اولین و آخرین باری که در مورد تعطیلات عید چیزی نوشتم مربوط می‌شود به انشای کلاس چهارم دبستانم. آن سال مثل خیلی سال‌های دیگر مجبور بودیم بچپیم توی خانه. به این خاطر که پدرم کشیک بود و وسط سال تحویل و در طول تعطیلات مقدار معتنابهی سرباز و متهم بدبخت‌تر از ما می‌آمدند زنگ خانه را می‌زدند و من می‌رفتم دم در و پرونده را ازشان می‌گرفتم و می‌بردم بالا و می‌دادم به پدر گرامی. پدر گرامی حکم یاروی بیچاره را می‌نوشت و یک امضا می‌زد زیرش. بعد دوباره پرونده را می‌بردم پایین و می‌دادم دست سرباز و به قیافه‌ی درب و داغان متهم خیره می‌شدم که دست‌هایش با دست‌بند به دست سرباز بسته بود. تنها قسمت هیجان‌انگیز آن عید روزی بود که آمدند دم خانه و پدرم را بردند سر صحنه قتل و من هم با هزار خواهش و التماس باهاش رفتم. مقتول را انداخته بودند وسط میدان یک محله‌ی قدیمی و بعد کلی آدم آنجا جمع شده بود. من یک عالمه احساس مهم بودن بهم دست داد وقتی که وارد شدیم و همه کنار رفتند تا برویم سر جسد کذایی.
بقیه‌ی روزهای عید در بالکن خانه سعی می‌کردم با ورق حلبی روغن نباتی و موتور هواکش توالت خانه‌مان یک هواپیمای ملخ‌دار بسازم تا بتوانم باهاش پرواز کنم. برادرم هم به طرز ابلهانه‌ای سعی می‌کرد روش خوابیدن لئوناردو داوینچی را جایگزین روش خوابیدن معمولی کند. به اینصورت که بعد از هر دو ساعت بیداری یک ربع بخوابد و این چرخه همین‌طور تا روز بعد ادامه داشته باشد و به این صورت عادت خوابیدن طولانی در شب را از بین ببرد.
خانم محبی معلم کلاس چهارم دبستان وقتی گیر داد که راجع به تعطیلات عید انشا بنویسید من  (به قول صادق زیباکلام) فی‌الواقع نه می‌توانستم راجع به مسافرت رفتن چیزی بنویسم و نه راجع به دید و بازدید و این‌ها. برای همین صرفا در مورد روز سیزده به در نوشتم. روز سیزده به در تنها روز خوشایند من در آن عید بود. بالاخره از آن خانه‌ی پلاسیده زدیم بیرون و رفتیم باشگاه اسب‌سوای پسرخاله‌ی مادرم. پسرخاله‌ی مادرم که یک مرد چهل پنجاه ساله و این‌ها بود من را سوار اسب کرد و من تنها اسب‌سواری عمرم را در آن روز به انجام رساندم. لذت فوق‌العاده‌ای داشت. هنوز که هنوز است دلم غنج می‌رود یک بار دیگر اسب سواری را تجربه کنم. بعد از اسب سواری طبق توصیه‌های پسرخاله‌ی گرامی باید افسار اسب  که اسمش کیومرث بود را دست‌ام می‌گرفتم و او را چند دور، دور زمین می‌چرخاندم تا خستگی‌اش در برود. بعد باید زیر گلویش را نوازش می‌کردم، به این خاطر که کیو از این کار خیلی خوشش‌ می‌آید. بهترین قسمت ماجرا وقتی بود که چند حبه قند را با دست‌هایم به سمت دهان کیو بردم تا آن را بخورد. دو تا حبه‌ی اول را که انداخت بالا (و در حالی که من داشتم یک عالمه حالش را می‌بردم) ناگهان تف گنده و به شدت کف کرده‌ای را پرت کرد روی دستم. بعد من کلا خیلی وضعیت روحی‌ام به هم ریخت سر این موضوع.
خلاصه جانم برایتان بگوید (این عبارت را خیلی دوست دارم) بنده‌ی حقیر که هیچ تعطیلات درست و حسابی غیر از دیدن متهمان آش و لاش و جسد درب و داغان نداشتم در انشای کذایی صرفا شرح ماجراهای سیزده به در را دادم. بعد که انشا را سر کلاس خواندم خانم محبی کلی بد و بیراه بارم کرد مبنی بر این موضوع که من باید ماجراهای اتفاق افتاده در عید را می‌نوشتم و نه شرح سیزده به در را. حالا این قضیه را همینجوری از روی خواسته‌ی نگارنده‌ی این سطور وصل می‌کنیم به عید امسال که من در طول مدت آن چپیده بودم در کتابخانه‌ی ملی و داشتم با یک سری لغات اصطلاحا تافلی مانند revelation، cultivate، astound و baffle سر و کله می‌زدم. البته یک مسافرت چهار پنج روزه هم داشتم که به طرز خیلی نکبت‌باری گذشت. در آن مسافرت به همراه عمویم رفتیم به یک دفترخانه‌ی اسناد رسمی و من در آنجا به عمویم وکالت دادم! این اولین باری بود که وکالت می‌دادم و وقتی دفتریار ازم خواست پای آن دفتر خیلی گنده و پای آن همه نوشته را امضا کنم مثل خر تیتاب خورده داشتم ذوق می‌کردم. عمویم هم خوشحال بود. دفتریار  هم خوشحال بود. خلاصه همه با هم خوشحال بودیم. و من البته تا حدی حس سرخ‌پوست‌های آمریکایی را داشتم که بدون اینکه سواد انگلیسی داشته باشند مجبور بودند پای معاهده‌نامه‌های نگارش شده توسط آنگلوساکسون‌ها را امضا بزنند. با اینحال من بیش از هر چیز در آن لحظه دلم می‌خواست دفتریار یک دفترخانه‌ی اسناد رسمی بشوم تا بتوانم توی آن دفترهای گنده با روان‌نویس مشکی یک عالمه همین‌جوری پشت سر هم بنویسم. یک جور حالت میرزابنویسی را برای آدم تداعی می‌کند که به نظر من ایده‌ی جالبی است. فردای آن روز یاد یکی از دوست‌های قدیمی‌ام افتادم که تو دفترخانه‌ی اسناد رسمی کار می‌کرد. بهش پیامک دادم و سلام و احوال‌پرسی و این‌ها. بعد دو تا پیامک، دیگر جوابم را نداد. من خیلی سر این موضوع exasperate شدم و بلافاصله او را به لیست سیاه آدم‌هایی که ازشان بدم می‌آید اضافه کردم.
 از دیگر اتفاقاتی که در تعطیلات عید برای من افتاد دیدن مسعود دهنمکی در میدان ونک و سوار بر یک ماشین شاسی بلند مثل لکسوس و لیموزین و این‌ها به رنگ گوجه‌ای جیغ بود. داشت به سمت ولی‌عصر شمال می‌رفت که البته من نزدیک بود از جلو بزنم به پشت ماشین‌اش و بعد مجبور باشم کل ماشینم را بفروشم تا خسارت سپر ماشین آقای دهنمکی را بدهم. آخرین فیلمی که از آقای دهنمکی دیدم فقر و فحشا بود که البته آن موقع فکر کنم پراید هاش بک سوار می‌شدند.
آخرین اتفاق تعطیلات عید مربوط می‌شود به امروز که من در کتابخانه‌ی ملی در حال زبان خواندن بودم که ناگهان احساس کردم شکل جمجمه‌ام همین‌جوری دارد تغییر می‌کند.  زوایای نوک تیز در جمجمه‌ام به وجود آمده بود و همینجور کله‌ام داشت از حالت کروی به قوطی کبریتی تبدیل می‌شد. ناگهان یک حفره در داخل جمجمه‌ام ایجاد شد و مقداری از تکه‌های مغزم روی کاغذ ریخت. بعد سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. تکه‌های مغز را برداشتم و از تو همان سولاخی چپاندم توی جمجمه.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۳ |