ساعت دو شب است. از اینکه تا چند ساعت دیگر صبح می‌شود و روز دیگری شروع خواهد شد می‌ترسم. از اینکه فردا هم احتمالا هیچ کاری نخواهم کرد و همینجور مثل امروز چشم تو چشم دیوار سفید روبرویم خواهم شد. امروز واقعا یک همچین وضعیتی بهم دست داد. لمس روی تخت دراز به دراز افتادم و هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. دیوار را نگاه کردم و دیوار را نگاه کردم. فردا هم خواهد آمد و من برای انجام دادن کارهایم با "مکان‌ها" مشکل دارم. از اتاق خوابم نفرت دارم. از آپارتمان کوچک واحد 204 هم نفرت دارم. آن آپارتمان کوچک سی متری یک جور بهم حس و حال سلول‌های انفرادی می‌دهد. از کتابخانه‌ی ملی هم نفرت دارم. از اینکه در آن حیاط پشتی از گشنگی بیسکوییت‌های خشک و چوبی را بیاندازم توی دهانم و با سرعت تمام سعی کنم ماده‌ی غذایی را به معده‌ام برسانم که نکند یکی از آن‌ها سر و کله‌اش پیدا شود و مچم را در حال ارتکاب جرم بگیرد.

از کار کردن هم نفرت پیدا کرده‌ام. یک پروژه‌ی لعنتی را انجام دادم و حالا با کارفرمایش دعوایم شده است. تهدیدم کرده می‌رود ازم شکایت می‌کند. من هم تهدیدش کرده‌ام اگر 25 ام همین ماه چکش پاس نشود آن را برگشت می‌دهم. یک جور دلم می‌خواهد چکش پاس نشود و من آن چک را برگشت بدهم. می‌خواهم تا آخر ماجرا را بروم. می‌خواهم ببینم برگشت دادن چک، شکایت‌کشی و تو زندان افتادن چه حس و حالی دارد. من او را به خاطر پاس نشدن چک تو زندان بیاندازم و او من را به خاطر طرحی که برای آن پروژه‌ی لعنتی زده‌ام.

از درس دادن هم نفرت پیدا کرده‌ام. از این یکی بیشتر از همه. روزی صد نفر زنگ می‌زنند و از آدم می‌خواهند پشت تلفن تمام موضوع را بهشان درس بدهم. با ایمیل کدهایشان را می‌فرستند که اصلاحشان کنم. اول‌ها این کار را می‌کردم. الآن دیگر به آنجایم هم حساب نمی‌کنم ایمیل‌هایشان را.

کلا با همه درافتاده‌ام. از همه بدم آمده است. یک جور نفرت گروتسک‌وار نسبت به تمام آدم‌ها پیدا کرده‌ام. نسبت به دوست‌هایم، شاگردهایم، کارفرماها، آدم‌های توی کتابخانه‌ی ملی و حتی آدم‌های مجازی.

بعد که به خودم می‌آیم می‌بینم تنها افتاده‌ام این گوشه. مثل یک پیرمرد در یکی از آن زاغه‌های گلی بر جاده‌ی بویین‌زهرا.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۳ |

عصر جمعه سه تا از تی‌شرت‌هایم را توی وان انداختم و چنگ انداختم و چنگ انداختم و شستم. بعد در حالی که خانه ساکت بود و هوا داشت غروب می‌کرد و آهنگ ملایمی از تلویزیون شنیده می‌شد لباس‌ها را بردم توی بالکن. آن‌ها را روی میله‌های جالباسی پهن کردم و روی هر کدامشان یک گیره وصل کردم. کارم را آهسته انجام می‌دادم و دلم می‌خواست همینجور آن کار را انجام بدهم بدون اینکه پایانی برای آن وجود داشته باشد. بعد داشتم فکر می‌کردم پهن کردن لباس‌های خیس در عصر جمعه توی بالکن آپارتمان می‌تواند چه حس خوبی به آدم بدهد. حس خوب برای یک سری کارهای بی‌اهمیت...
یک حس خوب و هیجان انگیز دیگر دیشب برایم اتفاق افتاد: ساعت دو شب رفتم دنبال برادرم که خانه‌ی یکی از دوستانش بود. تو خیابان سی و ششم یوسف آباد. ماشین را گوشه پارک کردم و منتظر شدم. کوچه خیلی تاریک بود. خیلی هم ساکت. بعد یک پفک دراز و کلفت از تو بسته‌ پفک نصفه‌ای که رو صندلی پشتی قرار داشت برداشتم و گذاشتم بیخ لبم. یک دفعه کلا پفک تبدیل شد به سیگار برگ کوبایی اصل. شروع کردم به کشیدن سیگار برگ کوبایی‌ام. پک‌های عمیق می‌زدم بهش و اطراف را نگاه می‌کردم تا مراقب گروه‌های مسلح مافیایی باشم که دنبالم هستند تا دخلم را دربیاورند. خودم را از صندلی کشاندم پایین یک مقداری تا کسی آن بیرون نتواند من را توی ماشین ببیند. به سیگارم پک می‌زدم و از آیینه، پشت ماشین را هم می‌پاییدم. بعد دیدم یکی دارد پنجره را می‌زند. برادرم بود. سوار ماشین شد. کله‌اش را تیغ انداخته بود و دیشب وقتی نور مهتابی توی صورتش می‌تابید یک چیزی شبیه فرمانده‌ی ببرهای تامیل شده بود.
ماشین را روشن کردم و گازش را گرفتم. سیگارم را جویدم و قورت دادم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۱/۰۵/۰۶ |

لنگستون هیوز نیمه شب، گوشه‌ی کلبه‌ی چوبی نشسته و دارد بانجو می‌نوازد. گوریل فهیم نیمه‌ی شب گوشه‌ی آپارتمان ۴۰ متری واحد ۳۰۷ نشسته و دارد سه‌تار می‌زند.
صدای مغموم و گرفته‌ی بانجو از کلبه به بیرون می‌رود و می‌پیچد لای چمن‌هایی که دارند صکص می‌کنند. چمن نر به بانجو گوش می‌دهد و چمن ماده برای معشوقش عشوه می‌کند. شب خوب برای چمن‌های صکصی. شب خوب برای جفت گربه‌ای که در کارتن انباری آپارتمان بغل همدیگر خوابیده‌اند و به صدای خواب‌آور سه‌تار گوش می‌دهند.
لنگستون هیوز بانجو را می‌گذارد روی زمین و داخل ننو دراز می‌کشد. گوریل فهیم سه‌تار را به دیوار تکیه می‌دهد و روی تخت ولو می‌شود.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۱ |