و بقیه اش سکوت.
سال 72، 73. چهارراه طالقانی کرج، با مادرم می رفتیم فروشگاه مجللی که تازه افتتاح شده بود. از لباس و کیف و کفش بگیر تا یک عالمه اسباب بازی وسوسه برانگیز. که آب دهانم را از لب و لوچه ام آویزان می کرد... وقتی که مادرم توی مانتوها گشت و گذار می کرد من جلوی اسباب بازی ها می ایستادم و بهترینشان را انتخاب می کردم.
بعد به مادرم می گفتم که برایم بخردش.
و نمی خرید.
گریه و زاری من شروع می شد. تا اینکه از فروشگاه بیاییم بیرون، توی خیابان، توی اداره، زیر میز تحریر اداری مادرم... در رویای داشتن اسباب بازی می سوختم و گریه می کردم. با اینکه می دانستم اشک های من راه به جایی نخواهد برد.
انگار تمام غم های دنیا بیایند توی دل آدم بچپند. یک چیزی را خیلی دلت می خواهد و در عین حال هیچ راه حلی وجود ندارد که بتوانی به دستش آوری.
هیچ راه حلی...
حالا هم اسباب بازی اگر نباشد، خیلی چیزهای دیگر است که جایش را گرفته. داشتن همه شان شده است عقده ای. بیخ دلم.
از آن آدم های درجه یک و مودبی هم که می گویند توی زندگی ات تلاش کن، سختی بکش تا به دستش آوری متنفرم. بیشتر دوست دارم گوشه ای کز کنم و به خاطر نداشتن چیزهایی که آرزویش را دارم زاز زار گریه کنم، هق هق کنم.
در حالی که همه، توی شهر، توی کشور، روی کره ی زمین دنبال کار خودشان هستند.
توي سوييت من. عمويم از نسل دوم. من از نسل سوم. و دخترعموي ده يازده سالهام از نسل چهارم. سه نفري كنار هم نشستهايم. يك كتابچهي نت باز كردهام. نت آهنگهاي محلي شيرازي و متن ترانههايشان: دختر شيرازي، مجنون نبودم و ...
اول روي سهتارم نتها را همانگونه كه هستند اجرا ميكنم. ولي عمو و دخترعمويم بيش از حد فالچ ميخوانند. طوري كه كلن آهنگ را به هم زدهاند و روي ترانه آهنگ دست و پا شكستهي ديگري سوار كردهاند. من هم بيخيال اجراي درست و دقيق آهنگها ميشوم. فقط پشت ناخنهاي دست راستم را روي هر چهار سيم سهتار ميسابم. -آنگونه كه یکی از متدهای نواختن تنبور است.-
حالا من سهتار ميزنم و همه با صداي بلند و با نوعي بيقيدي ميخوانيم و سرهايمان را تكان ميدهيم. يك ناظر خارجي اگر ما را ببيند، پيش خودش فكر ميكند كه با چه ديوانههايي طرف شده است. توي تيمارستانها هم اينجور نميزنند زير خواندن. ولي من اين بيقيدي، اين رواقيگري و اين فوران لحظهاي هيجان، فرياد و شادي را با هيچ چيزي عوض نميكنم.
مثل نيچه، مثل پروست، در حالي كه جسمم مريض است و تمام قواي بدنيام را از دست دادهام، در گوشهاي كز كردهام و دارم كتابي ميخوانم، چيزي مينويسم. در حالي كه سرفههاي مرگآور امانم نميدهند. در حالي كه مويرگهاي مغزيام تنگ شده است و ضربات نبضم را در آنها حس ميكنم.
با آنكه بيرون، هوا خوب است، اينجا در كنار بخارياي نشستهام كه شعلهاش تا درجهي آخر زياد است. لباس ضخيمي هم تنم كردهام.
جسم بيمار انگار ذهن را تسلي ميدهد. جريانات ذهني را از عوامل مزاحم پاك ميكند. علفهاي هرز را از مزرعهي فكري آدم هرس ميكند. يك جورهايي احساسات را شفاف، خالص و تصفيه ميكند.
گرما تمام وجودم را در بر گرفته. و من در اين جهنمي كه براي خودم درست كردهام، آرام آرام و با وسواس زياد، حروف و كلمات را روي كاغذ سفيد مينويسم. انگار كه دارم به نوعي نقاشي ميكنم. انگار كه مشغول انجام يك فريضهي ديني باشم.
به پايان جمله كه ميرسم نقطهي پايان آن را پررنگ ميكنم و تبديلش ميكنم به يك دايرهي توپر و بزرگ. و دقيقن همين مكث چند ثانيهاي و تبديل نقطه به دايرهي توپر باعث ميشود، ذهنم فرمان نوشتن جملهي بعدي را به دستم صادر كند و دستم با حركت اعجابآوري، كلمات را روي كاغذ نقاشي كند. نوعي فعاليت فيزيكي براي تحريك قواي انتزاعي و بعد تبديل اين قوا به يك فعاليت فيزيكی جديد. و تكرار اين تسلسل پايان ناپذير.
توی سایت دانشگاه ام. روی صندلی, پشت دستگاه کامپیوتر ولو شده ام. دو سه روز است که دارم با یک سرماخوردگی نحس دست و پنجه نرم می کنم. سرما که می خورم تمام احساسات و جریان های فکری ام می ریزد به هم. فقط دنبال جایی می گردم, که هر چه سریع تر عقربه های ساعت آنالوگ حرکت کنند و رقم های ساعت دیجیتال عوض شوند.
خوب وقتی آدم هیچ حسی ندارد, و وقتی که تبدیل به یک تکه گوشت کرخت و لمس شده می شود, دیگر چیزی هم برای نوشتن نمی ماند. مگر اینکه انگشت هایت را بگذاری روی کیبرد و اجازه دهی که تقریبن به گونه ای غیر ارادی کلمه ها روی صفحه نرم افزار وورد 2003 تایپ شوند. همین.
راستش را بخواهيد من زياد با بازيهاي كامپيوتري ميانهي خوبي ندارم. بيشتر به اين خاطر كه تا به حال غير از يكي دو تا بازي، نتوانسته بودم برنامهي بازيها را درست و حسابي روي كامپيوترم نصب كنم. براي همين هيچكدام از سيدي بازيهايي كه روي كامپيوتر نصب ميكردم، اجرا نميشد.
ديشب كه پاي كامپيوتر پسرعمويم نشسته بودم، بازياي به نام جيتياي را كليك و شروع كردم به بازي كردن. اگر بخواهم صادقانه بگويم، حس گوريلي را داشتم كه از وسط جنگل بلندش كرده باشند و بنشاننداش پاي بازي كامپيوتري. از رانندگي با ماشينهاي پت و پهن آمريكايي در داخل خيابانهاي نيويورك حظ وافر بردم. لذت ساديسمي وصف ناپذيري تمام وجودم را در بر ميگرفت؛ وقتي كه خانمهاي لخت و پتي را كه در پيادهروها ميخراميدند، زير ميكردم. دنده عقب ميزدم و دو سه بار زير ماشينم لهشان ميكردم. خوني كه به لاستيك ماشينم ميچسبيد و تا يكي دو متر خط لاستيك روي آسفالت را قرمز ميكرد، بر لذت ساديسميام ميافزود. شايد فكر كنيد احمقانه باشد، ولي ديشب حين بازي، به جاي آنكه سعي كنم ماموريت قهرمان بازي را به درستي انجام دهم، ترجيح ميدادم با شورولت مدل 85 يا چيزي شبيه آن، به رانندگيام ادامه بدهم و به اخبار محلي راديو گوش كنم.
سقف خانه بايد چيزي حدود دو و نيم تا سه متر باشد. بيشتر از آن، نوعي احساس عدم امنيت و بيهويتي به آدم دست ميدهد. كمتر كه باشد، فرد را دچار يك كلاستروفوبياي* مزمن ميكند. اين چيزي است كه بهش دچار شدهام. اينجا، در سنندج توي سوييت بيست سي متري آپارتمان عمويم ساكن شدهام. همه چيز خوب پيش ميرود. و همهي امكانات فراهم است: تخت، تلويزيون، سيدي پلير، كامپيوتر، پرينتر، ميز تحرير و دستگاه قهوه جوش. ولي بدجوري با سقفاش مشكل پيدا كردهام. صاف كه ميايستم كلهام با آن مماس ميشود. توي دستشويي كه ميروم بايد سرم را خم هم كنم. به همين خاطر آن حسي كه براي قرارگيري در يك جاي تنگ، به آدم دست ميدهد هميشه همراهيام ميكند. طوري كه گاهي سر همين موضوع افسردگي شديدي ميگيرم.
بدي افسردگي هم اين است كه وقتي ميآيد سراغ آدم، مثل گروههاي چريكي حرفهاي و سازمانيافته از همه طرف حملهور ميشود. علاوه بر موضوع كلاستروفوبيا.فكر نداشتن يك آپارتمان درست و حسابي هم. فكر تخت يك نفرهام كه وصف كاگانوچييو، شاعرهي ژاپني برايش مناسب است:
"ميخوابم
بيدار ميشوم
چه وسيع است
بستر
بي همبستر"
----------------------------------
* Claustrophobia - تنگناترسی
مثل خانه به دوشها شدهام. مثبت بینانهتر، مثل جهانگردها. تا ده روز پیش تهران بودم. و بعد آمدم اصفهان، برای ده روز. حالا که تقریبن احساس جا افتادن بهم دست داده، باید بروم سنندج. یک ساعت دیگر حرکت میکنم به سمت ترمینال اتوبوسرانی. و از آنجا یک سفر ده ساعته. شاید هم بیشتر. حس خانه به دوشی، حس اینکه هیچ جا ریشه ندارم، و تا میخواهم در جایی ریشه بدوانم باید همه را پاره کنم و بگذارم بروم، بدجور حالم را میگیرد. یک هفته قبل از سفر، و یک هفته بعد از آن، هیچ چیز روال طبیعی خودش را نخواهد داشت. بدترین لحظه، وقتی است که توی ترمینال، ساکم را میگذارم کنارم، و بلیط به دست منتظر میمانم تا اتوبوس از راه برسد.
با اینحال دلم برای سنندج تنگ شده است. برای دوستان دانشگاهم، برای فامیلهای پدرم، برای آبیدر و کانی شفا، برای دخترهای خیابان ششم بهمن، و برای استاد سهتارم.
به م:
امروز تعطيل است و ساعت سه بعد از ظهر فقط پرندهها هستند که پر ميزنند و اردکها که روي حوضچههاي ساکن آب شنا ميکنند. دقيقن وسط پل مارنان هستيم. يکي از قديميترين پلهاي اصفهان. من به جانپناهِ پل تکيه دادهام و او در کنارم ايستاده است. دارم به بستر خشک زايندهرود نگاه ميکنم. باد سردي به صورتم ميخورد. هيچ کس روي پل نيست. فقط من هستم و او. اول امتداد سمت چپم را ميبينم. بعد امتداد سمت راست را. و بعد که ازاين موضوع مطمئن ميشوم که کسي آنجا نيست، به لبهايش نگاه ميکنم.
سرم را ميبرم جلو و او سرش را به سمت من خم ميکند. لبهايمان را روي هم ميگذاريم و براي سه ثانيه، چهار ثانيه روي هم قفل ميشويم. من، در وسط پل مارنان، در باد سردي که عضلههاي صورتم را لمس ميکند، لبهايش را ميبوسم. يک بوسهي فرانسوي که درجه حرارت بدنم را در عرض سه يا چهار ثانيه بالا ميبرد. يک بوسهي فرانسوي که هيجانش باعث ميشود خون توي رگهايم با سرعت زيادي حرکت کند. طوري که جدارهي داخلي تمام رگهاي بدنم اين افزايش ناگهاني فشار خون را کاملن لمس و درک ميکند. و وقتي که لبهايمان از هم جدا ميشود، وقتي گرهي کورِ لبهايمان باز مي شود، همهي چيزهايي که در آن سه ثانيه گذشت تبديل به يک خاطرهي قديمي و کهنه ميشود. آنقدر قديمي که حتا يادم نميآيد آيا واقعن بوسهاي در کار بود يا نه. نميتوانم هيچ طعمي از لبهايش و روژ قرمز رنگي که روي آنها کشيده است را به ياد بياورم. همه چيز فراموش شد و من ماندهام که آيا اين اتفاق در وسط پل مارنان رخ داد يا تنها يک رويا پردازيِ صرف بود...
او همچنان در مورد خشک شدن بستر زاينده رود حرف ميزند و من همچنان به لبهايش نگاه ميکنم. در حالي که باد سرد، عضلههاي صورتم را فلج کرده است.
امروز به چهلستون رفتيم و نگاهي بهش انداختيم. البته به دليل اينکه استخر کاخ، آب نداشت، چيزي بيشتر از بيست ستون گيرمان نيامد. من مصرانه اعتقاد داشتم که بايد دقيقن به همين دليل، تنها نصف بهاي بليط را ازمان بگيرند. و اين موضوع را با شوخي و کنايه هم به بليط فروش آنجا گفتم.
کاخ بيستستون هم مثل نقش جهان نشاني بود از شکوه از دست رفته. به همان اندازه که از ديدن آن لذت بردم، حالم گرفته شد. با تيشه به جان خيلي از نقاشيهايش افتاده بودند. به بهانههاي مذهبي صورت افراد را کنده و ناپديد کرده بودند. هر چند نقاشيهايي که در ارتفاع قرار داشت و دست کسي بهشان نرسيده بود سالم و دست نخورده باقي ماندهاند. حتا سينههاي بعضي از خانمهاي صفوي پيدا بود و با وجود گذشت اين چند قرن ولي هنوز هم تر و تازگي و سايز استانداردشان را حفظ کرده بودند. طنز تلخ اين موضوع باعث ميشود زهرخندي روي لبهاي آدم بنشيند.
خيليها اعتقاد دارند که ديدن اين عمارتهاي باشکوه توسط ناظران خارجي باعث ميشود که وجههي مثبتي از ما ارايه داده شود. ولي به نظر من خرابکاريهاي آنجا بيشتر از شکوه معماري و نقاشي عصر صفوي توي چشم ميآيند. همانطور که ادوارد براون هم در "يک سال در ميان ايرانيان" بيش از آنکه در مورد خود چهلستون بنويسد در مورد نقاشيهايي مينويسد که با رنگ قرمز زنندهاي صحنههاي عيش و نوشاش را محو کردهاند.
به هر حال دست از اظهار نظر شخصيام بر ميدارم و فقط جملهي آلبر کامو را نقل ميکنم که "ملتهاي خوشبخت تاريخ ندارند."