<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوریل فهیم</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/</link>
<description>نوشتن،همین و بس.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2008 20:03:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قوطی کبریت،خرت و پرت و ساطور</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زندگی توی این قوطی کبریت ها.توی این مکعب مربع ها و مکعب مستطیل ها.هر روز دارد از سایزش کوچکتر می شود. ما توی یک 70 متری اش زندگی می کنیم. جایی که گاهی احساس خفه گی می کنی.به خصوص که دورت را یک مشت خرت و پرت گرفته باشد.آنقدر زیاد که دیگر جایی برای تکان خوردن و جنبیدن هم وجود ندارد.من به مامان می گویم باید همه اش را بریزیم دور.به درد نخور هایش را با بی رحمی بریزیم دور.یا اینکه بدهیم به این وانتی های خرت و پرت جمع کن. و بعد یک پله ای هم گیر مامان می آید.برود باهاش یک النگو بخرد بیندازد دور دستش .تمام این خرت و پرت ها آن وقت جمع می شود می رود دور مچ او.آن وقت است که من یک نفس راحت می کشم. ولی او مخالفت می کند. رای،رای خودش است. به این فکر می کنم که اگر نیروی بازدارنده گی قانون وجود نداشت ،شاید می کشتمش.توی خواب. شاید یک ساطور را فرو کنم توی مغزش.خون فوران می زد توی صورتم.و من نفس عمیق می کشیدم.اینجوری بیچاره درد هم نمی کشد.فقط حذف می شود.و من اعصابم کمی آرام می شود. خرت و پرت ها را هم دور خواهم ریخت. النگو هم پیشکش جسدش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 20:03:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردن یا نمردن - مسئله اینست.</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>امروز که سوار تاکسی شده بودم بحث بر سر این بود که مردن هم خیلی گران شده است. هزینه ی مردن و کفن و دفن ،خرید زمین برای قبر و مراسم عزاداری و غیره حتی بیشتر از هزینه ی ازدواج و خیلی از خرج های دیگر است.مرد جوانی که آن جلو نشسته بود داشت می گفت که دیگر آرزوی مرگ هم آروزی محالی است و بهتر است با این تفاسیر موجود اصلا نمیریم. بعد از چند دقیقه که از بحث مرد جوان و راننده گذشت من خودم را انداختم وسط بحث. با ذکر این ایده که باید سنت شکنی کرد و ایده ی دفن مرده گان را یواش یواش کنار گذاشت. جسد را توی کوره ای انداخت و سوزاند. مرده مرده است و سوختن و تبدیل به خاکستر شدن بهتر از گندیدن و تجزیه شدن توسط باکتری هاست. آن دو نفر جلویی هاج و واج برگشتند ،من را نگاه کردند،که ببینند این کیست دارد چنین حرف هایی می زند. راننده با کنایه  و اشاره  و غیر مستقیم به من گفت  شما حاضرید که پدر و مادرتان را بعد از این که بمیرند ،بسپاریدشان به شعله های آتش.و من جواب مثبت دادم.و چرا که حاضر نباشم.وقتی که یک وجب خاک در یک گورستان دورافتاده هم اینقدر گران است تنها چاره اش همین است.باید خیلی از سنت ها را تغییر داد و تابوها را شکست.مگر خاور دوری ها چنان کاری نمی کنند و یا مگر اجداد ما خود،جسد نزدیکانشان را در دخمه رها نمی کردند تا طعمه ی شغال ها و کفتار ها شوند.&lt;BR&gt;بگذریم از اینکه من خیلی ایده آل گرایانه این بحث را مطرح کردم و توی جامعه ی امروز همه گیر شدن و جزء فرهنگ در آمدن چنین عادتی که جسد ها را بسوزانند جزو محالات است.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 16:49:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهنم دره</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>دیروز آمدیم تهران.من و مامان.از مهر که رفته بودم شهرستان تا الآن یکی دوبار بیشتر سر نزده بودم به تهران.تازه آن هم برای کاری ضروری.نه طوری که شهر را ببینم. تغییراتی را که کرده و ثوابتی که هنوز هم ادامه دارد. از خیابان نزدیک خانه مان که عبور می کنم ناگهان انگار در گوشه ای فضای خالی ای را که همیشه آنجا می دیدم محو شده است. و حالا یک نره غول بتنی و سیمانی دیگر سرفراز کرده . بعد انگار در فرایند منطقی ذهنم خدشه ایجاد می شود.آن خرابه ای که قبلن بود کجا و این نره غول بتنی و سیمانی کجا. این جا پلاک ماشین ها هم همه اش انگار دارند با سوزن چشم هایم را سوراخ می کنند. 22 ،33،44،11 . تغییر مکانی که داشته ام را از این پلاک ها خیلی خوب می توانم احساس کنم. &lt;BR&gt;اینجا توی تهران خیلی روابط سردتر می شود. امروز با برادرم رفتیم پاساژ علاءالدین که گوشی بخرد. و بعد خیلی دقت کردم روی جواب دادن فروشنده ها به مشتریان. مثل سگ جواب می دادند.بهترین عبارتی است که می شود با آن نحوه ی برخوردشان را توصیف کنم. با کمترین کلمه ی موجود و با بی احساسی صرف.&lt;BR&gt;دارم فکر می کنم زمانه عوض می شود و ما اصلن تغییرش را احساس نمی کنیم.ماجرای احسان هم خیلی رفته است روی نروم. بهترین دوستم توی تهران.بعد از شش - هفت ماه ، بهش اس ام اس دادم که رسیده ام تهران.اس ام اس دلیورد هم می شود ولی باز جوابی نمی آید. بیشتر برایم جالب است تا ناراحت کننده.این تغییر جالب است. تو رفته ای یک جای دیگر و ثابت مانده ای.حالا که بر می گردی می بینی همه چیز عوض شده. احسان هم عوض شده. توی نت دیدمش. توی یاهو مسنجر. جوابم را داد که دپرشن گرفته است. دپرشن بعد از امتحانات :برای همین جواب اس ام اس نداده است.با طنز تلخی گفتم تو چهار نوع دپرشن می گیری.دپرشن در موقعیت عادی و زندگی روزمرره. دپرشن قبل از امتحانات در فرجه.دپرشن موقع امتحانات و دپرشن بعد از امتحانات. &lt;BR&gt;-&lt;BR&gt;هنوز انگار سیستم بیولوژیکی ام با این تغییرات جغرافیایی آداپته نشده است. به خصوص که این تغییر جغرافیایی با تغییر فرهنگی و تغییر زمانی و تغییر سطح رفاه اجتماعی در دو شهر مختلف هم همراه است.برای همین است که دیر طول می کشد که سیستم بیولوژیکی ام و همین طور سیستم احساسی و روانی ام حالت عادی پیدا کند. و به این شرایط موجود عادت کند.به این که افراد خودشان را بگیرند و مثل سگ جواب بدهند. به این که صمیمی ترین دوست آدم ،جواب اس ام اس ندهد. به این که دیگر در آن خرابه های خالی و پر از آت و آشغال آن نره غول ها سر بلند کرده اند. به این که برای خریدن یک گوشی موبایل باید خودت را در شکنجه گاه این خیابان های پردود و شلوغ و پر ترافیک و گرم بیندازی. در این جهنم دره ها. &lt;BR&gt;-&lt;BR&gt;به یاد آن بیت باباطاهر می افتم که می گوید :&quot;مکن کاری که بر پا سنگت آید/ جهان با این فراخی تنگت آید&quot;. البته من کار بدی نکرده ام ولی نمی دانم چرا واقعا این جهان فراخ اینقدر تنگ شده است. چند روز پیش تصورم این بود که از شر آن دانشگاه کوفت و زهرماری و از شر آن شهرستان و مردمانش و از شر آن روزمرگی ای که آنجا دچارش شده بودم خلاص می شوم. ولی این جا که آمده ام انگار احساس &quot;تنگی&quot; بیشتری می کنم.اینجا انگار حلقه جهان تنگ تر شده است و خرم را بد چسبیده است. تا ببینیم در روزهای آینده چه خواهد شد. هر چند که دیگر توبه می کنم از خانه بیرون بروم.اصلن تاب تحمل آن جهنم دره ها را ندارم. توی خیابان که می روم سردرد می گیرم. حالت تهوع می گیرم و ضعف می کنم. متنفرم از این خیابان های دود و دم گرفته ی تهران که از بالایش آفتاب با پتک می زند توی سر آدم.</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 16:48:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکنولوژی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این جا توی یک کافی نت پرسرعت نشسته ام و اولین باری است که دارم یک فایل تصویری را از یوتیوب نگاه می کنم. فایل رسوایی معاونت آموزشی دانشگاه زنجان.من به هیجان ناشی از تجربه ی تکنولوژی رسیده ام.&lt;BR&gt;تکنولوژی مخصوصا توی این تقلب امتحان ها چه قدر این روز ها به کار می رود. مثلا همین امروز شهریار دوستم از برگه ی سوال ها عکس انداخت و آن را برای من و مهدی که بیرون دانشکده بودیم بلوتوث زد و ما از بیرون جواب تست ها را برایش اس ام اس می زدیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انفجار ایماژیکی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فرضش را بکنید که من رفته ام به یک شرکتی و با منشی آن جا که خانم خوشگل و پرجاذبه و در عین حال بداخلاق و اخمویی هم هست مواجه شوم.اینجاست که من توی تخیلاتم ناگهان یک انفجار ماذوخیصتی و فوط فطیشی رخ می دهد. من از زیر میز خانم منشی دنبال پاهایش می گردم. سندل هایش.در مورد رنگ لاک ناخن پاهایش کنجکاو می شوم.و تصور می کنم که دارم پاهایش را می لیسم. بعد از چند دقیقه منشی از پشت میز خارج می شود. فرض کنید من چه چیزی می بینم؟ خانمی که روی ویلچیر نشسته و جفت پاهایش قطع است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن سیاهچال ها و این صفحه قرمزها</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دو کتاب انگلیسی یکی با عنوان رئالیسم و آن یکی با عنوان سورئالیسم دیروز به دستم رسید. در هر دو کتاب ابرهنرمند های این دو سبک در رشته های نقاشی و عکاسی و مجسمه سازی معرفی می گردند و روی شاهکارهایشان بحث می شود.بحث در مورد رئالیسم و سورئالیسم و دنیای هر کدام از آن ها،خیلی دامن گیر هست.دنیایی هم که هر کدام از این دو سبک ما را به داخل اتمسفر خود می کشند با همدیگر متفاوتند.بعضی از این آثاری که دیدم مثل یک سیاهچالند.با چه جاذبه ی عظیمی می توانند فکر و ذهن فرد را به خود جذب کنند. سیاهچال رئالیسم جالبی اش اینست که ما همیشه با آن روبرو بوده ایم.هرچیزی را که توی دنیای واقعی می بینیم جزئی از دنیای رئالیسم است.ولی وقتی یک نقاش قسمتی از همین دنیا را می چسباند روی بومش ،آن وقت است که با همه ی ساده گی اش،با همه ی عادی بودنش و با همه ی رئالیسم بودنش باز مثل یک سیاهچال ذهنی عمل می کند و تمام حواس و دغدغه ی مخاطبش را به سمت خودش می کشاند.&lt;BR&gt;مسئله ی دیگر که وقتی به آن فکر می کنم ،می خواهم آتش بگیرم وضعیت هنری در ایران است. این که نگذارند هر فرد طبق سلیقه ی شخصی اش آزادی در آفرینش اثرش داشته باشد و باز این که چوب لای چرخ آزادی انتخاب مخاطب می اندازند .این واقعا بیش از اندازه زور دارد وقتی که می بینی آن طرف دنیا چه در حال گذشتن بر ذهن و هنر مردمانش است.سوزش این قضیه وقتی زیاد می شود که خط قرمزهای آزادی بیانی را که آن طرف دنیا با آن مواجه هستند را تجربه کنی.آن طرف شاید چند خط قرمز ،آن هم کمرنگ وجود داشته باشد. تازه آن خطوط کمرنگ را هم دارند پاک می کنند. ولی در ایران به نظر من خط قرمز ها آن قدر زیاد شده اند که محیط کاملن به یک صفحه ی قرمز رنگ تبدیل شده است.دیگر چیزی به نام خط قرمز وجود ندارد.اینجا صفحه ی قرمزی است که هنوز چند خط بی رنگ ،تک و توک باقی مانده اند.که خیلی ها لای این خطوط باریک دارند مثل سگ زندگی می کنند.چیزی نمانده که روی این ها هم یک خط قرمز بکشند. این مقایسه دقیقا همان حسی را القا می کند که کنار خیابان یک بنز آخرین مدل و یک پیکان را در کنار هم ببینی.و بخواهی تکنولوژی ایران و آلمان را با هم مقایسه کنی.این را هم باید مد نطر داشته باشی که این تکنولوژی عاریتی است و آن بومی.&lt;BR&gt;البته فقط مشکل از بالای هرم نیست.این پایین مایین های هرم جامعه هم که ما در آنیم تابوها آن قدر در فکر و سلیقه ها نفوذ کرده اند که دیگر قابل تمیز با غیر تابو ها نیستند. تنها راه چاره ای که می ماند این است که این تابوها را بشکنیم.همه اش را بریزیم توی سطل آشغال. برای این کار باید اول تقدس ها را مچاله کرد. همین طور آن باید و نباید ها را که از بچه گی با کتک بهمان حالی کرده اند. باید مثل ابراهیم یک کلنگ بگذاریم روی کولمان و برویم همه ی این بت ها را له و لورده کنیم.این باید و نباید ها هستند که جلوی خلاقیت و فکر مان را گرفته اند. و خود سانسوری را اپیدمی کرده اند. &lt;BR&gt;---&lt;BR&gt;این مجسمه ی ران موئک یکی از همان سیاهچال هایی بود که هنوز هم فکر و ذکرم را جذب خودش کرده است.آن هم با چه شدت و حدتی. مجسمه ی پدر مرده. یا به انگلیسی Dead Dad . به اسم انگلیسی آن  هم توجه کنید .چند بار تلفظش کنید: دد دد. و ببینید که چه حسی را القا می کند.برای تابوشکنی هم که باشد یا از لج آن تقدس ها که برهنه گی افراد را تنها به مفهوم القای احساسات صکثی می دانند عکس مجسمه را اینجا می گذارم. پیشنهاد می کنم توی گوگل در قسمت جستجوی تصاویر،اسم Ron Mueck را سرچ کنید و ببینید چه سیاهچال هایی پیدا می شود.همین طور چه رئالیسم وحشتناکی.و چه قرائت جدیدی از نیود در بعضی از آن آثار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;dead dad&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.foodforanimals.com/aurora/saltz6-6-3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 07:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعدام های رندم</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بحران انرژی و بحران غذا .خودش را در جامعه با گرانی نشان می دهد. به اضافه ی تورم و نشانه های اقتصادی و فرهنگی دیگر.حداقل اینجایی که من زندگی می کنم این بحران غذا در کالبد زشت گرسنگی در نمی آید. نه .با وجود اینکه در ایران مانند همه جای دیگر جهان بحران غذا آینده زندگی را تهدید می کند ولی هنوز پدیده ی گرسنگی ظاهر نشده است.در حال حاضر ما با گرانی روبرو هستیم.با بی کاری و تورم. گاهی دلم برای این کشور می سوزد. مثل یک بچه یتیم ده ساله است که بچه های دیگر کوچه و محل تحقیرش می کنند و توی سرش می زنند.از بحران جهانی غذا و انرژی گرفته تا شرایط بد جغرافیایی که در آن واقع است . تا خشکسالی ها. تا این کویرهای بی محصول. تا آن مدیران و متولیان بی کفایت. آخر الزمان که می گویند همینجاست.کافی است بروی و توی کنج یک بیمارستان بنشینی تا دردها را ببینی. داروی گران.بیماری لاعلاج.و دردهایی که دست از سر آدم برنمی دارند.&lt;BR&gt;درباره ی این چیزها گفتن خود به بحث دیگری نیاز دارد. من می خواهم کمی ماجرا را علمی تخیلی کنم. ماجرای بحران غذا را می گویم. بحران انرژی خوبی اش اینست که به هر حال با تکنولوژی می شود کاریش کرد. انرژی هسته ای و خورشیدی و انرژی های جایگزین و اینجور چیزها. ولی من فکر نمی کنم با تکنولوژی های کشاورزی و ژنتیک بشود راه چاره ای برای کمبود غذا تدبیر کرد.با این رشد تصاعدی جمعیت و با آن زمین هایی که حتی یک سانتی متر مربع هم به مساحتشان اضافه نمی شود. هیچوقت اضافه نخواهد شد. &lt;BR&gt;فیلم بیسکویت سبز را شاید دیده باشید. که برای رفع کمبود غذا از مرده ها بیسکویت می سازند. این فیلم به نظر من بیشتر جنبه ی سمبلیک دارد ،برای اینکه به ما بحرانی را که آینده را تهدید می کند گوشزد نماید.من فکر می کنم این بحران غذا و همین طور بحران انرژی کم کم معیارها و ارزش های حقوق بشری را کم رنگ می کند. من روزی را تصور می کنم که دیگر خیلی از این قوانین حقوق بشر رعایت نخواهد شد. روزی که اعدام به یک اپیدمی تبدیل شود.اعدام افراد. به احتمال زیاد اعدام یکی از چاره هایی خواهد بود که به ناچار باید تدبیر شود.شاید روزی برسد که برای یک دزدی ساده هم حکم اعدام صادر شود. برای اینکه &quot;نان خور&quot; های مزاحم را از جامعه حذف کنند. برای اینکه غذا آن قدر نایاب و ارزشمند می شود که خیلی ها باید حذف شوند . و دولت ها در ابتدا دست روی مجرمان و جنایت کاران می گذارند. روی دزد ها ، متجاوزان، کیف قاپ ها و حتی متخلفین رانندگی.و این شاید تازه اول راه باشد.شاید روزی برسد که دیگر به صورت رندم و گزینشی افراد را اعدام کنند.&lt;BR&gt;این ها وهم گویی های یک گوریل رویا پرداز و آنارشیست نیست. این ها یک پیشگویی است که به نظر من احتمال وقوعش در آینده ی &quot;شاید&quot; نزدیک کم نیست. نمونه اش را می شود در مینی جهان &quot;چین&quot; مشاهده کرد. چینی که مجبور است بیش از حد اعدام کند. چینی که رعایت حقوق بشر و اعدام نکردن افراد برایش اگر غیر ممکن نباشد ولی بیش از حد هزینه بر است. برای همین همیشه در اول لیست آمار اعدام  قرار دارد .چینی که حتی مجرمان افتصادی اش را هم اعدام می کند.چینی که به ناچار زاد و ولد را هم محدود می کند. به نظر من آینده ی جهان ورژنی خواهد داشت مانند چین امروز. کمی اگر مرزهای تخیل را بکاویم به جایی می رسیم که ازدواج و بچه دار شدن با محدودیت های خیلی زیادی روبرو خواهد شد. اعدام مجرمان و متخلفان فراگیر می شود. دولت ها معلولان جسمی و ذهنی را هم حذف می کنند.همین طور افراد مسنی که دیگر توان سوددهی اقتصادی ندارند.جنگ ها فراگیر می شوند و سلاح های کشتار جمعی مثل نقل و  نبات بین دولت ها پخش می شوند.و دیگر منشور حقوق بشر و اینجور چیزها می روند لای صفحات کتاب های تاریخ. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 06:49:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه سکولار به ادبیات و موسیقی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند مدتی بود که موسیقی سنتی گوش نمی دادم تا اینکه استاد سه تارم جلسه ی پیش گفت یک نوزانده ی حرفه ای باید آرشیو کامل جمع آوری کند. آرشیو کامل موزیک سنتی برای نوازنده ی سه تار.با این جمله من بیشتر احساس حرفه ای بودن در نوازنده گی سه تار می کنم.و ذهنم یک جورهایی به طرف عکس این قضیه هم کشیده می شود:که یک آرشیو کامل جمع کنم تا احساس حرفه ای بودن بیشتری داشته باشم. همین طور گفت که ساعات بیشتری را به موزیک گوش کنم.تا گوش هایم به پرده و ربع پرده عادت کند.به این شرط که بدانم هر قطعه ای که در حال پخش است در چه دستگاهی دارد نواخته می شود. برای همین دیروز چند اجرای محمدرضا شجریان را روی گوشی همراهم ریختم. یک همنوازی: سه تار پرویز مشکاتیان با صدای شجریان در یک ضبط خصوصی.همین طور کنسرت شجریان در دانشگاه برکلی. هر دویش هم در ماهور اجرا می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خشکسالی امسال که کم کم داریم زوایای مختلفی را که می تواند به موزات خود ایجاد کند را داریم می بینیم.یکی از همین فجایع کمبود برق تولیدی از آب سدهاست. به دلیل کاهش میزان آب در سد ها.با وجود تمام این مشکلات کمبود برق ،قطع شدن پیاپی برق در این روزها باعث شده است که من در تاریکی زمان زیادی را تنها برای گوش دادن به موسیقی اختصاص دهم.متاسفانه ما،عادت داریم که موسیقی را در کنار کار دیگری که داریم انجام می دهیم گوش کنیم. در صورتی که باید با دقت به موسیقی گوش داد.با همان دقت مطالعه ی یک متن فلسفی . این لحظه است که بیشترین تاثیر یک موسیقی در ما اتفاق می افتد.و البته یک موسیقی با کیفیت.&lt;BR&gt;دیشب که برق رفته بود ،من در کنج اتاق روی زمین نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم.سکوت مطلق حکمفرما. و تنها، موسیقی ای که از بلندگوی گوشی همراهم پخش می شد.من توی تاریکی مطلق ،توی کوری و سیاهی،تمام شهود خودآگاه و ناخودآگاهم را به حس شنوایی ام اختصاص داده بودم.به سروچمان من گوش می دادم.صدای شجریان،شعر حافظ،نی محمد موسوی و سه تار پرویز مشکاتیان. وقتی می گویم باید از یک قطعه ی موسیقی بیشترین و کامل ترین تاثیر را گرفت مربوط به همین لحظه می شود.که من چه طور در تاریکی بین نت های سه تار و غزل حافظ و صدای شجریان و نوای نی غرق شدم.سیال شدم و در آن نفوذ کردم. طوری که دیگر هشیاری ام یک جورهایی از بین رفته بود.به یک خلسه رسیده بودم و اشک توی چشم هایم حلقه زده بود. موهایم سیخ شده بودند.تجربه ی این لحظه ها و این احساسات کم پیش می آید.هرچند من دوست دارم زیادترش کنم . با همین موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی.شاید یک چیزی توی مایه ی تجربه ی ناب معنوی باشد. ولی من دوست دارم هرچه المان ماوراء طبیعه و معنوی در موسیقی سنتی وجود دارد یا می گویند وجود دارد را حذف کنم. زیبایی ادبیات و موسیقی کلاسیک (حداقل در مورد من) وقتی اوج می گیرد که از یک منظر سکولار به آن نگاه کنم.مطمئنا این نقد بر این نگاه جایز است که بخش عمده ی این ها از همان تفکرات فراطبیعی نشات می گیرد. ولی به هر حال من مخاطبم .و هر مخاطبی حق دارد که از ظن خود یارش بشود. من توی موسیقی سنتی به خلسه فکر می کنم. به تنیده گی احساساتم با فرکانس های صوت. و توی ادبیات و غزل حافظ به اوج تکامل یک زبان فکر می کنم. به این که با همین کلمات می توان چه مینیاتور زیبا و پیچیده ای خلق کرد.کافی است به همین چند بیت شعر فکر کنیم:&lt;BR&gt;سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند&lt;BR&gt;همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند&lt;BR&gt;دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس&lt;BR&gt;گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند&lt;BR&gt;تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او&lt;BR&gt;زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند&lt;BR&gt;با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب&lt;BR&gt;کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند&lt;BR&gt;اینجا یک چیزی را حیفم می آید نگویم. من از این متنفرم که از این غزل ها نتیجه گیری ماورائی و عرفانی کنم. من دوست دارم مخاطب این شعرها دختری افسونگر به بلندای سروی باشد که طره ی موهایش سیاه است و کج،که وقتی به موهای پریشانش نگاه می کنم،دلم به آنجا مسافرت می کند و دیگر هم به سوی من بر نمی گردد. دامنش آنقدر خوش بوست ،که آنگاه که از کناری رد می شود خاک زیر پایش،تبدیل به مشک ختن می شود. وه که چه قدر دلم مثل حافظ (از نوع قرائتی که من به آن دارم) می خواهد که سرم را بین پاهایش بگذارم و دامن عطرآگینش را و آن چیزهایی که بین پایش است را بو بکشم.&lt;BR&gt;یک چیز دیگر هم که بگویم این است که گوش دادن به موسیقی سنتی پیری زود رس نمی آورد. و الزاما هر کسی که به موزیک سنتی گوش می دهد پیرمرد و پیرزن نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 12:31:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انف</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;من می گم انف،تو نگو انف،بگو انف.&quot; با همین جمله ی طنزاندود که تلخی طنزش هم خیلی زیاد است، می شود سیستم آموزشی ایران را به تصویر کشید.البته این جمله شرح معلم های چند نسل پیش است که ماجرایشان تنها به گوشمان خورده و شاید یکی دو نمونه اش را در آن قسمت از سریال مشهور قصه های مجید از کیومرث پوراحمد دیده ایم .ولی هنوز هم از این تیپ معلم ها کم نیستند.هرکداممان که به عقب برگردیم و خاطراتمان را مرور کنیم می بینیم که سرکلاس خیلی هایشان نشسته ایم.تجربه ی دوران تحصیل خودم را سند قرار می دهم.یکی اش معلم تاریخ دوران راهنماییمان. یک روز داشت در باره ی حزب نواب صفوی توضیح می داد.برگشت و گفت که نواب صفوی برای نیل به اهدافش دست به ترور می زده است. یکی از دوستانم سوال کرد که پس نواب صفوی تروریست بوده است.این معلم محافظه کار دوستم را بیرون آورد و به وحشیانه ترین وجه کتکش زد که چرا توی دهان من حرف می اندازی.من کی گفتم نواب صفوی تروریست بوده.&lt;BR&gt;البته جمله ی &quot;من می گم انف تو نگو انف،بگو انف&quot; بیشتر نماد سیستم آموزشی غلط است.ولی مگر کتک زدن دانش آموز قابل گنجایش در یک سیستم آموزشی استاندارد هست؟ وقتی معلمی، یک نفر را جلوی سی چهل نفر دیگر کتک می زند،یا حداقل به او توهین می کند یا به تمسخرش می گیرد،کل شخصیت و هویتش را سرکوب می کند و زیر سوال می برد. بعد هم از این کلام در می آید که من هم پشت همین میز و نیمکت ها درس خوانده ام.یکی نیست به او بگوید که پشت همین میز و نیمکت ها بزرگ شده ای که الآن تمام عقده ات را سر شاگردانت خالی می کنی.تازه گی ها هم که خبر دارید یک دانش آموز زیر کتک و تنبیه معلمش فلج شده است.ما داریم به کجا می رویم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 08:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلیشه ی 2500 ساله</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هرچند که عکس پست قبلی بدون شرح بود ولی در این پست می خواهم کمی در مورد آن شرح و توضیح دهم.چرا که خیلی ها با دیدن این عکس ها و چیزهایی مانند این، تمام تمدن و فرهنگمان را زیر سوال می برند.و آن عبارت مشهور &quot;تمدن 2500 ساله &quot; را یک گزاف گویی صرف در نظر می گیرند. هر چند این بحث ها آن قدر و آن قدر از مشروطه به بعد گفته و شنیده شده که دیگر تبدیل به یک کلیشه شده است. ولی باز من می خواهم یک دفاعیه ی تکراری را دوباره ارائه دهم.و آن این که فرهنگ یک کشور را پارامترهای مختلفی تعیین می کند. و هم اینکه فرهنگ با منطق صفر و یک جور در نمی آید که بگوییم فلان مملکت بی فرهنگ است و آن یکی با فرهنگ.تمدن هم با منطق صفر و یک جور در نمی آید. هر کدام این ها می توانند در یک گذر تاریخی هم دارای المان های مثبت باشند و هم منفی. و این به هیچ وجه جمع اضداد نیست. آن تمدن 2500 ساله هم یک لاف بیهوده نیست.و این فرهنگ غنی هم.حتما باید کریس دی برگی بیاید و بگوید که برگزاری کنسرت در ایران جزء آرزوهای من است. یا حتما باید در اسپانیا بر روی محمدرضا شجریان لقب پاواروتی ایران را بگذارند تا ما به ارزش های فرهنگ و موسیقیمان پی ببریم.یا حتما شهرام ناظری باید مقام لوژیون دونیور فرانسه را بگیرد تا ما برویم و اجراهایش را گوش دهیم.حتما باید حسین علیزاده نامزد دریافت جایزه گرمی شود تا ما برویم و آلبوم به تماشای آب های سفیدش را گوش دهیم. یا اینکه حتما باید در آمریکا مثنوی مولوی و رباعیات خیام پرفروش شوند تا ما برویم و لای صفحات مثنوی را برای اولین بار در عمرمان باز کنیم تا ببینیم توی آن چه نوشته است.یا اینکه سمفونی مردگان عباس معروفی حتما باید جایزه ی سورکامپ را بگیرد و جزء صد رمان پرفروش بریتانیا شود تا فروشش در ایران بالاتر رود. ما از آن طرف مرزها اجازه می گیریم که کدام یک از آثاری که خودمان خلق کرده ایم خوب است و بعد به طرف آن ها می رویم. تازه آن هم به شکل محتاطانه ای.یعنی اینکه خیلی ها باز هم به طرفشان نمی روند و فقط پزش برای آن ها می ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 09:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
