خواب‌های دنباله‌دار می‌بینم. خودم را می‌بینم که در نقطه‌ی نامعلومی از زمان و وسط یک شهر عجیب و غریب و بارانی سقوط کرده‌ام. از روی سنگ‌فرش‌های خیس بلند می‌شوم و کتم را صاف می‌کنم و مات و مبهوت به مردهای چشم آبی و دختران موبور با نگاه‌های سردشان زل می‌زنم. در مورد این فکر می‌کنم که سر از چه کشوری در آورده‌ام. مسلما ایران نیست. شاید آلمان باشد، یا انگلیس. ناگهان کشف بزرگی می‌کنم. یک پرچم سرخ برافراشته شده با علامت داس و چکش می‌بینم که وسط آسمان در حال تکان خوردن است. بالاخره مطمئن می‌شوم در یکی از شهرهای شوروی سابق فرود آمده‌ام. شاید سی یا چهل سال پیش.

و بعد ماجرایی که هر بار در خواب‌هایم اتفاق می‌افتد: یک دختر پانزده شانزده ساله با موهای طلایی دراز و پیشانی بلند در قطار زیرزمینی آن شهر مرموز کمونیستی مرا تعقیب می‌کند. در حالی که بوی نای آهک مرطوب، فضای زیر زمین را در بر گرفته و صدای سرسام آور تلق تلق قطار زیرزمینی گوشم را پر کرده است و در حالی که در هر ایستگاه آدم‌های معتنابهی از قطار سوار و پیاده می‌شوند، دخترک موطلایی واگن به واگن مرا دنبال می‌کند و من به دلیل نامعلومی از او فرار می‌کنم. از او فرار می‌کنم و فرار می‌کنم و هر چه بیشتر او مرا تعقیب می‌کند غلظت کابوس بودن خواب من بیشتر می‌شود.

دنبال کردن آن دخترک موطلایی در واگن‌های نیمه شلوغ و کپک زده آنقدر ادامه می‌یابد تا جایی که ناگهان از خواب می‌پرم.

 درد قفسه‌ی سینه دوباره سراغم می‌آید. سه روز است که قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوزد و درد می‌کند و نفسم به سختی بالا می‌آید. ‌ته‌نشین شدن رسوبات چربی را داخل شاهرگ‌های منتهی شده به قلبم ‌ حس می‌کنم؛ جوری که هر چه زمان می‌گذرد ضخامت آن افزایش می‌یابد. لب پنجره می‌روم و به دریا نگاه می‌کنم. من برای تعطیلات به یک آپارتمان واقع در بلوار ساحلی بابلسر مراجعت کرده‌ام (اعضای دور و نزدیک خانواده در یک خانه‌ی دیگر در همین حوالی به سر می‌برند). هیچ کجای این شهر را بلد نیستم. کسی اینجا نیست و وسیله‌ی نقلیه هم ندارم. به همین خاطر است که روزها از خانه بیرون نرفته بودم. تا اینکه دیروز برای خرید چند قرص نان به خیابان رفتم  و بعد متوجه شدم که پاهایم بدون اینکه از مغزم فرمان بگیرند به سمت ساحل حرکت می‌کنند.

دریا مواج بود و ساحل مثل سردخانه‌ی پزشکی قانونی بابلسر سرد بود. ترکیبی نامتقارن و تهوع‌آور از زنان چادری، چادرهای مسافرتی، اسب‌های ریغو، مردان ریشو، قایق‌های فکسنی، بچه‌های لاغر مردنی، جت‌اسکی‌های قراضه و زباله‌های متعفن تمامی سطح ساحل را پوشانده بود. قایق‌ها و جت اسکی‌ها با سرعت وارد ساحل می‌شدند و به دل و روده‌ی آدم‌ها هجوم می‌آوردند. همه به نقطه‌ای در چند صد متری از ساحل خیره شده بودند. یک دستگاه جت اسکی روی آب معلق بود و راننده‌ای نداشت. راننده به آب افتاده بود. چند نفر از مامورها یک دستگاه دیگر جت اسکی و یک قایق موتوری را در اطراف آنجا هدایت می‌کردند تا بتوانند فرد غرق شده را پیدا کنند. موج شدید بود و آن‌ها هر چقدر این‌ور و آن‌ور می‌رفتند نمی‌توانستند طرف را پیدا کنند. بعد از یک ربع انگار موفق شدند. دیدیم که قایق موتوری به سمت ساحل می‌آید. قایق لب ساحل متوقف شد. همه به سمت قایق هجوم بردند و داخل قایق را نگاه کردند. یک دختر بیست و چند ساله بود با مانتوی مشکی، روسری آبی، موهای طلایی و پیشانی بلند. یکی پایش را گرفت و آن یکی دستش را و بعد روی ماسه‌ها ولویش کردند. مرده بود. مردم برای دیدن جسد او دورش حلقه زده بودند. من به صورتش خیره شده بودم. متورم شده بود و هیچ حرکتی روی چهره‌اش دیده نمی‌شد.  

برای چند دقیقه به صورتش خیره شده بودم. قفسه‌ی سینه‌ام زق زق می‌کرد و به این فکر می‌کردم که همین امروز و فردا روی تخت آپارتمان طبقه‌ی پنجم با دید زیبا از ساحل و در آرامش کافی سکته‌ی قلبی می‌کنم و چند ساعت بعد مانند این دختر، آدم‌هایی که هیچ نمی‌شناسمشان دورم جمع خواهند شد و برانکاردم را جابجا می‌کنند.

به آپارتمان برگشتم. صبحانه خوردم و اینترنت را بالا و پایین کردم. سوزش قلبم مثل آژیر ممتد سراسر بدنم را فرا گرفته بود. حمله‌ی قلبی یک احتمال نه چندان دوردست بود. من همیشه معتقدم که نهایتا به یکی از این دو دلیل می‌میرم: حمله‌ی قلبی یا سرماخوردگی. به خاطر اینکه پدربزرگ مادری‌ام سکته‌ی قلبی کرد و پدربزرگ پدری‌ام از سرماخوردگی و آنفولانزا مرد.

از خانه بیرون آمدم و به لابی آپارتمان رفتم. به تاکسی تلفنی زنگ زدم و از نگهبان در مورد بیمارستانی پرسیدم که برای ناراحتی قلبی و گرفتن نوار قلب باید به آنجا مراجعه کرد. گفت بیمارستان‌های بابلسر متخصص قلب ندارد و باید به بیمارستان روحی یا یک همچین اسمی در بابل بروم. تاکسی جلوی در آپارتمان رسید. سوار شدم. بهش گفتم تا بیمارستان روحی بابل چقدر کرایه‌اش می‌شود. گفت ده هزار تومان. حساب کتاب کردم. ده هزار تومان برای رفت و حتما ده هزار تومان هم برای تاکسی برگشت. جمعا بیست هزار تومان. دیدم زندگی‌ام چندان به اندازه‌ی بیست هزار تومان ارزش ندارد. بهش گفتم انتهای بلوار ساحلی پیاده می‌شوم. در عرض پنج دقیقه به انتهای آن رسیدیم. دو هزار تومان کرایه دادم و از تاکسی پیاده شدم.

هوا همچنان مثل سردخانه‌ی پزشکی قانونی بابلسر سرد بود. رودخانه آرام و ساکت بود. پرنده پر نمی‌زد. نشانی از آدمی‌زاد نبود. قایق‌های ماهی‌گیری کنار اسکله لنگر انداخته بودند. و تا چشم کار می‌کرد امتداد رودخانه ادامه داشت. حس غریبی بود؛ و منظره‌ی گرفته‌ای. حال و هوای همان شهر روسی‌ای را داشت که در خواب‌های دنباله‌دارم سر از آن در می‌آوردم. با این تفاوت که آدم‌های آن همه مرده بودند و انگار جسدهایشان روی آب معلق مانده بود و با چشم‌های باد کرده به مه گرفته‌ی آسمان خیره بودند.

پیاده به خانه برگشتم. کلید انداختم و داخل شدم. برای خودم یک فنجان قهوه آماده کردم و پشت میز نشستم تا این نوشته را بنویسم. قهوه برای درد قلب ضرر دارد؟ ممکن است. با اینحال نمی‌شود از اقامتگاه کنار دریا به نوشتن پرداخت و قهوه ننوشید.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۸ |