بعد از ظهر گرم و کسالتبار تابستانی. ساعت طرفهای چهار است و من اینجا در اتاقم پشت میز کامپیوتر نشستهام و دارم به یک موزیک فرانسوی گوش میدهم. همین الآن رفت روی دور دهم، شاید هم یازدهم. پاهایم را با "ژوپاری" گفتنهای این آقای خواننده تکان میدهم و سعی میکنم عین خیالم نباشد که یک جورهایی به بدبختی مطلق رسیدهام. تازگیها این بدبختی را بیشتر از پیش احساس میکنم. امیدم را در پیدا کردن کار از دست دادهام. ضریب بیپولی زده است بالا. تو خیابان، تو پیادهرو که راه میروم عینکم را از روی صورتم بر میدارم و میگذارمش توی جیبم. اینجوری دامنهی دیدم به مقدار کاملا زیادی کم میشود؛ باعث میشود که زیاد به ویترین مغازهها نگاه نکنم. به شکلاتهای رنگوارنگ خارجی که توی ویترین بلوار فردوس روبروی پیست اسکیت جا خوش کرده است. به رواننویسهای پارکر لوازمالتحریری که همیشه دوست داشتم یکی از آنها را تصاحب میکردم. به تیشرتهای اسپرت، قمقمههای ورزشی، راکد تنیس، کولهپشتی نایک و اسکیت بوردهای مجلل و باشکوه. اسکیتبورد برای آدم یک جور وسیلهی شخصی محسوب میشود. چیزی که صاحبش با آن پیوند احساسی عمیق برقرار میکند. چیزی که نباید آن را دست کسی داد. یکجورهایی مثل نوازندههایی که روی سازشان تعصب خاصی دارند.
اعصابم از مادرم و گیتی با آن شوهر نکبتیاش هم به هم ریخته. امشب قرار است بیایند خانهی ما. و به همینخاطر من میخواهم جیم بزم و ناپدید شوم. اصلا خوش ندارم هم صحبت مهندس حمید گیتی خانم باشم. که بیاید برای من از وضعیت بازار کار عمران و ساخت و ساز حرف بزند. باد به غبغب بیاندازد و بگوید سابقهی کار برای یک مهندس عمران خیلی مهم است. که بعد بدون رعایت یک ذره احترام، گالهی دهانش را باز کند و بهم بگویم: "برای کار کردن باید یک مقداری ماتحتتو جمع کنی." و من در همان لحظه با تمام وجود بخواهم مشتم را توی صورتش پیاده کنم. جوری که خیلی قشنگ توی کلهاش یک حفره به قطر دست مشت شده و عمق پنج سانتیمتر به وجود بیاید... ولی من کی از این عرضهها داشتهام که حالا این دومین بارش باشد. نهایت کاری که میتوانم بکنم این است که به بهانهی دبلیو-سی از جایم بلند شوم و بعد که برگشتم صندلی آن طرفی بنشینم و کانالهای تلویزیون را بالا پایین کنم.... میدانید، فکر میکنم خیلی آدم تعارفی و خجالتیای هستم. توی ذهنم به همه فحش خواهر مادر میدهم. توی مخیلاتم فیلمهای اکشنی میسازم که در آن اطرافیانم را با مشت و لگد لت و پار میکنم یا با اره برقی تکه تکهشان میکنم. ولی توی دنیای واقعی هیچ گهی نمیخورم. حرص میخورم و حرفهای طرف مقابل را تایید میکنم. این جمله زیاد از من بیرون میجهد: «درست میفرمایید». به تعداد تمام دفعاتی که این جمله را از دهانم بیرون پراندهام، تو ذهنم آدمهای را لت و پار کردهام.
امشب اگر جیغ و هوار مادرم هم بلند شود من دیگر خانه بمان نیستم. میزنم بیرون و گورم را گم میکنم. تا ساعت یک و دو که این اراذل از خانه بیرون نرفتند به خانه برنمیگردم.
"ژوپاری ژوپاری" این آهنگ فرانسوی من را میبرد توی کوچه پس کوچههای پاریس. ناگهان به نحو کاملا جنون آوری خودم را یک نویسندهی مشهور پاریسی تصور میکنم که دارد از مراسم رونمایی کتاب جدیدش، پیاده به سمت آپارتمان نقلیاش تو محلهی لاتین حرکت میکند...
کنار کافه "ژوپاری دوماژور" میایستم، یک مقداری مکث میکنم و بالاخره وارد آن میشوم. کافه ژوپاری دوماژور (این یک کافهی خیالی است و من وجود چنین کافهای در پاریس را نه میتوانم تایید کنم و نه تکذیب. به این خاطر که من پایم را آنور وردآورد هم نگذاشتهام، چه برسد به پاریس) پاتوق همیشگی من است. طرفداران و خوانندههایم برای پیدا کردن من، به اینجا سر میزنند. موقعهایی که خیلی تنها میشوم و دلم مثل چاه توالت میگیرد (تشبیه مزخرفی بود ولی واقعیت محض است)، میآیم اینجا. تا با دو تا خانم شیک و پیک پاریسی که آمدهاند ازم امضا بگیرند گپ بزنم و قهوهی فرانسهام را مزه کنم. برایشان تعریف میکنم که چه روزمرهی دلنشینی است: اینکه یک نویسندهی مشهور پولدار باشی. و یک زندگی آزاد و مرفه داشته باشی. شب و روز بنویسی، حرف بزنی، سخنرانی کنی، کتاب بخوانی، فیلم ببینی، و اسکیت بورد بازی کنی (سازدهنی هم بزنی). تمام کوچه پس کوچههای لاتین را با اسکیتبورد نارنجی رنگت بالا و پایین کنی.
بهشان در مورد تصمیم جدیدم خواهم گفت. میخواهم موهایم را از ته با تیغ بزنم و بعد یک عالمه ریش و سبیل بگذارم. و یک عینک آفتابی مارک پلیس فکر کنم بهترین چیزی است که میتواند ظاهر عجیب و غریب جدیدم را تکمیل کند. همیشه به ظاهر عجیب و غریب علاقهی ویژهای دارم. حالم به هم خورد از اینکه این همه سال شلوار جین و تیشرت زرد و قرمز و آبی پوشیدهام. دلم یک اورکت پشمی کت و کلفت میخواهد که تا زانویم برسد و کمربندی داشته باشد که بتوانم آن را روی شکمم گره بزنم.
البته چند سال پیش موقعی که سال اول دانشگاه بودم زده بودم توی خط پوشیدن لباس عجیب و غریب. شلوار بگی گل و گشادی داشتم که به زور به کمرم بند میشد. به اضافهی تیشرت نارنجی رنگ (عشق رنگ نارنجی بودم). سرم را از ته زده بودم و ریش بزی هم گذاشته بودم. کوله پشتیام را میانداختم پشتم و عینک آفتابی میزدم به چشمم و فاتحانه در خیابانهای سنندج راه میرفتم. احساس میکردم شهر برای خودم است. من هستم که کنترل تمام این افراد را به دست گرفتهام و بر آنها فرمانروایی میکنم. نمیدانم چطور شده بود که از پوشیدن لباس عجیب و غریب به این فلسفهی وحشتناک رسیده بودم. بچگیها هم یک همچین فلسفهای داشتم. مقداری متفاوت البته. فکر میکردم تمام آدمهای دور و بریام جزئی از یک سیستم بیرحمانه و ترسناکاند که در حال مطالعهی ساختاری و روانشناسی شخص من هستند. ولی هیچکدامشان این موضوع را لو نمیدادند. همه داشتند نقش بازی میکردند. از پدر و مادرم بگیرید تا معلم و همکلاسی. و حتی خانممجریهای برنامه کودک.
تو بچگی یک موقعهایی هم فکر میکردم بدجور کافر و از راه به در شدهام. یکهو تو دلم شروع میکردم به فحش دادن به خدا. همینجوری بد و بیراه میگفتم. هر چه توی سر خودم میزدم، دهانم را باز و بسته میکردم و چشمهایم را میخاراندم باز هم فحش دادنها بند نمیآمد. احساس میکردم یک نیروی شیطانی در درونیجاتم نفوذ کرده است و من را وادار میکند به گفتن فحش و ناسزا. اصلا هم متوقف نمیشد. میترسیدم در این مورد چیزی به فک و فامیل بگویم. آبرویم میرفت. احتمالا فکر میکردند این یارو جن زده شده است. فکر کنید خودم هم به جن زده شدنم اعتقاد پیدا کرده بود. خیلی ترسناک است، خیلی ترسناک است که بخواهید با عقیده به اینکه جن زده شدهاید روزگار بگذرانید.
باید بساطم را جمع کنم و از خانه بزنم بیرون.
و گم و گور شوم.
رپورتاژ: امروز موبایلم حتی یک میسد کال هم نداشت. از صبح حتی یک خط از باطری موبایلم هم کم نشده.
گاهی پر بودن باطری موبایل خیلی غمانگیز است.
پایان رپورتاژ

من هم تا از چیزی جوگیر میشوم در اولین قدم میروم صفحهی ویکیپدیای آن را میخوانم و بعد بکگراند مانیتور را تغییر میدهم. الآن هم بکگراند لپتاپم این آقای کچلی هست که در عکس مشاهده میکنید. همینطور بهش زل میزنم و همینطور قطرات اشک میریزد روی پردهی کشیده شده روی چشمهایم. و چشمهایم را میسوزاند. تا چند دقیقه پیش پای فیلم "زندگی دیگران" بودم. یک فیلم داستانی مربوط به آلمان شرقی. وقتی کریستا رفت زیر ماشین بالاخره بغضم ترکید. زدم زیر گریه. زار میزدم. بند هم نمیآمد. دیگر خبری از این نبود که بخواهم آبروی خودم را جلوی خودم و آلبر کامویی که روی دیوار روبرویم توی پوستر ژست گرفته و دارد به سیگارش پک میزند حفظ کنم. زار زدنم آهسته و پنهانی بود. با صدای یواش. طوری که مادرم نشنود. مثل همان وقتی که بعد از ماجرای خانم ویلسون، توی توالت خانه مثل اسب گریه میکردم و صورتم را با آب داغ آب میکشیدم. چقدر منظرهی فجیعی پیدا کرده بودم توی آینه. در عرض سه روز تبدیل شده بودم به یک نفرین شدهی واقعی. کسی که به خاطر آن واقعه دو سال درس خواندنش را به فاک داد و نهایتا کنکور کارشناسی ارشدی که میتوانست رشتهی درست و حسابی و آبرومندی را قبول شود گند زد.
بالاخره، الآن مثل یک المان خاک کاملا تحکیم یافته، پشت کامپیوتر نشستهام؛ لمس و بیحرکت. و دارم به فیلمی که امشب دیدهام و ماجراهایی که امروز اتفاق افتاد فکر میکنم.
رپورتاژ: تو یک کوچهی باریک پارک کردهام. دارم سازدهنی جدیدی که بهش کادو دادهام را نوت گذاری میکنم. ذوق زده شده است. مهربان شده است. دوست داشتنی شده است. میخواهم همانجا بغلش کنم.
برایش قطعهی خوابهای طلایی و نازنین مریم را توی ماشین میزنم. برق را برای اولین بار و دقیقا اولین بار توی چشمهایش میبینم.
خودش را لوس میکند... دوست دارم تمام زندگیام را بدهم و بیتفاوتی همیشگیاش را تا آخر عمر تبدیل کنم به این لوس بازی چند دقیقهای.
پایان رپورتاژ
آلوشکای مغموم من، آلوشکای دلگرفتهی من!
تمام روز را پشت میزت مینشینی و با رئیسهای زپرتیات سر و کله میزنی. دریغ از اینکه یک بار هم مرا ببوسی. دریغ از اینکه خودت را توی بغل مردانهام لوس کنی. دریغ از اینکه دوست داشتنت را برایم جیکجیک کنی...
بهت قول میدهم که روزهای سخت، یک روز تمام خواهد شد.
توی تقویمت مینویسی: "امروز از بلوار کشاورز تا میدان ونک از جوجه، کولی خواهم گرفت".
دم ظهری داشتم اخبار گوش میدادم که چشمم افتاد به آقای تونی هیوارد رئیس شرکت بریتیش پترولیوم (BP). امروز ایشان به خاطر عدم توانایی کافی در مهار نشت نفت در خلیج مکزیک استعفا دادند. یک مقداری دلم خنک شد. راستش را بخواهید چند بار به خاطر آن لک لکهای بیچاره که پرهایشان به خاطر چسبناکی مواد نفتی لوچ شده بود و داشتند جان میدادند اشک توی چشمهایم جمع شد. هیچ وقت فکر نمیکردم یک مسئلهی محیط زیستی تا این حد بتواند احساسات گوریلیام را برآشفته کند.
حالا من کاری به اینجور چیزها ندارم. توی اخبار آقای تونی هیوارد کلاه ایمنی گذاشته بود سرش و در حالی که باد، کراواتش را در هوا تکان میداد، داشت با مسئولان سکوی نفتی در مورد مسائل فنی گفتگو میکرد. احتمالا بعد از گفتگوی چند دقیقهای سوار هلکوپتر شخصیاش میشد تا به سکوی نفتی آن طرفی هم سری بزند و آنجا را هم بازدید کند. بعد یکهو دلم غنج رفت و احساس کردم چه حالی میدهد یک مهندس پروژهی با کلاس و کاریزماتیک باشی و بعد کلاه ایمنی سرت کرده باشی و کراواتت توی هوا اینور و آنور برود و تو در مورد اجرای دقیق آرماتوربندی سکوی نفتی با سرپرست پروژه بحث کنی. بعد یکهو دلم خواست زمان بلیط ماموریت پانزده روزهام به باکو همین فردا ساعت هشت صبح باشد. آن وقت باید الآن بار و بندیلم را جمع میکردم و صبح طرفهای ساعت شش با تاکسی تویوتای کمری، به فرودگاه امام خمینی میرفتم.
تمام این رویاپردازیها از امروز ساعت دوازده و سی دقیقه شروع شد. داشتم قفل فرمان ماشین را باز میکردم که دیدم یکی از دوستان مجازی خیلی گل و بلبل که اینجا را میخواند (و به همین خاطر ضریب پاچهخاری (خواری؟!) را در همینجا افزایش مضاعف میدهیم) بهم زنگ زد. شایان ذکر است که قرار بود ایشان من را برای نیروی کار به شرکت گردن کلفتشان معرفی کنند.
بعد از کلی تحویل و اینها پرسیدند: «آقای مهندس شما تمایل دارید در خارج از کشور کار کنید؟»
من انگار ده کیلوگرم کیک خامهای نسکافهای گذاشته باشند جلویم، آب دهانم را قورت دادم و بعد پرسیدم که مثلا کجا باید بروم و ایشان گفتند مثلا باکو و احتمالا جاهای دیگر هم همینطور. بعد توضیح دادند که باید پانزده روز خارج از کشور باشم و پانزده روز داخل...
دقیقا از همان ساعتی که این پشنهاد کاری بهم شد ، احساس یک مهندس پروژهی اینترنشنال به من دست داده است. مطمئنا اگر کار کذایی جور شود، در باکو و سر پروژه کت و شلوار سرمهای میپوشم و کلاه ایمنی زرد رنگ سرم میکنم؛ به اضافهی کراوات قرمز گل منگولیای که توی باد تکان بخورد و اینور و آنور برود.
حالا که فعلا قرار است با شرکت کذایی وارد مذاکرات اولیه بشوم و به همینخاطر من نباید سر اینجور بحثهای خالهزنکی پرستیژ کاریام را پایین بیاورم. تازه امروز دوستم میگفت که اگر دو روز هم بروی باکو و برگردی رزومهی کاریات را میترکانی (یعنی اینکه برایم سابقهی خیلی خوبی محسوب میشود.) و تازه، میگفت کلی هم پول به این مهندسهای اینترنشنال میدهند. بعد من بهش گفتم حتی اگر همان پول معمولی را هم بدهند کلاه ایمنیام را میاندازم هوا (بلیط هواپیما را هم احتمالا خود شرکت تهیه میکند).
به هر حال امروز یک عالمه در مورد باکو جستجو کردم: باکو پایتخت جمهوری آذربایجان بزرگترین شهر و بزرگترین بندر این کشور است که در ساحل غربی دریای خزر قرار دارد. باکو پرجمعیتترین و یکی از زیباترین شهرهای قفقاز است. وجود تعداد بسیاری از پارکهای ساحلی و برگزاری برنامههای متعدد هنری از جمله موسیقی، تئاتر و اپرا جذبهی خاصی به این شهر داده است (نقل از ویکیپدیای فارسی).
احتمالا باید دخترهای خوشگلی هم داشته باشد. شبها حتما به یکی از خیابانهای خوش رنگ و لعاب آنجا میروم، روی صندلی یک کافهی دنج مینشینم، ساندویچ هاتداگ با آبجو میخورم و یک مقداری چشمچرانی میکنم.
پ ن: الآن بکگراوند مانیتورم عکس یکی از خیابانهای باکو است.