چهار سالم بود. با برادرم که آن موقع ها حدود ده سالش بود, می رفتیم مغازه ی آقا جعفر. باهامان فامیل بود. می شد یک چیزی توی مایه های پسرخاله ی زن عمویم. همین که با آقا جعفر فامیل بودیم کلی موجب افتخار من و برادرم می شد. به خصوص وقتی که تا چشمش به ما می افتاد, تحویلمان می گرفت, خم می شد و لپم را گوگولی مگولی گویان می کند. بعد می نشستیم پشت یکی از آن میزهای پلاستیکی و طبق معمول دو لیوان آب هویج می گذاشت جلویمان. دستمال یزدی اش را می انداخت دور گردنش و می رفت پشت دخل. من در حالی که سعی می کردم تا وقتی که مزه ی قطره قطره ی آب هویج را نچشیده ام, قورتش ندهم, به شغل آب میوه فروشی فکر می کردم. اطمینان داشتم وقتی که بزرگ شدم یک آب میوه فروش حرفه ای خواهم شد. یکی از همان دستمال یزدی ها را دور گردنم می اندازم, پشت دخل می ایستم, از مشتری ها پول می گیرم و به کارگرم دستور می دهم هویج هایی را که توی تشت است بشورد.
یک روز, بعد از این که آب هویجمان را خوردیم, آمدیم دم در مغازه. آقا جعفر هم سرش خلوت بود و دم در ایستاده بود. با برادرم شروع کردند به حرف زدن. مثل آدم بزرگ ها. آن موقع برادر ده ساله ام برای من غولی به حساب می آمد. ابهت یک آدم سی چهل ساله را داشت. و در همان دسته ی آدم بزرگ هایی جا داشت که دنیایشان برای من در حکم یک آرمان شهر بود.
موضوع حرف زدنشان ته کشیده بود شاید. آقا جعفر برگشت و به صورت غیر منتظره ای به من گفت: شرف داری؟
گفتم: شرف یعنی چی؟
گفت: شرف داری یا نه؟
یک کمی فکر کردم, ولی به نتیجه ای نرسیدم. تا حالا چیزی به اسم شرف نداشتم. تمام دارایی من از دنیا یک مشت اسباب بازی بود که توی سبد قرمزم جا داشت. اسم تمام آن ها را در همان لحظه از ذهنم گذراندم. ولی چیزی به اسم شرف تویشان نبود. برای همین گفتم: نه شرف ندارم.
برادرم داشت کرکر می خندید. جعفر آقا با تعجب نزدیک من شد و گفت: یعنی تو واقعن شرف نداری؟ یعنی آدم بی شرفی هستی؟
در یک لحظه جا خوردم. برای اینکه از شر اتهامی که به من زده شد, خلاص شوم گفتم: چرا, شرف دارم.
آقا جعفر دست بردار نبود. برگشت و به برادرم گفت: نگاهش کن, می گوید شرف دارد.
و دوباره به من گفت: پس یعنی بی شرف نیستی؟ باشرفی؟
من دوباره موضعم را عوض کردم و گفتم: پس نه, شرف ندارم. من بی شرفم.
این بار اطمینان داشتم جوابم باید درست باشد. من بی شرف بودم. ولی بر خلاف انتظارم آن ها شدت خنده شان بیشتر هم شده بود. چه طور می شد که من چه با شرف باشم چه بی شرف, باز جوابم تا این حد خنده دار باشد؟
از آقا جعفر خداحافظی کردیم, سعید دستم را گرفت و توی جمعیت راه افتادیم. من هنوز گیج و منگ بودم. برگشتم ازش پرسیدم که شرف یعنی چی. و او همان جواب نفرت انگیز همیشگی را داد: بزرگ شدی می فهمی.
***
چند وقت پیش بود. سر کارگاه ساختمانی عمویم رفتم. داشت یک آپارتمان سه چهارطبقه می ساخت. بهم گفت بیا یکی را بهت نشان دهم. بردم طبقه ی دوم. توی یکی از اتاق هایی که بوی سیمان, ماسه, گرد و خاک و رطوبت می داد. یکی داشت دیوار را گچکاری می کرد. برگشت و نگاهم کرد. دستمالی شبیه چفیه دور کله اش پیچیده و لباس ژولیده ای تنش کرده بود. با کاردک دستش را تمیز کرد و بهم دست داد. عمویم گفت: این آقا جعفر است. پسرخاله ی زن عمویت.
آقا جعفر. همان آقای نسبتن جوان و مهربانی که همه اش می خندید. دولا می شد و لپم را می کند. برایمان آب هویج می آورد. همانی که آن موقع, آن طور لجم را درآورده بود. حالا چیزی حدود بیست سال بعد, توی کارگاه عمویم می دیدمش. یک پیرمرد زهوار درفته. با کلی چروک صورت. با ته ریشی که ملات گچ بهش چسبیده بود.
انگار حالا آدم بزرگ شده بودم. این را از لحن مودبانه اش فهمیدم. همین طور از احوال پرسی خشک و تعارف آمیز. حالا دیگر نه من آب میوه فروشی ایده آلم را داشتم نه او آب میوه فروشی قدیمی اش را.
***
دیروز خبردار شدم که آقا جعفر یک هفته پیش مرده است.