جیم رئیس جدید واحد امور اینترنشنال دانشگاهی است که در آن درس خواندم. همزمان دانشجوی دکترای رشته آموزش هم هست و پایاننامهاش درباره دانشجوهای خارجی است که بعد از درسشان در آمریکا مشغول به کار میشوند. از من درخواست کرد که برای پایاننامهاش با من مصاحبه کند. من هم قبول کردم. امروز تو یک کافه با همدیگر ملاقات کردیم. اولین بار بود که او را میدیدم. موهای جوگندمی داشت و تقریبا لاغر بود. حدود چهل سال سن داشت و چهره جذاب و پر نفوذی داشت. لبخندش دوستانه بود و آدم باهاش احساس صمیمیت میکرد.
به من پیشنهاد داد که برایم نوشیدنی بخرد. قبول کردم. برایم لاته خرید. برای خودش کاپوچینو. بعد پشت میز نشستیم، دستگاه ضبطش را آتش زد و شروع کردیم به حرف زدن. مصاحبهاش از من حدود یک ساعت طول کشید. در مورد چیزهای مختلف حرف زدیم. من لاتهام را میچشیدم و به سوالهایش جواب میدادم.
صادقانه بخواهم به شما بگویم من کراش این را دارم که باهام مصاحبه کنند! از اینکه ازم سوال بپرسند و من برایشان شروع به بافتن کلمات کنم خوشم میآید! برای همین دست رد به کسانی که میخواهند با من مصاحبه کنند نمیزنم. بعدا شاید بیشتر برایتان از ماجرای مصاحبههایم تعریف کنم! مثلا یک بار هم در تحقیق یک دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی شرکت کردم و باهاش یک مصاحبه دو ساعته در مورد سلامت روانی و این حرفها داشتم. آن مصاحبه هم خیلی خوب بود. به خصوص که بعد بهم یک کارت هدیه پنجاه دلاری داد!
اخبار ساعت هفت صبح گفت که به خاطر بارش برف مدرسهها تعطیل است. گرمای شوفاژهای خانه بیشتر از هر وقت دیگری میچسبید. خودم را میچسباندم به شوفاژ و با آرامش کامل و بدون ترس از نشان دادن مشق به معلمها صبحانهام را میخوردم. بعد شال و کلاه میکردم، دستکشهای چرمیام را میپوشیدم و به حیاط میرفتم تا با برادرم و یکی دو تا از دوستهای همسایه آدمبرفی درست کنیم. همیشه یک هویج برای دماغ آدمبرفی و یک شال برای اینکه دور گردنش بیاندازیم با خودمان به حیاط میبردیم... آدمبرفیای که دماغش از هویج نباشد و شال دور گردنش نباشد آدم برفی نیست!
آخرین باری که آدمبرفی درست کردهاید را یادتان هست؟