دو سال پیش تابستان در شهر دوبی در مخمصه‌ی بدی گیر کرده بودم. ویزایم نرسیده بود. پاسپورت نداشتم. یک هفته‌ی دیگر باید ‏هتلم را شارژ می‌کردم و با اینحال هیچ پولی هم نداشتم. چند لحظه حس بی‌خانه بودن پیدا کرده بودم. بعد به فکرم رسید که باید به ‏آژانسی که در تهران کارهای مسافرتم را راست و ریست کرده بود تماس بگیرم و از آن‌ها بخواهم برای هتلم پول پرداخت کنند و ‏البته قبل از آن به خانواده‌ام زنگ بزنند و مبلغ پرداختی را بگویند تا آن‌ها از تهران پول را به حساب آژانس مسافرتی بریزند.  

تنها مشکلم این بود که تلفنم هم از کار افتاده بود. نمی توانستم با موبایلم زنگ بزنم. به فکرم رسید که بیایم توی فیسبوک و یکی ‏از دوستانم که آنلاین است را پیدا کنم و از او بخواهم که به آژانس مسافرتی تلفن کند و ماجرا را توضیح بدهد.  سه نفر بیشتر ‏آنلاین نبودند. دو تایشان جواب ندادند. یکی دیگرشان جواب داد. دوست مجازی‌ام بود. قبلن با هم در مورد نقاشی حرف زده بودیم. ‏یک خانم نقاش بود. کلی هم نمایشگاه نقاشی برگزار کرده بود. وبلاگم را هم می‌خواند. الآن هر چی فکر می‌کنم اسمش را یادم ‏نمی‌آید. ولی هنوز توی لیست دوستانم است. بهش شماره تلفن آژانس را دادم و ازش خواستم که به آن‌ها زنگ بزند و موضوع را ‏توضیح دهد. گفت که نمی‌تواند همچین کاری کند. پرسیدم چرا. جواب سربالایی داد. بعد من یکی دو بار دیگر ازش خواهش کردم. ‏وضعیتم را توضیح دادم. که در یک کشور غریبه گیر کرده‌ام و جایی برای ماندن ندارم. اینکه ارتباط تلفنی‌ام هم قطع است و تنها ‏او می‌تواند کمکم کند تا بتوانم هتل را رزرو کنم. وگرنه شب جایی برای ماندن نخواهم داشت. باز هم جواب نه داد. جواب نه او ‏یکی از بزرگ‌ترین جواب نه‌های زندگی‌ام بود. حالا بگذریم که در جمله‌ی قبل یک مقداری اغراق کردم. ولی خیلی به هم ریختم. ‏پیش خودم گفتم حیف آن همه وقت‌هایی که در مورد نقاشی با او صحبت کرده بودم. نمی‌دانم شما هم اینجوری هستید یا نه. ولی در ‏چنین مواقعی یک جور حس انتقام‌خواهی در من به وجود می‌آید. و البته به همراه یک نوع حس بی‌تفاوتی. بعد آن حس ‏انتقام‌خواهی همچنان ته دلم می‌ماند و منتظر می‌شوم که یک بلایی سر طرف بیاید؛ مثلن یک شهاب‌سنگ از آسمان سقوط کند ‏روی نمایشگاه نقاشی‌اش و تمام تابلوهای نقاشی‌اش را خراب کند! بعد از دو سال هنوز همچین اتفاقی برای این دوست مجازی ‏نیافتاده است. بعد از آن ماجرا دیگر هیچوقت با او حرف نزدم. ولی همچنان در فیسبوک در فهرست دوستان همدیگر باقی ماندیم. ‏اگر یک روز لیست دوستان یک نفر در فیسبوک را نگاه کردید، فکر نکنید که همه‌ی آن آدم‌ها دوست شخص صاحب پروفایل ‏است. شاید کلی کینه‌ی شتری هم نسبت به همدیگر داشته باشند و ما نمی‌دانیم. به هر حال در این لحظه تصمیم گرفتم حس ‏انتقام‌خواهی درونی‌ام را از بین ببرم و آرزو نکنم که شهاب‌سنگ‌ها روی نمایشگاه نقاشی‌اش سقوط کنند. راستی این را هم بگویم ‏بالاخره من توانستم از طریق یکی دیگر از دوستانم که یک ساعت بعد در فیسبوک آنلاین شد کارم را راه بیاندازم و هتل را بگیرم ‏و تبدیل به یک فرد بی‌خانه نشوم. ‏ 

بالاخره در زندگی هر کس آدم‌هایی هم پیدا می‌شود که از آن‌ها بدمان بیاید یا متنفر باشیم. همه‌ی آدم‌ها را نمی‌شود دوست داشت. ‏یک سری‌ها هستند که حالمان را به هم می‌زنند. گاهی هم فکر می‌کنیم یک جورهایی حالشان را بگیریم. شاید اگر یک پدرخوانده‌ی ‏مافیایی بودم دستور می‌دادم سر بریده‌ی اسب دوست‌داشتنی طرف را زیر پتو توی بغلش بگذارند تا وقتی صبح از خواب بلند شد ‏با یک تخت مملو از خون و سر بریده‌ شده‌ی اسب از خواب بیدار شود. ولی همه می‌دانیم که من نه عضو یک گروه مافیایی هستم ‏و نه درصد خشونتم تا این حد هست که بخواهم بلایی سر یک اسب بیاورم. من یک وبلاگ‌نویس فارسی‌زبان هستم و در دنیایی ‏زندگی می‌کنم که فارسی زبان‌ها دنیای وبلاگ را فراموش کرده‌اند و غیر فارسی زبان‌ها هم که کلن نمی‌توانند فارسی بخوانند. در ‏نتیجه به همان اندازه در دنیای تراژیکی به سر می‌برم که ناشران جواب رد بر سینه‌ی سلینجر گذاشتند وقتی که می‌خواست رمان ‏ناتوردشت خود را چاپ کند. و به همان اندازه‌ی ونگوگ غمگین هستم وقتی که در بیمارستان روانی محبوسش کرده بودند و او ‏از پنجره‌ی بیمارستان روانی منظره‌ی رود سن را نقاشی کشید. ‏

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۶/۳۱ |

دوست داشتم آن آقا پدرم بود، يا دايي، عمو، يك دوست كه شب ها با هم در امتداد تاريك خيابان گاورنرز راه مي رفتيم و او مي زد زير آواز. باحالي از وجودش مي بارد. من خيلي دوست دارم آدم ها را نگاه كنم، حركت دست ها، صورت، لبخند و نگاه هايشان را رصد كنم و بعد از روي اين داده هاي وروردي، درونشان را تحليل كنم يا حداقل حدس بزنم. اين آقا از آن آدم هاي باحال است. از آن هايي كه وقتي باهاشان حرف مي زنيد به خودتان مي گوييد اي بابا خيلي همه چيز را سخت گرفته ام و بايد بي خيال بود و دل خوشي داشت در سخت ترين شرايط. بايد نيلوفر آبي بود، در مرداب زندگي. كه در گنداب هم سر كني، باز زيبا باشي و آراسته و شاد، جوري كه ديگران از ديدنتان، از بودن با شما حظ كنند. اين آقا نيلوفر آبي است. خيلي باحال است. دمش گرم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۶/۳۱ |