من خيلي آدم ماوراء الطبيعه گرايي نيستم و به اينكه اتفاقات پيش بيني ناپذير آينده ام را در خواب هايم ببينم چندان اعتقادي ندارم. با اين حال خواب هايم خيلي برايم مهم هستند. احساس مي كنم به عنوان كسي كه دغدغه ي زندگي كردن دارد بايد خيلي به خواب هايم توجه كنم و در مورد آن ها بنويسم. تمام خواب هاي تاثيرگذارم را نوشته ام. خيلي وقت ها پيش آمده از خوابي كه مي بينم تنها يك صحنه اش يادم مي آيد. ولي چنان اين صحنه ها در ذهنم حك مي شود كه هيچوقت از مغزم بيرون نمي رود. نمونه اش خواب ديشبم بود. يك صحنه از آن بيشتر يادم نيست. پدرم بود كه پير و شكسته شده بود. براي مدتي به جلو خيره شده بود. مقدار زيادي طول كشيد و مثل مجسمه داشت به نقطه اي مات نگاه مي كرد. بعد ناگهان زد زير گريه...
پدرم جلوي چشم هايم شكست.
تنها يك بار گريه ي پدرم را ديده ام. شانزده سال پيش، مهر ماه ١٣٧٧. وقتي كه مادرم روي تخت بيمارستان داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد. پزشك ها گفته بودند پنجاه درصد احتمال دارد كه بميرد. تلفن خانه زنگ زد. پدرم گوشي را برداشت. همكار مادرم در اداره بود. پشت تلفن شروع كرد به زار زار گريه كردن.
براي من پدرم نماد مقاومت و قدرت بود. درست بود كه دنياهايمان با هم فرق داشت و هميشه با همديگر درگيري و اصطكاك داشتيم. ولي اگر همه ي اين درگيري ها و اصطكاك ها را از غربال دل چركين من رد مي كرديد در نهايت يك اسطوره ي قدرت، هوش و جاه طلبي از او باقي مي ماند. كسي بود كه به راحتي مي توانست جهان را فتح كند. براي همين است كه موقع گريه كردن او شكستن و خرد شدن آن قهرمان شكست ناپذير را جلوي چشم هايم ديدم. و براي همين است كه ديشب بعد از شانزده سال وقتي دوباره گريه كردنش را در خواب ديدم باز هم جلوي چشم هايم شروع به ترك برداشتن و شكستن كرد.
امروز بعد از آن خواب غريب داشتم تلفني با برادرم حرف مي زدم. گفت كه پدرم را ديده است و به او گفته كه او هم مثل من قصد دارد تا چند ماه ديگر به آمريكا بيايد. بعد گفت پدرم سرش را پايين انداخت و دست هايش را گذاشت رو چشم ها و پيشاني اش.
پانوشت: اگر يك روز پدرم را ديديد به رويش نياوريد كه اين ها را خوانده ايد.
سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز...
دوستی دارم که شاعر است و شعر میگوید*. من برای آن دسته از دوستانم که شعر میگویند احترام بیشتری قایل هستم. حتی بیشتر از آن دسته از دوستانم که مینویسند یا نقاشی میکشند یا مجسمه میسازند. چرا که به نظر من وقتی که آدمها شعر میگویند از اعماق وجودشان با شما صحبت میکنند. از عمیقترین نقطهی وجودشان. احساسشان را با کلمات بیرون میریزند و به نمایش میگذارند. کاری که ما و آدمهای شبیه ما از آن میترسیم. همهمان یاد گرفتهایم و سعی میکنیم از ترس اینکه دیگران دربارهی ما قضاوت کنند یا ما را مورد شماتت قرار دهند، احساساتمان را پنهان کنیم. ولی شاعرها این خط قرمز را از بین میبرند و خود درونیشان را بیرون میریزند.
اسم دوستی که میگویم شاعر است و شعر میگوید بابک اباذری است. سال 1363 به دنیا آمده است. فقط سی سال زندگی کرده است و با اینحال دو برابر عمرش فعال بوده است. نه تنها شعر میگوید بلکه کار نشر کتاب هم میکند. انتشارات نصیرا را میگرداند. یک هفتهی پیش به من پیامک داد و گفت روزی دوازده ساعت کار میکند. گفت یک کافه کتاب و یک فروشگاه کتاب هم روبروی دانشگاه تهران باز کرده است. پیش خودم فکر کردم تمام آرزوهایی که من در سرم میپرورانم را بابک در عرض همین یکی دو سال اخیر برآورده کرده است (یکی از آرزوهای من همانطور که قبلن به شما گفتم داشتن یک کتابفروشی دنج است که در گوشهای از آن یک کافهی کوچک هم باشد تا مردم بیایند، پشت میز بنشینند، قهوه بنوشند و کتاب بخوانند).
سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز... نمیدانم چطور به شما بگویم. ماجرای غمانگیزی است. خیلی غمانگیز. باور کردنش سخت است. سه روز پیش خبر آمد که بابک خوابیده است. برای همیشه. و دیگر شعر نخواهد گفت. و به کافه کتاب نخواهد رفت. نمیدانم چطور باید خبر درگذشت یک نفر را در نامهام به شما مطرح کنم. میگویند در دریای مازندران غرق شده است. و من همچنان نمیتوانم این ماجرا را قبول کنم. هنوز هم باورم نمیشود که چطور ممکن است کسی در همین نزدیکیها از این دنیا برود و شعرهایش، کافه کتاب و انتشاراتش را مثل بچههای یتیم جنگزده در این دنیای پرهیاهو رها کند. مرگ از آنچه به آن فکر میکنیم به ما نزدیکتر است.
*دوست یک مفهوم نسبی است. ممکن است کسی را هیچ وقت ندیده باشید و با او احساس نزدیکی بیشتری کنید تا با کسی که هر روز او را میبینید، حرف میزنید و با اینحال اندازهی اقیانوس آرام از هم فاصله دارید.
پانوشت: اگر به خیابان انقلاب تهران رفتید به کافه کتاب نصیرا هم سر بزنید.
دیشب توی خواب با یک دختر ژاپنی آشنا شدم که دامن و کت سیاه پوشیده بود و عینک بزرگی روی چشمهایش بود. در یک محیط شلوغ همدیگر را ملاقات کردیم. انگار کنار یک ایستگاه پر رفت و آمد قطار شهری بود. بعد با هم در بالکن یک خانهی قدیمی حرف زدیم. اسمش را پرسیدم. گفت اسمش آتن است. بهش گفتم چقدر میتواند هیجانانگیز باشد که اسم آدم اسم یک شهر باشد؛ آن هم آتن. بعد کم کم مثل دو جریان هوای سرد و گرم به هم نزدیک شدیم. صورتهایمان کاملن به هم چسبیده بود. با اینحال آتن برایم جذابیتی نداشت. صورتش پر از جوش بود. یک جورهایی توی ذوق میزد. انگار صورتم را چسبانده باشم به دیوار.
برای یک لحظه دیدم که به زور با من وارد عشقبازی شده است. احساس کردم که به بدنم تجاوز شده. سعی کردم خودم را کنار بکشم. اما نیرویش را نداشتم. کم کم حالت دافعه از من فاصله گرفت. خودم هم مایل به رابطه شدم. جزئیات ماجرایی که بینمان گذشت توی ذهنم مرور میشود. هرچند نمیخواهم در موردش بنویسم. فقط همین را بگویم که خیلی آوانگارد بود.
از خواب بیدار شدم. بیشتر از هر چیز متعجب بودم. خواب عجیب و غریبی بود. به خصوص آنکه آتن با یک دختر معمولی فرق داشت. تازه فهمیده بودم که با وجود صورت سرد و یکنواخت یک جور جاذبهی خاص در نگاهش وجود داشت، و در بدن پر حرارت و زندهاش. دوباره برای چند ساعت خوابیدم، ولی دیگر نتوانستم او را ببینم.
حالا هنوز هم آتن جلوی چشمهایم است و نگاهش روی بدنم سنگینی میکند. به خصوص در این لحظه که دارم این خطوط را مینویسم. چند دقیقهی پیش کشف بزرگی کردم. آتن خیلی شبیه شخصیتهای موئث داستانهای هاروکی موراکامی بود. تازگیها موراکامی زیاد میخوانم و احساس میکنم یکی از همان شخصیتها از توکیو یا کوبه وارد رویاهای من شده بود.