مامان دو ساعت پیش تو خانه سرش گیج رفت، داشت از حال میرفت که ناگهان باطری قلبش یک شوک الکتریکی قوی به بدنش وارد کرد. جیغ زد. رفتم تو پذیرایی. شوک لعنتی برای بار دوم سر و کلهاش پیدا شد. لباس پوشیدیم و خودمان را رساندیم بیمارستان.
پرستار داشت باطری قلبش را چک میکرد. گفت ضربان قلب به ۱۷۰ بار در دقیقه رسیده. باطری بعد از سه بار جریان الکتریکی ملایم نتوانسته ضربان را پایین بیاورد. برای همین به طور اتوماتیک شوک الکتریکی شدید وارد کرده. مامان میگفت انگار داخل بدن آدم بخواهد یک بمب منفجر شود.
بعد آمدیم تو یکی از اتاقهای اورژانس. رو تخت دراز کشیده بود و پرستارها داشتند بهش سرم و سیم و چسب و اینجور چیزها وصل میکردند. ناگهان تنگی نفس پیدا کرد. سرش گیج رفت. ضربان قلب دوباره بالا رفت. ۱۵۰، ۱۶۰، ۱۷۰. پرستار مو بلوند گفت ممکنه دوباره شوک وارد بشه. مامان از ترس داشت نفس نفس میزد. پرستار مو مشکی داشت سرُم را وصل میکرد. شوک لعنتی دوباره آمد. دوباره جیغ کشید. جیغ ممتد. پرستار مو مشکی که دست مامان را گرفته بود را هم برق گرفت و به عقب پرید. من زدم زیر گریه. باز دوباره شوک وارد شد. فکر کردم که دیگر کار تمام است. مامان گفت دارد میمیرد. من به پرستارها گفتم یک کاری بکنید. یک داروی بیهوشیای چیزی بزنید. مامان همینجور داشت ضجه میکشید. یک عالمه دارو و ماده شیمیایی ریختند تو بدنش. من زل زده بودم به دستگاه مانیتور و با تمام وجود به آن عدد لعنتی ضربان قلب نگاه میکردم که بیاید پایین...
بعد از چند دقیقه شرایط بهتر شد. ضربان قلب رسید طرفهای ۹۰. ولی همهاش میترسید که دوباره شوک بیاید سراغش. به پرستارها گفت حالت تهوع دارد. من منتظر بود یک آمپولی چیزی هم بزنند که حالت تهوع هم از بین برود. ولی پرستار مو بلوند به جای آمپول یک کیسه پلاستیکی آورد که اگر خواست بالا بیاورد تو کیسه بریزد!
پرستارها از اتاق خارج شدند. ضربان قلب بهتر شده بود. ترس از شوک مجدد مثل یک مغار نجاری روح مامان و من را میخراشید.
الآن دو ساعت گذشته است. ضربان قلب رو ۷۵ است. من هر بیست ثانیه یک بار مانیتور کذایی را نگاه میکنم. چقدر عدد ۷۵ عدد دوستداشتنی و آرامشبخشی است. مامان ولی هنوز تو شوک روحی مانده است و همچنان از این میترسد که جریان برق دوباره بیاید سراغش. بهش دلداری میدهم که ضربان قلب ثابت مانده است و خبری نیست.
پزشک اورژانس میآید تو اتاق. میگوید به خاطر شرایط حساس باید به آیسییو منتقل شود. ولی تختهای آیسییو همه پر هستند و جایی باقی نمانده است. ازش میپرسم چرا. میگوید طبقه بالا، آیسییو پر شده از مریض کرونایی و دیگر جایی نیست! احساس میکنم شرایط میتواند از این هم وخیمتر شود. فعلا ساعت ۱۱ شب است و اوضاع تا حدی آرام است. باید منتظر بمانیم تا شاید نیمه شب یک تخت تو آیسییو خالی شود و مامان را ببرند آنجا. آنجا انگاری اوضاع قلب تحت کنترل بیشتری قرار میگیرد. با اینحال اینکه کل آیسییو پر از بیماران کرونایی هست خیلی ترسناک است.
ضربان قلب ۷۴ است. میروم بیرون راه بروم. تمام اتاقهای اورژانس هم پر است. از لای در نگاهی میاندازم به مریضهایی که تو اتاقهای دیگر هستند. یک حسی بهم میگوید احتمالا خیلیهایشان کرونا دارند. بعد به خودم میگویم خب وقتی آیسییو پر است معلوم است بقیه هم میآیند تو اورژانس. الآن تنها آرزوی من این است که شوک دیگر هیچوقت برنگردد و شانس بیاوریم و کرونا هم نگیگیگیریم!
بر میگردم تو اتاق و مینشینم کنار مامان. مامان دارد میگوید اگر مرد به فلانی این چیز را بگویم و به آن یکی باید ده میلیون تومان پولش را که دست مامان است برگردانم.
ضربان قلب:۷۴
با نوشتن این کلمهها حالم یک مقدار بهتر میشود. الآن دیگر نمیدانم چه اتفاقی قرار است بیافتد و فردا یا روزهای دیگر چه جریانی پیش خواهد آمد.
برای اتاقم یک میز سفارش دادم که میتوانم ارتفاعش را تنظیم کنم. امروز داشتم قطعاتش را سر هم (اسمبل) میکردم. حس خیلی خوبی از سر هم کردن قطعات وسایل خانه دارم. اگر برای خانه یا دفتر کارتان اثاث خریدید میتوانید به من بگویید تا رایگان وسایلتان را سر هم کنم.
موقع سر هم کردن میزم به جایی رسیدم که به دریل نیاز داشتم. برای همین پروسه سر هم کردن متوقف شد. فردا میخواهم بروم و برای اولین بار تو عمرم یک دریل بخرم. تازه یادم آمد که بچگیها فانتزی داشتن دریل داشتم. بعد دیگر فانتزی دریل از تو ذهنم پاک شد تا اینکه امشب دوباره تو مغزم فوران کرد.
دریلی را که میخواهم بخرم انتخاب کردهام. یک دریل خیلی خوشگل نارنجی دوست داشتنی است که آقای هومدیپو آن را به همراه یک عالمه پیچ و مته و جینگولک دیگر 27 دلار میفروشد. از فردا میخواهم آپارتمانم را سوراخ سوراخ کنم.