۱- به طرز توقف‌ناپذیری سرفه می‌کنم.
۲- احتمالا تا چهار روز آینده می‌میرم.
۳- در طول روز حالم خیلی خوب است. مثل آدم زندگی‌ام را می‌کنم و به روزمرگی‌هایم می‌رسم.
۴- سرفه‌ها ساعت یازده شب سراغم می‌آید و مثل رگبار ضد هوایی ادامه پیدا می‌کند. وقتی به تخت خوابم می‌روم به دنبالم می‌آید و بعد تا صبح همراهی‌ام می‌کند. گاهی از خواب بیدار می‌شوم و احساس می‌کنم که انگاری تمام محتویات داخل بدنم می‌خواهد از حلقم به بیرون بپاشد.
۵- تنها چیزی که حالم را خوب می‌کند چای سبز است. برای چند دقیقه می‌تواند جلوی سرفه را بگیرد و به من اجازه بدهد که بتوانم به خواندن جاش کافمن ادامه بدهم.
۶- داشتم به این فکر می‌کردم که آیا سرفه باعث مرگ زودهنگام من می‌شود یا نه. اگر بر اثر سرفه مُردم احتمالا تا چند روز کسی از مرگم خبردار نمی‌شود تا اینکه جسدم را تو آپارتمانم پیدا کنند.
۷- من فوبیای این را دارم که تو آپارتمانم بمیرم و بدون اینکه کسی متوجه شود جسدم برای چند روز روی تخت یا تو وان حمام بلاتکلیف باقی بماند.
۸- حتی به خاطر رهایی از فوبیای کذایی هم که شده باید به زودی ازدواج کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۲۶ |
چیزهای کوچک برای خوشحال ماندن در عصر دلگرفته بارانی شما:
1- دیدن فواره‌هایی که تو یک حوض کوچک بدون توجه به هیاهوی دنیا و روزمرگی آدم‌ها و صدای بوق ماشین‌ها و صدای ناقوس کلیسا کار خودشان را بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر انجام می‌دهند. 
2- کشف کردن لانه یک پرنده بالای درختی که از کنارش رد می‌شوید. 
3- عکس انداختن از منظره بیرون از پشت پنجره‌ای که دانه‌های باران آن را فرا گرفته است. 
4- خوردن سوپ بروکلی و نوشتن یادداشت‌های روزانه در دفتر مورد علاقه‌تان.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۸/۰۱/۱۶ |

من اکثر صبح‌ها قبل از اینکه به شرکت بروم لباس ورزشی‌ام و کفش‌ها کتانی‌ام را می‌پوشم، بیرون از خانه می‌زنم و می‌دوم. همیشه هم یک مسیر ثابت برای دویدن دارم. از خیابان هوور می‌پیچم دست چپ و خیابان بلویو را تا جایی می‌دوم که به توپ برسم. توپ بازی نه. توپ جنگی. یک توپ جنگی آخرهای خیابان بلویو جا خوش کرده است. وقتی به توپ کذایی می‌رسم، راهم را برعکس می‌کنم و به سمت خانه برمی‌گردم. البته یک مسیر طولانی‌تر هم دارم که آن را وقت‌هایی می‌دوم که زودتر از خواب بیدار شده باشم و وقت بیشتری داشته باشم. مسیر دوم از خیابان دمون می‌گذرد تا به کافه کلدیز برسد. کافه کلدیز در مسیر دوم، حکم توپ جنگی را دارد. تا به آن می‌رسم راهم را کج می‌کنم و به خانه برمی‌گردم. من شخصا مسیر دوم را بیشتر دوست دارم. چون می‌توانم ساعت هشت صبح آدم‌های هیجان‌انگیزی را توی کافه ببینم که دارند قهوه‌شان را می‌خورند و کتاب می‌خوانند. تازه بوی قهوه کل خیابان دمون را برمی‌دارد و من را عاشق خودش می‌کند. 
دویدن صبحگاهی برای من حکم به جا آوردن یک مراسم آیینی را دارد. به آن به عنوان یک کار مقدس نگاه می‌کنم. وقتی می‌دوم به هیچ آهنگی گوش نمی‌دهم. فقط به صدای صبح گوش می‌دهم...
امروز صبح از خانه بیرون زدم و مسیر اول را دویدم تا به توپ کذایی برسم. همین‌طور تو حال خودم بودم و داشتم دون‌کیشوت‌وار به دنیاهای موازی‌ می‌اندیشیدم که ناگهان خودم را پخش زمین پیدا کردم. پایم به یک تکه سنگ گیر کرده بود. یک لحظه حس کردم که انگار مرده‌ام. درد و سوزش در زانو و آرنج و دستم می‌پیچید. رو زمین نشسته‌ بودم و از شدت درد نفسم بالا نمی‌آمد. از این می‌ترسیدم که زانویم شکسته باشد. سه چهار تا ماشین ایستادند. راننده ماشین جلویی در را باز کرد و داد زد حالت خوبه؟ گفتم آره چیزی نیست. خیلی سریع در را بست و گازش را گرفت. ماشین‌های پشتی هم انگار منتظر دیدن چنین صحنه‌ای بودند تا با وجدان آسوده به راهشان ادامه دهند. من مانده بودم ولو شده روی زمین با استخوان‌هایی که هنوز نمی‌توانستند باور کنند که چه اتفاقی افتاده است. 
برای یک لحظه دوست داشتم از درد گریه کنم و یک‌جورهایی خودم را خالی کنم. ولی از بچگی کلیشه همیشگی و سکسیستی را به من یاد داده بودند که پسرها گریه نمی‌کنند. برای همین تمام بغضم را یکجا قورت دادم. بعد می‌خواستم برگردم خانه و بی‌خیال دو بشوم. ولی دوباره یاد متدولوژی پدرم در زندگی افتادم که آدم نباید کم بیاورد! نمی‌خواستم کم بیاورم و شکست را قبول کنم! برای همین با همان حال نزار به دویدنم ادامه دادم تا به توپ کذایی رسیدم. راهم را کج کردم و برگشتم خانه. آخرهای راه دیگر نمی‌توانستم یک قدم هم بردارم. خودم را مثل کرم از پله‌ها بالا کشیدم و انداختم زیر دوش آب داغ. 
زیر دوش داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر من به مثابه یک آدم، موجودی شکننده هستم. به این فکر می‌کردم که همیشه اعتماد به نفسم چیزی تو مایه‌های "اعتماد به سقف" هست. و اینکه همیشه به این اعتقاد دارم که می‌توانم دنیا را تنهایی فتح کنم. و حالا زیر دوش آب داغ داشتم از درد به خودم می‌پیچیدم و به این نتیجه می‌رسیدم که انگاری خیلی ضعیف‌تر و شکننده‌تر از چیزی هستم که فکر می‌کردم. و اینکه به قول مایک تایسون هر آدمی تو کله‌اش کلی برنامه دارد تا وقتی که ناگهان مشت توی صورتش فرود می‌آید. 
عکس در اینستاگرام: siavasho

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۱۴ |

یکی از بهترین جاهای تهران احتمالا خیابان میرزای شیرازی است. این را لی‌لی به من گفت وقتی که داشتیم پیاده به سمت موزه بتهوون در خیابان میرزای شیرازی حرکت می‌کردیم. گفت اگر دست خودش باشد دوست دارد اینجا توی این محل زندگی کند. من تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم. من همیشه خیابان ولی‌عصر طرف‌های پارک ساعی را دوست داشتم. چون قدیم‌ها استودیوی سی متری‌ام در آنجا واقع بود و برای من اندازه تمام زندگی‌ام نوستالژی داشت. 
با لی‌لی از پله‌های موزه بتهوون بالا رفتیم. کتاب‌ها را نگاه کردیم. آلبوم‌های موسیقی را نیز. در هر جای ساختمان چیزی برای کشف شدن منتظر آدم بود. اتاق‌های تو در تو. راهروهای پیچ در پیچ. داخل هر کدام از اتاق‌ها کلی صنایع دستی و تابلو و سفال جا خوش کرده بود. تمام ساختمان موزه را زیر و رو کردیم. حتی به زیرزمین ساختمان رفتیم که برای رسیدن به آن باید از دالان کوچک و تنگی عبور می‌کردید. یک نمایشگاه خط-نقاشی در زیرزمین ساختمان برگزار کرده بودند. بعد از اینکه تمام ساختمان را گشتیم با لی‌لی به سمت کافه در طبقه دوم رفتیم. قسمتی از فضای نشیمن کافه داخل ساختمان بود و قسمت دیگر در بالکن. بالکن مشرف به حیاط بود که درخت‌های تنومند آن انگار برای قرن‌ها در آنجا جا خوش کرده بودند. ما در بالکن نشستیم. چای و کیک سفارش دادیم. یک تخته نرد روی پیشخوان کافه پیدا کردم. با لی‌لی تخته بازی کردیم و چای و کیک خوردیم و به مکالمات آدم‌هایی که کنارمان نشسته بودند گوش دادیم. من عاشق اینم که به مکالمات آدم‌هایی که تو کافه نشسته‌اند گوش بدهم. می‌دانم کار چندان مطلوبی نیست. اما گوشم داستان‌ها و دیالوگ‌هایشان را ناخودآگاه دنبال می‌کند. همه آدم‌هایی که دور و برمان نشسته بودند پر از داستان بودند. انگار همه‌شان از تو رمان صد سال تنهایی مارکز بیرون پریده بودند و وارد کافه شده بودند. داشتم به این فکر می‌کردم که اگر تهران بودم شاید یک خانه تو خیابان میرزای شیرازی اجاره می‌کردم. بعد می‌توانستم هر روز به کافه کذایی بروم و شخصیت‌های رمان مارکز را که سر از عالم واقعیت بیرون آورده بودند ببینم و به دیالوگ‌هایشان گوش بدهم.
عکس در اینستاگرام: siavasho

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۸/۰۱/۱۳ |

نمی‌شد اسمش را ویلا گذاشت. یک خانه کوچک بود با نمای زمختی از آجر و ملات گچ و پنجره‌های زنگ زده. جلوی ساختمان باغ نسبتا کوچکی بود با نهال‌های تازه کاشته شده. به همراه جی جی و سین سین به آنجا رفتیم. جی جی آنجا را خریده تا آخر هفته‌ها به همراه خانواده‌اش از سنندج به بیرون بزند و در آنجا اتراق کند، چای بنوشد و تخته بازی کند. نزدیک‌های سد قشلاق بود. 
جی جی برای من و سین سین روی بخاری نفتی چای درست کرد. بعد کلی با همدیگر درباره زندگی و تخمی بودن آن حرف زدیم. من از پشت پنجره به سد قشلاق نگاه کردم که در دوردست‌ها به چشم می‌خورد. سد قشلاق اندازه تمام آبی که پشت آن جمع شده بود برای من خاطرات دوران دانشجویی لیسانسم را زنده می‌کرد. پانزده سال از آن دوران گذشته بود و خیلی چیزها عوض شده بود. جی جی پیر شده بود. من و سین سین هم انگاری پیر شده بودیم. خیلی زودتر از آن‌چیزی که آدم تصورش را می‌کند... آخرین قطره چای‌ام را نوشیدم و از کتری روی بخاری نفتی عکس انداختم.

instagram.com/siavasho 

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۰۴ |