يكي از شب‌هاي زمستان 87 بود. توي بيمارستان بستري بودم. كل شب را توي راهروي دراز بخش با لباس مسخره‌اي كه تنم بود راه مي‌رفتم. يك دست پيراهن و شلوار نخي خاکستری رنگ. كساني كه همراه مريض‌هاي ديگر بودند جوري نگاهم مي‌كردند انگار که بيمار لاعلاجي هستم كه سال‌هاست مثل يك سايه‌ي كم‌رنگ، مثل یک روح، كنار ديوار راهروي بخش راه مي‌روم.

طول راهرو که راه می‌رفتم نگاهم را مي‌انداختم توي اتاق‌هاي کناری. همسایه‌ی دست راستی‌ اتاقمان یك پيرزن 65 ساله‌ بود كه سكته‌ي مغزي كرده و لمس افتاده بود روي تخت. این یکی همسایه‌مان کسی بود که صدای زوزه‌اش توی کل راهرو می‌آمد. مرد میانسال بیچاره سنگ كليه داشت و از درد مثل گرگ زوزه مي‌كشيد. زوزه‌ها‌ی یکنواخت و ممتد. زوزه‌هایش مثل عقربه‌های ثانیه‌ شماری بودند که تیک تیک نمی‌کنند، بلکه حرکت‌شان مداوم و بدون قطع شدگی است. از کنار اتاق مردی که با سنگ کلیه دست و پنجه نرم می‌کرد، به عكس پرستاری نگاه می‌کردم که روي ديوار روبرويم نصب بود و داشت براي بچه‌هاي شلوغ و شيطون هيس مي‌كشيد تا توی راهرو شلوغ پلوغ نکنند. از کنار آن عکس فاصله مي‌گرفتم و مي‌رفتم سمت ميز پرستارها. توي مسير فكر مي‌كردم كه مثلا راجع به چي می‌توانم باهاشان حرف بزنم. گرفتن يك بالش اضافه موضوع خوبي براي حرف زدن بود. اينكه توي يك سالن خاكستري، ساعت سه‌ی نصف شب، پرستاری را گير بياوري و چهل ثانيه در مورد يك بالش اضافه باهاش حرف بزني، كلي غنيمت است. اینجوری هنوز هم به آدم حس زنده بودن دست می‌دهد.
بالش جدیدم را مي‌گرفتم و مي‌بردم توي اتاقم. دراز مي‌كشيدم روي تخت و به خر و پف آقای چاقي گوش مي‌دادم كه روي تخت كناري‌ام خوابيده بود. صداي خر و پف‌اش را که می‌شنیدم قیافه‌ی زهوار در رفته‌اش می‌آمد جلوی چشم‌هایم. قیافه‌‌ای که صاحب‌اش ساعت هشت صبح توی یک بیمارستان درب و داغان از خواب بلند می‌شد و ده بار خانم پرستار را صدا می‌زد و بهش می‌گفت "خیلی درد دارم". و هر بار هم خانم پرستار یک آمپول می‌زد توی ماتحتش ولی نیم ساعت دیگر دوباره با آه و ناله خانم پرستار را صدا می‌زد و انگار که داشت زار می‌زد می‌گفت "خیلی درد دارم".

همین‌طور قیافه‌ی وقتی‌اش می‌آمد جلوی چشم‌هایم که موقع ناهار، چلوکباب کوبیده با یک پرس اضافه‌ی برنج را مثل جاروبرقی می‌بلعید و از خاطراتش توی کلن آلمان برایم حرف می‌زد. کلن آلمان برایش یک آرمان‌شهر واقعی بود. یک سال توی کلن زندگی کرده بود و می‌توانست اندازه‌ی ده سال برای آدم وراجی کند که چه‌طور شب‌های شنبه توی خیابان اشتراوس چی چی روی آن صندلی‌های توی پیاده‌رو می‌نشسته، ساندویچ هاتداگ می‌خورده و رویش آبجوی تگری می‌ریخته. و اینکه چه‌طور توانسته شغل سرایداری یک اداره‌ی بیمه را با نهایت زرنگ‌بازی برای خودش دست و پا کند و بعد هم بهش توی زیرزمین آن اداره‌ی بیمه یک اتاقک پنجاه متری برای زندگی داده‌اند.

موقعی که صدای خر و پف‌های خرس‌گونه‌اش را از تخت بغلی و از ماورای آن پرده‌ی سفید رنگ و رو رفته‌ی بین‌مان می‌شنیدم، به سقف نگاه می‌کردم و قیافه‌اش را تصور می‌کردم که توی خیابان اشتراوس چی چی روی صندلی نشسته‌ است و هاتداگ می‌بلعد و یا توی زیرزمین سرایداری نشسته است و به یک برنامه‌ی طنز بی‌مزه‌ی آلمانی هر هر می‌خندد.

از سر بی‌خوابی دوباره مجبور می‌شدم از جایم بلند شوم و دم‌پایی‌های پلاستیکی مارک "عباس‌زادگان" را پایم کنم و دوباره به اتاق پیرزن 65 ساله سر بزنم که روی تخت نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و دوباره از کنار اتاق آن مرد رد می‌شدم و صدای زوزه‌اش را گوش می‌کردم و به خانم پرستار مهربانی که توی عکس برای بچه‌های شیطون هیس می‌کشید نگاه می‌کردم و بعد دنبال سوژه‌ای می‌گشتم تا بتوانم برای چهل ثانیه‌ی دیگر با خانم پرستار بخش حرف بزنم...

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۲۳ |

شب بی در و پیکری است. تنهایی این گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و برای اینکه سعی کنم خودم را خوب کنم و توی حلقم این جمله را فرو کنم که من حالم خوب است، یک آهنگ معمولی انداخته‌ام بالا و صدایش را تا آخر زیاد کرده‌ام تا برای خودش شلوغ پلوغ کند و حواسم را یک مقداری پرت و پلا کند. شب بی در و پیکری است و من بیش از هر چیز احتیاج به یک دوست درست و حسابی دارم که همین الآن باهاش تو بلوار فردوس راه بروم و سنگ جلوی پایم را به طرف جلو شوت کنم و باهاش راه بروم و قوطی کوکاکولای خالی توی پیاده‌رو را قرتی زیر پا له کنم و باهاش راه بروم و در مورد بدبختی‌هایم بهش بگویم و باهاش راه بروم و یک دانه تخمه‌ی آفتاب‌گردان از توی جیبم دربیاورم و بیاندازم توی دهانم و مغزش را بین دندان‌هایم له و لورده کنم و پوستش را با لب‌هایم، پوز، پرت کنم توی هوا و باهاش راه بروم و دماغم را توی دستمال کاغذی فین کنم و باهاش راه بروم و بهش بگویم که هی رفیق! من حالم زیاد خوب نیست.

به افشین، تنها دوستی که توی این دنیا و توی این شهر بی در و پیکر می‌شود گاهی پیدایش کرد و می‌شود گاهی بهش زنگ زد توی یاهو مسنجر پیغام دادم.  چراغش مثل همیشه خاموش بود. من یک آدمک غمگین برایش فرستادم و چند دقیقه ایستادم تا شاید از آن طرف اینترنت جوابی بیاید. ولی هیچ جوابی نیامد. هیچ جوابی نیامد. جوابی نیامد. نیامد. یامد. امد. مد. د.
هی...
 من دلم یک آدم درست و حسابی به عنوان رفیق می‌خواهد که باهاش تو بلوار فردوس راه بروم و بهش بگویم: من حالم زیاد خوب نیست.

امروز مثل خیلی از ظهرهای دیگر برای ناهار به کافه پراگ رفتم و غذای همیشگی‌ام را سفارش دادم. مخلوط رب زده‌ی گوشت چرخ کرده و قارچ لای نان تست... با دو تا زیتون و یک کاسه‌ی کوچک ترشی لیته. و یک قوطی نوشابه. ناهارم را توی حجم انبوهی از دود سیگار و همهمه‌ی آدم‌های میزهای بغلی خوردم. صندلی روبرویم خالی خالی بود. نه تو آنجا بودی که کافه لته‌ی تمام نشدنی‌ات را با نی مک بزنی و نه یک رفیقی که من بهش بگویم حالم زیاد خوب نیست. هیچ کس جلویم ننشسته بود و من در انزوای ترسناکی غذای همیشگی‌ام را ‌خوردم؛ دود سیگار میزهای کناری را توی شش‌هایم فرو کردم و به همهمه‌ی آدم‌های توی سالن گوش ‌دادم. غذایم که تمام شد گارسن آمد و سینی غذا و قوطی خالی نوشابه و دستمال‌ کاغذی‌هایی که کثیف کرده بودم را برداشت و با خودش برد. حالا من نشسته بودم پشت میزی که رویش خالی بود؛ و آن یکی صندلی‌اش هم خالی بود. من همین‌طور برای چند دقیقه مثل یک مجسمه روی صندلی نشسته بودم. روی صندلی جوری چرخیده بودم که میز، سمت چپم باشد. دست چپم را گذاشته بودم روی میز و دست راستم را توی جیب شلوارم فرو کرده بودم و پای راستم را انداخته بودم روی پای چپم و بادی به غبغب انداخته بودم و ادای یک مجسمه‌ی متفکر و روشنفکر را با عینک کائوچویی و سبیل ملایم و خفیف در می‌آوردم.  
بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم، روی پیشخوان یک اسکناس پنج هزار تومانی و یک اسکناس هزار تومانی گذاشتم و بعد در حالی که هر دو دستم خالی بود و نمی‌دانستم توی هوا باهاشان چه کار کنم از کافه خارج شدم.
هیچ کس متوجه رفتن من نشد غیر از آن خانم و آقای جوانی که جای خالی پیدا نکرده بودند و برای چند دقیقه‌ی آخر که من شبیه مجسمه‌ها شده بودم، میزم را کمین کرده بودند و بهم با زبان اشاره حالی می‌کردند که هر چه زودتر میز را بهشان واگذار کنم. حداقل اگر یک کیف سامسونت دست چپم آویزان بود و یک بارانی دراز و مشکی را روی دست راستم تا کرده بودم، خارج شدن از آن کافه برایم راحت‌تر بود. هیچ وقت نمی‌دانم با دست‌های خالی موقع راه رفتن چه کار باید بکنم. باید چه جوری توی هوا تکانشان بدهم یا اینکه باید توی جیبم باشد یا دست به سینه راه بروم.

پیاده به سمت شرق بلوار کشاورز حرکت کردم. هوا عالی بود. تازه باران تمام شده بود و همه‌ی درخت‌ها سبز بودند و خبری از ترافیک سرسام‌آور نبود و ماشین‌ها تک و توک بلوار را بالا و پایین می‌کردند. بدجور دستشویی‌ام گرفته بود و تنها راهی که داشتم استفاده از سرویس بهداشتی پارک لاله بود. وارد پارک لاله شدم و کلی بالا و پایین کردم تا بالاخره سرویس بهداشتی را پیدا کردم. رفتم تو و کارم را کردم و بعد برگشتم و بقیه‌ی راهم را از توی پارک لاله رفتم. همه جا سبز بود و هوا خنک بود و یک نموره مرطوب و دلچسب هم. دلم می‌خواست مثل سال‌های پیش که کنار همدیگر لب دریاچه‌ی سد قشلاق منقل برپا می‌کردیم و جوجه‌ها را به سیخ می‌کشیدیم و زغال آتش می‌زدیم، یک همچین سناریویی را وسط پارک لاله، توی آن هوای خیلی بکر و روی آن چمن‌های سبز و یک دست اجرا می‌کردیم. دوست داشتم کاش افشین اینجا بود و پشت آن میزهای آهنی می‌نشستیم و شطرنج می‌چیدیم و با هم مثل پیرمردهای درب و داغان و زهوار در رفته شطرنج بازی می‌کردیم و من می‌توانستم به افشین نگاه کنم که چطور راه به راه سیگار می‌کشد و پک می‌زند و فکر می‌کند و فیل‌اش را از توی یک سوراخ سنبه‌ای در می‌آورد و بهم کیش می‌دهد و بعد که شاهم را تکان دادم، رخ‌ام را ناک اوت می‌کند...

شب بی در و پیکری است. تنهایی این گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و برای اینکه سعی کنم خودم را خوب کنم و توی حلقم این جمله را فرو کنم که من حالم خوب است، یک آهنگ معمولی انداخته‌ام بالا و صدایش را تا آخر زیاد کرده‌ام تا برای خودش شلوغ پلوغ کند و حواسم را یک مقداری پرت و پلا کند. به این فکر می‌کنم که می‌توانستم از این پیرمردهای بازنشسته باشم، با ماهی چهارصد پانصد هزار تومان حقوق بازنشستگی. که از اول صبح یک تی‌شرت خنک سفید تنم می‌کردم با یک کلاه اسپرت و کفش کتانی و بعد می‌رفتم تا شب دور یک مشت پیرمرد ریقوی دیگر تو یک گوشه از پارک لاله می‌نشستم و باهاشان تا یک بی‌نهایت زمانی بی در و پیکر حرف می‌زدم. دقیقا نمی‌دانم تو اینجور جمع‌ها که از پیرمردهای ریقوی بازنشسته تشکیل می‌شود چه جور کلماتی رد و بدل می‌شود. ولی می‌توانستم برایشان یک مقدار خالی ببندم که مثلا جوانی‌هایم از شهرستان به تهران آمده بودم و تو یک تولیدی لباس تو ساختمان پلاسکو مشغول به کار شده بودم و شب‌ها که جایی برای خوابیدن نداشتم توی پارک شهر روی آن نیمکت‌های سنگی می‌خوابیدم و جمعه‌ها به لاله‌زار می‌رفتم و فیلم وسترن می‌دیدم و آبگوشت می‌خوردم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۷ |

یک جمعه‌ی خوب و آفتابی بود.
خنکی هوا مثل یک آب پرتقال یخی به تن آدم می‌چسبید. بزرگراه‌ چمران خلوت بود. پرنده پر نمی‌زد. تو کنارم نشسته بودی، پنجره‌ها را کشیده بودیم پایین، صدای ضبط را تا آخر بالا داده بودیم و من مثل راننده‌های فرمول یک گازش را گرفته بودم.
چه صبح جمعه‌ی دل‌انگیزی. توی بام تهران. کنار همدیگر روی یکی از آن سکوهای سنگی نشسته بودیم و به آسمان نگاه می‌کردیم و از توی ابرهای تکه تکه شده شکل در می‌آوردیم: فیل، ماهی، آدم، پیپ، گلابی، مورچه‌خوار، کفش و هر چیز دیگری که فکرش را بکنی.
قبل از آن آخرین باری که کله‌ام را بردم هوا تا از توی ابرها شکل دربیاورم، فکر می‌کنم اواخر دهه‌ی شصت بود. زمانی که من یک فینگیلی زیر بیست کیلوگرم بودم که به ر می‌گفتم ل. بعد از آن دیگر هیچوقت نتوانستم از توی ابرها شکل دربیاورم. چند باری سعی‌ام را کردم. اما به جز ابر چیز دیگری از تویش در نمی‌آمد.   
تا اینکه آن صبح جمعه‌ی پرتقالی توانستم رکورد کاراکترسازی در ابرها را بشکنم. هر تکه از آن ابرها را از یک طرف که می‌دیدم یک چیز جدید از آب در می‌آمد. این‌وری نگاهش می‌کردم می‌شد مورچه‌خوار. آن‌وری نگاهش می‌کردم می‌شد سماور.
فوق‌العاده بود...
الآن یک سال و چهار ماه و بیست و دو روز و شانزده ساعت از آن ظهری که کنار بزرگراه مدرس از ماشین پیاده شدی و از توی شیشه‌ی کمک راننده بهم بای‌بای دادی می‌گذرد. به این فکر می‌کنم ابرهایی که آن روز دل‌انگیز پرتقالی در آسمان دیدیم الآن بعد از گذشت این همه مدت باید کجا رفته باشند. به این فکر می‌کنم الآن مولکول‌های آب تشکیل دهنده‌ی مورچه‌خوارها و فیل‌ها و گلابی‌ها و سماورها احتمالا باید تو یک لوله‌ی فاضلاب زیرزمینی در حال حرکت باشند.
زندگی بی‌خودی است. حتی برای ابرهای خوشگل توی آسمان...

دیشب خوابت را دیدم. خیلی خواب عجیب و غریبی بود. خواب دیدم من را به یک مهمانی توی خانه‌تان دعوت کرده‌ای. یک مهمانی درست و حسابی که تمام فامیل‌های دور و نزدیکتان در آن حضور داشتند و من موقع آمدن به مهمانی خانه‌تان مضطرب بودم که تنهایی بین آن همه غریبه باید چه کار کنم و با کی حرف بزنم. می‌دانی. کابوس‌ها همیشه تشکیل شده از دست‌های قطع شده و سرهای له شده زیر چرخ تریلی و کامیون نیستند. کابوس‌های من از یک سری چیزهای بی‌خودی تشکیل شده که ممکن است برای خیلی‌ها خنده‌دار باشد. مثل همین شرکت در مهمانی شما در حالی که هیچکدام از مهمان‌ها را نشناسم. یا مثل خوابی که تو و من کنار بزرگراه شیخ‌ فضل‌الله ایستاده‌ بودیم و هوا سرد بود و باران مثل سگ می‌بارید و ماشین پیدا نمی‌شد.
کابوس‌ وحشتناکی بود. ولی وقتی که به خانه‌تان رسیدم، تمام مهمان‌هایتان رفته بودند. هیچ کس خانه نبود. من پشت میز ناهارخوری نشستم و تو جلویم یک عالمه غذا گذاشتی. دیس زرشک پلو. دیس پر از سینه‌ی مرغ. کاسه‌ی بزرگ پر از قرمه سبزی. سالاد. نوشابه‌ی گازدار خانواده.
و تو کنارم پشت میز ناهارخوری نشستی و برایم از مهمان‌هایی که تازه خانه را ترک کرده بودند حرف زدی. و من بشقابم را پر کرده بودم از زرشک پلو، سینه‌ی مرغ، قرمه سبزی و سالاد و مثل وقتی که کف دست‌ات حبه‌ی قند بگذاری و آن را بگیری جلوی دهن یک اسب، غذا می‌خوردم.
بعد که داشتم همینجور مثل اسب غذا می‌خوردم دیدم هنوز توی راه هستم که به خانه‌تان برسم و دیدم که خودم را توی کوچه پس کوچه‌های سربالایی و سرپایینی محله‌تان گم کرده‌ام و دیدم که تمام کوچه‌ها شکل همدیگر هستند و اسم همه‌شان یکی است و اول همه‌شان یک شورلت خاکستری با شیشه‌های شکسته و لاستیک‌های پنچر شده قرار دارد.
از شدت ضربان قلب از خواب پریدم... ساعت نه صبح بود و بدجوری از زور دست‌شویی درد مثانه گرفته بودم: یک سال و چهار ماه و بیست و دو روز...
موقعی که به خاطر این کابوس‌های زپرتی از خواب می‌پرم توی قفسه‌ی کتاب‌هایم، کنار یادداشت‌های کافکا لم داده‌ای و به ناخن‌هایت لاک نارنجی می‌زنی و اصلا حواست به من نیست؛ انگار نه انگار که من تمام ساعات شب را توی اتاق بوده‌ام و نفس می‌کشیده‌ام و خواب بوده‌ام. تو همچنان همه جا هستی. موقعی که کنارم توی ماشین نشسته‌ای و بدون اینکه برای ساعت‌ها هیچ حرفی بزنی به جلویت خیره می‌شوی و به آلبوم بیداد شجریان که من آن را بالا انداخته‌ام گوش می‌دهی. موقعی که توی کافه کنارم پشت میز نشسته‌ای و برای سال‌ها با من در سکوت، دومینو بازی می‌کنی و کافه لته‌ای را می‌نوشی که انگار هیچ وقت از توی لیوان تمام نمی‌شود. موقعی که می‌خواهم توی کتابخانه‌ی ملی خودکار و مدادم را از توی جیب کوچک جلوی کیفم بردارم و می‌بینم تو آنجا در کنار پاک‌کن میلانی که بوی توت‌فرنگی می‌دهد و تو آن را بهم هدیه داده بودی، پشت میزتحریرت نشسته‌ای و هدفون توی گوش‌هایت فرو کرده‌ای و داری متن یک مصاحبه را روی کاغذ پیاده می‌کنی.
می‌دانی... همه‌ی پاک‌کن‌ها برای پاک کردند خط‌خطی مدادها از روی کاغذ سفید ساخته نمی‌شوند. بعضی از پاک‌کن‌ها مثل همین پاک‌کن میلانی که بهم هدیه داده‌ای برای این ساخته شده است که همیشه توی جیب کوچک کیفم کنار تو، میز تحریر و ضبط خبرنگاری جا خوش کند و بوی توت‌فرنگی بدهد.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۰۹ |
اول وبلاگش ف.یلتر شد
حالا خودش
دختر خورشید رو می‌گم
چه دنیای بی‌خودیه
---
پ ن: دختر خورشید بر اثر یه حادثه‌ی رانندگی درگذشت.
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۸ |

یک میز تکی گوشه‌ی دنجی از کتابخانه‌ی ملی گیر آورده‌ام. سمت راستم یک قفسه‌ی کتاب از مرجع‌های ریاضی است و سمت چپم یک پنجره‌ی پنجاه در پنجاه سانتی‌متری. چند دقیقه‌ی پیش کرکره‌ی پنجره را بالا کشیدم و دوباره پشت میزم نشستم. نمایی که می‌توانم از پشت پنجره آن را نگاه کنم فوق‌العاده است. آنجا، شاید پانصد متر آن‌طرف‌تر دارند یک ساختمان بتنی غول‌پیکر می‌سازند و پشت آن یک جرثقیل نارنجی رنگ به طرز گستاخانه‌ای از خاک زده است بیرون. از این جرثقیل‌های صلیبی شکل که یک طرف آن دراز است و طرف دیگرش کوتاه. تمام منظره‌ای که می‌توانم از توی پنجره نگاه کنم همین است. شاید برای تو خیلی تکراری، یکنواخت و بی‌مزه باشد. ولی برای من که رشته‌ی درسی‌ام یک چیزی توی همین مایه‌هاست اینطوری نیست. برای من این ساختمان‌های بتنی و جرثقیل‌های نارنجی رنگ مثل تایتانیک برای کاپیتان اسمیت می‌ماند. ستودنی، باشکوه و رویایی.

اینجا پشت میز دنجی که نشسته‌ام، در کنار این پنجره‌ی پنجاه در پنجاه سانتی‌متری، احساس می‌کنم که توی اتاق کوچک و شیکم در داخل یک شرکت مهندسی هستم و دارم فونداسیون یک سکوی نفتی را طراحی می‌کنم... می‌دانی، بی‌نهایت به یک شغل درست و حسابی و نان و آب دار احتیاج دارم.  این روزها تصور داشتن یک اتاق شیک توی یک شرکت مهندسی گردن کلفت و طراحی فونداسیون یک سکوی نفتی همه‌اش توی ذهنم به صورت یویو‌گونه‌ای بالا و پایین می‌رود. این روزها وضع مالی‌ام در حدی است که بتوانم برای ناهار یک ساندویچ مختصر در کافه پراگ داشته باشم و بتوانم از شیرینی فرانسه برای خودم یک لیوان شیرکاکائوی داغ با کیک خامه‌ای شکلاتی سفارش بدهم. ولی راستش را بخواهی آدم دوست دارد شیک زندگی کند. خوب بپوشد. خوب بخورد. خوب بخوابد. ادکلن درست و حسابی بزند روی گردن‌اش.

من به تمام این مسائل مالی و کار خوب توی یک شرکت خوب فکر می‌کنم و نهایتا تنها کاری که از دستم بر می‌آید این است که هر روز بیایم اینجا و با درس‌هایم سر و کله بزنم. می‌دانی... خیلی از مواقع فکر می‌کنم مثل خر توی زندگی به مثابه‌ی یک گل با میزان چسبندگی بالا گیر کرده‌ام. رویاها مثل یویو تق تق می‌زنند به در و دیوار داخلی جمجمه‌ام. اینقدر که به مرز دیوانگی برسم. سردردهای شدید و خانما‌ن‌سوز می‌آید سراغم...

امروز صبح به خاطر همین سردردهای خانمان‌سوز، به کافی‌شاپ کتابخانه رفتم و یک لیوان چای با کیک شکلاتی گردویی سفارش دادم. پشت میز کافی‌شاپ نشسته بودم و داشتم چای با کیک شکلاتی گردویی می‌خوردم. به این امید که آن چای رنگ و رو رفته بتواند یک ذره هم که شده سردرد خانمان سوزی که آمده است سراغم را از بین ببرد. دردش را خفیف کند. موقع خوردن چای به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که دور و برم پشت میزهای دیگر نشسته بودند، چیز می‌خوردند و با هم حرف می‌زدند. صداهایشان مبهم و درهم و برهم بود.  انگار توی گوش‌هایم موم داغ فرو کرده باشند. انگار همه‌مان ته اقیانوس بودیم. بین حرف‌هایشان صدای ترکیدن حباب‌های آب و صدای لاب لاب کردن ماهی‌های غول‌پیکری می‌آمد که از کنارم رد می‌شدند و با تعجب بلاهت‌واری به من خیره می‌شدند.

دو نفر آمدند توی کافی‌شاپ و رفتند طرف پیشخوان و از آقای مقدم –مسئول کافه- پرسیدند که آیا کلید ماشین در کافی‌شاپ پیدا شده است یا نه. آقای مقدم با آن صدای وز وزی‌اش گفت کلیدی پیدا نکرده است و بهتر است بروند پیش حراست کتابخانه.  بعد آن دو آمدند کیفشان را روی میز کنار من گذاشتند و تمام خرت و پرت‌های داخل کیف را در آوردند تا ببینند کلید تویش پیدا می‌کنند یا نه. قیافه‌ی کسی که کلیدش را گم کرده بود شبیه احمق‌ها شده بود. خون مثل سگ توی صورت‌اش جمع شده بود. قرمز قرمز شده بود و تمام عصب‌های صورتش بی‌حالت و یکنواخت و ثابت شده بودند. احتمالا داشت فکر می‌کرد چطور می‌شود تمام این سالن‌ها، محوطه، توالت و کافی‌شاپ را زیر و رو کند تا بتواند آن کلید نکبتی را پیدا کند.

من با بی‌تفاوتی کامل کیک شکلاتی گردویی‌ام را گاز می‌زدم و چای می‌نوشیدم. احساس می‌کردم آن دو نفر شبیه دو تا عروسک پلاستیکی با دست‌های قطع شده و صورت سوراخ سوراخ شده هستند. می‌دانی... احساس می‌کنم دارم از آدم بودن فاصله می‌گیرم. به نظر من یک آدم درست و حسابی باید در چنین شرایطی خودش را جای یارو در نظر بگیرد و با طرف همذات‌پنداری کند. ولی من نسبت به این قضیه کاملا بی‌تفاوت بودم. مثل پریز برق نشسته بودم و نگاهشان می‌کردم. حتی یک جور حس تنفر هم نسبت بهشان پیدا کرده بودم. یک جور حس انزجار از تمام چیزهایی که داشت در میز کناری‌ام اتفاق می‌افتاد. نه تنها هیچ میلی در جهت پیدا شدن کلید یارو نداشتم بلکه دوست داشتم کله‌ی کچل‌اش را می‌کردم توی چاه توالت و بعد سیفون را می‌کشیدم.

این‌ها همه‌اش نشان می‌دهد من لب پرتگاهی ایستاده‌ام؛ پشتم اخلاق و تعهد اجتماعی و اینجور شعر و وعرها قرار دارد و جلویم دره‌ای که من هر لحظه احساس می‌کنم می‌خواهم داخل آن سقوط کنم. اسمش انحطاط اخلاقی و وجدانی است. نزدیک است تعادلم را از دست بدهم. شاید اگر الآن یک خلبان جنگنده‌ی نیروهای متفقین بودم بالای شهر درسدن آلمان پرواز می‌کردم و با خیال راحت و آرامش کامل انگشتم را می‌گذاشتم روی دکمه‌ی قرمز تا تمام بمب‌های خوشه‌ای مثل نقل و نبات بریزد روی کله‌ی آلمانی‌ها. و از پشت شیشه‌ی جنگنده‌ی لوکس‌ام به زیر پایم نگاه می‌کردم تا منظره‌ی آن آتشبازی جانانه را از دست ندهم. این بی‌تفاوتی اجتماعی دارد از من یک همچین شخصیتی می‌سازد. و خوشحالم از اینکه صرفا یک دانشجوی قزمیت کارشناسی‌ ارشد هستم که حتی وقتی توی شب انعکاس نور قرمز و آبی ماشین پلیس را روی فرمان ماشین‌اش می‌بیند، توی شلوارش خیس می‌کند.

<پیام بازرگانی>
برای انجام پروژه‌های عمرانی و آموزش نرم‌افزارها و دروس عمرانی از
اینجا دیدن کنید.. 
<پیام بازرگانی/>

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۷ |