امروز توی کتابخانهی ملی یک آدم قدیمی را دیدم. کسی که یک عالمه سال پیش وقتی یک تینایجر افسرده بودم و در کتابخانهی محلهمان برای کنکور دورهی لیسانس درس میخواندم باهاش حرف میزدم. دوستم نبود. یعنی دلم نمیخواست دوستم باشد. صرفا کسی بود که بعضی موقعها با هم بحثهای فلسفی میکردیم. نمیدانم اسم این نوع رابطه را چه چیزی میشود گذاشت. آن موقعها من دلم میخواست فیلسوف بشوم. به جای حساب دیفرانسیل، تاریخ فلسفهی راسل میخواندم و به جای فیزیک سوم دبیرستان، جمهور افلاطون. بعد این آدم قدیمی یکی از آن دو سه نفری بود که به سخنرانیهای فلسفی من علاقهمند بود. یک حلقهی قذمیت تینایجری شامل آدمهایی که حوصلهی درس خواندن نداشتند و به همین خاطر به هر موضوع غیر درسی علاقه نشان میدادند. من هم از این حلقه استفاده میکردم تا نظریات فلسفی خودم را برایشان تفهیم کنم. به تعبیر دیگر دنبال چند تا "گوش" میگشتم تا بتوانم خودم را در برابر آنها یک استاد فلسفه تصور کنم و بعد خیالپردازی کنم که در آینده یک فیلسوف مشهور خواهم شد.
بعد از کنکور سراسری و آزاد آن حلقهی قذمیت تینایجری از هم گسست. این آدم قدیمی دانشگاه قبول شد و رفت پی کارش. یکی دیگرشان هم چند سال بعد به زندان افتاد و بعد از یک سال تجربهی زندان به خارج مهاجرت کرد. نفر دیگرشان ازدواج کرد و برای کار به عسلویه رفت. من هم به خاطر همان درس نخواندنها یک دانشگاه درب و داغان قبول شدم و بعد از چند وقت دیدم کتابهای فلسفیام دارند برای مدتها خاک میخورند. کلا در زندگیام یک روند رو به افول از آرزوهای برآورد نشده داشتهام: اول دلم میخواست نوازندهی سنتور بشوم؛ بعد فیلسوف، بعد نویسنده، بعد ژورنالیست. حالا میبینم به طور کلی حتی لوبیای چشم بلبلی هم نشدهام. تبدیل شدهام به یک شهروند عادی با آرزوهای روزمره: کار، درآمد، پروانهی نظام مهندسی، نمرهی 5/6 آیلتس، ویزای تحصیلی و ...
داشتم تو حیاط کتابخانه راه میرفتم که ناگهان یکی اسمم را صدا زد. در نگاه اول طرف را نشناختم. رفتم جلو و بعد از سلام و اینها اسمش را یادم آمد. سالها بود آرزوی فیلسوف شدن، کتابها و تمام آن مریدان زپرتی موجود در حلقه را کفنپوش کرده و زیر خاک دفنشان کرده بودم. حالا او مثل یک جسد از خاک بیرون آمده بود و داشت جلوی چشمهایم جولان میداد. افراد فراموش شده که بعد از مدتها جلوی چشم ظاهر میشوند مثل مشتهایی هستند که بر صورت آدم فرود میآیند.
شخصیتش عوض نشده بود. فقط شیکتر شده بود. پیراهن چهارخانهای قرمز با شلوار سرمهای و کفشهای جیر پاپیوندار. مثل همان موقعها وقتی میخواست با کسی حرف بزند به طرز نفرت آوری با یقهی پیراهنت ور میرفت و آن قدر صورتش را به صورت آدم نزدیک میشد که میتوانستی محتویات توی حلقش را به راحتی ببینی. به طرز عجیبی چند تا از آن شعر و وعرهای فلسفی را که قبلا برایش بافته بودم بازگو کرد. گفت من توی زندگیاش آدمی بودهام که هیچ وقت فراموشم نکرده است. گفت که بعدها ایدههای فلسفی مذکور را از طرف خودش برای آدمهای دیگر بازگو کرده است و آن آدمهای دیگر فکر کردهاند او یک فیلسوف یا یک همچین چیزی است. ماتحت به ماتحت سیگار روشن میکرد و برایم از نکبت بودن زندگی حرف میزد. بهش گفتم ما آدمهای کتابخانهای هستیم. یعنی آدمهایی که در کتابخانه با هم آشنا میشوند و بعدها هم تنها در کتابخانه است که همدیگر را میبینند و یا از مرگ هم خبردار میشوند.