگ شد و باید کوچه پس کوچههای سانفرانسیسکو را پیاده گز کرد تا آدم بتواند جنبش بیت را به زبان فارسی ترجمه کند. چند وقت پیش یکی از مترجمهای گردن کلفت حرف جالبی زده بود. اینکه باید هزار تا کتاب زبان اصلی را خواند و بعد، بهتریناش را برای ترجمه انتخاب کرد. ولی الآن فقط کافی است یک کتاب انگلیسی دست چندم پانصد تومانی تو بساط دستفروشهای خیابان انقلاب پیدا شود. همیشه یکی هست که آن را بخرد و بدون آنکه حتی یک بار هم کتاب را تا ته بخواند شروع کند به ترجمه کردن آن. این البته نتیجهی قحطی کتاب خارجی در ایران هم هست. اگر پای درد دل مترجمها بنشینید میفهمید که چطور برای پیدا کردن یک کتاب زبان اصلی باید از هفت خوان رستم بگذرند. و چقدر دست و پا برای خریدن سه چهار جلد کتاب از یک کشور خارجی شکسته میشود.
بدبختی دیگر این است که تو این دوره و زمانه همه گیر میدهند انگلیسی یاد بگیرند و مترجم زبان انگلیسی بشوند. غافل از اینکه غولهای ادبیات جهان به زبانهای اسپانیایی، فرانسوی، روسی و غیره هم مینویسند. نتیجهاش این است که اکثر آثار غیر انگلیسی از رو ترجمهی انگلیسی آنها ترجمه میشود. ترجمه روی ترجمه. خیلی راحت میتوان تصور کرد کتابی که دست ما میآید تا بخوانیمش، چه آش شله قلمکاری خواهد شد.
توی این هیری ویری سر و کلهی نرمافزارهای ترجمه هم پیدا شده است. ماشین ترجمهی گوگل، بابیلن، و خیلیهای دیگر. امیدوارم تا حالا گذرتان به این نرمافزارها نیافتاده باشد. گند میزند به زبان و دستور زبان و معنی کلمات. فقط برای این خوب است که اگر زبانتان خوب نیست، بتوانید سر در بیاورید که تو یک مقالهی انگلیسی چی نوشته شده است. فقط به درد این میخورد که با استفاده از آن دو سه صفحه متن انگلیسی را تبدیل به حروف فارسی کنید، ازش پرینت بگیرید و برای اضافه نمرهی پایان ترم به استادتان قالب کنید.
+ چلچراغ، ۹ آبان ۸۸، شماره ۳۶۳

وقتی تو یک پیاده روی نسبتا شلوغ راه می روید خواه ناخواه چشمتان به آدم هایی می افتد که از طرف دیگر به شما نزدیک می شوند. لباس، قیافه و مدل مویشان را نگاهی می اندازید. بعد متوجه می شوید که طرف مقابل هم دارد به شما نگاه می کند. برای یک لحظه زل می زنید به همدیگر. آن وقت طبق یک قانون نانوشته ترجیح می دهید زاویه ی دیدتان را تغییر دهید و به ویترین مغازه ای چیزی نگاه کنید. انگار یک جور پررویی و جسارت می خواهد که آدم به خیره شدن تو چشم طرف ادامه دهد.
اروینگ گافمن اسم این نوع رابطه ی به ظاهر سطحی را بی توجهی مدنی گذاشته است.* اما همین بی توجهی مدنی و همین نگاه کردن به آدم های تو پیاده رو خودش یک جور ارتباط برقرار کردن با آن هاست. یک ارتباط چند ثانیه ای. شما با نوع لباس و قیافه تان به آن ها می گویید که چه جور آدمی هستید. چه بخواهید چه نخواهید طرز فکر و کلاس اجتماعی تان را به طرف نشان می دهید... حالا فرض کنید که روی پیراهنتان کلمه یا عبارت خاصی به انگلیسی نوشته شده باشد. یا آن جوری که تازگی ها مد شده است جمله ای با خط نستعلیق روی آن به چشم بخورد. یا عکس یک آدم مشهور: مثلا ارنستو چه گوارا، فریدون فروغی، جیمز هیتفیلد. این باعث می شود که ارتباط غیرکلامی شما با دیگران خیلی بیشتر از قبل باشد. باعث می شود جهان بینی خاص خودتان را به آن ها بیان کنید. باعث می شود به آن ها نشان دهید که زاویه دیدتان به مسائل در چه جهتی است. شما با نقش یا عبارت روی لباس، حس خودتان را شرح می دهید؛ تنفر، عشق، غم، پوچی، احساسات ناسیونالیستی، عقاید مذهبی و هر چیز دیگری را.
با لباس و نقش و نگار روی آن می شود مثل یک نویسنده، نقاش یا فیلمساز با آدم ها حرف زد و عقاید خود را به آن ها گفت. با این حال نباید این موضوع را هم نادیده گرفت که ممکن است بعضی از این حرف ها توهین آمیز باشد. گاهی خلاف ارزش های اجتماعی. و گاهی برای یک نوع جلب توجه و پر کردن کمبودهای عاطفی. (این تکهی آخر یک جورهایی ماله کشی به حساب میآید.)
+چلچراغ - شماره ۳۶۲ - شنبه ۲ آبان ۸۸
پ ن۱: طی یک قانون نانوشته مطالبی را که تو مجله مینویسید باید یک هفته بعد از چاپ بگذارید توی وبلاگتان. وگرنه سردبیر دوستداشتنی نشریه زنگ میزند، خرتان را میگیرد و میگوید مطلب را از رو وبلاگ بردارید. مثل نوشتهی روح پراگ و خاصیت وبلاگی آن.
پ ن ۲: تی شرت بالا را هم خودم دیزاین کرده ام. خدا را چه دیدید؟ شاید یک روزی تو نمایش مد ریودوژانیرو و نیویورک و پاریس به نمایش گذاشته شد.
*نقل از کتاب جامعه شناسی، نوشته ی آنتونی گیدنز
هر موقع کتابی می گیرم دستم و شروع می کنم به خواندن آن، پیش خودم فکر می کنم که آن کتاب چقدر توانایی وبلاگ شدن دارد. یعنی اگر نویسنده، کتاب کذایی را فصل به فصل در یک سری پست وبلاگی بنویسد، وبلاگش چه جور از آب در می آید. در مورد رمان ها، تقریبا فکرش را هم نکنید. هیچ خواننده ای حوصله ندارد که رمانی چند صد صفحه ای را از یک پنجره ی وبلاگی دنبال کند. در مورد داستان های کوتاه هم همین طور. خواننده های وبلاگی کمتر دنبال داستان کوتاه می گردند. همین طور آن ها حوصله ی خواندن نوشته های جدی و خشک یک ژورنالیست اخمالو را هم ندارند.
اکثر وبلاگ خوان ها دنبال وبلاگی می گردند که نویسنده اش با یک عالمه بک گراوند و دانش سیاسی، جامعه شناختی، تاریخی و ادبی با آن ها حرف بزند. گپ بزند. شخصیت خودش را هم تو نوشته هایش داخل کند. گذشته اش را هم. زندگی روزمره اش را هم.
"روح پراگ" ایوان کلیما را که بگیرید دستتان به یک همچو کتابی بر می خورید. به یک سبک نوشتاری شیوا و پر کشش. همین طور به یک اندیشه ی پویا و دینامیک. نیز به یک سری پست وبلاگی که با خواننده اش ارتباط نزدیکی برقرار می کند. طوری که لحن بیانش هیچ وقت جدی و خشک نمی شود. بحث های نظری اش را هم در همین قالب بیان می کند.
روح پراگ کشکولی است از مقاله هایی با مضامین مختلف. جنگ، سیاست، زندگی، خوشبختی، تاریخ، ادبیات و جامعه. این ها دقیقا مواد اولیه ی یک وبلاگ خوب و جان دار است. و برای همین است که می شود ادعا کرد کلیما پیش از آنکه پدیده ی وبلاگ نویسی اینجور باب روز شود، پست های وبلاگی اش را با ماشین تحریرش تایپ و آن ها را در کتاب هایش جمع آوری کرده است.