شب که می آید و سکوت و تاریکی را با خودش می آورد آن وقت می روم دو تا گلس می گذارم روی میز کاناپه .توی هر دو را پر می کنم از شراب قرمز دست ساز.بعد چراغ ها را خاموش می کنم.فقط به آباژور کنار کاناپه مهلت تاباندن نور می دهم.و یک آهنگ کنی جی می گذارم بالا.پیراهن آستین حلقه ای و شلوارک با نقش پرچم انگلیس.و یک گردن بند نقره ای آویزان به گردنم.با پلاک صلیب.
حالا است که می روم روی کاناپه دراز می کشم.یکی از لیوان ها را بر می دارم.تق می زنمش به آن یکی و دو قلب از آن را می کشم بالا.حالا خیلی خوب می توانم خاطره ی آن یک شب را که با هم بودیم تداعی کنم.الآن نوبت توست که لیوان را برداری و شراب را بریزی توی دهانت.و بعد بیایی کنار من.روی کاناپه.و من لب هایی را تجربه کنم که مزه ی شراب قرمز دست ساز می دهند.
برچسب: داستان

گ ف | پنجشنبه 1387/06/21 |