عصر پنجشنبه وسط اتاق ولو شدهام، طاقواز دراز کشیدهام و در اوج کسالت عصرگاهی به صدای آسمان قرمبه گوش میدهم و تک تک بارانی که به پنجرهی اتاقم میزند. حوصلهام بدجوری سر رفته است و توان انجام دادن هیچ کاری را ندارم. فلج شدهام و افتادهام روی زمین. به آدمهایی فکر میکنم که ازم جلوتر هستند و کارشان درستتر است. احساس میکنم نتوانستهام در این سن آرزوهای ده سالگیام را برآورده کنم. من آن آدم پولداری که توی گاراژش ماشینهای رنگوارنگ را ست کرده باشد نیستم. تو ده سالگی برنامهریزی کرده بودم وقتی که به سن الآن برسم دیگر نیازی به هیچ کسی نداشته باشم و خودم، برای خودم یک امپراطوری درست کرده باشم. که یک عالمه مشهور شده باشم و از این حرفها. ولی الآن گوشهی این اتاق نشستهام و دارم به آرزوهای دیگرم فکر میکنم. احساس میکنم زندگی شده است مثل یک ماتادور که ردای قرمزش را هی جلویم میگیرد و من این همه سال میخواهم بهش برسم و شاخهایم را تویش فرو کنم. در حالی که هنوز که هنوز است حتی نوک شاخهایم هم به آن ردای قرمز نخورده است. مردم، اطرافیان، دور تا دور ورزشگاه نشستهاند و من را برای تمام این سالها نگاه میکنند تا ببینند آخر سر میتوانم این ردای قرمز را پاره کنم یا نه... وسط اتاق که ولو شده بودم داشتم به این فکر میکردم که باز هم جای شکرش باقی است که هنوز مثل همان ده سالگی آرزوهای بزرگ دارم. نه به همان اندازهی ده سالگی بزرگ بزرگ. ولی باز هم آنقدر کوچک نیستند که فکر کردن بهشان وسوسه توی دل آدم نیاندازد. فکر میکنم نسبت آرزوهای آدم با سن آدم نسبت عکس دارد. ولی این نسبت میتواند برای بعضیها به توان دو باشد و برای بعضیهای دیگر مجذور... میخواهم نوشتهی این دفعهام همینطوری یک پاراگرافی باشد. همین جور جملهها توی یک پاراگراف دنبال هم بیایند و تمام شوند. آن روز یک نفر توی کتابخانهی ملی یقهام را گرفت و گفت تو باید گوریل فهیم باشی. نمیدانم من را از کجا شناخته بود. ولی برای یک لحظه احساس کردم یکی از آرزوهای دوران ده سالگیام برآورده شده است. اینکه آدم معروف و اینجور چیزها باشم. برای همین خیلی ذوق کردم و کلی تحویلش گرفتم. پیش خودم گفتم حالا که اینقدر معروف شدهای که همینجور راه میروی، مردم میشناسندت نباید خودت را برایشان بگیری و قیافه بیایی. باید مردم دوست باشی و از این حرفها. دفعهی بعد که دیدمش یارو پسره گفت داری توی نوشتن سقوط میکنی... اینکه تازگیها گند زدهای به نوشتنات و این حرفها. بعد از آن هم هر چه تو صورت این و آن خیره میشدم، هیچکدامشان من را نمیشناختند. بدجور توهم زده بودم حالا که این پسره من را شناخته، پس بقیه هم باید من را بشناسند. ولی نه، حتی گاهی انگار همان آدم غریبه هم نیستم. حتی گاهی به عنوان یک آدم غریبه که حدود هشتاد کیلوگرم وجود خارجی دارد هم به حساب نمیآیم. احساس میکنم مثل گاز هلیوم توی هوا شدهام که نه کسی من را میبیند نه اصلا برایش مهم است که من را ببیند و نه هیچ چیز دیگر. خلاصه. اینجوری است.