<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوریل فهیم</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 08:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدم آزمايشگاهي</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>آن‌ها هر هشت ساعت به ماتحتم با سرنگ‌هاي قطور ايدئولوژي تزريق مي‌كنند.&lt;BR&gt;و هر پنج ساعت سرم‌هاي اخلاقم را عوض مي‌كنند.&lt;BR&gt;مغزم را از جمجمه درآورده‌اند و در يك مايع سرد و لزج قرارش داده‌اند؛&lt;BR&gt;با يك مولد الكتريكي قوي به آن ولتاژهاي سرسام‌آوري هدايت مي‌كنند...&lt;BR&gt;لب‌هايم با سيم‌هاي پولادين به هم دوخته شده&lt;BR&gt;و گوش‌هايم آكنده است از اصوات خاكستري، آهني و ممتد...&lt;BR&gt;قلبم خون سرد و يخ زده پمپاژ مي‌كند.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه‌ي لوس</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>- منو چند تا دوست داري؟&lt;BR&gt;- بيست تا.&lt;BR&gt;- چرا بيست تا؟&lt;BR&gt;- چون بچه گوريل درونم فقط بلده تا بيست بشماره.</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 11:56:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم دیدن</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ماگ قرمز رنگم را دستم گرفتم و یک چای لیپتون تویش گذاشتم و پیش رفتم به سمت سماور آب جوشی که در حیاط فرهنگسرا قرار دارد. ذخیره‌ی شیرینی و شکلاتم ته کشیده بود و فقط یک کیت کت نصفه و نیمه بود در جیب بالای کاپشنم. برای اینکه با یک ماگ قرمز پر از چای داغ دخلش در بیاید. از پله‌های فرهنگسرا که پایین آمدم و به آدم‌هایی که پشت در سالن سینما منتظر بودند که رسیدم، از دنیای ماگ و چای و شکلات بیرون آمدم و پرت شدم توی دنیای دخترهای تهرانی‌ای که هیچ کم از خانم‌های شیک و پیک پاریسی ندارند و شاید یک سر و گردن هم از آن‌ها بالاتر باشند.&lt;BR&gt;هوس کردم بروم مثل آن‌ها بلیطی بخرم و تو یکی از آن صندلی‌های سینما جا خوش کنم و فیلم جدید کیمیایی را ببینیم. &lt;BR&gt;گذشت آن روزگار منحوسی که باید یک بزرگتر منت می‌گذاشت سرم و دستم را می‌گرفت و مرا به سینما می‌برد. روزگاری که از یک ماه پیش از پدرم قول می‌گرفتم که آخرین جمعه‌ی ماه من را ببرد فیلم آدم برفی اکبر عبدی را ببینم و بعد وقت آن روز کذایی فرا میرسید، اندازه‌ی اقیانوس هند گریه می‌‌کردم و آخر سر هم چشمم تا سه چهار سال بعد که فیلم را از ویدیو کلوپ کنار خانه‌ی عمویم اجاره کردیم به آدم برفی نیافتاد. و آن روزی که یک بار معلوم نبود آفتاب از کدام طرف درآمده بود که پدرم ما را به سینما برد و من هر چه نق زدم که می‌خواهم خواهران غریب را ببینم راضی نشد و بالاخره رفتیم سالن کناری و فیلم گبه را دیدیم که هیچی ازش سر در نیاوردم و یک ربع ساعت از فیلم نگذشته بود که با گلوی ورم کرده از بغض و چشم‌های خیس شده از اشک خوابم برد و وقتی که به خودم آمدم دیدم برادرم صدایم می‌زند که گوریل پاشو، فیلم تمام شده و باید سالن را ترک کنیم.&lt;BR&gt;قبل‌تر از آن هم یک بار از کرج آمدیم تهران و پدرم من و برادرم را برد تو یک کلیسا و از یک آقای کرواتی مسیحی که در نظر آن موقع من گویا از مریخی، اورانوسی جایی آمده بود خواست تا ما داخل کلیسا را ببینیم و بعد هم که کلیسا گردی تمام شد ما را برد سینما برای دیدن فیلم کریستف کلمب. که آن وسط‌های فیلم یک یارویی دستش را گذاشت روی چوب و یک یاروی دیگر با شمشیر روی آن فرود آمد و دستش جرینگی قطع شد و یک عالمه پرید توی آسمان و خون فیش فیش کنان از دستش زد بیرون و من احساس کردم که پاهایم و لنگ‌هایم از شاش، داغ و خیس شده است...&lt;BR&gt;حالا بدون تمام آن دغدغه‌ها می‌روم آب جوش می‌ریزیم توی ماگم و بعد یک بلیط می‌خرم و می‌روم روی صندلی‌ای می‌نشینم که دقیقا در نقطه‌ی تلاقی دو قطر سالن مستطیل شکل سینما قرار دارد. آنجا می‌نشینم، کیت کتم را گاز می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یادش به خیر، چند باری هم عمویم من را برد سینما و از این فیلم‌های جمشید آریایی و جنگی دهه‌ی شصت و هفتاد که مد روز بود به خوردمان داد. فکر کنم پول دیدنش یک سکه‌ی پنج یا ده تومانی بود و هر موقع که می‌رسیدید سینما، می‌‌رفتید توی سالن می‌نشستید و فیلم را از همان جا نگاه می‌کردید و بعد که فیلم تمام می‌شد در پخش بعدی از اول فیلم تا آنجایی را که قبلا دیده بودید می‌دیدید. تازه می‌توانستید همانجا بنشینید و هر چند باری که دلتان می‌خواست فیلم را نگاه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;+ البته فیلم &quot;محاکمه در خیابان&quot; مسعود کیمیایی آنقدر مزخرف بود که باید نهایت زورم را می‌زدم تا بتوانم توی صندلی‌ام بکپم و فیلم را تا آخر آن ببینم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 10:43:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماگ مشکی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هه... نصف شبی به این فکر می‌کنم که اشک‌هایم بو و مزه‌ی این آب نمک سرم‌های توی بیمارستان را می‌دهد. به آن فلاکت کرم‌واری که درش گیر کرده‌ام فکر می‌کنم. با چشم‌های خیس و گلوی گرفته و دماغی فین فینی و کمری خشک و سردردی وحشتناک و گرمای شدید و شدیدی که نفوذ می‌کند توی بدن و آدم را کلافه و کلافه می‎‌‌کند. &lt;BR&gt;دوست دارم دیواری باشد با دو تا دستگیره‌ی چسبیده به آن... دستگیره‌ها را بگیرم و وزنم را بیاندازم رویش و گرومپ گرومپ سرم را بکوبم به آن، تا جایی که جمجمه‌ام مثل یک تخم مرغ خام ترک بردارد و مایع لزجی ازش بزند بیرون.&lt;BR&gt;می‌دانی... خوابیدن یک مسئله است و کابوس ندیدن یک مسئله‌ی دیگر. و من مجبورم هر شب با اولی بجنگم و شکستش بدهم و بعد دومی -کابوس- مثل مار آرام آرام بخزد توی خوابم و مغزم را نیش بزند و از خواب بپراندم و باعث شود توی سکوت ساعت سه‌ی شب آهسته هق هق کنم و زار بزنم و به آن کابوس سرد و خیس و تاریک فکر کنم... به کابوس خیابان خلوت و تاریکی که سرعت تند ماشین‌ها توی دل آدم حس ترس و وحشت و نا امنی و معلق بودن ایجاد می‌کند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 12:26:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=379</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک عدد پدربزرگ، ترجیحا شبیه خاویر سولانا</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>همیشه دوست داشتم پدربزرگم&lt;BR&gt;یه کتاب فروشی قدیمی داشت&lt;BR&gt;راسته ی خیابون کارگر شمالی&lt;BR&gt;رو یه صندلی زهوار در رفته می نشست&lt;BR&gt;قند رو توی چای اش خیس می کرد،&lt;BR&gt;می نداخت تو دهنش،&lt;BR&gt;و یه کتاب خیلی گنده ی تاریخی رو ورق می زد&lt;BR&gt;یه کتاب خیلی خیلی گنده ی تاریخی رو </description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 12:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاغذهایی که بوی ادکلن کریستین دیور می دن</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-377.aspx</link>
<description>کتابی رو که برام خریدی&lt;BR&gt;ورق می زنم&lt;BR&gt;و کاغذهاشو بو می کنم</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 12:39:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=377</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-377.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این تهران لعنتی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-376.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در این شب های پاییزی&lt;BR&gt;تو در کوالالامپور&lt;BR&gt;و من در این تهران لعنتی&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;آن پست اعتماد نکن را یکی از دوستانم نوشت که پسوورد بلاگم را داشت. یک جور شوخی بود، یا یک نوع اذیت کردن. قصدش هم هک کردن نبود. به هر حال من اصولا کسی نیستم که بخواهم از این جور پست های سر کاری بگذارم که مثلا هک شده ام یا زیر تریلی رفته ام یا سرطان رحم و پصطان گرفته ام.&lt;BR&gt;الآن توی کافی نت هستم و می خواهم سه چهار تا پست مینیمال دیگر هم بنویسیم. پس برویم سر  پست بعدی...&lt;BR&gt;پ ن: + کلی زور زدم تا دکمه ی پ را روی این کیبورد مزخرف پیدا کنم.&lt;BR&gt;++  برنامه ی نیم فاصله هم ندارم. &lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 12:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=376</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-376.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارخانه‌ی ماگ سازی</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-374.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/38/d4/54/2136981/0/scan0001copycopy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی پذیرایی پشت میز ناهارخوری نشسته‌ام. لپ‌تاپ را آورده‌ام اینجا. خسته شدم از آن میز کوچک توی اتاق خواب که باید پشتش کز کنم و از یک زاویه‌ی دید ثابت به در و دیوار نگاه کنم و چیز بنویسم. وقتی که زاویه‌ی در و دیوار روبروی آدم عوض شود، احساس نوشتن هم یک جورهایی تغییر می‌کند؛ آپ‌دیت می‌شود.&lt;BR&gt;ایده‌آل یک نویسنده‌ی قرن بیست و یکمی این است که توی پذیرایی رو مبل تک نفره‌ی گنده‌ای بنشیند و لپ تاپ کوچولوی مامانی‌ای را بگذارد روی پاهایش و در حالی که دارد از ماگش چای یا نسکافه می‌نوشد برای وبلاگش مطلب بنویسد. &lt;BR&gt;این لپ‌تاپ من زیاد کوچولو و مامانی نیست. خیلی سنگین و مستطاب است. به درد این می‌خورد که بگذاری‌اش روی میز شرکت و با نرم‌افزار ایتبز، یک ساختمان فولادی شش طبقه را طراحی کنی. &lt;BR&gt;یک بار که توی سنندج با کیان داشتیم در مجتمع تجاری به ویترین مغازه‌های کامپیوتری نگاه می‌کردیم، کیان مینی لپ‌تاپی را بهم نشان داد که تقریبا اندازه‌ی یک کتاب جیبی بود. گفت این برای منی که عشق نویسندگی و وبلاگ‌نویسی هستم یک ایده‌آل به تمام معنا است. از همان موقع دلم خواست آن مینی‌ لپ تاپ مال خودم باشد... توی مبل لم بدهم و باهاش کلیدری، سه تفنگداری چیزی بنویسم. &lt;BR&gt;ولی خوب، نوشتن با همین لپ‌تاپ، در برنامه‌ی وورد 2007 در حالی که برنامه‌ی نیم‌فاصله‌ی &quot;آرش رضایی‌زاده&quot;ی آدم روشن است هم حس خیلی خوب دارد. حس خوبِ خوبِ خوبی دارد. به خصوص وقتی که آب‌نبات نعنایی‌ام را قل بدهم آن‌ور لپم و بعد بیاورم زیر زبانم و دوباره پاسش بدهم این‌ور لپ. در حالی که این آهنگ خیلی باحال ویتنی هاستن را از توی هدفونم گوش می‌دهم. &lt;BR&gt;خلاصه به قول شقایق این نوستالژی‌ها را اگر از من گوریل صفت بگیرند دیگر چیزی برایم باقی نمی‌ماند. &lt;BR&gt;البته نوستالژی واقعی وقتی اتفاق می‌افتد که یک عدد ماگ کنار دست آدم باشد و توی آن چای داغی در حال سرد شدن باشد. من این ماگ کذایی را فردا از یک دوست عزیزی هدیه خواهم گرفت و از همین حالا برای خوردن چای با آن لحظه شماری می‌کنم.&lt;BR&gt;دوست دارم وقتی که جایزه‌ی نوبل ادبیاتم را گرفتم و بعد از اینکه مالیات چهارصد میلیون تومانی‌اش را پرداخت کردم با بقیه‌ی پولش یک کارخانه‌ی ماگ سازی بزنم. ماگ‌هایی با طرح گوریل. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 20:04:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=374</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-374.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر فقط یک عدد ماشین زمان داشتم</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-372.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست داشتم یک بچه کوچولوی چهار ساله بودم. سرجمع پانزده شانزده کیلو... وقتی که دمر روی تخت می‌خوابیدی، یک دستت زیر چانه‌ات بود و با دست دیگر گوشی تلفن را کنار گوشت نگه می‌داشتی و پاهایت را توی هوا مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی تکان می‌دادی، می‌آمدم روی کمرت می‌نشستم، سرم را توی موهایت فرو می‌کردم و با انگشت دکمه‌ی روی تلفن را فشار می‌دادم و آن را قطع می‌کردم. &lt;BR&gt;آن وقت از روی کمرت بلند می‌شدم و می‌رفتم گوشه‌ی اتاق کز می‌کردم و ملتمسانه نگاهت می‌کردم...&lt;BR&gt;تو می‌آمدی و مرا یک فصل کتک درست و حسابی می‌زدی. و بعد من &quot;گوله گوله&quot; اشک می‌ریختم و زار می‌زدم و بعد تو برای یک لحظه دلت به حالم می‌سوخت و دست از کنک زدنم بر می‌داشتی و بغلم می‌کردی و یک عالمه نازم می‌کردی.&lt;BR&gt;یک عالمه نازم می‌کردی در حالی که تی‌شرت صورتی رنگت از گریه‌های من خیس آب می‌شد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=372</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-372.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازیافت</title>
<link>http://gouril.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی‌دانم می‌دانید یا نه. تازگی‌ها خیلی خوب درس می‌خوانم و شده‌ام کپی برابر با اصل دکتر جسمانی که می‌گفت مثل تراکتور هفت ساعت می‌نشیند پای میز و مطالعه می‌کند. البته یک مقداری اسب بخارم از دکتر جسمانی کمتر است... ولی همه‌اش سعی می‌کنم که رکوردش را بشکنم.&lt;BR&gt;آن‌چیزی که باعث می‌شود مثل تراکتور درس بخوانم سیاه کردن کاغذ چرک‌نویس است. یک دسته کاغذ سفید می‌گذارم سمت راست کتاب تست. هر بار یک برگ از آن را بر می‌دارم و چهار پنج تا تست که حل می‌کنم و کل کاغذ را که خط خطی می‌کنم می‌گذارمش روی دسته‌ی کاغذهای چرک‌نویسی که سمت چپ کتاب قرار دارد. یک جور فرایند سیاه کردن کاغذ. و بعد از دو سه ساعت از سر جایم بلند می‌شوم، کاپشنم را تنم می‌کنم، هدفون ام‌پی‌تری پلیر را می‌زنم تو گوشم و کاغذهای سمت چپی را که خط خطی شده‌اند بر می‌دارم و به سمت سطل بازیافت واقع در حیاط فرهنگسرا حرکت می‌کنم.&lt;BR&gt;لحظه‌ای که کاغذها را می‌اندازم تو سطل بازیافت به این فکر می‌کنم که حتما جمع‌آوری می‌شوند و بعدها از آن دفتری روزنامه‌ای چیزی ساخته می‌شود... و همین تصور باعث می‌شود که با خودم کلی حال کنم و به این فکر کنم چه آدم کار درست و فرهنگ دوستی هستم. &lt;BR&gt;اصولا تمام ساعتی که در طول روز درس می‌خوانم به این خاطر است که بتوانم کاغذ چرک‌نویس مصرف شده تولید کنم و آن را طی یک مناسک آیینی خاص توی سطل بازیافت بریزم.&lt;BR&gt;شاید اگر این سطل را گوشه‌ی حیاط فرهنگسرا نمی‌گذاشتند و گزینه ی چهارمی روی آن به چشم نمی خورد روزی یک ساعت هم درس نمی‌خواندم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/aa/23/64/2112317/0/bazyaft.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 19:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gouril&amp;postid=371</comments>
<dc:creator>gouril</dc:creator>
<guid>http://gouril.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
