الآن يك روز از كنكورم گذشته است.
باز هم ساعت دوازده بعد از ظهر شال و كلاه كردم و كيفم را بستم و دوباره آمدم كتابخانه‌ي ملي. مثل پيرمردي شده‌ام كه نمي‌خواهد قبول كند از بانكي كه تويش كار مي‌كرده‌ باز نشسته شده‌ و به همين خاطر هر روز مي‌رود روي صندلي انتظار مراجعان در همان شعبه‌ مي‌نشيند و به در و ديوار آنجا نگاه مي‌كند. دقيقا دقيقا دقيقا يك همچين حسي دارم. هيچ جاي ديگري پيدا نكردم كه بتوانم روزم را در آنجا بگذرانم. به علاوه‌ي اينكه پول درست و حسابي‌اي هم ندارم و به همين خاطر صرفا مي‌توانم بيايم اينجا... كه اينترنتش مجاني است. چاي‌اش صد تومان تمام مي‌شود و سر هم تا آخر شب هفتصد هشتصد تومان خرج چاي و كيك و چيپس با طعم كچاپت مي‌شود.

اينجا بعد از تمام شدن كنكور، خلوت خلوت شده است. پرنده هم پر نمي‌زند. همين چند دقيقه‌ي پيش يك سري توريست از اين كشورهاي فروپاشيده‌ي شوروي، ازبكستاني، قزاقستاني جايي آمده بودند و داشتند مي‌پلكيدند اين اطراف و يك مقداري سر و صدا توليد مي‌كردند. ولي الآن صرفا ترق توروق كيبرد من است كه توليد صدا كرده است؛ اين اطراف.

دارم رمان "زورباي يوناني" را مي‌خوانم. تا اينجاي كار (صفحه‌ي هفتاد- هشتاد) كتاب به شدت مزخرفي جلوه مي‌كند. حس روخواني يك مقاله‌ تو مجله‌ي خانواده‌ي سبز بهم دست داده است. (اين نيكوس كازانتزاكيس فكر مي‌كنم يكي مثل ماكسيم گوركي بوده. با آن كتاب مادرش كه بيشتر از صد صفحه‌اش را نتوانستم بخوانم.)
تقريبا يك سال پيش بود فكر كنم. يكي برايم كامنت گذاشته بود كه تو (يعني من) زورباي ايراني هستي (يعني هستم). بعد من هم كلي دلم را خوش كرده بودم كه كتاب كذايي را بگيرم دستم ببينم اين زورباي يوناني كي هست كه آن آقاي كامنت گذار من را به مدل ايراني‌اش تشبيه كرده است.
متاسفانه تا حالايش اين يارو يك آدم نكبت قذميت لات‌مآب از آب درآمده كه هيچ ازش خوشم نمي‌آيد و به همين خاطر از خودم هم (به عنوان زورباي ايراني) تا حدي قطع اميد كرده‌ام.
با اين وجود هرچند فيلمي كه از روي زورباي يوناني ساخته‌اند را نديده‌ام، ولي بدم نمي‌آمد جاي آنتوني كوئيني باشم كه جاي زورباي يوناني در آن فيلم بازي كرده است.
اين آنتوني كوئين فكر كنم آدم خوبي بوده.
خانم ويلسون بهم مي‌گويد كه شبيه آنتوني كوئينم. اين تشبيه از زورباي ايراني بودن خيلي بيشتر به دلم مي‌چسبد.

            

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۹ |

الآن توي كافي شاپ كتابخانه‌ي ملي با جمعي از اراذل داشتيم چيپس با طعم كچاپ مي‌خورديم. به انضمام چاي و بيسكويت. خيلي خوب بود. خيلي وقت بود که تو جمع بيشتر از دو سه نفری نبودم و حرف نزدم و نخنديدم. هر چند امروز خانم ويلسون نيامده بود و لذا ما از اين لحاظ بسيار غمگين و دل‌گرفته هستيم.
دو روز ديگر اين كنكور لعنتي ارشد سراسري را مي‌دهم و بار سنگيني (چيزي حدود هفتصد هشتصد كيلوگرم) از روي دوشم برداشته مي‌شود. براي همين هر چند براي سال دوم گند می‌زدم به زندگي‌ام ولي باز خوشحالم كه حداقل از شر کنکور خلاص مي‌شوم.
راه به راه داريم با آرش (دوستم است) بحث اين را مي‌كنيم كه كنكور از هر نوع و سبك آن گند زده است به زندگي‌هايمان. دو سال پشت كنكور سراسري كارشناسي گير كردم. دو سال هم پشت كنكور كارشناسي ارشد. يكي نيست بگويد عرضه‌ي كنكور دادن و درس خواندن را نداري براي چي گير مي‌دهي بهش. حديث نفسم شده است اين. دو سال براي كنكور ارشد خواندم و آخر سر هم مطمئنم پس فردا كه بروم سر آزمون دوباره گند مي‌زنم به پاسخ‌نامه و به همان سبك و سياق سال پيش از سر جلسه بلند مي‌شوم مي‌آيم بيرون و بعد مي‌روم خيابان‌ها را پياده گز مي‌كنم و به زندگي و فلسفه‌ي پوچي فكر مي‌كنم.
خوب. من الآن ديگر ريش‌هايم سفيد شده است و هنوز نفهميده‌ام مي‌خواهم چه كاره بشوم. تو همين ايران پي دانشگاه آزاد را بگيرم، خاك و پي بخوانم و با پول پدر محترم (معلوم نيست بدهد يا ندهد) بروم آزمايشگاه مكانيك خاكي چيزي بزنم و بعد يك عالمه پولدار بشوم و از اين لكسوس‌هاي جديدي كه رانندگي باهاش مثل خوردن يك جعبه‌ي ده كيلويي آلبالو است بخرم. يا اينكه بروم مالزي‌اي جايي و مديريت ساخت بخوانم و بعد بروم تو كشور خارجه و به قول دايي‌ام سالي دویست هزار دلار پول بسازم. يا اينكه كلا بزنم تو كار نويسندگي و رمان‌هاي پرفروش بنويسم و جايزه‌ي پوليتزر را ببرم و بعد بشوم مشاور هنري باراك اوباما. (مثل این خانم جومپا لاهیری)
امروز اينقدر فكر نويسندگي باد انداخته بود تو كله‌ام كه رفته بودم ليست دانشگاه‌هاي نيوزيلند را باز كرده بودم و دنبال رشته‌ي نويسندگي خلاق مي‌گشتم. سر از دانشگاه ويكتورياي نيوزيلند درآوردم و بعد رفتم فرم اپليكشن آن‌ را هم دانلود كردم. تنها چيزي كه مي‌خواهد تا تو دانشگاه پذيرفته بشويد اين است كه يك متن پنج تا ده صفحه‌اي با قلم خودتان برايشان بفرستيد و آن‌ها اگر از كارتان خوششان آمد ديگر همه چيز اوكي است و مي‌ماند اينكه با چه دوز و كلكي پدرتان را تيغ بزنيد كه شهريه‌ي دانشگاهش را بدهد. شما شايد بتوانيد مفر و راه چاره‌ای پيدا كنيد. ولي من صرفا همین که به پدرم بگويم مي‌خواهم بروم نيوزيلند كه نويسندگي خلاق بخوانم و عجالتا براي اين كار ده بيست ميليوني بهم بدهد، نه تنها اينكه با مشت و لگد از خانه پرتم مي‌كند بيرون، بلكه از ارث هم محرومم مي‌كند  و یک دفعه دیدید از همان کارهای یوهان فریتزل هم با من انجام داد.
براي همين اگر بخواهم همچين كاري هم بكنم (اين‌ها همه‌اش صرفا يك رويا است) بايد بروم تو همان نيوزيلند سوشي دليور كنم دم در خانه‌ي اُمت نيوزيلندي. هر چند ماتحت آدم تا حد زیادی با اینجور کارها دريده مي‌شود. ولي خوب... نوستالژي جالبي هم دارد. يك دانشجوي نويسندگي خلاق كه تو ولينگتون با موتور سوشي پخش مي‌كند و شب‌ها هم رماني را مي‌نويسد كه در آينده‌اي نزديك جهان را تكان خواهد داد و جايزه‌ي پوليتزر را از آن خود خواهد كرد و بعد هم احتمالا رئيس جمهور نيوزيلند او را به سمت مشاوري هنري خود انتخاب مي‌كند و در پنجاه و پنج سالگي هم با رمان "چيزي شبيه رمان" جايزه‌ي نوبل ادبيات را از آن خودش مي‌كند...
دارم تست‌هاي تراوش آب در خاك را مي‌زنم. بروم پي بقيه‌ي تست‌ها را بگيرم. ويرايش مطلب باشد براي وقتي كه رفتم خانه. الآن چهار دقيقه‌ي ديگر به پايان وقتم باقي نمانده است. فعلا.
+ویرایش انجام شد. ساعت یازده و چهارده دقیقه‌ی شب.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۶ |

یک چیزی شبیه رمان، گوریل فهیم، Something like a novel/ Wise Gorilla
تهران، 1388
1- داستان‌های ایرانی قرن 21ام
شمارگان: یک نسخه      زمستان 88       نشر گوریل‌
                                                                  www.gouril.blogfa.com
                                                                   gr.fahim[at]yahoo.com  

 

                                                                                                  به: خانم ویلسون

                                رمان نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است.

پیش نوشت: ماجرا از اینجا شروع شده است که چند روز پیش با بکتاش (دوستم است) داشتیم صحبت می‌کردیم و بعد بهم گیر داد که بزنم تو کار نوشتن رمان. بعد من هم تصمیم گرفتم بزنم تو کار نوشتن رمان. حالا احتمالا چهار پنج روز دیگر حال و هوای رمان نوشتن هم از سرم می‌افتد و می‌روم پی یک کار دیگر را می‌گیرم.
 کلا، یک همچین آدمی هستم.

یک
همه می‌گویند پاراگراف اول رمان خیلی مهم است. اولین پاراگراف رمان آدم باید یک چیز متفاوتی باشد. آنقدر متفاوت که دویست سال بعد از اینکه مردید هم باز موقع حرف زدن در مورد شما، آن را از زبانتان نقل کنند. عجالتا من که دارم گند می‌زنم به پاراگراف اول رمانم. به جای اینکه بنشینم فکر کنم یک چیز درست و حسابی و دندان‌گیری پیدا کنم اول کتابم بنویسم، مثلا "در زندگی شیاطینی پیدا می‌شوند که مثل خوره می‌روند تو جمجمه و سلول‌های مغزی آدم را در انزوا آهسته آهسته می‌جوند و می‌بلعند " و از این جور چیزها، زد به سرم که این‌طوری رمانم را شروع کنم. به هر حال مهم این است که در حال حاضر رمانم شروع شد و حالا با خیال راحت می‌توانم این پاراگراف لعنتی را تمام کنم و بروم سر پاراگراف بعدی.

خوب... حالا که آمده‌ایم تو پاراگراف دوم رمان، راستش را بخواهید هنوز نمی‌دانم که اصلا می‌خواهم در مورد چه چیزی بنویسم. چه داستانی را شرح بدهم. و مثلا شخصیت پردازی و گره افکنی و اینجور جنگولک‌بازی‌ها را چه جور تو رمانم جا بدهم. یکی دو بار قبل از حالا هم هوس رمان نوشتن پیدا کرده بودم. سی چهل صفحه‌ای هم نوشتم اتفاقا. جریان راجع به یک پسره‌ی دانشجو بود که عاشق یکی از همکلاسی‌هایش می‌شد و زندگی‌اش می‌ریخت به هم و با مادر و خواهرش هم بدجور در افتاده بود. پدرش هم یک پیرمرد قذمیت تمام دیوانه بود که چهار سال کز کرده بود تو زیرزمین خانه‌شان و دلش به این خوش بود که نویسنده است. یا رمان نویس. یا یک همچین چیزی.
خلاصه اینکه خیلی داستان بی‌خودی بود و بعد از سی چهل صفحه حالم از تمام شخصیت‌هایی که خلق کرده بودم به هم خورد و اصلا خوش نداشتم که بخواهم آن‌ها را صد صفحه، دویست صفحه‌ی دیگر هم ادامه بدهم، کش بدهم. حالا یاروی پیرمرد باز شخصیت بامزه‌ای داشت و آدم زیاد بدش نمی‌آمد که نقش درست حسابی‌ای تو رمان بهش بدهد. (برای اینکه رمانتان موفق شود شخصیت اصلی را بدهید دست یک آدم قذمیت، دیوانه و...) ولی شوربختانه همین که می‌خواستم از زیرزمین خانه درش بیاورم که مثلا دخترش را به خاطر روابط حال به هم زنش با یکی از این آدم‌های مزلف کتک مفصلی بزند، جالبی شخصیتش می‌ریخت به هم. اصلا جالبی شخصیتش تو این بود که کز کند تو زیرزمین و داستانش را بنویسد. ولی مستحضر هستید که این کار به شدت انفعالی نمی‌تواند هیچ تحرکی تو رمان آدم ایجاد کند.
پ ن: من کلا از یک سری کلمات بیشتر از یک سری کلمات دیگر خوشم می‌آید. بعد دیدم خیلی کار حوصله سر بری است که هر دفعه وقتی از یک کلمه خوشم می‌آید بپرم وسط رمان و پرانتز باز کنم و خوشم آمدن از آن را بهتان تذکر بدهم. برای همین تصمیم گرفتم از تکنولوژی تایپ استفاده کنم و به جای این جور کارها صرفا کلمه‌ی کذایی را بولد کنم. یعنی درشتش کنم. گنده‌اش کنم. (دقیقا نمیدانم معادل فارسی این کلمه‌ چی است.)

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۵ |

الآن ساعت یازده صبح سه شنبه بيستم بهمن است.
درست در همچين ساعت و همچين روزي يك عدد خانم ويلسون به مثابه‌ي يك كوچولوي فينگيلي و گوگولي به دنيا آمده و شروع كرده است به اوئه اوئه كردن.
ما از به دنيا آمدن خانم ويلسون خيلي خوشحاليم و تولدشان را از اينجا بهشان تبريك مي‌گوييم.

+رفقا!
لطفا نامه‌ي مونا زارعي را در اينجا مطالعه كنيد.
با تشكر.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ |

فكر كنم اگر اين آهنگ كانكوئست آو پريدايس* اثر ونجليس را از آرشيو موسيقي صدا و سيما بدزدند تمام برنامه‌هاي تلويزيون صامت خواهد شد.
* همين كه مي‌گويد هاا هااااا هاها ... هي هي هييييي هي هي. (به مقدار كشيدن اصوات توجه شود. يعني مثلا هاااا را به اندازه‌ي يك نت سفيد (مثلا دو ثانيه) و ها را به اندازه‌ي يك نت دولا چنگ (بيست و پنج صدم ثانيه) بكشانيد.)

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ |

رفقا!
من الآن ظهر جمعه‌اي تو كتابخانه‌ي ملي‌ام. كنار يكي از پنجره‌هاي مربعي پشت اين كامپيوتر نشسته‌ام. برف هيجان‌زده‌ام كرده است. همين الآن دارم به دانه‌هاي درشتش نيم نگاهي مي‌اندازم. فكر كنم الهه‌ي ابرها ايده‌ي خوبي به كار گرفت تا من يك مقداري از حال ديروز و چند روز پيشم در بيايم. هر چند تا مي‌روم سر جزوه و كتاب بغضم مي‌گيرد و چشم‌هايم داغ داغ مي‌شود.
به هر حال الآن احتمالا با يك دوست عزيز بيرون خواهم رفت و من دارم به اين فكر مي‌كنم كه كجا براي يكي دو ساعت با هم بودن در اين ظهر جمعه‌ي برفي بهترين انتخاب است...
اما صبح تو وبلاگ سعيد خبر فوت جي دي سلينجر هم حالم را گرفت. بدجور حالم را گرفت. من رمان ناطوردشتش را زندگي كردم. همين خانم ويلسون بهم مي‌گفت من شبيه شخصيت هولدن كالفيلدم. پربيراه* هم نمي‌گفت. حالا جي دي سلينجر هم من را ياد خانم ويلسون مي‌اندازد. همين‌طور ياد سعيد كمالي‌دهقان كه فكر كنم يكي از فيوريت‌هاي اصلي‌اش سلينجر است. ياد دبيرستان البرز كرج هم مي‌افتم. همين‌طور ياد كلاس سنتور موسسه‌ي سرو. سعيد هم همان مدرسه مي‌آمد و اتفاقا كلاس سنتورمان هم با هم مي‌رفتيم. وقتي كه زندگي‌نامه‌اش را تو ويكي‌پديا خواندم خيلي خوشحال شدم. خوشحال شدم كه الآن خبرنگار گاردين است. و تو يك عالمه خبرگزاري ديگر هم كار مي‌كند. يك جورهايي هم بهش حسودي‌ام شد. براي اينكه سعيد بيشتر پي آن چيزهايي را كه دوست داشت گرفت. ولي من همچنان دارم براي گرفتن يك ارشد عمران كه تقريبا حالم از درس‌هايش به هم مي‌خورد سگ‌دو مي‌زنم.
به هر حال. رفقا! بهتر است پربيراه نگويم. ده دقيقه‌ بيشتر برايم اكانت نمانده. و بايد پست را همين جا فيصله بدهم.
راستي اين را هم مي‌خواستم بگويم. اينكه اين كلمه‌ي پورتوپرنس (پايتخت هائيتي) بدجوري اين روزها افتاده است تو دهانم. تو حمام٬ موقع درس خواندن٬ موقع راه رفتن يا غذا خوردن بيشتر از چهل بار پورتوپرنس را تو دلم تكرار مي‌كنم. قبلاها هم زبانم بدجوري روي اوستياي جنوبي گير كرده بود. هر كي را مي‌ديدم به جاي سلام كردن بهش مي‌گفتم اوستياي جنوبي. نوار غزه هم يك همچين حالتي داشت. كمتر شايد.
*از اين كلمه‌ي پربيراه دارد خوشم مي‌آيد.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۰۹ |

من از کافی نت پاساژ آریاشهر در ساعت ده و ده دقیقه‌ی شب با شما تماس می‌گیرم. کل آریاشهر را زیر و رو نمودم و هیچ جا غیر از اینجا باز نبود. الآن این آقای کافی‌نتی حمیرا گذاشته است و ما در حال گوش دادن به حمیرا داریم آپ می‌کنیم. فقط این دکمه‌ی اسپیس لعنتی را باید بدجوری بکوبی تو سرش تا چند میلیمتر این خط عمودی را که نمی دانم اسمش چی است ببرد جلو...
راستش را بخواهید مادرم رفته است اصفهان و من توی خانه تنهای تنها بودم و هیچ کس را توی این شهر خراب شده نداشتم که ساعت ده شب بروم باهاش حرف بزنم. برای همین بود که در به در دنبال کافی‌نت می‌گشتم. حداقل اینجا می‌توانستم با دویست سیصد نفر حرف بزنم. ایده‌ی خيلي خوبی بود. الآن هم یک مقداری تمرکز اعصابم را از دست داده‌ام. به این خاطر که آقاي كافي‌نتي كه قيافه‌ي به شدت مزلفي دارد حمیرایش را بیش از حد زیاد کرده است.
الآن رفتم پی‌ام‌های یاهو مسنجرم باز كنم. خيلي وقت بود كه نرفته بودم توي مسنجر. تا اين آقاي مسنجرباشي بچه مثبت كه هميشه نيش لبخندش تا بناگوشش باز است باز شد، تمام پي‌ام‌هايم پريد و محور شد. کلی حسرت خواندنشان به دلم ماند.
خوب... من حالم خوب خوب خوب است. اصلا در اين مورد شک نکنید. نه مستم نه عاشق‌پیشه، نه مواد كم آورده‌ام، نه هیچ چيز دیگر... فقط یک مقداری قاطی کرده ام امروز. همین.
پایان پیام.
+پيام در ساعت نه صبح روز بعد ويرايش شد.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۶ |
- چه هوای بارونی‌اي
- چه هوای دو نفره‌اي...

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۱ |