تبليغاتX
گوریل فهیم - مامور زپرتی کا گ ب

تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم داری با بابات سر این بحث می‌کنی که شب رو دیرتر بیای خونه. بابات می‌گه: نوچ. و تو یه عالمه جیغ می‌کشی. بعد مامانت کفگیر به دست می‌یاد تو پذیرایی. مثل یه سلیطه‌ی تمام عیار قشقرق راه می‌ندازه که تازگی‌ها بدجوری تبدیل یه یه دختر لاشی شدی...
تو رو تصور می‌کنم که داری با داداشت سر عوض کردن کانال‌های تلویزیون دعوا می‌کنی...
یه همچین چیزهایی رو تصور می‌کنم. به این خاطر که درجه‌ی سانتی‌مانتالی یه دختر موقع دعوا با پدر و مادرش خیلی کم می‌شه. وقتی که به بابات التماس می‌کنی شب رو دیرتر بیای خونه دیگه اون دختری نیستی که ادکلن کریستین دیور می‌زنه و رنگ کیفش رو با رنگ لاک ناخن‌هاش ست می‌کنه.
اینجوری‌هاست که سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
صبح‌ها بعد از اینکه ریشم رو می‌تراشم و دوش می‌گیرم، تی‌شرت قرمزه رو تنم می‌کنم. میام جلوی آینه وای‌میسم. موهام رو برس می‌زنم. عینک آفتابی رو می‌زنم به چشمم و شروع می‌کنم به ژست گرفتن. زاویه‌ی صورتم رو تغییر می‌دم. اخم می‌کنم، جدی می‌شم. یه عالمه جذبه و مردونگی می‌ندازم تو صورتم... این کار‌ها باعث می‌شه مطمئن بشم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
مطمئن می‌شم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
تو هم رفتی... درست از همون شبی که بهت زنگ زدم و گفتی داری واسه وبلاگت پست جدید می‌نویسی و برای همین نمی‌تونی حرف بزنی. گوشی رو گذاشتی. ده پونزده دقیقه‌ی بعد وصل شدم به اینترنت تا پست جدید وبلاگت رو بخونم...
تا سه روز بعد وبلاگت آپ‌دیت نشد.
می‌دونی... وقتی که می‌ری باید تموم آثار و نشونه‌هاتو از بین ببرم. باید کم کم از روی زمین محوت کنم! باید تصعید بشی. برای این کارها اول از همه شماره‌ت رو از رو گوشیم پاک می‌کنم. و عکس‌هات رو از توی هارد کامپیوترم. همین‌طور تمام مزخرفاتی رو که در مورد تو نوشته‌م. بعد هم می‌رم یکی دیگه رو برای خودم دست و پا می‌کنم. به همین راحتی حذفت می‌کنم. تو حذف کردن ید طولایی دارم. در این مورد اندازه‌ی یه مامور کا گ‌ ب سابقه و مهارت دارم...
ولی به هر حال آدم گاهی گند کا گ ب بازی رو هم در میاره. خودش رو به اندازه‌ی یه مامور دست و پا چلفتی کا گ ب که سر یه اسم رمز ساده تو سانفرانسیسکو لو می‌ره، ضایع می‌کنه.
فی‌الحال گند کا گ ب بازی اینجوری در اومده که با اون‌ همه شماره و عکس پاک کردن، بالاخره نتونستم از پس حذف کردنت بر بیام. هر شب میام تو وبلاگت سرک می‌کشم. نوشته‌هاتو واو به واو می‌جوئم. بعد کامنت‌دونی‌تو می‌خونم. بعد می‌رم تو وبلاگ پسرهایی که برات کامنت گذاشتن و یه جورهایی باهات پسرخاله شدن. کامنت‌دونی اون‌ها رو هم می‌خونم تا ببینم آیا تو هم باهاشون دختر خاله شدی یا نه.
بعد هم برای تو با یه اسم مستعار کامنت می‌ذارم. اسم مستعارمو هم هر بار عوض می‌کنم تا لو نرم. به هر حال آدم وقتی یه جاسوس اخراج شده‌ی کا گ ب هم باشه، باز تا آخر عمرش جاسوس بازی در می‌آره. یعنی اون ژست جاسوسی‌شو حفظ می‌کنه. حتی اگه به حبس ابد محکوم شده باشه و جاسوس بازی‌شو سر این در بیاره که تعداد دفعات شاشیدن هم‌بند‌هاشو تو طول روز قایمکی داخل یه دفترچه بنویسه.

خلاصه اینکه گند زدم سر پروژه‌ی حذف کردنت. الآن هم یه مامور کا گ ب بازنشسته‌ام که سر پیری داره کتاب خاطراتشو (گند زدن‌هاشو) برای چاپ تو کشورهای از هم پاشیده‌ی بلوک شرق می‌نویسه:
"تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم که حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم که تو خونه داری با بابات سر این بحث می‌کنی که..."

+برچسب: عاشقانه‌ی وبلاگی

++ ترجمه‌ی یک شعر از ماری پانست در سایت والس

+++ گوریلی در توییتر: http://twitter.com/gouril

گ ف | پنجشنبه 1388/08/21 |