توی یکی از این عکس‌های منتشر شده از زندان ابوغریب که تلویزیون دولتی تمایل عجیبی به نشان دادنشان داشت، سرباز آمریکایی‌ای را می‌دیدم که سر یک زندانی که روی زمین خوابیده است را توی دست‌هایش گرفته و دارد با منقاش یا همان موچین با غضروف دماغش ور می‌رود. و من یادم است که چه‌قدر سر این موضوع چندشم شد.
به هر حال توی عملی که تقریبا به خیر گذشت همین ماجرا سر من آمد. همین‌طور روز بعد از عمل، پزشک ِ جراح با منقاشش آمد و یک باند بیست سی سانتی‌متری را از توی دماغم بیرون کشید. و همین تجربه را یکشنبه هم خواهم داشت. برای درآوردن چند تا پلاستیک که الآن توی بینی‌ام قرار گرفته و شکنجه‌ام می‌دهد.
--
اول بستری شدم. بهم یک لباس مخصوص عمل دادند که بپوشم. بردندم توی یک اتاق سه تخته. و بعد باید منتظر می‌شدم که بیایند من را برای عمل کردن ببرند. این انتظار چهار پنج ساعتی طول کشید. ساعت دوازده یک ظهر بود که یک خانم پرستار گفت ادرارتان را بکنید و آماده شوید تا بیایند و ببرندتان برای عمل. آن وقت من افتاده بودم توی شک که آیا ادرار دارم یا نه. شبیه همان آخوندی شده بودم که ازش می‌پرسند شب‌ها که می‌خواهی بخوابی ریشت بالای پتو قرار می‌گیرد یا زیر پتو. و از آن شب بوده که آخوند مذکور نتوانسته خواب درست و حسابی داشته باشد. من هم توی همین ابهام مانده بودم که آیا ادرار دارم یا نه. خلاصه بدون این‌که بروم دست‌شویی مسئول حمل و نقل بیمار‌ها به اتاق آمد.
به آن تخت سبز رنگ متحرکش می‌گفت الگانس. گفت بخوابم روی الگانسش و خودم را سفت بگیرم تا ببردم توی اتاق عمل. طاق‌باز روی تخت دراز کشیدم و توی راهروهای طویل بیمارستان، با سرعت دیوانه‌واری حرکت می‌کردیم. لامپ‌های نصب شده روی سقف مثل فرفره از جلو چشم‌هایم می‌گذشتند. سرگیجه گرفته بودم.
و این‌طور شد که من وارد اتاق عمل شدم. از آن دری که رویش علامت ورود ممنوع گذاشته شده است و قبلا در حسرت این بودم که ببینم آن تو چه خبر است وارد شدیم. یک سالن خیلی بزرگ بود که به اتاق‌های متعدد منشعب می‌شد. سر و صدای دستگاه‌ها می‌آمد و یک جور همهمه و داد و بیداد بین آن همه جراح و پرستار و دستیار و تکنیسین. یک جور‌هایی شبیه کارخانه بود. یا یک تعمیرگاه بزرگ. تعمیرگاه ابدان.
--
آن‌جا توی اتاقی که فکر کنم فقط مخصوص جراحی بینی بود، خواباندندام. فقط یک نفر آن‌جا بود. یک سری چیز‌هایی را آماده کرد و بعد یک سرم بهم وصل کرد. معلوم بود که متخصص بیهوشی است. متخصصان بیهوشی همیشه به این مشهور هستند که با آدم گپ می‌زنند. ازشان در مورد شغل و سن و علایق و این‌جور چیز‌ها می‌پرسند. در کل یک جوری با حرف و سوال و این‌ها آدم را سر کار می‌گذارند تا طرف بی‌هوش شود. ولی این یکی عین خیالش نبود. اصلا تحویل نمی‌گرفت. برگشتم بهش سلام کردم. به زور جواب سلام را داد  و دوباره ساکت شد. بعد بهش گفتم: خوب هستید آقای دکتر؟ با بدخلقی گفت: شما مثل این‌که بهتری. بهش گفتم که آیا متخصص بیهوشی است. جواب مثبت داد. خلاصه سوزن دوم را فرو کرد. و من حدس زدم همان مایع بی‌هوشی دارد وارد خونم می‌شود. برگشت و با لبش شروع کرد به سوت زدن.
--
توی اتاق ریکاوری به هوش آمدم. به اتاق بستری برگشتم. توی مدت بستری، مزخرف‌ترین چیز، تجربه‌ی درد و بستری شدن و خر و پف‌های عریض و طویل یک مرتیکه‌ی شکم گنده بود که شب و روز گوش‌هایم را سوراخ می‌کرد. او هم دماغش را عمل کرده بود. مثل گاو می‌خوابید، مثل خرس می‌خورد و وقتی هم که بیدار بود، آه و ناله می‌کرد. یا از خاطراتش می‌گفت. که یک سال توی فرانکفورت آلمان بوده. در حد یک خارجی بی‌خانمان. که توی محل کارش می‌خوابیده، شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها هم توی کلیسا.
--
پرستارها وقتی که می‌آمدند و ازم می‌پرسیدند که حالم چه طور است و آیا چیزی می‌خواهم یا نه، یک مقداری روحیه‌ام بهتر می‌شد. وقتی که آدم بستری می‌شود دوست دارد یک جورهایی نسبت بهش احساس ترحم کنند. پرستارها و ملاقات کننده‌ها. جالبی‌ ماجرا این‌جاست که برای ملاقات فقط یکی از دایی‌هایم آمد. و مادرم هم که در حکم همراه بود. دیگر هیچ‌کدام از فک و فامیل‌ها و دوست و آشنا‌ها را ندیدم. دوستانی که می‌دانستند عمل می‌کنم، یک زنگ هم نزدند. من بهشان زنگ زدم و حال خودم را تشریح کردم.
لذا تمام این احوال پرسی‌هایی که توی این کامنت‌دانی خواندم در حکم همان ملاقات‌های انجام نشده بودند. و همین یک مقداری باعث تسکین خاطر شد. مرسی از همه.
--
وقتی که عمل بینی کنی، و بعد به این و آن بگویی، دماغ درد و سر درد داری، خون توی دماغت لخته شده و حالت اصلا خوب نیست، آن وقت همه این را روی سر آدم خراب می‌کنند که این همه دختر هفده، هجده ساله می‌روند عمل زیبایی می‌کنند. حالا تو که یک مرد گنده هستی و تازه، عمل انحراف از زیبایی آسان‌تر است. پس چرا این‌قدر سوسول‌بازی در‌می‌آوری.
و من توی دلم می‌گویم گور پدر همه‌ی دختر‌های هفده هجده ساله. من که دیگر حتی اگر دماغم شبیه دماغ گوژپشت نتردام هم باشد، دیگر عمرا بروم زیر تیغ جراحی.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۹ |

فردا عمل جراحی دارم. این اولین تجربه‌ی من است؛ که توی بیمارستان بستری شوم، بی‌هوشم کنند، و بعد با تیغ و چاقوی جراحی به قسمتی از بدنم تجاوز کنند. به دماغم، برای عمل انحراف بینی.
فکر این‌که فردا بی‌هوشم می‌کنند مقداری هیجان‌وار است. و در عین حال ترسناک. همین طور فکر آن چاقو، تیغ، پنس و  تمام دم و دستگاه‌های دیگرشان.
توی برخی از چیز‌ها بیش از حد محافظه‌کار هستم. حوصله‌ی ماجراجویی‌های اضافه را ندارم. الآن تقریبا بالاترین آرزوام این است که کاش فردا و دو سه روز بعد از آن، مثل روز‌های دیگر زنده‌گی‌ام می‌بود. از خواب بلند می‌شدم و به همان روزمر‌ه‌گی‌های معمول می‌پرداختم. نرمش مختصر صبحگاهی، شامل دو سه تا کش و قوس. چند تا هم دراز نشست. توی دست‌شویی، مالیدن خمیر ریش روی صورتم و بعد تراشیدن ته‌ریشی که روی آن رشد کرده‌است. با حوله، خشک کردن صورت سه تیغی که مگس هم رویش لیز می‌خورد. مالیدن افترشیو. بعدش هم نواختن دو سه تا سیلی ملایم روی گونه‌ها، جلوی آینه‌. درس و مشق و وبلاگ‌نویسی و تلویزیون و خوردن ِ هله‌هوله.  همین‌طور دلنگ دولونگ کردن با آن سه‌تار و سازدهنی. همین‌طور وب‌گردی توی اینترنت و در همان حال گوش دادن به یک قطعه‌ی موزیک ِ کافه‌ای ِ پاریس. یا مثلا گوش کردن به آن صدا‌های قدیمی. پوران و دلکش و تاج اصفهانی و سخایی. الی آخر.
الآن می‌فهمم که محافظه‌کار بودن و مثل کنه چسبیدن به همان روزمره‌گی‌ها چه‌قدر لذت‌بخش است. دور ماندن از اتفاقاتی که گریبان آدم را می‌گیرد: توی اتاق عمل. زیر چاقوی یک جراح هفتاد هشتاد ساله. به معنی واقعی فسیل شده. با پارکینسون قابل توجهی که می‌تواند چاقویش را از دماغ به چشم و چال و دک و پوزم هدایت کند.
محافظه‌کار بودن. توی تجربه‌ی غذا خوردن هم همین‌طوری‌ام. مثل جریان همان عدسی دو پُست قبل. و مثل جریان چند وقت پیش. وقتی که خاله‌ام این‌جا بود. و به تبعات و تاثیرات فرهنگی شوهر رشتی‌اش، باقالی قاتو درست کرده بود. با ماهی دودی. و من لب هم بهش نزدم. تازه می‌خواست اشپله ماهی هم درست کند. من ماهی‌اش را هم به زور می‌خورم. چه برسد به این‌که به جای ماهی، تخم و تخمک‌های آن را بریزم روی برنج. و بعد نظاره‌گر لیز خوردنشان باشم زیر دندان‌هایم. و لزجتشان روی زبانم. تا قورمه سبزی و باقالی‌پلو با گوشت و کباب ِ برگ هست چه نیازی به اشپله ماهی و باقالی قاتو و کشک بادمجان.
باری. از ترسی که مثل بختک افتاده است به سینه، شکم و فضا‌های مجاور آن، دست و پایم لمس شده اند. و هر چند دقیقه یک بار، برای خلاصی از آن باید نفس‌های عمیق ِ اجباری بکشم. ترس. یک ترس خاصی است. مثل وقتی که آن دفعه با دو تا از دوست‌هایم توی ماشین بودیم. کنار جدول خیابان پارک کرده بودم. و بعد یک بنز باراباس آمد کنار ماشین پارک کرد. و چهار تا پلیس چهار‌شانه و ترسناک، ما را بیرون کشیدند. گرفتندمان به بازجویی. و ماشین را زیر و رو کردند. سوراخ سنبه‌هایی از ماشین را می‌گشتند که برای خود من هم کشف‌ ناشده بود. فکر کرده بودند که توی ماشین مشغول کشیدن حشیشی چیزی هستیم. و بعد دست از پا درازتر برگشتند. نمی‌دانستند بچه مثبت‌تر از این حرف‌هاییم.
این نوع ترس خاص، کم‌تر پیش‌ می‌آید که برود کنج دل و روده‌ام، جا خوش کند. برای ساعت‌های طولانی. ترس از بیرون آمدن و جدا شدن از روزمره‌گی‌های معمول. این روز‌ها توی فرهنگ ادبیات مخفی یک واژه‌ی ترکیبی برای این نوع ترس خاص متداول شده است: خای‌پاپ شدن. خای‌پاپ شدن یعنی بیضه‌های آدم از شدت ترس بچسبد به گلو، و مثل پاپیون بیخ خر را بگیرد.
به هر حال برای کاهش ترس و جلوگیری از خای‌پاپ شدن‌های بیش از حد، من خودم را به یک سری چیز‌های کوچک دل‌خوش می‌کنم. مثلا این‌که فردا می‌توانم مقداری خانم پرستارهای خوشگل را دید بزنم. و دردی را که آنان با وارد کردن سوزن آمپول‌هایشان در بدنم، به من تحمیل می‌کنند، تجربه کنم. و در آن دردها، تداعیات ماذوخیصتانه داشته باشم. همین‌طور فردا می‌توانم ببینم که غروب پاییزی از پنجره‌ی اتاق ِ بستری ِ یک بیمارستان چه‌طور است.
باری. این هم بگذرد.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۶ |

کنج یکی از اضلاع میدان حسن‌آباد. کنار یکی از همان عمارت‌‌های قدیمی که توی چهار گوشه‌‌ی میدان، قدمتشان را به رخ آدم می‌کشند. با پدرم بودم. داشتیم دوش به دوش هم راه می‌رفتیم که یک هو ایستاد. کنار یکی از آن اغذیه‌فروشی‌های کوچک و کثیف. پیشنهاد داد که برویم عدسی بخوریم. خواستم منصرفش کنم. ولی از یک طرف خلا گرسنه‌گی بد جوری شکم‌هایمان را احاطه کرده بود. قبل از آن خانه‌ی پدرم بودم. نه شام خورده بودیم و نه صبحانه. با اکراه پذیرفتم. وقتی که وارد شدیم، و من از پشت شیشه‌ به محتویات داخل یخچال کوچک و قدیمی نگاه کردم، دیگر برایم مصداق شده بود که وارد یکی از آن سگ‌پزی‌هایی شده‌ام که باید خودم را بزنم کوچه‌ی علی چپ، تا آخرین لقمه را بخورم، و بعد آماده شوم برای این‌که چند روزی وضعیت بیولوژیکی‌ام بریزد به هم. در غیر این‌صورت از سوی پدرم، با برچسب‌هایی نظیر سوسول‌بازی مواجه می‌شدم.
دقیقا کنار همان یخچال کوچک نشستیم و من به تک‌تک دیس‌های داخل آن نگاه می‌کردم.  یکی از دیس‌ها انباشه از سوسیس‌های قاچ شده که با سس قرمز و پوره‌ی سیب‌زمینی و مخلفات دیگر مخلوط شده بود. یکی دیگر انباشته از ماکارونی رنگ و رورفته. یکی دیگر فکر کنم از مغز گوسفند.
صاحب اغذیه فروشی ترک بود و سر ِ کارگرش داد و بیداد راه‌ انداخته بود و به ترکی چیز‌هایی می‌گفت. از پشت دخل بلند شد، یک دیس پلاستیکی را از روی یخچال برداشت و آمد طرف ما. دیس را پرت کرد جلویمان. دو تا کاسه‌ی رویی که تویش عدسی ریخته بودند، دو تا قاشق و دو تکه نان بربری خمیر شده.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۳ |
 2

 

بزرگ‌راه حقانی، مهر ۸۷

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۲ |

دادگاه کیفری استان. توی سالن طبقه‌ی دوم روی یک صندلی نشسته‌ام و دارم به آن‌ها نگاه می‌کنم که سه چهار متری از من فاصله دارند. یکی‌شان زندانی است. دست راستش با دست‌بند به دست یک سرباز بسته شده است. دو تا پاهایش هم با یک زنجیر کوتاه به هم وصل است. جوراب سفید و دم‌پایی زرشکی. لباسی غیر از آن لباس گورخری تنش است. لباس معمولی، پیراهن مردانه و شلوار پارچه‌ای، خاکستری.
با آن یکی دارد با بغض حرف می‌زند، و دست چپش را توی هوا تکان می‌دهد: بادی‌لنگویج نصفه و نیمه.
من توجهم می‌رود سر چیزهای دیگر. پنج شش دقیقه‌ای می‌گذرد. دیگر نمی‌بینمشان. بلند می‌شوم تا یک مقداری راه بروم. می‌روم توی راه‌رو. دوباره می‌بینمشان. حالا روی صندلی توی راه‌رو نشسته است. سرباز کذایی دست‌بند را از دست خودش باز کرده و به دست چپ زندانی وصل کرده است. دست‌بند به دست پهلو‌های یک بچه‌ی دو سه ساله را گرفته. پاهای بچه را روی ران پایش تکیه داده است. بالا پایین‌اش می‌کند. صورتش را آورده است جلوی صورت بچه. با هر بار بالا و پایین کردن بچه، هوای فی‌مابین‌ را می‌بوسد.
بعد توجهم به زن چادری‌ای جلب می‌شود که جلوی مرد ِ دست‌بند به دست ایستاده است.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۲ |

دی‌شب ساعت ده افتادم توی تخت خواب. خسته و کوفته. مثل جسدی که توی تابوت انداخته باشندش. بدون هیچ احساسی. بدون این‌که هیچ خوابی ببینم. بدون این‌که حتی یک لحظه هم ضمیر خودآگاهم اندازه‌ی یک اپسیلون هم که شده هوشیاری‌اش را به دست آورد.
ده ساعت تمام توی آن تابوت افتاده بودم.تا این‌که صبح ساعت هشت از خواب بیدار شدم. تمام دستور‌العمل‌های یک روز پر بازده را هم انجام دادم. ریش‌هایم را زدم. نرمش کردم. دوش گرفتم. صبحانه‌ خوردم. آماده و به سمت این میز و صندلی‌های کتاب‌خانه ره‌سپار شدم.
الآن توی کتاب‌خانه‌ام. کتاب‌خانه‌ی کنار خانه‌مان. صدای دریل کردن آسفالت از توی خیابان گوش‌هایم را پر کرده. سردی شیشه‌ی روی میز نفوذ می‌کند توی آرنج‌ و ساعدها.
و این‌جا روی میز کتاب‌خانه یک خروار کاغذ و جزوه‌ی نخوانده ریخته‌است. و یک عالمه مسئله و تست که باید حل شوند. جمعه دومین امتحان پارسه است و من مجددا زه خواهم زد.
برگردیم به جریان خواب‌های عمیق. بعد از آن ده ساعت خواب، دو سه ساعت پیش دوباره سرم را گذاشتم روی میز کتاب‌خانه. کاپشنم را انداخته بودم روی شانه‌هایم.
خواب عمیق دوباره جسمم را اشباع کرد. این بار همکار پدرم را دیدم که به من پیشنهاد انجام کارهای دفتری‌اش را می‌داد. و من توی خواب به خودم گفتم اگر پول درست و حسابی ندهد بهش می‌گویم به خاطر کنکور بهمن ماه نمی‌توانم پیشنهادش را قبول کنم.
آخرین دقایق خواب، تقریبا به خودآگاهی رسیده بودم. خواب از ذهنم خارج شده ولی هنوز بدنم را اشغال کرده بود. سرم روی دست‌هایم که روی میز قرار داشت افتاده بود. برای یک لحظه به خودم این طور القا کردم که یک نفر می‌آید پشت من. در حالی که پشتم ایستاده، دست‌هایش را می‌گذارد روی پهلو‌هایم. آن شخصیت خیالی، همان لحظه آمد پشتم و دستش را گذاشت روی پهلو‌هایم، تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. به گزیدن. انگار هر یک از تکه‌های بدنم شروع کنند به ارتعاش. یک ارتعاش با فرکانس کم و دوره‌ی تناوب سریع.
حالا دیگر از خواب پریده بودم. ولی برای این که بتوانم خودم را بلند کنم هیچ نیرویی نداشتم. خواستم از طریق حنجره‌ام حرف مصوتی تولید کنم. ولی باز هم غیر ممکن بود.
حس خیلی عجیب و غریبی بود. برای اولین بار تجربه‌اش کردم. هیچ تشابهی با حس کرختی‌ای که بعد از خواب به آدم دست می‌دهد نداشت. بیش‌تر شبیه کاراکتر‌های خیالی گابریل گارسیا مارکز شده بودم. توی داستان‌های کوتاهش.
چند دقیقه‌ای گذشت تا بتوانم از آن مرگ جسمانی خارج شوم. کاپشنم را پوشیدم. دو تا نارنگی از کیفم در آوردم. توی خیابان سرد شروع کردم به راه رفتن. و نارنگی خوردن.
الآن توی کتاب‌خانه نشسته‌ام. جلوی یک خروار جزوه. و آن دستگاه کذایی. که بیرون دارد آسفالت و این‌جا دارد گوش‌هایم را سوراخ می‌کند.

پ ن: این نوشته برای دیروز بود. نتوانستم در برابر صدای دریل کردن آسفالت مقاومت کنم. دقیقا چند دقیقه بعد از این‌که این‌ها را نوشتم آمدم خانه. و راستی، مرسی از دوستانی که تولد دوساله‌گی‌ام را تبریک گفتند.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۱ |

توی کافی‌شاپ. دو نفر روبه‌روی هم، پشت یک میز. دو تا فنجان قهوه روی میز، یکی پر و یکی خالی:
- چرا هر چه می‌گویم فقط نگاهم می‌کنی؟
- چون دو تا حرف جوابی ندارد. یکی حرف منطقی، یکی هم حرف غیر منطقی.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۰ |

چند روزی است که کتاب‌خانه‌ی ملی نمی‌روم. می‌آیم این‌جا، توی یک محله‌ی خلوت. و کتاب‌خانه‌ی خلوت‌تر از آن. سالن کتاب‌خانه سرد است و بی‌روح. سقف بلند. آن‌قدر بلند که انگار حجم هوای بالا، روی سر آدم سنگینی می‌کند. دیوارها خاکستری. میز‌ها سرد و خشن. پوسیده. رنگ و رو رفته.
بعد از دو ساعت مطالعه می‌آیم بیرون. توی این کوچه پس کوچه‌های خلوت. هوا ابری شده است و سرد. یک ساعتی مانده به غروب. چند ماشین، تک و توک کنار خانه‌ها پارک کرده‌اند. و یکی دو نفر دم آن سوپرمارکت ایستاده‌اند و دارند به سیگارهایشان پک می‌زنند.
هدست موبایلم دارد ارکستر سمفونیک شماره‌ی نه بتهوون را پخش می‌کند. همراه یک گروه کر بزرگ و با شکوه.
این طرف یک خرازی است. وسایل خیاطی و گل‌دوزی. یک مغازه‌ی قدیمی که انگار سال‌هاست کسی در آن را باز نکرده و از آن پیرمرد چیزی نخریده است. پیرمرد هشتاد - نود ساله. با عینک کائوچویی و ته‌استکانی. یک کلاه سیاه کوچک بر سر. رو به ویترین مغازه نشسته و به کوچه‌ی مغموم پاییزی نگاه می‌کند. به من، که مثل احمق‌ها زل زده‌ام بهش. زل زده‌ام به مغازه‌ی سوت و کوراش. به یک زنده‌گی طولانی، مثل یک خط ممتد و بی‌نهایت، پشت آن ویترین کثیف و بدریخت. به کاغذی که با یک ماژیک کم رنگ رویش نوشته شده: "وسایل گوبلن دوزی موجود است."
شک می‌کنم که تا به حال زن خانه‌داری یا دختر جوان دم بختی برای گوبلن دوزی ازش خریدی کرده باشد.
چند متری که جلوتر می‌روم به آن دیوار سیمانی می‌رسم. دیوار سیمانی سفید دوده گرفته. رویش با یک اسپری آبی‌ رنگ، تصویر یک قلب کشیده شده. با یک تیر شکسته که در آن فرو می‌رود و یک قطره‌ی خون آبی که از قلب به پایین می‌چکد. چند کلمه‌ی نامفهوم پایین قلب شکسته نوشته شده. تنها کلمه‌ی اولش را می‌توانم بخوانم: رضا. بقیه‌اش با همان اسپری خط‌ خطی شده است.
ارکستر سمفونیک شماره‌ی نه بتهوون تمام می‌شود. آهنگ رندوم بعدی یک قطعه‌ی متال است. یک متال مسموم کننده. که گوش دادن به آن یک جورهایی تحمل کردن نوعی ریاضت است. از نوع ماذوخیصتانه‌اش. گوش دادن به آن نت‌های درهم و برهم گیتار الکتریک. و جیغ و هوارهای خواننده‌ی مخوف آن.
از دور، برج میلاد را می‌بینم. فقط دو سوم بالایی آن را. که توی دود و هوای مات فرو رفته. " مشت بر آسمان کوبیده". یا از فشار، تراکم و هیجان به بیرون پس زده است.
من سردم است و گوش‌هایم از آن نت‌های خشن انباشته شده.
برای من، شروع فصل پاییز؛ نهم آبان ماه.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۹ |

وقتی یک آلبوم خانواده‌گی قدیمی را ورق می‌زنی، یک‌دفعه می‌رسی به یک دختر زیبا، جذاب و خوشگل. چند ثانیه جذب زیبایی طرف می‌شوی. یک جورهایی احساسات شهوت‌انگیزت هم فوران می‌کند. ورانداز کردن پا، ران، باصن، کمر، صورت و مو. همه‌ی این‌ها در عرض همان چند ثانیه اتفاق می‌افتند. بعد است که می‌فهمی این دختره، فلان دخترخاله‌ی مادرت است که الآن هفتاد سالش هم بیشتر شده. حتی به زور ماچش می‌کنی. گونه‌ات را در چند سانتی‌متری گونه‌اش نگه می‌داری و هوای روبه‌رویت را می‌بوسی.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۶ |

برچسب: داستان
 بعد از تو، "نزدیک‌ترین" شخص زنده‌گی‌ام آن راننده تاکسی است. راننده تاکسی کچل و شکم گنده. هر روز از ایستگاه میرداماد سوار تاکسی‌اش می‌شوم. پنج دقیقه‌ای من و دیگر مسافران را می‌برد تا دم در کتاب‌خانه‌ی ملی. وقتی که می‌خواهم کرایه را حساب کنم، دیالوگ روزمره‌ام باهاش شروع می‌شود:
 من می‌گویم: بفرمایید.
 او می‌گوید: قابلی ندارد.
 من می‌گویم: خواهش می‌کنم.
 و بعد تمام می‌شود. تا شب. وقتی که می‌خواهم از آن‌جا برگردم خانه.
---
 توی مترو نشسته‌ام. آخر شب. یک روز تعطیل. خلوت. من به این دیوارک شیشه‌ای تکیه داده‌ام. سمت چپم سه تا صندلی، خالی است و بعد می‌رسیم به آن زن و شوهر، چهار صندلی آن طرف‌تر.
 پای راستم را انداخته‌ام روی پای چپ. چند کاغذ سفید ده در ده سانتی متری را که روی پایم تکیه داده‌ام. یک روان نویس. همین‌ها کافی هستند، تا بتوانیم با هم گپ بزنیم. برایت تعریف کنم که امروز چه کارهایی کردم. و تو به من بگویی که این بار توی کلاس سنتورت چه طور بودی؟ یا این‌که در مورد کتابی که داری می‌خوانی بهم اطلاعات بدهی.
 آن زن و شوهر با امواج صوتی، با هم حرف می‌زنند. همین‌طور با بویی که از بدنشان منتشر می‌شود. همین‌طور با نگاه‌هایشان.
 من و تو با این کاغذ ده در ده سانتی متری، با هم صحبت می‌کنیم. با این حروف خرچنگ قورباغه. خرچنگ قورباغه‌تر از همیشه. به خاطر لرزش‌های مترو.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۵ |
 2

برچسب: داستان
ما به دنيا مي‌آييم که محفل خانواده‌مان گرم‌تر شود. پدر و مادرمان کم‌تر احساس تنهايي کنند. ما ازدواج مي‌کنيم، و با همسرانمان زنده‌گی می‌کنیم تا آن‌ها از تنهایی نجات پیدا کنند. همين طور برعکس. ما در کودکي، در کنار پدر و مادرمان مي‌مانيم، تا از غول تنهايي نجات پيدا کنيم. و بعد ازدواج مي‌کنيم و بچه دار مي‌شويم تا از شر تنهايي خلاص شويم، در حالي که پدر و مادرمان را تنها در خانه‌اي متروک و تاريک يا بر روي تخت سفيد يک آسايشگاه سالمندان باقي مي‌گذاريم. تا از تنهايي بپوسند و بميرند. ما براي رهايي از تنهايي دست به دامن ديگران دراز مي‌کنيم. در حالي که خيلي‌ها را در پستوي تنهايي‌شان رها مي‌کنيم.

مي‌شود گفت، تقريبا دنج‌ترين جاي کافي‌شاپ را براي نشستن انتخاب کرده‌ايم. کنار يک ديوار مات و کدر. آن بالا، صادق هدايت، روي ديوار روبرو، سرش را انداخته است پايين و از پشت آن عينک سياه و گردالي‌اش زل زده است به ما دو نفر. من در حالي که دارم توي قهوه‌ام شکر مي‌ريزم ، و در حالي که دارم به حرافي‌هاي پايان ناپذير تو گوش مي‌دهم، سرم را بر مي‌گردانم و زير لبي بهش مي‌گويم: "آن چشم‌هاي گرد، غلمبه و نحست را از سر ميز ما بردار و بينداز روي ميز آن دو تاي ديگر. من و آناهيتا اينجا در کنار هميم. نمي‌تواني با اين نگاه‌هاي سنگين، تنهايي‌ات را به ما تحميل کني. و آن ماجراي خودکشي‌ات را. "
تو داري در مورد کلاس سنتورت حرف مي‌زني. که چه طور گند زده بودي توي قطعه‌اي که اين هفته بايد اجرا مي‌کردي. که چه طور پنج شش جفت چشم و گوش هجوم آورده بودند به اعتماد به نفس و آرامش‌ات.
- همين الآن هم انگار آن چشم‌ها دارند مضراب‌هايم را نگاه مي‌کنند. دست‌هايم را نگاه کن. (با خوشمزه‌گي هميشه‌گي‌ات) ببين، پارکينسون گرفته‌ام. با اين پارکينسون چه طور سنتور بزنم؟ اصلا مي‌خواهم به استادمان بگويم که از اين به بعد تنهايي باهام کار کند. از اينکه چند نفر ديگر بنشينند توي کلاس و همين طور بر و بر من را نگاه کنند بدم مي‌آيد. نمي‌دانم چرا وقتي براي ديگران ساز مي‌زنم همه‌اش مي‌ترسم. آخرش هم آهنگ را خراب مي‌کنم.
انگشت سبابه‌ات را مي‌اندازي توي حلقه‌ي فنجان و آن را بلند مي‌کني. مي‌آوري جلوي دهانت. هرت مي‌کشي. يک هرت آرام و ملايم.
- واي سوختم.
بوي گاز شهري پاريس افتاده است توي دماغم. يک بوي تند و شيطاني که از آن پوستر بزرگ بلند شده است و کل کافي شاپ را پر کرده.
- مي‌دوني. براي اين‌که کمتر بترسم، بايد بيشتر واسه‌ي مامان بابا بزنم. حتي استادمان مي‌گفت جلوي آينه ساز بزنيم. اين‌طوري يواش يواش ترسمان مي‌ريزد. بعدش هم جلوي افراد بيشتر. خوب، البته من ديروز آماده‌گي‌ام خيلي پايين بود. خوب تمرين نکرده بودم. تازه آهنگش هم خيلي سخت بود. به هر حال با آقاي يوسفي خيلي حال مي‌کنم. يک جوري باهات صحبت مي‌کند که کمتر بترسي. يک جورهايي مطمئن‌تر ساز بزني. ولي به هر حال من انگار زياد توي سنتور استعداد ندارم. يکي از دوست‌هايم مي‌گفت سازي را که بغل کني بيشتر دوستش خواهي داشت. ولي سنتور را آدم مي‌گذارد جلويش و با اين چکش‌ها مي‌زند توي سرش. بغل کردن ساز به آدم حس اعتماد به نفس بيشتري مي‌دهد. من دوست دارم مثلا يک تار را با تمام وجودم بغل کنم و با مضراب...
من به لب‌هايت نگاه مي‌کنم. به حرافي‌ات گوش مي‌دهم. تلخي قهوه را مي‌چشم. با کف دستم انحناي صاف و ممتد فنجان را لمس مي‌کنم. در حالي که بوي گاز شهري پاريس دماغم را پر کرده است.
----
روز دوم اسباب‌کشيمان به آن‌جا بود. يک خانه‌ي دو طبقه‌ي قديمي. توي يک محله‌ي جديد. صاحب‌خانه بالا و ما پايين. مادر، پدر، خواهر و برادرم داشتند وسايل را جابه‌جا مي‌کردند. کارتن‌ها را اين‌طرف و آن طرف مي‌بردند. فرش‌ها را پهن مي‌کردند. جاي مبل‌ها را تغيير مي‌دادند. من که ته‌تغاري پنج ساله‌اي بيش نبودم، هر بار به يکي از آن‌ها مي‌چسبيدم، گوشه‌ي فرشي، يا زير کارتني را مي‌گرفتم. سعي مي‌کردم در جابجايي آن‌ها نقشي داشته‌باشم، نيرويي اعمال کنم. تا آنجا که تقريبا همه از دستم عاصي شده بودند. مادرم شروع کرد به داد و بيداد کردن.
 گفت: برو بيرون با بچه‌ها بازي کن.
گفتم: من که کسي را نمي‌شناسم. 
گفت: خوب برو دوست پيدا کن.
من با نااميدي از خانه بيرون آمدم. توي حياط داشتم به پيدا کردن دوست فکر مي‌کردم. رفتم توي کوچه. دم ظهر بود. هيچ کس هم‌ قد من توي کوچه پيدا نمي‌شد. من پايم را کردم توي جوبي که خشک شده بود. جوب روبروي خانه‌ي جديدمان. و روي جدول کنار جوب نشستم. آفتاب زده بود توي مغزم. من نشسته بودم و داشتم به زندگي فکر مي‌کردم. به اعضاي خانواده. به اين‌که چرا آن‌ها نگذاشتند توي اسباب کشي کمکشان کنم. به اين‌که چرا هيچ دوستي توي اين کوچه پيدا نمي‌شود. به اين‌ محله‌ي بي‌دوست. سوت و کور. به زوهايي که توي محله‌ي قبليمان مي‌کشيديم. زوووو. به آن جدول‌هاي صليبي شکل که تويش لي‌لي بازي مي‌کرديم. به الهه که مي‌خواند: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زير لب زمزمه کردم: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زدم زير گريه. آهسته و ملايم. هق‌هق نمي‌کردم تا کسي براي دل‌جويي کردن نيايد سراغم.
---
آن شب را يادت مي‌آيد؟ آمده بودي خانه‌ي ما. کنار هم روي کاناپه نشسته بوديم. تو دوست داشتي که فيلم ببينيم و تخمه بشکنيم. من بشقاب تخمه‌ي آفتاب گردان را آوردم گذاشتم روي ميز. فيلم کست اوي را انداختم بالا: دور افتاده. هواپيماي پستي‌اي که توي اقيانوس آرام سقوط مي‌کند. تنها باز مانده‌اش چاک نولاند (تام هنکس) است. توي يک جزيره‌ي دورافتاده. توي يک جزيره‌ي دورافتاده فقط چاک نولاند است با آن توپ واليبال ويلسون با صورتک نقاشي شده‌ي مضحک‌اش، و يک عکس کوچک. عکس زنش.
بعد از چهار سال چاک نولاند نجات پيدا مي‌کند. بر مي‌گردد به تمدن. با تمام زرق و برقش. با آتشي که براي روشن شدنش فقط کافي است دکمه‌ي يک فندک را فشار دهد. چاک نجات پيدا مي‌کند، ولي آن توپ واليبال ويلسون توي اقيانوس آرام غرق مي‌شود، مي‌ميرد. و زنش شب‌ها توي خانه‌ي شوهر جديدش مي‌خوابد. آخر سر من ازت مي‌پرسم، که به نظر تو آيا چاک واقعا نجات پيدا مي‌کند؟

تلويزيون را خاموش مي‌کنم. الآن کنار تو نشسته‌ام و دارم موهايت را نوازش مي‌کنم. يک شکلات خوشمزه‌ي سويسي را مي‌آورم طرف دهان تو. با انگشت سبابه و شست گرفتم‌اش. بدون آن‌که فشار دهم. چون زود آب مي‌شود. تو شکلات را با دندانت مي‌گيري و نوک انگشتانم را گاز مي‌زني. در حالي که شکلات‌ را مي‌خوري، مي‌خندي. از همان خنده‌هاي بلند، با آن سبکي و بي‌وزني خاص خودش. من بهت مي‌گويم: توپ واليبال شيطون من.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ |
 1

برچسب: داستان
يک پنجره‌ي نوت‌پد روي مانيتور. بيست در بيست سانتي‌متر. سهم من از دنياي به اين بزرگي همين پنجره‌‌ي نوت‌پد است. من پشت کامپيوتر مي‌نشينم و با انگشت‌هايم تايپ مي‌کنم.

اين پنجره‌ي کوچک، همان جايي است که تو در آن به دنيا مي‌آيي. و وارد يک دنياي بزرگ مي‌شوي. با کلي آدم، دور و برت.

تقريبا مي‌توانم اذعان کنم که همه‌ي ما يک جورهايي طبق ميل ديگران به وجود مي‌آييم. افراد ديگري تصميم مي‌گيرند که ما وجود داشته باشيم. نتيجه‌اش اين مي‌شود: ما به وجود مي‌آييم. به دنيا مي‌آييم. طبق سليقه‌ي ديگران بزرگ مي‌شويم. و ملغمه‌اي مي‌شويم از عقده‌، نياز، استعداد و طرز فکر اطرافيانمان. پدر، مادر، برادر، خواهر و غيره.

اسمت را مي‌گذارم آناهيتا. آ-نا-هي-تا. تمام بخش‌هاي اسمت از مصوت‌هاي طولاني تشکيل شده‌اند. مي‌توانم ساعت‌ها  و ساعت‌ها به اين صفحه‌ي سفيد نوت‌پد خيره شوم. و اسمت را بخش‌بخش تلفظ کنم. مثل همان‌کاري که اول دبستان مي‌کرديم. صفحه‌ي سفيد و مصوت‌هاي طولاني. اين‌ها همان چيزهايي هستند که تو را در ذهنم تداعي مي‌کنند. آناهيتا. آناهيتا. من اين اسم را تکرار مي‌کنم. مثل اين‌که بخواهم مناسک يک آيين خاص و مرموز را اجرا کنم. به صفحه‌ي سفيد خيره شوم، و زمزمه ‌کنم: آناهيتا. با يک صداي لرزان، گرفته و کشيده. در تلفظ همين واج‌ها است که تو به دنيا مي‌آيي.

من و آناهيتا داريم در امتداد خيابان انقلاب راه مي‌رويم. از کنار مغازه‌هاي کتاب فروشي عبور مي‌کنيم. و به ويترين‌هاي انباشه شده از کتاب نگاه مي‌کنيم. آناهيتا قيافه‌ي آن مرد سبيلو را به من نشان مي‌دهد. اين‌قدر زير آفتاب مانده که صورتش سرخ شده است. يک کتاب قطور دستش گرفته. با لهجه‌ي غليظ جاهلي جمله‌ي يکساني را تکرار مي‌کند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقه‌ي پايين." حتي يک لحظه هم براي ورود هوا به داخل ريه‌هايش مکث نمي‌کند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقه‌ي پايين."
من دارم به اين فکر مي‌کنم که از تکرار همين جمله است که آن مرد سبيلو با آن صورت سرخ و موهاي آشفته، به دنيا مي‌آيد. در کنج يک پاساژ کهنه و کثيف. اين تکرار من را ياد آناهيتا مي‌اندازد. که اين‌جا، دقايقي پيش، با تکرار اسمش به دنيا آمد. و به محض ورودش به اين دنياي کذايي، با هم براي خريدن کتاب درسي به انقلاب رفتيم.
چندين نايلون کتاب، را دستمان گرفته‌ايم. از بين آدم‌هاي مختلف رد مي‌شويم. صداي بوق ماشين‌ها و گاز موتورسيکلت‌ها. صداي تبليغ مرد‌هاي سبيلو، کنار پاساژهاي کثيف و کهنه. همهمه‌ي مردم. از بين تمام اين صداهايي که مي‌شنوم، من فقط دارم به حرافي‌هاي آناهيتا گوش مي‌کنم. من فقط ظرفيت گوش‌کردن به آن حرافي‌ها را دارم. با آن لحن شاد و جسور. با آن اعتماد به نفس تحسين برانگيز. و با آن تن صداي بلند که دارد با شورو هيجان، جشن عروسي ديشب دخترخاله‌اش را برايم تعريف مي‌کند. من به تمام آن‌ها گوش مي‌کنم. و در کنار آناهيتا از بين جسدهاي متحرک ويراژ مي‌روم.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۲ |