سوری عزیز
کلاس اول دبیرستان که بودم سر یک

سوری عزیز
یک بار چند وقت پیش خواب دیدم یکی دو نفر را کشته‌ام. یا مثلا ناک اوتشان کرده‌ام. بدجوری...

سوری عزیز اینقدر اعصابم ریخته است به هم که خیلی تمرکز فکری درستی ندارم. یک جمله را که شروع می‌کنم نمی‌توانم به صورت درست و حسابی تمامش کنم. چند خط می‌نویسم و دوباره آن را پاک می‌کنم. می‌دانی... من آدم شدیدا ترسویی هستم. صدای باد که می‌شنوم ترس برم می‌دارد. گوشی‌ام که زنگ می‌خورد از ترس از جایم می‌پرم. ماشینم را که یک گوشه تو خیابان پارک می‌کنم از این می‌ترسم که اگر برگردم ببینم دیگر سر جایش نیست. راستش را بخواهی باید اقرار کنم تو خیابان‌های خلوت که راه می‌روم، مثل این جاسوس‌های توی فیلم‌ها، هر چند متر که جلو می‌روم، پشتم را نگاه می‌کنم تا ببینم کسی تعقیبم می‌کند یا نه. اگر کسی پشتم راه برود، قدم‌هایم را تندتر می‌کنم که از طرف فاصله بگیرم. یا اینکه خودم را می‌اندازم توی خیابان یا می‌روم پیاده‌روی آن طرف خیابان.

سوری... الآن چند ساعتی می‌شود که یک زلزله‌ی ترس تمام وجودم را تکان داده است. جوری که به داشتن یک زندگی بی‌دغدغده و داشتن آرامش فکری همیشگی حسرت می‌خورم...
سوار ماشین شدم و از خانه زدم بیرون. دست‌هایم روی فرمان می‌لرزید. پایم را گذاشتم روی پدال و تا آنجا که می‌توانستم گاز دادم. توی کوچه‌ی فرعی با هشتاد، نود تا می‌راندم. دوست داشتم مثل آن یارو توی آن فیلم آمریکایی که نمی‌دانم اسمش چی بود با منتهی الیه سرعت به یک مسیر بن بست بکوبانم و شر همه چیز را از سر خودم وا کنم.

سمت خانه‌ی احسان رفتم. پایین آمد، سوار ماشین شد و بعد همینجوری خیابان‌ها را بالا و پایین کردیم. تخمه‌ی آفتاب گردان می‌خوردیم و راجع به مسائل بی‌ربط حرف می‌زدیم. راستش را بخواهی دوست داشتم تو یکی از این ایالت‌های پرت و پلای آمریکا یک شغل دولتی معمولی داشتم و یک خانه‌ی ویلایی دو طبقه و یک زن و سه چهار تا توله سگ (پدرم به بچه‌ی آدمی‌زاد می‌گوید توله سگ)‌ با لپ‌های تپل مپل و سرخ. یکشنبه‌ها می‌رفتم دستی به انجمن خیریه‌ی حمایت از کودکان سومالیایی می‌کشیدم و خلاصه یک زندگی بدون دغدغه داشتم، یک زندگی بدون عقده. یک زندگی بدون ترس. یک زندگی معمولی. نه خیلی پولدار و نه خیلی بی پول و درب و داغان.

به پیشنهاد من رفتیم یک پیتزافروشی دنج. همان میز جلویی کنار صاحب فست فودی نشستیم و یک پیتزای تکی سفارش دادیم و یک نوشابه‌ی خانواده‌ی بزرگ و گنده. پیتزا را که آوردند نصفش را من خوردم و نصفش را احسان. در بطری نوشابه‌ی کوکاکولای گنده را باز کردم و لیوانم را راه به راه پر کردم. بعد نوشابه را توی حلقم سرازیر می‌کردم. مثل نهنگ نوشابه می‌خوردم. فش فش گاز نوشابه و سرد بودنش و تند و تیز بودنش حالم را جا می‌آورد. یک لیوان نوشابه می‌خوردم و با احسان راجع به ارایه‌ی مقاله‌ تو ISI حرف می‌زدم. دوباره یک لیوان دیگر نوشابه می‌خوردم و با احسان راجع به مدلسازی تو انسیس و آباکوس و فلک حرف می‌زدم. یک لیوان نوشابه و جشنواره‌ی فیلم فجر. یک لیوان نوشابه و میدان تحریر قاهره. یک لیوان نوشابه و مزایای ویندوز سون نسبت به ویستا. یک لیوان نوشابه و زارت و زورت‌های یک برنامه‌ی خبر ورزشی تلویزیون. یک لیوان نوشابه و زندگی توی آریزونای آمریکا.
اینقدر نوشابه خوردم که بدنم از گاز آن مثل یک بادکنک باد کرد. عرض بدنم اندازه‌ی قدم شد. بدون اینکه دست خودم باشد از صندلی بلند شدم. زیر پاهایم خالی شد. از پنجره بیرون آمدم و همین‌طور اوج گرفتم... پانزده بیست متر از سطح زمین بالا رفتم تا اینکه یک دفعه دیدم خشتکم به یک جایی گیر کرده است. برگشتم و نگاهی انداختم. دیدم ماتحتم به نوک میله‌ی یک آنتن مرکزی گیر کرده. تا خواستم موقعیت خودم را از لحاظ جغرافیایی تشخیص بدهم، میله‌ی نوک تیز آنتن ماتحتم را سوراخ کرد. باد داخل بدنم شروع کرد به خالی شدن. صدای پیس خالی شدن باد آنقدر شدید بود که همه‌ی آن چند خانم شیک و سانتی‌مانتال که جمع شده بودند جلوی پیتزا فروشی سرشان را بالا آوردند. من چند بار با سرعت این ور و آن ور قیژ خوردم تا نهایتا با شتاب شدیدی توی جوب کنار پیتزافروشی پرت شدم. خانم‌ها تا دیدند خیمه شب بازی به آخرش رسیده رویشان را برگرداندند و رفتند توی پیتزا فروشی. احسان بیرون آمده بود و دم ماشین منتظر من بود.

سوری عزیز می‌دانی که همه‌اش چرت و پرت است. خواستم یک مقداری بزنم توی خط رئالیسم جادویی. از همین جنگولک بازی‌هایی که مارکز و دار و دسته‌اش در می‌آورند. الآن که پشت لپ تاپم نشسته‌ام و دارم برای تو نامه می‌نویسم یک شیشه‌ی آب گذاشته‌ام جلو و دارم راه به راه آب می‌ریزم توی حلقم. آب الکی خوردن یک جورهایی من را یاد دختر خاله‌ام می‌اندازد. یک دخترخاله‌ی خوشگل و خوشحال و بی دغدغه. یک مرفه بی‌درد دوست داشتنی که توی وین اتریش صبح تا شب ویولون می‌زند و با دوست پسرش می‌رود استخر. هر موقع می‌دیدمش یک لیوان آب دستش بود و بدون هیچ هدفی زرت و زرت آب می‌خورد. می‌دانم که مرغ همسایه غاز است و او هم شاید کلی بدبختی داشته باشد و از این حرف‌ها. ولی یکجورهایی از لحاظ روانشناسی شرطی شده‌ام. موقع‌هایی که حالم خوب نیست یک شیشه آب می‌گیرم دستم و آن را سرازیر می‌کنم توی حلقم. حس ویولون زدن تو اتریش و استخر رفتن با دوست دختر بهم دست می‌دهد.

سوری! تمام کردن این نامه در اینجا شاید کار احمقانه‌ای باشد. مثل پریروز می‌ماند که فایل پرزنتیشن سمینارم همین‌جوری بدون هیچ نتیجه‌گیری‌ای تمام شد و استادم با دیدن اسلاید آخر و جمله‌ی THANKS FOR YOUR ATTENTION تکانی به خودش داد و بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن که نمی‌شود آدم پرزنتیشن‌اش را همین‌جوری بدون هیچ نتیجه‌گیری‌ای تمام کند.
من توی دلم بهش می‌گفتم چه آدم کلاسیک بی‌خودی هستی.

پ ن: تخت خوابم را دوست دارم. به خصوص آخرهای شب که سگ خواب می‌شوم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۰ |


                                                       طرح: فاطمه صداقت

تابستان 1387 يك ماهي توي اصفهان براي خودم ول گردي مي‌كردم. عصرها از دم مهمان‌سرای درب و داغانی که تویش ساکن بودم یک اتوبوس سوار می‌شدم و نم نمک به سمت آمادگاه می‌رفتم. راستش را بخواهید اصلا از خیابان‌های پیچ در پیچ مسیر سر در نمی‌آوردم. همه‌جا ترافیک بود. مخلوط نامتوازنی از آدم‌ها و ماشین‌ها که توی همدیگر می‌لولیدند. مثل تمام خیابان‌های تهران. همه‌‌شان شکل همدیگر هستند و هیچ ویژگی‌ خاصی که آن‌ها را از همدیگر متمایز کند وجود ندارد. به ابتدای آمادگاه که می‌رسیدم از اتوبوس پیاده می‌شدم و به سمت پاساژی می‌رفتم که فکر می‌کنم طرف‌های هتل عباسی بود (انتظار نداشته باشید آدرس درست و حسابی بدهم. من خیلی وقت‌ها شده که کوچه‌ی سنبل غربی خودمان را هم گم و گور می‌کنم). آنجا یک عالمه کتابفروشی‌ زرق و برق دار است که تویشان پر است از کسانی که دنبال کتاب‌های موفقیت، مدیریت یا پولدار شدن در جیک ثانیه می‌گردند. همین‌طور نوشت‌ابزارفروشی‌هایی که تویشان پر است از دانشجویان معاری و نقاشی‌ای که پیرو زندگی سانتیمانتالیسمی‌شان دنبال ذغال فابرکاستل و چوب بالسا و اینجور چیزها هستند (از این کلمه‌ی سانتیمانتالیسم خیلی خوشم می‌آید).

خلاصه اینکه طبقه‌ی اول آن پاساژی که الآن اسمش را یادم نیست پر بود از مغازه‌های ژیگولی‌ای که اصلا به درد یک مسافر تنها نمی‌خورد. که بخواهد خوراک دندان‌گیری برای کتاب خواندن و گذراندن ساعات طولانی بی‌کاری‌اش در مسافرخانه‌ای که در آن ساکن است پیدا کند.

بعد از دو سه روز گشت و گذار بین این مغازه‌های ژیگولی که نه محصولاتشان و نه فروشندگان اخمویشان با حس و حال من جور در می‌آمدند، مغازه‌ی کوچک و دنجی در گوشه‌ای از طبقه‌ی بالا کشف کردم. کشف فوق‌العاده‌ای بود و به راحتی می‌توان آن را در ردیف کشف‌های کریستوف کولمب‌وار زندگی‌ام جا بدهم (مثلا کشف پیتزا پرپرونی‌های خیابان شریعتی، سر یخچال. یا کشف آش شله ‌قلمکارهای نیکوصفت، میدان انقلاب.)

یک آقای کتاب‌فروش تقریبا مسن با سبیل‌های استالینی و عینک کائوچویی دم در مغازه‌ی خلوت و دنجش روی یک صندلی چوبی قدیمی نشسته بود و داشت چای پر رنگ لیوانی می‌نوشید و توی راهروی پاساژ برای دو سه تا کبوتر چاهی اصفهانی که بغبغو راه انداخته بودند دان می‌ریخت. مغازه‌اش تا خرخره از کتاب‌ پر شده بود. دور تا دور، قفسه‌های آهنی. با یک عالمه رمان، شعر، داستان کوتاه.
یکی از قفسه‌ها اختصاص داشت به کتاب‌های دسته دوم. بوی کاغذ کاهی و گرد و خاک و یک مقداری هم رطوبت آدم را مست می‌کرد. آن وسط کتاب "بانو با سگ ملوس" چخوف را دیدم. همان نسخه‌ای که عبدالحسین نوشین آن را ترجمه کرده و یک انتشاراتی تو مسکو به اسم پروگرس آن را چاپ کرده است. ترجمه‌های دیگری هم از این کتاب شده است: بانویی با سگ کوچولویش، خانم با سگ کوچولو، یا خانم و سگ ملوسش. ولی "بانو با سگ ملوس" به نظر من یک ترجمه‌ی متفاوت است. کیفیت ترجمه را از مقایسه‌ی عنوان آن با عنوان ترجمه‌های دیگر هم می‌شود تشخیص داد. صفحه‌ی اول کتاب را باز کردم: روی آن با خودکار آبی (به نظرم بیک) نوشته بود: مینو، 9/12/52 – 379. فکر کنید چقدر هیجان‌انگیز بود. سی و خورده‌ای سال پیش یکی به اسم مینو این کتاب را خریده و احتمالا با همان هیجانی که به آدم‌ها موقع خریدن یک کتاب نونوار، آن هم "بانو با سگ ملوس" دست می‌دهد در صفحه‌ی اول آن نوشته است: مینو، 9/12/52. و 379 هم احتمالا شماره‌ای است که برای این کتاب در یک کتاب‌خانه‌ی شخصی  کوچک اختصاص داده شده است...
"بانو با سگ ملوس" را برای خریدن، از قفسه بیرون کشیدم و به ماجراجویی‌ام بین قفسه‌های دیگر ادامه دادم. آقای کتاب‌فروش با سبیل استالینی و عینک کائوچویی توی مغازه آمده بود، پشت میز شلوغ پلوغش نشسته و داشت کتاب می‌خواند. راستش را بخواهید هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی‌شد. ولی من احساس می‌کردم برای سال‌ها به این کتاب‌فروشی دنج و قدیمی رفت و آمد داشته‌ام و با این آقا دوست صمیمی بوده‌ام.

کتاب‌فروشی‌های دیگر که می‌روید، چهار تا دوربین بالای کله‌ات گذاشته‌اند که یک وقت کتابی را کش نروی و بیاندازی زیر پیراهنت. یکی دو نفر می‌آیند جلویت و سوال نفرت انگیز "چه کتابی می‌خواهی" را از آدم می‌پرسند. آن‌ها نمی‌توانند درک کنند که خیلی‌ها مثل من هیچ وقت برای خریدن کتاب خاصی به کتاب‌فروشی‌ها مراجعه نمی‌کنند. بلکه یک‌جورهایی می‌خواهند یکی دو ساعت صرفا بین کتاب‌ها بلولند. شاید هم آخر سر هیچ کتابی‌ نخریدند... نهایت امر مجبوری از یک گیت الکتریکی که معلوم نیست چه جور اشعه‌ای را از دل و روده‌ی آدم رد و بدل می‌کند رد شوی تا برای آقای پشت دخل محرز شود که بالاخره هیچ کدام از کتاب‌های گران قیمت چاپ 89‌اش را کش نرفته‌ای...
***
شب روی تخت آهنی مسافرخانه‌ی درب و داغانی که تویش ساکن بودم نشستم و کتاب‌ها را ورانداز ‌کردم. بالاخره سفرم به اصفهان به یک دردی خورده بود. تابستان 1387 اولین و آخرین باری بود که روی دوشم کوله پشتی انداختم و تصمیم گرفتم با یک کرایه‌ی پنج شش هزار تومانی از ترمینال بیهقی به یکی از شهرهایی بروم که تا حالا ندیده بودمشان. یک آقای غول‌پیکر کنار یک اتوبوس ولووی نارنجی داد می‌زد "اصفهان حرکت". و من دقیقا در همان لحظه تصمیم گرفتم به اصفهان بروم.
اولین صفحه‌ی کتاب بانو با سگ ملوس چند سانتی‌متر پایین‌تر از تاریخ 1352، اسم خودم را نوشتم و بعد نوشتم: 15/5/87 اصفهان، آمادگاه. دقیقا مثل احمد گلشیری که پای نوشته‌هایش تاریخ می‌زند و می‌نویسد: اصفهان مردآویج.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۰۷ |