محل اقامت يك روزه ام يكي از اتاق هاي متل زنجيره اي ديز اين بود كه در نيم مايلي فرودگاه ناكسويل در ايالت تنسي قرار داشت. جاي نسبتا ارزان و سر راهي اي بود. يك لابي درب و داغان داشت با مبل هاي سبز رنگ با پارچه هاي پاره و ديوارهاي خاكستري و يك يخچال قديمي خراب كه در گوشه ي لابي قرار گرفته بود و يك متصدي پذيرش هندي كه پسر بيست و چند ساله اي بود كه به گوش هايش گوشواره وصل كرده بود.
براي رزرو اتاقم توي لابي منتظر بودم تا كار مسافر ديگري كه جلوي من بود تمام شود. يك مرد ميانسال سياه پوست بود كه عينك آفتابي اش هنوز روي چشم هايش قرار داشت، كلاه قرمزي روي سرش گذاشته بود و به غضروف بيني اش حلقه وصل كرده بود. ساك دستي بزرگ قرمزي كنار پايش روي موزاييك هاي كف لابي قرار داشت. منتظر بود تا متصدي پذيرش پول شب اقامتش را از حساب اعتباري اش خارج كند و بعد كليد اتاق را بهش بدهد. برگشت و سر تا پاي من را ورانداز كرد. بهش گفتم چطوري مرد؟ گفت خوبم تو چطوري؟ گفتم خوبم. بعد سرش را برگرداند. متصدي بخش پذيرش كليد و كارت اعتباري را بهش داد و با لهجه ي هندي غليظي از او تشكر كرد. مرد سياه پوست ساكش را با دست راست بلند كرد و به سمت راهروي اصلي رفت. به خاطر سنگيني ساك دستي، بدنش به سمت راست كج شده بود.
بعد پسرك هندي با گوشواره هاي نقره اي برايم يك اتاق ثبت كرد و پنجاه دلار بابت آن ازم گرفت.
در اتاق شماره ي ١٢٢ را باز كردم، وارد اتاق شدم، چمدان و كوله پشتي ام را كنار در روي زمين انداختم و روي مبل كنار بخاري ولو شدم. همان لحظه صداي ويژ يك هواپيما را شنيدم كه از بالاي سرم رد شد و آهسته آهسته به زمين نزديك شد تا روي باند فرودگاه فرود بيايد. درجه ي بخاري را تا ته زياد كردم و گذاشتم حرارت بخاري آرام آرام قطرات منجمد شده ي خونم را ذوب كند و به حالت عادي برگرداند. دو روز بود در پيچ و خم كوه هاي اسموكي در حال منجمد شدن بودم. به همراه سه نفر كه شما آن ها را نمي شناسيد آنجا رفته بوديم تا از خرس هاي سياه منطقه عكس بگيريم. به خاطر مراسم شكرگزاري و تعطيلات چند روزه، مردم از تمام ايالت هاي مجاور ولو شده بودند توي جاده هاي باريك كوهستاني و به همين خاطر ترافيك سرسام آوري ايجاد شده بود. فاصله ي سي مايلي بين گتلينزبرگ و كودز كيو را در حدود سه ساعت طي كرديم و بعد به حلقه ي كودز كيو رسيديم، جايي كه چند صد سال پيش محل زندگي قبيله ي چروكي بود و در حال حاضر محل زيست گونه هاي مختلف از جمله خرس هاي سياه است. رانندگي در جاده ي محيط شده بر دره ي كودز كيو حدود سه ساعت ديگر طول كشيد. يك دشت نسبتا وسيع كه در داخل كوه هاي انباشته از جنگل اسموكي محصور شده و در انزوا رها شده بود. ما خرس هاي سياه را از نزديك نديديم و فقط توانستيم از چند آهو، اسب وحشي و بوقلمون عكس بگيريم. هر چند من هنوز هم فكر مي كنم كه دو تا از آن ها را توانستم در داخل جنگل ببينم كه كنار رودخانه ايستاده بودند و داشتند با همديگر بازي مي كردند.
و باز هم براي چند ساعت ديگر رانندگي كرديم تا به شهر ديگري به نام پيجن فورج برسيم. چهار نفري يك متل در آنجا اجاره كرديم و شب را همانجا خوابيديم. روز بعد آن ها مرا كنار متل ديز اين نزديك به فرودگاه پياده كردند و خودشان با اتومبيل به سمت ويرجينيا رفتند. برنامه ي من اين بود كه فرداي آن روز به فرودگاه بروم و از آنجا با پرواز دو تكه اي اول به شيكاگو و بعد به سينت لوييس بروم.
هر چند دقيقه يك بار صداي هواپيماهاي در حال فرود گوش آدم را پر مي كرد و بعد دوباره اتاقم در سكوت مطلقي فرو مي رفت. روي مبل خوابم برد و بعد از يك ساعت كه چشم هايم را باز كردم براي يك لحظه اشياء موجود در اتاق را ديدم كه انگار به من حمله ور شده بودند. آباژورها، تخت خواب، تابلوي نقاشي بالاي تخت، تلويزيون قديمي، چمدان، كوله پشتي، تلفن روي ميز. براي يك لحظه در تنهايي عميقي فرو رفتم. من در يك متل سر راهي كنار فرودگاه ناكسويل بايد شب را صبح مي كردم؛ جايي كه تا صدها مايل آن طرف تر كسي حتي اسم من را هم نمي دانست. و بعد مقصد سفرم، سينت لوييس، جايي كه تنها، كارفرمايم منتظرم بود كه از سفر بعد تعطيلاتم برگردم و دوباره سر ساعت پشت كامپيوتر داخل آزمايشگاه بنشينم و با مدل هاي كامپيوتري ديوار حائل كلنجار بروم.
ديگر نمي توانستم بوي نم اتاق متل و نور گرفته ي آباژور را كه بر اشياء مهاجم مي تابيد تحمل كنم. كيفم را برداشتم و زدم بيرون. يك كمربندي سه لاينه در كنار من و به موازات باند فرودگاه قرار داشت كه اتومبيل ها با سرعت از آن عبور مي كردند. حدود يك ربع پياده روي كردم تا به مكدانلدز رسيدم. فروشنده ي پشت پيشخوان بهم گفت چي مي خواهي سوييت هارت. من بهش گفتم يك مكبرگر و يك آب پرتغال. بعد گفت سه دلار و چهل سنت مي شود سوييت هارت. و بعد من پول را دادم و قبض را گرفتم. يك دختر مو بور با صورت كك مكي بود كه تي شرت مشكي پوشيده بود و يك كلاه بر سر داشت. پشت يك ميز كنار پنجره نشستم. جايي كه ديد خوبي به تلويزيون داشته باشم. گوينده ي اخبار در مورد قطار مسافربري اي حرف مي زد كه در نيويورك از مسير منحرف شده و چهار نفر در آن حادثه كشته شده بودند. يك خانواده ي چيني در ميز كناري ام مشغول قورت دادن سيب زميني هاي سرخ شده شان بودند. يك مرد تنهاي ميانسال هم در سمت چپم نشسته بود كه اول فكر كردم گيدو وستروله وزير امور خارجه ي همجنسگراي آلمان است كه سرش توي لپتاپش بود و بعد فهميدم او نيست ولي شباهت فوق العاده اي با گيدو وستروله دارد. داشتم به اين فكر مي كردم كه بالاخره هر چقدر هم آن شب در آن متل كنار فرودگاهي و در آن ايالت ناشناخته تنها بودم بالاخره يك نفر وجود داشت كه من را عزيزم، سوييت هارت صدا بزند.
شام ام را خوردم و اندازه ي تمام روزهاي بي اينترنتي، از اينترنت رايگان مكدانلدز استفاده كردم. و بعد كوله پشتي ام را روي دوشم انداختم و به سمت متل رفتم. در امتداد همان مسير قبلي از كنار كمربندي مجاور فرودگاه. ساعت ده شب بود و من بايد زود مي خوابيدم تا فردا به سمت شهر محل زندگي ام سفر كنم. وقتي كه آباژور كنار تخت را خاموش كردم و زير لحاف خودم را قايم كردم تا بخوابم، براي شب بخير گفتن به خودم گفتم شب بخير سوييت هارت.