وقتی که موقعیت و نوع فعالیت هایی که انجام می دهم ،عوض می شوند،اقشاری هم که با آن ها روبه رو می شوم تغییر می کنند.اول بهتر است این را بگویم: من تازه گی ها فهمیده ام که دوست صمیمی خاصی ندارم.مثلا اینکه همه اش با کسی باشم ،و اینکه تمام برنامه هایم را با او انجام بدهم.اینجا توی محله ی ما دوستی داشتم به نام احسان."تقریبا" با همدیگر صمیمی بودیم.شب ها که آفتاب غروب می کرد ما می انداختیم توی خیابانی که منتهی می شد به میدان پر رفت و آمد منطقه ی ما. با هم می رفتیم کتاب فروشی. آنجا پیش کتاب فروشی که دوستمان هم شده بودیم می ماندیم و با هم دیگر راجع به کتاب ها گپی می زدیم. بعد دوباره بر می گشتیم و طول خیابان را گز می کردیم.چیزی می خوردیم:بستنی ،چیپس ،تخمه.
گاهی هم می رفتیم انقلاب.به شوق اینکه کتابی بخریم و بعد برویم توی یکی از این کافی شاپ های روشنفکری خیابان انقلاب.قهوه و کتاب و موزیک فرانسوی و اینجور المان های کاذب روشنفکری .راستش را بخواهید با همین احسان کذایی هم زیاد احساس خوبی نداشتم. ولی به هر حال می شد صفت صمیمی را روی رابطه ی دوستی ام با او انتخاب کنم.حالا البته دیگر احسان راهش را کج کرده،رفته است با یکسری افراد دیگر.به قول خودش توی یک سوسایتی،با شش هفت نفر دختر و پسر تیپ روشنفکری .از همان نوع کاذبش شاید.
حالا من دو جای به خصوص آمد و شد می کنم. و به همین دلیل با دو سری از افراد رابطه دارم.از نوع خیلی سطحی اش.حداقلش نگاه انداختن به آن ها تا شاید یک سلام سرد و  خشک و خالی و حداکثرش هم یک دست دادن . یکی از این جاها کلاس کنکور برای کارشناسی ارشد و آن یکی هم کتابخانه ی ملی.سه روز می روم کلاس ارشد و چهار روز هم کتابخانه ی ملی. با این کتابخانه ی ملی دارم کلی ارتباط برقرار می کنم. با محیطش.تقریبا به طور کامل متفاوت از محیط های اجتماعی دیگر:قشر تحصیل کرده و دانشجو به معنای واقعی اش:نه آن نوعی که من تا حالا توی دانشگاه خودمان می دیدم. اکثرا هم دانشجوی پزشکی یا رزیدنتی هستند.سرشان می ارزد به این هم رشته ای های ما.
توی کلاس ارشد آن ها را می بینیم.هم رشته ای هایم را می گویم.آنجا یک اکیپی می آیند از دانشگاه علم و صنعت." اصلا " برای من خیلی جالب بود . توی حیاط چند نفر دختر آن طرف تر ایستاده بودند که این ها توی اکیپشان داشتند بلند بلند به همدیگر فحش خواهر مادر می دادند.در چند متری آن دخترها.هرچند مشت نمونه ی خروار نیست.ولی به هر حال توی محیط کلاس ارشدی که می روم از این تیپ افراد زیاد می بینم:به همین خاطر زیاد از این محیط خوشم نمی آید.
تازه امروز تجربه ی بدتری هم داشتم: سر کلاس یک سوال ،از آن سوال های آبکی پرسیدم. استاد برگشت و تا یک ربع هر چه به دهانش آمد، بار من کرد.که "چرت و پرت نگویید" و "فکر کنید ،وقتی می خواهید چیزی بگویید " و "من چهار ساعت است قصه ی لیلی و مجنون را دارم می گویم ،حالا تو برگشته ای و می گویی لیلی زن بود یا مرد" و "معلوم نیست توی این دانشگاه های شما چه چیزی بارتان می کنند"  و از این تیپ حرف ها. خلاصه اینکه این استاد کذایی هر چه خسته گی و ناراحتی و دپرشن داشت سر من خالی کرد. طوری که اعتماد به نفس علمی ام را خرد خاک شیر کرد.نابود کرد به اصطلاحی.دانشجویان هم مثل این افرادی که تا یک کمدین "چیپ" در حد بی مزه گی حمید ماهی صفت می بینند ،هر و هر به هر حرف و ناحرفش می خندیدند. خلاصه این که بد طور سوژه شده بودم.
به هر حال کتابخانه ی ملی جایی است که آن جا ،یک جورهایی احساس خوبی به من دست می دهد.احساس پژوهشگر بود یا کار آکادمیک کردن یا یک چیزی توی همین مایه ها. و همین من را خوشحال می کند.هر چند که ارتباطم با همه ی افراد دور و بر، در حد فوق سطحی است. شاید یک مدلی مثل فرنگستان ،که می گویند ارتباط ها در آنجا، سرد است و بی احساس.
اینجوری شاید بهتر هم باشد.تا اینکه بخواهی ارتباطات را گرم تر کنی.این طوری باید به فکرت، برای رابطه با هر کدامشان یک وقت و نیرویی را اختصاص دهی. و این یعنی اتلاف انرژی فکری و روحی ...البته شاید.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۲۷ |

توی مترو تکیه داده ام به دری که به طرف ریل ها است و اصلا باز نمی شود. تابلوی "DO NOT LEAN" را از روی پنجره ی در روبرویی می خوانم. برای همین فشار بدنم را از روی در کم می کنم:تا نه سیخ بسوزد و نه کباب. توی این کنسرو بدن ها ، که جای تکان خوردن یک میلیمتری هم نیست خدا را کلی هم شکر می کنم:به خاطر همان تکیه گاه پشت و به خاطر اینکه دریچه ی کولر بالای مترو ،باد خنک را مستقیما به سمت صورت من هدایت می کند. تمام این ها خود غنیمتی است.من سیخ ایستاده ام و دارم از هدست گوشی ام به لورنا مک کنیت گوش می دهم. به این لورنا مک کنیت که گوش می دهی با آن ملودی های شرقی و مرموز و شبه عرفانی ، اگر چشمانت بسته باشد می بردت به یک دنیای دیگر.و اگر مثل من چشمانت باز باشد و به افراد دوربرت نگاه کند،آن وقت آن افراد را توی ذهنت، می برد به یک دنیای دیگر.یک جورهایی تبدیل می شوی به یک فیلسوف که دارد از یک بعد و زاویه ای بالاتر به جهان نگاه می کند،به افراد،به کنسرو ابدان ،به میله های مترو.
آن طرف تر یک دختر خوش رنگ و لعاب با یک پسر ژیگولو کنار هم ایستاده اند و بگو و بخندی راه انداخته اند. چند میلیمتر کنارشان یک آقای جاهل مآب هیکلی ریش و پشم دار ایستاده است. با یقه ی باز که از زیرش پشم سینه فوران کرده است به بیرون.آن دو و این یکی بیشتر از چند میلیمتری با هم فاصله ندارند.فاصله ی فیزیکیشان در حد صفر است ،ولی فاصله ی فرهنگی و طبقاتی و رفاهی از کجاست تا به کجا.روی همان تابلوی مسیرها فاصله ی طبقاتیشان نوشته شده است.آن دو بالای میرداماد و این یکی زیر جوان مرد قصاب.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۲۰ |

روزگاری در یک دشت پهناور مردمانی گرد هم آمدند و شهری ساختند.دور آن را دژ بلندی کشیدند و داخل آن را به زیبایی ساختند.کاخ ها و خانه های زیبا در کنار نهرهای روان و درخت های سبز و میوه های آبدار.داخل کاخ ها را با انواع تزیینات آراستند و بیرون آن را با گرانقیمت ترین سنگ ها.مردمان آن شهر،شرافتمندانه کار می کردند و در فراغت دور هم جمع می شدند،شراب می نوشیدند و ساز می نواختند.
اما روزگار خوش دیری نپایید. چندی بعد مرض طاعون به داخل شهر نفوذ کرد.عجیب ترین نوع طاعون در سراسر جهان.چندی نگذشت که تمام مردان و زنان آن شهر مردند. جسد ها خروار خروار روی هم در کوچه ها و خانه ها تلنبار شده بودند.این طاعون عجیب تنها به جنین ها اجازه ی زندگی داد.جنین هایی که از رحم های بی جان مادرانشان بیرون آمدند و دنیای جدید را روی جسد مادران و پدرانشان مشاهده می کردند.
افسانه می گوید که این جنین ها بزرگ شدند و ساکنان آن شهر گشتند.ساکنانی وحشی و تربیت نیافته.با خوی حیوانی.آنگاه که کودکی ده ساله بودند چند قبیله و قوم از آن سوی دشت به شهر یورش بردند و تمام جواهرات و سنگ های گرانقیمت را غنیمت گرفتند.
چندی بعد ساکنان تنها و دور افتاده در آن شهر نکبت بار در میان خرابه هایی با شکوه پرسه می زدند و برای قوت خود به دنبال لاشه ی گربه هایی می گشتند که در گوشه و کنار کوچه های متروک شهر مرده بودند...
خداوند چنین سرنوشتی را بر قوم ایریف تحمیل نمود.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۷ |

زندگی توی این قوطی کبریت ها.توی این مکعب مربع ها و مکعب مستطیل ها.هر روز دارد از سایزش کوچکتر می شود. ما توی یک 70 متری اش زندگی می کنیم. جایی که گاهی احساس خفه گی می کنی.به خصوص که دورت را یک مشت خرت و پرت گرفته باشد.آنقدر زیاد که دیگر جایی برای تکان خوردن و جنبیدن هم وجود ندارد.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۶ |
دیروز آمدیم تهران.من و مامان.از مهر که رفته بودم شهرستان تا الآن یکی دوبار بیشتر سر نزده بودم به تهران.تازه آن هم برای کاری ضروری.نه طوری که شهر را ببینم. تغییراتی را که کرده و ثوابتی که هنوز هم ادامه دارد. از خیابان نزدیک خانه مان که عبور می کنم ناگهان انگار در گوشه ای فضای خالی ای را که همیشه آنجا می دیدم محو شده است. و حالا یک نره غول بتنی و سیمانی دیگر سرفراز کرده . بعد انگار در فرایند منطقی ذهنم خدشه ایجاد می شود.آن خرابه ای که قبلن بود کجا و این نره غول بتنی و سیمانی کجا. این جا پلاک ماشین ها هم همه اش انگار دارند با سوزن چشم هایم را سوراخ می کنند. 22 ،33،44،11 . تغییر مکانی که داشته ام را از این پلاک ها خیلی خوب می توانم احساس کنم.
اینجا توی تهران خیلی روابط سردتر می شود. امروز با برادرم رفتیم پاساژ علاءالدین که گوشی بخرد. و بعد خیلی دقت کردم روی جواب دادن فروشنده ها به مشتریان. مثل سگ جواب می دادند.بهترین عبارتی است که می شود با آن نحوه ی برخوردشان را توصیف کنم. با کمترین کلمه ی موجود و با بی احساسی صرف.
دارم فکر می کنم زمانه عوض می شود و ما اصلن تغییرش را احساس نمی کنیم.ماجرای احسان هم خیلی رفته است روی نروم. بهترین دوستم توی تهران.بعد از شش - هفت ماه ، بهش اس ام اس دادم که رسیده ام تهران.اس ام اس دلیورد هم می شود ولی باز جوابی نمی آید. بیشتر برایم جالب است تا ناراحت کننده.این تغییر جالب است. تو رفته ای یک جای دیگر و ثابت مانده ای.حالا که بر می گردی می بینی همه چیز عوض شده. احسان هم عوض شده. توی نت دیدمش. توی یاهو مسنجر. جوابم را داد که دپرشن گرفته است. دپرشن بعد از امتحانات :برای همین جواب اس ام اس نداده است.با طنز تلخی گفتم تو چهار نوع دپرشن می گیری.دپرشن در موقعیت عادی و زندگی روزمرره. دپرشن قبل از امتحانات در فرجه.دپرشن موقع امتحانات و دپرشن بعد از امتحانات.
-
هنوز انگار سیستم بیولوژیکی ام با این تغییرات جغرافیایی آداپته نشده است. به خصوص که این تغییر جغرافیایی با تغییر فرهنگی و تغییر زمانی و تغییر سطح رفاه اجتماعی در دو شهر مختلف هم همراه است.برای همین است که دیر طول می کشد که سیستم بیولوژیکی ام و همین طور سیستم احساسی و روانی ام حالت عادی پیدا کند. و به این شرایط موجود عادت کند.به این که افراد خودشان را بگیرند و مثل سگ جواب بدهند. به این که صمیمی ترین دوست آدم ،جواب اس ام اس ندهد. به این که دیگر در آن خرابه های خالی و پر از آت و آشغال آن نره غول ها سر بلند کرده اند. به این که برای خریدن یک گوشی موبایل باید خودت را در شکنجه گاه این خیابان های پردود و شلوغ و پر ترافیک و گرم بیندازی. در این جهنم دره ها.
-
به یاد آن بیت باباطاهر می افتم که می گوید :"مکن کاری که بر پا سنگت آید/ جهان با این فراخی تنگت آید". البته من کار بدی نکرده ام ولی نمی دانم چرا واقعا این جهان فراخ اینقدر تنگ شده است. چند روز پیش تصورم این بود که از شر آن دانشگاه کوفت و زهرماری و از شر روزمرگی ای که در شهرستان دچارش شده بودم خلاص می شوم. ولی این جا که آمده ام انگار احساس "تنگی" بیشتری می کنم.اینجا انگار حلقه جهان تنگ تر شده است و خرم را بد چسبیده است. تا ببینیم در روزهای آینده چه خواهد شد. هر چند که دیگر توبه می کنم از خانه بیرون بروم.اصلن تاب تحمل آن جهنم دره ها را ندارم. توی خیابان که می روم سردرد می گیرم. حالت تهوع می گیرم و ضعف می کنم. متنفرم از این خیابان های دود و دم گرفته ی تهران که از بالایش آفتاب با پتک می زند توی سر آدم.
نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۱ |

این جا توی یک کافی نت پرسرعت نشسته ام و اولین باری است که دارم یک فایل تصویری را از یوتیوب نگاه می کنم. فایل رسوایی معاونت آموزشی دانشگاه زنجان.من به هیجان ناشی از تجربه ی تکنولوژی رسیده ام.
تکنولوژی مخصوصا توی این تقلب امتحان ها چه قدر این روز ها به کار می رود. مثلا همین امروز شهریار دوستم از برگه ی سوال ها عکس انداخت و آن را برای من و مهدی که بیرون دانشکده بودیم بلوتوث زد و ما از بیرون جواب تست ها را برایش اس ام اس می زدیم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۵ |