این روزها دغدغه ی اصلی ام آزمون کارشناسی ارشد است.به هر طریقی که نگاه می کنم می بینم که حتی یک ساعت هم این طرف و آن طرف تر روی شصت ،هفتاد سال آینده ام تاثیر خواهد داشت. به هر حال اگر ارزش گذاری کنم،هر چند نوشتن در اینجا در بالای هرم فعالیت های روزمره ام قرار دارد،ولی مجبورم تا بهمن و اسفند اینجا را تعطیل کنم. چرا که طبق یک منطق ساده چنان چه بساط اینجا باز باشد،بساط اینترنت باز خواهد بود و در نتیجه وسوسه ی روشن کردن کامپیوتر و وصل شدن به اینترنت. به بهانه ی چند دقیقه نوشتن در وبلاگ. و همین بهانه باعث می شود که بروی و تمام سوراخ سنبه های اینترنت را زیر و رو کنی. در حالی که با یک منطق ساده ی دیگر به این نتیجه رسیده ای که این چند ماه ضریب اهمیت بالایی در زندگی شصت هفتاد سال دیگر زندگی ات دارد.
بنابراین مجبورم با خودم مقداری غیردمکراتیک رفتار کنم: یکی از این سیم های پشت کامپیوتر را درآورم و سر به نیستش کنم.هرچند که این کار دیگر در این سن و سال موجب شرم و آزرم و رادیکال شدن کار می شود ،ولی باز به نتیجه اش می ارزد.
شاعران می آیند تا قرائت لطیف تری از آتش خمپاره و بوی خون و گورهای دست جمعی گندیده داشته باشند .و بعد می روند و ما می مانیم با شعرهایشان،با آتش خمپاره و بوی خون و گورهای دست جمعی ای که همیشه بازتولید می شوند.تا ابد شاید... شاعرانی که می روند مانند محمود درویش و جنگ هایی که بازتولید می شوند مانند جنگ در اوستیای جنوبی.
امروز من هم یکی از آن هایی بودم که مراسم المپیک را دیدم.و تلاش چین را برای اینکه نشان دهد یک ابرقدرت واقعی است. با یک چهارم جمعیت جهان. با آن زبان عجیب غریبشان،که انگار در آن از چند حرف بیشتر استفاده نمی شود. و آن هماهنگی ماوراء طبیعی ای که بین ده هزار نفر ،برگزار کننده ی نمایش هایش وجود داشت.و علاقه ی وافرشان به پرواز در هوا ، که می شد دید چه قدر دوست دارند به خودشان طناب وصل کنند و توی هوا غوطه ور شوند. این علاقه ی وافر را در آن فیلم های عجیب غریب چینی هم می شود دید ،که کاراکترهایشان مثل ملخ و مگس توی هوا می پرند و پرواز می کنند. و این که چین چه قدر از همان اول خودش را منزوی کرده بود . یک انزوای تاریخی به درازای دیوار چین.حالا هم با اینکه تلاش می کند دیوار دراز تاریخی اش را بشکند و همه را متوجه خودش کند ولی باز حرم سراهایش را بسته نگه داشته ،خارج از نگاه دوربین های نامحرم جهانی:از تبت گرفته تا آن نه میلیون نفر مسلمانی که آنجا زنده گی می کنند ، و یا آن کلیساهای زیر زمینی و پنهانی.انگار هوجین تائو هم خدا را می خواهد هم خرما را.
از این که بگذریم،جالب توجه تر آن 204 کشوری هستند که آمدند و آن جلو پرچمشان را تکان دادند و از جلوی دخترهای چینی جذابی که رقص پا می کردند رد می شدند.مثلا آن کشورهای آفریقایی که اصلا توی عمرم اسمشان را هم نشنیده بودم.که پرچم گیرانشان را انگار از ته جنگل آورده بودند .با آن لباس های کاملا بومی. در دورافتاده ترین قبیله ها . یا ورزشکاران بحرین را. که عکس خلیفه ،شاه یا هر چیز دیگرشان را گذاشته بودند روی پرچم و انگار آمده بودند تا به دو سه میلیار نفر در سراسر جهان ، آن ایکبیری کم شیار مغز را نشان بدهند که مثل سگ افتاده اند به عبادت و پرستشش ،به اجبار شاید.حالم از این صحنه به هم خورد.یاد حال و روز خودمان افتادم. ولی به هر حال گروه ورزشی ما بهتر از ورژن بحرینی اش بود. امیدوار کننده تر. هر چند که این ها انگار می خواستند نمایشگاه مد پوشش اسلامی خواهران را برای مردمان جهان پخش کنند.
ولی باز وقتی که صحنه های پخش زنده ی المپیک را از ماهواره با پخش آن در شبکه ی سه مقایسه می کنم،می بینم که احتمالا همه ی این امیدواری ها نقش بر آب است. و همه ی آن جینگولک بازی هایشان شاید یک پروپاگاندا باشد:اینکه پرچمدار ایران یک زن است. لباس هایشان مدرن تر است.و کاروان ورزشی شان پر جمعیت.
همیشه به این فکر می کنم که هر چه قدر زمان به جلو پیش می رود ،ما داریم مصنوعی تر می شویم. از نوع طبیعی خود فاصله می گیریم.در شهرهایی زنده گی می کنیم که کاملا مصنوعی هستند.این خیابان،کوچه ،آپارتمان ،پشت سر هم هستند که کنار هم انباشته می شوند و به گونه ی تصاعدی رشد می کنند.شاید یکی دو درخت هم آن وسط ها برای خود بلولند و به زور آبیاری شهرداری روزگاری بگذرانند.ولی نمی شود با این دو سه درخت ،به زور خاصیت مصنوعی شهر را از بین برد.طبیعت ما وابسته به فضای سبز و منابع آب شیرین است.البته من نمی گویم که بیاییم و دوازده میلیون ساکن تهران را پخش و پلا کنیم توی دهات و کوه و جنگل. آپارتمان ها و ماشین هایشان را بگیریم و بگوییم بروید توی فلان خانه ی کاه گلی زنده گی کنید و و دولت نهم هم به هر کدامتان یک گاو می دهد تا با دوشاندن شیرش گذران زنده گی کنید. باید پذیرفت که تمام این فرآیند مصنوعی شدن با همان سه موج آلوین تافلر شکل گرفته است.انقلاب کشاورزی - انقلاب صنعتی - انقلاب انفورماتیک.و نمی شود این فرآیند را به صورت مصنوعی ،از حالت مصنوعی بودنش خارج کرد.
فیلم بابل را اگر دیده باشید،می توانید با چهار تا جامعه در گوشه کنار جهان آشنا شوید: آمریکا،مکزیک،ژاپن و مغرب (یا یکی دیگر از کشورهای آفریقای شمالی).اگر این فیلم را دیده باشید ،فکر کنم با نظر من موافق خواهید بود که در این چهار لوکیشن فیلم برداری ،قشر روستایی مکزیک از همه "طبیعی "تر و "شاد" تر هستند و قشر شهری ژاپنی - توکیویی از همه "مصنوعی" تر.
یکی دیگر از فیلم هایی هم که می شود این مصنوعیت فجیع را در توکیوی ژاپن مشاهده کرد،فیلم "کلوب خودکشی" است.مطالب بالا در حقیقت مقدمه ای بود که بحث را به کلوب های خودکشی ژاپنی بکشانم.این کلوب های خودکشی را دقیقا می شود یک نتیجه ی اصلی از جامعه ی شدیدا مصنوعی شده ی ژاپن در نظر گرفت.به این خاطر که خودکشی هم یک پدیده ی غیر طبیعی است. باری بعد از این مقدمه پردازی ها ،بحث اصلی را باز می گذارم که بعدا در مورد آن بنویسم.فقط به این خاطر که از جذابیت موضوع کاسته نشود پیشنهاد می کنم سری به این صفحه ی اینترنتی بزنید.در اینجا.نقطه های قرمز نشانگر افرادی هستند که خودکشی کرده و مرده اند. و نقطه های سفید معرف آن هایی که در آینده ی نزدیک قصد خودکشی دارند.