بعد از حدود یک ماه بر میگردم به نوشتن روزهای سپری شده در قرنطینه و افکاری که در ذهنم بالا و پایین میرود. در این یک ماه زندگی را همچنان در قرنطینه سپری کردم. سعی کردم جریان زندگی روزمرهام هارمونی مناسبی داشته باشد. صبحها ورزش مختصری کنم. کمی کتاب بخوانم. برای خودم صبحانه درست کنم و به پادکست گوش بدهم. بعد هم تا عصر برای شرکت کار کنم. بعد از اتمام کار لاته عصرانهام را درست کنم و دوباره کتاب بخوانم و کارهایی که دوست دارم را انجام بدهم. حوالی ساعت هفت یا هشت عصر هم به بیرون میروم و در کوچه پس کوچههای اطراف خانه پیادهروی میکنم. بیشتر دوست دارم به کوچههای خلوت محله کلیتون بروم که مملو از درخت و گل و گنجشک و سنجاب است.
الآن ساعت هشت عصر است و من از یکی از آن پیادهرویهای عصرانه بر میگردم. آسمان ابری بود و نسیم خنک تا سردی میوزید. امروز سعی کردم بیشتر از پیش به جزئیاتی که نگاه میکنم دقت کنم و بهشان فکر کنم. مثلا سنجابی که از کنارم رد شد و بعد از درخت افرا بالا رفت. یا دو صندلی و یک گلدان که با تقارن در بالکن یکی از آپارتمانها جا خوش کرده بودند. و نیز تمام صداهایی که به گوشم میرسید. جیک جیک گنجشکها و بقیه آوازهای پرندگانی که از لابهلای برگ درختها میآمد. صدای ماشینهایی که در خیابان اصلی عبور میکردند. و بچهای که در بالکن یکی دیگر از خانهها داشت با سگش بازی میکرد.
بعد از نوشتن این خطوط میخواهم بروم و نان لواش درست کنم. این اولین بار است که میخواهم نان لواش درست کنم. البته چند روز پیش برای اولین بار نان بربری درست کردم و راستش را بخواهید خیلی خوب شده بود. اگر شما خوانندهای هستید که پس از سالها این نوشتهها را میخوانید و احتمالا از جزئیات زندگی پساکرونایی اطلاع ندارید باید به شما بگویم که در این چند وقت درست کردن نان در خانه به یکی از عادتهای متداول بین آدمها تبدیل شده است. برای اینکه خیلیها سعی میکنند میزان وابستگیشان را به محصولاتی که در بیرون از خانه تهیه میشود کم کنند و در عین حال به آن به عنوان یک سرگرمی در دوران قرنطینه نگاه میکنند. اولین تجربه درست کردن نان من (پختن بربری، چند روز پیش) برای من تجربه هیجانانگیزی بود. خب باید اذعان کنم من از آشپزی کردن خوشم میآید. ولی پختن نان انگاری یک ورژن متفاوت از آشپزی است که با درست کردن غذا فرق دارد. اگر برای بار اول هم باشد با چالش بیشتری مواجه خواهید شد. برای من هم همینطور بود. معمولا در آشپزی اعتماد به نفس بالایی دارم و احساس کنترل کامل بر مواد غذایی، نسبت ترکیب مواد با هم، دما و مدت زمان پختن، و میزان ادویه موجود در غذا دارم. ولی هنگام درست کردن نان برای بار اول تمام اعتماد به نفس کذایی شکست و روی زمین پخش شد. خودم را وسط آشپزخانه با مقدار معتنابهی از آرد و خمیر پیدا کردم. همه جا را آرد فرا گرفته بود. تمام لباسم آردی شده بود. خمیر نان به مقدار منزجر کنندهای چسبنده بود. از اینکه دستم را تو یک عالمه خمیر چسبنده کنم حس نوچی غیر قابل تحملی پیدا کرده بودم.
با اینحال نتیجه کار خوب شده بود. نان گرم تازه از اجاق درآمده؛ حس این را به آدم میدهد که زندگی همچنان با یک ملودی ملایم و آرامش بخش در جریان است. حس صلح به آدم دست میدهد. حس خوشبینی و امیدواری به آینده. آیندهای که این روزها مملو از ابهام شده است. انگار تبدیل شدهایم به الکترونهایی که در یک دنیای کوانتوم گیر افتاده باشیم و نمیدانیم چه عاقبتی انتظارمان را میکشد. اسمش را میگذارم زندگی کوانتومی.
یکی از روشهای ویژه پدرم برای ترغیب و تشویق کردن من به نوشتن مشقها و خواندن درسهایم نور لامپ بود! به اینصورت که پدرم میگفت زمان بچگیاش توی خانه برق نداشتند و برای درس خواندن خودش مجبور بوده به مسجد محل برود و زیر نور لامپی که بیرون مسجد روشن بود بنشیند و در آنجا درس بخواند. برای همین من باید خیلی خوشحال و شکرگزار میبودم و همینطور خیلی تشویق و ترغیب میشدم که در اتاقم میتوانم با لمس کردن دیوار (زدن کلید) و روشن کردن لامپ، اتاقم را از تاریکی شب به کله ظهر تبدیل کنم.
البته خیلی مواقع برق محلمان همینجوری برای خودش چندین و چند ساعت قطع میشد. وقتی که برق محله میرفت مسجد سر کوچه هم دیگر لامپ روشنی نداشت که من بروم و در آنجا مشقهایم را بنویسم. برای همین پدرم کارت جدیدی از ماجراهای نوجوانیاش را برای من رو میکرد. اینکه خیلی وقتها زیر نور شمع هم درس میخوانده است. و توضیح میداد که اصلا درس خواندن زیر نور شمع نوستالژی خودش را دارد و کلی آدم از ابن سینا و زکریای رازی گرفته تا صائب تبریزی و مولوی کُرد زیر نور شمع تمام کتابها و رسالههایشان را نوشتهاند (اینجا همیشه پدرم یک پرانتز وسط حرفهایش باز میکرد که مولوی کُرد با مولوی رومی فرق دارد و یک ورژن کاملا متفاوت از مولوی است و با اینحال از لحاظ حکمت و توانایی شاعری چیزی از مولوی رومی کم نداشته). برای همین وقتی برق خانهمان میرفت من مجبور بودم مثل زکریای رازی بنشینم زیر نور شمع و فرمولهای هیدرکسیلی مربوط به الکل اتانول و متانول و بوتانول و بقیه خزعبلات شیمی آلی را حفظ کنم. پدرم هم کلی ذوق زده میشد و زیر نور شمع گلستان سعدی میخواند و رباعیهای خودش را میسرود و یکجورهایی حس میکرد تبدیل به ورژن جدیدی از مولوی کُرد شده است.
پانوشت: یک موقعهایی کار به جایی میرسید که زمان برق رفتن در خانهمان شمع هم پیدا نمیشد. در چنین شرایطی پدرم داستان ابن سینا را رو میکرد که در تاریکی شب مطالبی که در طول روز خوانده را در ذهنش مرور میکرده تا از حافظهاش خارج نشوند. برای همین من و پدر در تاریکی مطلق کنار هم مینشستیم و بعد من باید دوازده دلیل تضعیف و سقوط سلسله ساسانیان را توضیح میدادم.
یک قانونی در فیزیک و مهندسی هست به اسم اصل پتانسیل انرژی کمینه یا Minimum Potential Energy. طبق این اصل هر جسمی به گونهای جابجا میشود یا تغییر شکل میدهد که کل انرژی ذخیره شده در آن به حداقل برسد. الآن که روی تخت دراز کشیدهام و یک ساعت است میخواهم ورزش کنم ولی انگار بدنم را با چسب گوریلی به تخت چسباندهاند به یک نظریه فلسفی رسیدهام. طبق نظریه فلسفی جدیدم ما آدمها هم از همین اصل پتانسیل انرژی کمینه پیروی میکنیم و برای همین ترجیح میدهیم مثل جسد تو تخت فرو برویم و در حداقل سطح انرژی باقی بمانیم تا اینکه بخواهیم به خودمان فشار الکی بیاوریم و وسط قرنطینه و اپیدمی جهانی خودمان را با ورزش کردن پاره کنیم. برای همین امروز دیگر بیخیال ورزش کردن میشوم و سعی میکنم به نظریه فلسفی جدیدم پایبند بمانم.