وقتي با دو تا دوست وبلاگنويس بروي درکه، آن وقت حس هنريمآبت گل ميکند، گوشيات را از جيبت در ميآوري و شروع ميکني به عکس انداختن از سوژههاي جالبي که دور و برت ميبيني. اين سوژههاي جالب همهجا پيدا ميشوند البته. توي همين کوچه پس کوچهها. توي تمام خيابانهاي تهراني که مثل يک هزارتوي بزرگ، پيچيده و گيج کننده است. ولي اين که گوشيات را در بياوري، لنزش را جلوي يک سوژهي خاص قرار دهي و از آن عکس بگيري، جسارت خاصي ميخواهد. که اين جسارت، حداقل در مورد من، هميشه توي چنتهام پيدا نميشود.
مگر همان طور که گفتم يکي دو نفر کنارت باشند و جايي باشي که عکس گرفتن براي کساني که از کنارت رد مي شوند عادي تر به نظر برسد. آن وقت است که دوست دارم تمام آن دويست سيصد حافظهي مگابايتي ِ خالي را پر کنم از عکس ديوارهاي کاهگلي و کوچههاي روستايي تنگي که دو نفر به زور ميتوانند تنگ همديگر توي آن راه بروند.
همين طور ميشود از آن پيرمرد لاغر و ريزنقش عکس انداخت. آن جايي که کنار تل خاکي و دکهی سبز رنگ، يک گوني روي زمين پهن کرده، کفشهايش را درآورده و جفتشان کرده است کنار گوني. روي گوني نشسته و دارد دوتار ميزند. و باهاش يک ترانهي محلي را ميخواند. با آن صداي گرفته و خشدار. و در عين حال گرم و گيرا.
عکسها را که مرور ميکنم، ميتوانم توي اين عکس آخري علاوه بر ديدن آن دوتار کهنه و زهوار در رفته، صورت چروکيده و آفتابسوخته، دندانهاي به هم ريخته، و آن يک جفت کفش سیاه، صداي فلزي دوتار را هم بشنوم. همينطور بوي خاک و رطوبت درختان را هم استشمام کنم. به عکسها که نگاه ميکنم، نسيم سرد شدهي پاييز، آب بينيام را در ميآورد و زبانم از آش داغي که خورده بوديم دوباره ميسوزد.

