یک آقایی تو یوتیوب هست که ساکسیفون میزند. اسمش هست جیمی ساکس. اکثر ویدیوهایش سیاه و سفید هست و آنها را خودش ضبط میکند.
تازگیها خیلی جیمی ساکس گوش میدهم. شام میخورم و جیمی ساکس گوش میدهم. دوش میگیرم و جیمی ساکس گوش میدهم. توی بزرگراه 64 گاز میدهم و پنجره را پایین میکشم و صدای بلندگو را تا خرخره زیاد میکنم و جیمی ساکس گوش میدهم. تو کافه همیشگیام روی مبل لم میدهم دفترچه یادداشت همیشگیام را ورق میزنم و فکرهای خرچنگیام را توش مینویسم و جیمی ساکس گوش میدهم.
مواقعی هم که جیمی ساکس گوش نمیدهم صدای ساکسیفونش همینطور توی مغزم برای خودش چرخ میخورد. بعد همینطور برای خودم فکر میکنم که تو زندگی بعدیام باید یک ساکسیفونیست بشوم. خوبی ساکسیفون نواختن این است که وقتی آدم ساز میزند میتواند با آن برقصد. انگار دست یک محبوب را گرفته باشی و روی سن با او سالسا برقصی. نواختن کمانچه هم همین حس خوب را به آدم میدهد.
اینجا ساعت یک نیمه شب است و من باید کمکم خودم را به تخت برسانم. روی موبایلم جیمی ساکس بالا میاندازم و خودم را به تاریکی شب میسپارم...
یکی از بزرگترین موارد اختلاف بین من و پدرم انتخاب کانال تلویزیون بود. همیشه یک جدال در حد تنازع بقا برای اینکه کدام شبکه برنامه پخش کند در خانه ما جریان داشت. من طرفدار دو آتشه شبکه دو و سه بودم به همراه سریالهایشان از پاورچین و نقطهچین بگیرید تا پهلوانان نمیمیرند. پدرم در مقابل به قول متجددین کراش ویژهای روی فیلمهای مستند شبکه چهار داشت. برای همین من به طور کلی از شبکه چهار و آن دوبلور کذایی راز بقا که الآن اسمش یادم نیست متنفر بودم. همان شخصیتی که صدایش در حد ساز بربط یا حتی کنترباس بم بود و همیشه داشت نحوه شکار گرازهای وحشی توسط ماده شیرهای تانزانیا را بلغور میکرد.
وقتی که پدرم موفق میشد مرا در انتخاب شبکه شکست دهد، پیروزیاش را با بلند کردن صدای تلویزیون تا حداکثر ممکن جشن میگرفت. بعد صدای بیش از حد بم دوبلور کذایی چنان خانه ما را فرا میگرفت که پنجرههای اتاق من با فرکانس صوتی طرف میلرزیدند و احتمالا تا چند خانه آنطرفتر هم میشد جزئیات خورده شدن باقیمانده جسد گرازها توسط کفتارها و لاشخورها را دنبال کرد.
1- یک کبابی در دوردستترین نقطه کرج وجود داشت به نام حاج عباس. وقتی پدرم میخواست مرا برای غذا خوردن به بیرون ببرد، باید یک ساعت رانندگی میکردیم تا به آنجا برسیم. اگر غذایش هم تمام شده بود گزینه دیگری برای رستوران رفتن وجود نداشت. باید برمیگشتیم خانه املت میخوردیم.
2- وقتی که پشت کنکور بودم پدرم برای اینکه استفاده از کامپیوتر را برایم محدود کند، ماوس کامپیوتر را برداشت و توی انباری قایم کرد. از همان زمان بود که در شورتکاتهای کیبورد اندازه یک کارمند گوگل مهارت پیدا کردم.
3- من و پدرم عاشق شکلات صبحانههای پاک بودیم. آنها را میگذاشتیم تو فریزر یخ میزد. بعد قاچ قاچ میکردیم میگذاشتیم توی دهانمان. تکههای یخی شکلات با آهستگی و متانت فراوان روی پرزهای زبانمان ذوب میشدند و با خوشحالی فراوان به سمت معدهمان میخرامیدند.
4- پدرم یک غذا برای خودش اختراع کرده بود اسمش را گذاشته بود غذای سلامتی. اینجوری درست میشد که ماهیتابه را میبردی دم یخچال، هر چی تو یخچال داشتی خالی میکردی توش و بعد همه را با هم سرخ میکردی: بادمجان، پیاز، تخممرغ، گوجهفرنگی، سیر، سیبزمینی.
5- پدرم وقتی خوشحال بود و دنیا به کامش، پشت سر هم اسم بِرَد پیت را با لهجه آمریکایی برای خودش تکرار میکرد.
برد پیت
برد پیت
برد پیت
برد پیت
برد پیت
6- سال 1370 پدرم برای اینکه وارد عرصه تجارت شود به کیش رفت و یک سری لوازم آرایشی خرید و با خودش به کرج آورد. جانم برایتان بگوید که هیچکس آن لوازم آرایشی را از ما نخرید. پدرم همانجا تجارت را بوسید و گذاشت کنار. و اینگونه شد که من تمام نقاشیهای کودکیام را با مداد چشم و ریمل و رژ لب کشیدم.
7- توی سفری که پدرم در سال 1370 به جزیره کیش داشت، برای من به عنوان سوغاتی یک نوشابه خانواده کوکاکولا آورد! اولین باری بود که یک نوشابه را در ابعاد "خانواده" میدیدم. برای بیش از یک ماه قطره قطره ازش میخوردم که مبادا به این زودیها تمام شود. قطرههایش برایم حکم آب مقدس داشت که باید برای حفاظت از شیاطین روزی چند قطره از آن را مینوشیدم.
8- روزی که پیکان زرد رنگمان را فروختیم و به جایش یک آر-دی خاکستری خریدیم، من و پدرم نوار کاست شماعیزاده و هایده را پرت کردیم یک طرف و در عوض به مادرن تاکینگ و سلن دیون گوش دادیم. بعد موقع دور دور تو خیابانهای گوهردشت کرج حس چرخ زدن تو برادوی نیویورک بهمان دست داد.
9- هر بار به پدرم میگفتم میخواهم کنکور را بیخیال شوم و نویسنده شوم با واکنشی در حد حمله آمریکا به هیروشیما مواجه میشدم. بعد، اولین باری که نوشتهام تو یک نشریه چاپ شد، پدرم ده نسخه از نشریه کذایی را خرید تا بین فامیل و در و همسایه به مثابه نذری پخش کند.
10- پدرم علاقه وافری به "آمپول پنادور" داشت. وقتی که مریض میشدم و مرا پیش دکتر میبرد، تمام تلاشش را میکرد که دکتر را قانع کند برای من پنادور بنویسد. برای همین همیشه با روشهای دیپلماتیک و غیر دیپلماتیک سعی میکردم مادرم مرا به دکتر ببرد. مادرم به جنتامایسین قانع بود.
امروز روز کریسمس از بیکاری و تنهایی به استارباکس پناه بردم. استارباکس همیشه پناهگاه خوبی است برای وقتهایی که آدم خالی میشود از تمام دنیا. ولی فکر کن چه اتفاقی افتاد. استارباکسهای اطراف خانهام را یکی یکی چک کردم. همهشان بسته بودند. شهری که استارباکسهایش بسته باشد تنهاترین و دورافتادهترین نقطه جهان است.
ویرجینیا وولف عزیز،
امیدوارم که حالت خوب باشد. از خواندن نامه زیبایت خیلی خوشحال شدم. همانطور که گفتی برای اینکه مثل بقیه خوش باشیم و فکر کنیم علیآباد ما هم شهر شد، مری کریسمس و سال نو مبارک. خیلی خوب است که همیشه سر یک جشن و مناسبت خوشحال باشیم. مذهبی یا غیر مذهبی، ایرانی یا غیر ایرانی. از دیوالی و هانوکا بگیر تا کریسمس و عید قربان و جشن نوروز!
البته روز کریسمس، آپارتمان من خالی بود و من برای چند ساعت روی کاناپه نشسته بودم و همینجور برای خودم تار میزدم. ولی خوشحالیاش از طریق صدای همسایهمان که یک زن سیاهپوست آمریکایی است و دو سه تا بچه فینگیلی دارد از دیوارهای ساختمان عبور کرد و به آپارتمان خالی من رسید. صدایشان شامل وقتی میشد که مادرشان با لهجه آفریقاییآمریکایی پشت تلفن به دوستهایش مریکریسمس میگفت و وقتی که بچههایش جینگل بلز جینگل بلز میخواندند و صدای تلویزیون را تا ته بلند کرده بودند. البته گاهی حس خوب شلوغ پلوغی خانهشان تبدیل میشد به سر و صدای پایانناپذیری که من به مثابه مستاجر آپارتمان شماره 203 باید آن را تحمل میکردم. با اینحال همانقدر که آنها باید صدای چهارمضراب ماهور مرا تحمل کنند، من هم باید صدای جینگل بلز آنها را تاب بیاورم.
کاملا مطمئنم که رساله دکترایت در باب سینما و ادبیات به خوبی پیش میرود. من هم همچنان دنبال آرزوهایم هستم و هنوز هم بعد از سی و دو سال زندگی، حدیث نفس ده سالگیام مرا شب و روز دنبال میکند؛ که به خودم میگویم وقتی بزرگ شدم میخواهم فیلمساز شوم یا نویسنده یا شاید هم نوازنده. البته هنوز داشتن یک مزرعه در یک ایالت دوردست شاید طرفهای وایومینگ یا یوتا توی لیست آرزوهایم جا خوش کرده است. به هر حال همچنان به نصیحت حضرت چارلز بوکفسکی گوش میدهم که کاری که دلت میخواهد را انجام بده و بگذار آن کار تو را بکُشد و شیره جانت را بگیرد.
مراقب خودت باش. مثل همیشه نامههایی که برای تو مینویسم را توی وبلاگم هم میگذارم؛ اگر هنوز برای تو اشکالی نداشته باشد.
سیاوش
پانوشت: راستی نظرت چیست که آن مجموعه کتاب شعر را که با هم کار کرده بودیم روی آمازون برای فروش بگذاریم؟ اگر چیزی فروخته شد، پولش را باید با هم نصف کنیم. هر چقدر هم کم بفروشد بالاخره خرج قهوه استارباکسمان در میآید.