درست است كه نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است، ولي غير از دادائيستهاي زمان جنگ جهاني اول كه خودشان هم خودشان را نويسنده و شاعر حساب نميكردند، كدام نويسندهاي است كه از بردن دو تا جايزهي ادبي درست و حسابي يا از پرفروش شدن كتابهايي كه چاپ كرده است بدش بيايد؟ هم برايش شهرت و محبوبيت ميآورد، هم پول و پلهاي گيرش ميآيد. ميتواند با آن يك مقداري به خودش برسد و از شر زندگي احتمالا نكبت بارش خلاص شود. اگر زندگي نامهي نويسندههايي كه بعدها پول از پارويشان بالا رفته است را بخوانيد ميبينيد كه چطور قبل از مشهور شدنشان، زرت و زرت كفگير به ته ديگشان ميخورده است.
اصولا وقتي كه شما تصميم ميگيريد يك نويسندهي حرفهاي بشويد سه راه بيشتر پيش رويتان نيست. يكي اينكه همان اول استعدادتان منفجر شود و بعد از چاپ اولين كتابهايتان كلي مشهور و پولدار بشويد. نوبلي، پوليتزري، گنكوري چيزي ببريد و بعد ديگر يك عمر راحت زندگي كنيد. ديگر لازم نيست كه براي چاپ كتابهاي بعدي فاصلهي بين اين انتشاراتي تا آن انتشاراتي را با پاي پياده و شكم گرسنه و جيب خالي گز كنيد. فقط كافي است هر چي كاغذ توي كشوي ميز تحريرتان پيدا ميشود جمع كنيد تو يك پوشه بگذاريد و بدهيد دست وكيلتان؛ يا ناشري كه با شما قرارداد بسته است... البته اين حالت بيشتر مصداق كشورهاي ديگر است. اينجا تو ايران بيست تا جايزهي نوبل هم ببريد آخر سر مجبوريد سر هر ماه برويد ببينيد اداره يا شركتي كه در آن كار ميكنيد چندرغاز حقوقتان را به حسابتان واريز كرده است يا نه.
حالت دوم اين است كه شما بهتر است كلا به نوشتن و نويسندگي گير ندهيد. زياد سعي نكنيد داستانهايتان را به فلان نويسنده و بهمان منتقد يا ناشر بدهيد كه نظرشان را بهتان بگويند. زياد هم به جملهي نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است فكر نكنيد...به اين فكر كنيد كه قرار نيست تمام آنهايي كه دفترچهي خاطرات و وبلاگ و داستان مينويسند كافكا يا همينگوي از آب دربيايند. و بعد به اين فكر كنيد كه يك عالمه راه بهتر هم براي حرفهاي بودن، مشهور و پولدار شدن وجود دارد.
حالت آخر وقتي است كه كتابتان بالاخره توسط يك ناشر ورشكسته چاپ شود، اما به فروش نرسد و توي حراجيها زير برچسب كتابهاي پانصد توماني بين يك عالمه كتاب ديگر له و لورده شود. ولي در عين حال شما همچنان به اين كه نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است اعتقاد داشته باشيد و باز هم كتاب جديد بنويسيد.
احتمال اينكه صد يا دويست سال بعد تمام آن چيزهايي كه از شما به چاپ رسيده است جايي كنار زبالهها، خارج از شهر دفن شده باشد بيشتر است. ولي گاهي هم ممكن است سر از موزهها و كتابخانههاي سراسر جهان در آورد. به زبانهاي مختلف جهان ترجمه بشود و حتي دستنويسهاي شما هر كدام به قيمت چند ده هزار دلار توي حراجيهاي معتبر به فروش برسد. جوري كه كلكسيونرهاي آثار ادبي سر خريدن چركنويسهاي شما سر و دست بشكنند. اين وضعيت تراژيكترين وضعيتي است كه يك نويسنده ممكن است به آن دچار بشود. اين جور نويسندهها در گمنامي و احتمالا بيپولي تمام زندگي ميكنند. وقتي كه زندهاند هيچ كس برايشان تره هم خورد نميكند... ولي بعد كه ميميرند تازه مردم خواندنشان ميگيرد و منتقدان نقد كردنشان. نهايتا چه سودي به حال آنها دارد؟ به قول صادق هدايت "به درك، ميخواهد كسي كاغذ پارههاي مرا بخواند، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند. من فقط براي اين احتياج به نوشتن كه عجالتاً برايم ضروري شده است، مينويسم ."*
+ مجلهي چلچراغ - ۲۶/۱۰/۸۸
* البته من صادق هدايت را به عنوان يك نويسنده قبول ندارم! همينطور آن دو تا نفر بالايي را.
** من دلم از اينها ميخواهد.
همین الآن با هم دیگر تو حیاط داشتیم کافی میکس و کیک یزدی میخورديم. بغض از ته گلويم فشار ميآورد بيرون و من كافي ميكس را هول ميدادم به طرفش و آن را پس ميزدم عقب.
ولي در مورد چشمهايم نميشود كاري كرد. چشم آدم مثل شير توالتي است كه يك بند چك چك ميكند. آرنولد شوارتزنگر هم انگشتش را بگذارد روي آن، آب بالاخره از زير نرمهي انگشتش پس ميزند بيرون.
در هر صورت (علی ایحال) اصلا خوش ندارم كه دلت به حال من بسوزد. ميدانم كه نميسوزد. معلوم نيست. شايد هم بسوزد. نشان به آن نشان كه گفتي كفشهايي كه امروز پوشيدهام قشنگ است و پيراهنم هم بهم ميآيد. من نميدانم اين منطق عجيب و غريب را از كجايم در آوردهام كه اين دو جمله يعني اينكه دلت به حال من سوخته است. ولي به هر حال. همين كه گفتم.
نوستالژیکترين نوع چشمچراني آن است كه از آيينهي وسط ماشين به خانم سانتيمانتالي كه كنار شوهرش توي سوناتاي مشكي رنگ پشت ماشین شما نشسته است نگاه كنيد.
دوست دارم رمانی را که بعدا مینویسم مثل "سقوط" آلبر کامو شروعش کنم. مثلا اینجوری: "آقای مدیری که توی اتاق مجللتان مثل يك گوريل خرفت پشمالو پشت میز نشستهايد و داريد دماغ درميآوريد... هفتهي پيش كه حكم اخراجم را امضا كرديد، تحويلم داديد و گفتيد كه بروم گورم را گم كنم، بايد به اين موضوع هم فكر ميكرديد كه امروز (مثلا) بيست و چهارم آگوست توي بغل زنتان خوابيدهام و دارم از اين كارها ميكنم. شما نميدانستيد كه من روش انتقامگيري خاص خودم را دارم."
البته سقوط آلبر كامو را فقط تا سه چهار صفحهي اول خواندهام و كلا وجه اشتراك شروع رمان من با رمان كامو شايد در اين باشد كه هر دو تايمان از كلمهي گوريل به عنوان يك فحش استفاده كردهايم. (خطاب به يك مدير حال به هم زن از ما بهترون.)
هر چند هم که من کلا آلبر کامو را به عنوان یک نویسندهي درست و حسابي قبول ندارم. به هر حال...
اين روزها ساعت شش صبح با سهتار محمدرضا لطفي (رنگ دشتي) از خواب بيدار ميشوم. واقعا بيدار شدن نوستالژيكي است. ساعت شش صبحش نه. اينكه با صداي سهتار از خواب بيدار ميشوم نوستالژيك است. بعد از جيش و مسواك و ريش و حمام ميروم يك شيرنسكافه ميزنم توي رگ و بعد هم بدو بدو ميآيم كتابخانهي ملي.
بقيهي ماجرا (درس خواندن) زياد نوستالژيك نيست. ولي خوب... مثلا اينكه بنشيني پشت اين ميزهاي درست و حسابي و زير نور چراغ مطالعه خر بزني يك مقداري تم نوستالژيك دارد. مرا ياد آن ياروي توي كتاب تهوع ژان پل سارتر مياندازد كه ميرفت توي كتابخانه و در مورد يك ياروي اسگلتر از خودش كه چه ميدانم دوك يا شواليه بود تحقيقات تاريخي ميكرد. اين فضاي كتابخانهي ملي هم آدم را ياد كتابخانهي خيلي نوستالژيك آن فيلمي مياندازد كه ژان رنو تويش يك پليس خيلي كار درست بود. و بعد دو تا خواهر دوقلو بودند كه يكيشان دستش قطع ميشد و مادرشان توي كليسا اعتكاف كرده بود و از اين جور چيزها. زياد از آن فيلم كذايي چيزي يادم نيست. همان موقع هم كه ديدمش هيچي ازش نفهميدم. بيشتر حواسم سر ديدن بازي ژان رنو و دوبلهي محشرش جمع شده بود. قول ميدهم اگر يكي از آن دخترهاي پاريسي سانتيمانتال ساكن خيابان مونتني منطقهي هشت پاريس بودم خودم را تسليمش ميكردم.
به هر حال درس خواندن براي كنكور ارشد به مثابهي يك فعاليت غير نوستالژيك در كتابخانهي ملي به مثابهي يك مكان نسبتا (خيلي نسبتا) نوستالژيك باعث ميشود كه در كل اصلا احساس نوستالژيكي به آدم دست ندهد. براي همين من سعي كردم مقداري (حتي شده براي بيست دقيقه، نيم ساعتي) يك كار تحقيقاتي بكنم كه بهم حس يك پژوهشگر دست بدهد كه صبح تا شب عينكش را روي قوزك دماغش سر ميدهد بالا و كتابهاي كت و كلفت را ورق ميزند و از توي ماگش كاپوچينو ميخورد. لذا همين يكي دو روز پيش زدم توي نوستالژي پژوهشگري و چند تا از اين كتابهاي توي سالن را آوردم و شروع كردم به ورق زدنشان. يكي از آنها فهرست كلمات خارجي در زبان فارسي بود. بهتر بگويم فهرست كلمات اروپايي. و همان طور كه ميدانيد اكثر اين نوع كلمات، انگليسي و فرانسوي هستند. ولي من به عنوان يك محقق تصميم گرفتم كلمات غير انگليسي و فرانسوي را از آن كتاب استخراج كنم... غير از كلمهي اسپاگتي و نمره كه ريشهي ايتاليايي دارد و كلمهي گمرك كه ريشهي ايتاليايي و پرتغالي بقيهشان همه روسي بودند. سر جمع يك چيزي حدود بيست سي تا كلمه شد. بعضيهايشان را كه ببينيد كلي شگفت زده (يا يك همچين چيزي) ميشويد... چونكه مطمئنم اصلا فكرش را نميكنيد كه آن كلمات روسي باشند. اصولا يك محقق و پژوهشگر هم بيشتر مايل است موضوعي را مورد پژوهش قرار بدهد كه توجه مخاطب عام را هم تا حدي جلب كند. اين مخاطب عام منظورم شما نيستيد البته.
خلاصه اينكه شما در زير با ليست كلمات روسي در زبان فارسي آشنا خواهيد شد و نتايج پژوهش نيم ساعتهي من را كه خيلي نوستالژيك بود خواهيد ديد. فقط اين را بگويم كه بعضي از كلمات را كه زياد استعمال نمي شوند از ليست حذف كردم. (مثل كروك به معني سقف درشكه يا واكسيل كه يك جور لباس نظامي است.)
آپارات
آفتامات (در اتومبيل)
اتو
استپ
استكان
اسكناس
بطري
بشكه
بليط
پالتو (مشترك با فرانسوي)
پيراشكي
ترمز
جليقه
چاي (ماخوذ از چيني)
چرتكه
چمدان (ماخوذ از فارسي: جامهدان)
درشكه
زاپاس
زاماسكه (=بتونه كاري)
ساسات (در اتومبيل)
سماور
سوخاري (مرغ، ميگو و...)
سيني
شنل
فاستوني (پارچه)
كالباس
كالسكه
كفال (ماهي)
كوپه (قطار)
لنت (ترمز)
ماشين (مشترك با فرانسوي)
مدال (مشترك با انگليسي)
واكس
وان (حمام)