امشب خیلی ساکت است. و دوست‌داشتنی. حس خوبی دارم. احساس سبکی می‌کنم. سبکی گاهی اوقات خوب است (مانند طرز فکر پارمنید) و گاهی اوقات بد . مثل آن نوعی که میلان کوندرا در کتابش می‌نویسد. ولی من امشب احساس سبکی مثبتی دارم. دلیلش هر چه می‌خواهد باشد باشد. بیشتر حس کردن آن مهم است. تجربه کردن آن. روی یک صندلی چوبی نشستن شاید یکی از دلایلش باشد. و لمس کردن چوب میز.

چوب، این موجود مرموز، همیشه برای من تحسین‌برانگیز بوده است. شبیه یک نوع برزخ است؛ بین مرده‌ها و زنده‌ها. هم یک موجود زنده است و در عین حال یک موجود مرده. یک بار از یکی از دوست‌هایم که دندان‌پزشکی می‌خواند و از زیست‌شناسی چیزی سر در می‌آورد خواستم که چوب را برایم توصیف کند. و بگوید که این موجود عجیب و غریب چیست. شروع کرد به بیان کردن یک سری مباحث زیست‌شناسی که تقریبا کوچکترین علاقه‌ای به آن نداشتم و چیزی بیشتر از بیست یا سی درصد آن برایم واضح نبود. از او خواستم که آن توصیفات را متوقف کند. بگذارد که چوب را همان برزخ میان مردگان و زندگان تصور کنم. موقعی که لمسش می‌کنم حسی را به من بدهد که لمس پرهای نرم و زرد یک جوجه اردک.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۲۸ |

در حال حاضر دارم در کوچه پس کوچه‌های پراگ تحت لوای کمونیسم پرسه می‌زنم. و به کارگاه نقاشی سابینا در ژنو رفته‌ام و پنهانی دارم عشق‌بازی او و توما را نگاه می‌کنم. گاهی هم در خیابان‌های آمستردام مشغول نگاه کردن به مغازه‌های کوچک هستم. دکه‌های روسپیان آمستردام. که  پشت ویترین روی مبل‌هایشان لم می‌دهند، پصتان‌هایشان از زیر لباس‌های نازک و توری مانند نمایان می‌کنند. و منتظر می‌مانند تا یک مشتری به داخل مغازه بیاید و بر سر قیمت یک معاشقه بی‌عشق چند دقیقه‌ای، چانه بزنند.

دارم بار هستی یا همان سبکی تحمل‌ناپذیر هستی کوندرا را می‌خوانم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ |

خوبی سکوت این است که انگیزه را برای نوشتن افزایش می‌دهد. ایجاد خلا می‌کند. خلا برای دوباره شروع کردن. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود، پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می‌دهد. و بعد می‌شوی مثل ستون‌نویس یک مجله زرد. که حقوق می‌گیرد تا ستونش را از هر خرت و پرت و چیز بنجلی که در بازار شام فکرش وجود دارد پر کند.

بعد از تمام آن بیست واحد درس تخصصی که امتحاناتش اخیرا به پایان رسید شروع کردم به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. این یک فرآیند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره زندگی -کوتاه یا بلند- انگیزه برای تغییر دادن زیاد می‌شود. تغییر دادن خود فرد و اطرافش. از جمله این تغییرات می‌توانم به این‌ها اشاره کنم:

1-  اتاقم را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده‌ام. یک جور فضای نوستالژیک به آن داده‌ام:

*  یک میز چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته خریده‌ام. یک میز خیلی ساده. چیزی شبیه اولین چیزی که پس از گفتن کلمه میز در ذهن تداعی می‌شود. و یک صندلی چوبی باز هم به رنگ قهوه‌ای سوخته. باز به همان شکل نمونه مُثلی آن.

* یک قفسه کتاب نسبتا کوچک که در کنار آن گذاشته‌ام و باعث شده که وضعیت کتاب‌هایم مقداری جمع و جور شود. ردیف‌های پایین قفسه، کتاب‌های درس‌های تخصصی و این بالاتر کتاب‌های عمومی. الآن به قفسه نگاه می‌کنم و چند تا از آن‌ها را اینجا می‌نویسم: قلعه حیوانات جورج اورول، تاریخ فلسفه ویل دورانت، داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، دنیای سوفی یوستین گوردر، هایکو- شعر ژاپنی از آغاز تا امروز- شاملو و پاشایی، شعر زمان ما سهراب سپهری، حافظ، مادر ماکسیم گورکی، حماسه رستم و سهراب و دو جلد دیکشنری آریان‌پور هم این بالا است که برای ترجمه یک شعر قبل از این داشتم از آن ها استفاده می‌کردم. این‌ها جزء آبرومندانه‌ترین کتاب‌هایم بود.

* رایانه را هم روی همین میز مُثلی گذاشته‌ام.

* عکس فرانتس کافکا و ویرجینیا وولف روی دیوار

* در حال حاضر هم آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی دارد پخش می‌شود که همین‌طوری دارند برای خودشان می‌خوانند و می‌نوازند در حالی که من زیاد توجهی به آن ندارم و صدایش با این کوبیدن‌های پشت سر هم دکمه‌های کیبورد میکس شده است.

2- چند تا استاد تنبور و سه‌تار را ملاقات کردم تا حداقل یکی از این دو تا ساز را بعد از پشت سر گذاشتن تراژدی‌هایی مانند سنتور و سازدهنی دیاتونیک و کروماتیک و فلوت ریکوردر به صورت حرفه‌ای ادامه دهم.

3- بیشتر از همیشه به رادیو گوش می‌دهم.

4- با سردبیر یک مجله هم ارتباط دارم و دارم برای مجله‌اش چند تا شعر ترجمه می‌کنم.

5- و چند کتاب را به صف بسته‌ام تا بخوانمشان: بار هستی میلان کوندار، 1984 اورول، هایکوی شاملو و چند تای دیگر.

باری... تا حالا شده است پروفایل یکی را در سایت‌هایی مثل 360 ، اورکات یا فیسبوک ببینید و متوجه شوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده؟ نیم ساعت پیش یکی از آن‌ها را در 360 دیدم. و پیغام‌هایی را خواندم که دوستانش برای او نوشته‌اند. اویی که الآن مرده است را خطاب قرار داده بودند. این حالت که در این سایت‌های دوستی پیدا می‌شود خیلی خاص و عجیب است. تکراری نیست. کسی می‌میرد و پروفایلش می‌ماند و کامنت‌های دوستانش به او در آن صفحه. کامنت‌هایی که در عین ناباوری نویسنده‌هایشان از مرگ آن فرد نوشته می‌شود. یک جورهایی یک نوع ادبیات می‌شود. ادبیات پروفایلی. در همان راسته طبقه‌بندی ادبیات وبلاگی، یا دفترچه خاطراتی.

نمونه دیگرش را دو سه سال پیش در اورکات دیده بودم.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۲۱ |
وقتی به دل طبیعت می روی تفکر در ذن و سرودن هایکو را فراموش نکن.
بعدها در مورد ذن بیش تر خواهم نوشت.
نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۱۷ |
دوست داشتنی هایم:سه تار - سازدهنی - پیانو - شب کویر - کوه - پیاده روی در شب - وبلاگم - رایانه -

 

من

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۱۷ |
وقتی از وبلاگی که مسدود شده است و راه دسترسی به آن حتی برای نویسنده اش هم بسته است بیرون می آیی و به آدرسی جدید پناه می آوری،که وقتی با پسوند دات کام به راحتی وارد آن می شوی ،بدون آنکه آن جمله ی نحس و نفرت بار "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" را ببینی ،انگار از دود و دم سیدخندان و انقلاب فاصله گرفته ای و به ارتفاعات توچال پناه آورده ای. الآن است که می شود نفس عمیقی کشید و دست ها را چلیپا روی هوا آورد و یک آه بلند گفت. آهی با معنای مثبت .

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۶/۱۱/۱۳ |
داستان:
داستان "من از باران بدم می‌آید" در نشریه‌ی اثر، آذر 1388

داستان "هنوز سیاوش" در مجله‌ی ادبی پیاده‌رو، 12 خرداد 1395

مصاحبه:
جدال بی‌پایان رسانه‌های مکتوب و مجازی، روزنامه‌ی پیام آنلاین، 20 آبان 1394
گفتگو با گوریل فهیم، وبلاگ ایستگاه یک آدم، 29 بهمن 1394
من یک گوریل سینوسی هستم، گاهنامه‌ی دانشجویی کلون، 1 آذر 1390

از دیگران:
"درباره‌ی کتاب روزهای تاکسیدرمی شده"، از نسرینا رضایی، 22 آذر 1394
دست‌نوشته‌های یک گوریل فهیم، از نیما اکبرپور، 10 آبان 1387


برچسب‌ها: در نشریات
نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۰۱ |