برچسب: داستان
زمستان 1387 يك ماهي توي اصفهان براي خودم ول گردي ميكردم. عصرها پياده از دم سي و سه پل ميانداختم و بعد از يك ساعتي ميرسيدم به پل مارنان. ميرفتم وسط دهانهي پل تكيه ميدادم به جان پناه آن و بعد پيپم* را روشن و چاق مي كردم.
پل مارنان را از تمام پلهاي ديگر اصفهان بيشتر دوست داشتم. خلوتتر از همهي آنها بود. تنهاتر. و پيرتر هم. ميگفتند انگار در زمان هخامنشيان ساخته شده است. هرچند به نظرم اين ديگر يك لاف اصفهاني بود.
پل مارنان مثل يك پيرمرد غول پيكر و تنومند روي عرض زاينده رود داشت شنای سوئدی ميرفت. من ميرفتم روي كمر پيرمرد مينشستم و به زاينده رود نگاه ميكردم.
زمستان 87 بستر زاينده رود خشك خشك بود. خاك بسترش ترك برداشته بود.
سوز سردي ميزد توي صورتم. هر بار كه به پيپم پك ميزدم عقربهي ساعت مچيام را نگاه ميانداختم. نزديكهاي شش كه ميشد، خودم را جمع و جورتر ميكردم. مثل هيتلر با دست، موهايم را به سمت كنار ميزدم. البته نه به اندازهي او خشن، ديكتاتورمنش و هيستوريكوار. عينك را با نوك انگشتم هول ميدادم تا برود چفت چشمهايم بشود.
شش كه مي شد، حالا پنج دقيقه اين طرف و آن طرفش بماند، آن دو تا پير زن سانتيمانتال با مانتوهاي سفيد و كفشهاي كتاني ميآمدند. و همچنين در كنار آنها، ستارهي پل مارنان بود. آن دختر بيست و چند ساله كه هميشه يك روسري گل منگولي سرش بود. كلي گل جورواجور روي آن. زرد، قرمز، بنفش و نارنجي. دماغي كه عمل جراحياش كرده و چانهاي كوچك و زنخدان دار. و گونههايي كه برداشته بودش.
دخترها كه عمل جراحي ميكنند جذابتر ميشوند. حتي اگر جراحشان گند بزند. حداقل من اينطور فكر ميكنم.
ميآمدند روي پل و آهسته آهسته به سمت من حركت ميكردند. مثل يك منجم پير وسواسي مشغول رصد كردن ستارهي پل مارنان ميشدم. كه هميشه ساعت شش طلوع و بعد از پنج دقيقه آن طرف پل غروب ميكرد.
نزديكهاي من كه ميرسيدند، سرم را صاف ميكردم و به روبرويم خيره ميشدم. چشمم قفل ميشد روي يكي از آن ميليونها ترك خاك كف زاينده رود. در همين حين دماغم را مثل سگ شكاري خبرهاي كار ميانداختم تا از بين ادكلنهاي مختلف آن سه زن، تنها عطر گرم دخترك را بو كنم.
گوشهايم را تيز ميكردم تا بفهمم با لهجهي اصفهانيشان راجع به چه چيزهايي حرف ميزنند. يكي از آن پيرزنها آنقدر وراج بود كه اصلا نميگذاشت ستاره حرف بزند... فقط شايد يك "اوهوم" كه طنيناش به سرعت توي سوز سردي كه ميوزيد گم ميشد.
وقتي كه ستارهي پل غروب ميكرد و ناپديد ميشد پيپم را خاموش ميكردم و راهم را ميگرفتم به طرف خانه. در حال گز كردن خيابانهاي اصفهان به كساني كه دماغهايشان را جراحي كردهاند و گونههايشان را گذاشته اند فكر ميكردم. با صداي بلند. مردم بر ميگشتند نگاهم ميكردند كه اين ديگر چه خل و چلي است كه با خودش در مورد عمل جراحي دماغ دخترها و گذاشتن گونههايشان حرف ميزند. حتي در مورد ليپاساكشن هم. آخر ستاره انگار ليپاساكشن هم كرده بود.
روي تخت مهمانسرايي كه در آن ساكن بودم مينشستم و بوي نم موكت را از بوي گند چاه فاضلاب و بوي تند پيفپاف تشخيص ميدادم. اينجوري براي فردا عصر مهارت تشخيص دادن يك بوي خاص از بين چند رايحهي ديگر را در خودم تقويت ميكردم.
توي خوابهاي طولاني و سنگينام همهاش داشتم داخل يك دشت بزرگ با كلي گل های خوشبو و رنگوارنگ راه ميرفتم... زرد، قرمز، بنفش، نارنجي.
--------------------
*خوب، نميخواهم لاف بزنم كه خلاف سنگينم صرفا چاي پر رنگ بوده است. قليان را تجربه كردهام. ولي پيپ و سيگار را نه. به هر حال تصديق ميفرماييد آدم توي داستانهايش مستندنويسي كه نميكند.