یادت میآید اولین بار
دستهایت را در قایق
روی دریاچه گرفتم؟
و یک شب دیگر
در ایوان خانه
کنار گلدانهای اطلسی؟
و بعد آهسته آهسته
مبتلا شدم به دستهایت
آنقدر مبتلا شدم که نفهمیدم
چند سال
از آخرین بار گرفتن دستهایت گذشت
برچسبها:
دفتر شعر

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۸
|
غير از من
هيچيك از آدمهاي شهر
نخواهد فهميد
كه اين خيابانها
اين كافهها
اين مغازهها
چيزي كم خواهد داشت
يك لبخند
يك صدا
يك نگاه
يك ردِ بويِ عطرِ حك شده
در تالار بدرقهي فرودگاه

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۸
|
اگر کتابهايم به تمام زبانهاي دنيا ترجمه ميشد
و مصاحبههايم در کانالهاي تلويزيون پخش ميشد
و روي جلد مجلات عکس من بود
و از داستانهايم يک عالمه فيلم ساخته ميشد
و نمايشنامههايم توي برادوي روي صحنه ميرفت
باز هم موقع شکر ريختن توي قهوهات
ميگفتي که دوستم نداري؟

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۹
|
قسم ميخورم
آدمهاي جديدت هم
روزی زنگ ميزنند
آغوششان ترک بر ميدارد
بوسههايشان ميخشکد،
دیری نمیگذرد که
دوست داشتنشان ميپلاسد
باری
تنها ارتش شعرهای من ميماند
که در تمام جنگهای جهانی
میایستد
و استالینگراد چشمهایت را
نجات میدهد

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۹
|
یک روز میآید
که قطار
به ایستگاه مقصد نمیرسد
و سخاوتمندانه
ما را میسپارد
به بینهایت ریلها
و بوسههای بیپایان
و آغوشی مدام

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۳
|
اينجا ماه اكتبر استكدو تنبل همسايه كنار در نشسته و خندانمنتظر هالووين...دخترك كافه چي
برگ هاي زرد را جارو مي زند
و از پياده رو محو مي كند...
دل من اما بلوار كشاورز است
آبانْ زده و پاييزْ گرفته
پر از برگ هاي نارنجي درختان چنار
و پياده رويي كه بوي خاك و نم مي دهد
و صداي خش خش
زير كفش هاي كتاني كهنه ام

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۲
|
شبي كه به خانه ام آمديماه در آسمان بودشبي كه در آغوشم نفس كشيديماه در آسمان بود،مي تابيد از پشت پنجره
شبي كه گفتي دوستم داري
ماه در آسمان بود
مبهم، پشت ابرها
شبي كه نگاهت سرد شد
ماه در آسمان بود
پشت دانه هاي برف
شبي كه برق چشم هايت خوابيد
و خنده هايت يخ زد
و نفس هايت خشك شد
و آغوشت ترك برداشت
ماه در آسمان بود
و به من نگاه مي كرد
شبي كه براي هميشه رفتي
ماه در آسمان بود
و به من نگاه مي كرد
و من نگاهش مي كردم
شبي كه مردم شهر
ماه زده خطابم كردند
ماه در آسمان بود
شبي كه ديگر صبح نشد
ماه در آسمان بود
و براي هميشه
در آسمان ماند

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۸
|
دلم گرفته اندازهي اين آسمان ابري كه در حال باريدن است...ببار!تمام ابرهاي گرفتهات را بباربگذار تهي شويكه پر بودن درد بيدرماني است

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۰۱
|
سردم است
تا استخوانم سرما نفوذ کرده است
یک کاپشن می پوشم
باز هم سردم است
دو کاپشن می پوشم
باز هم سرد است
سه کاپشن
سرما
چهار کاپشن
هوا سرد است
ده کاپشن
باز هم سرد است...
دو ساعت بعد:
این زیر سنگینی صد کاپشن را دارم تحمل می کنم
سوز می آید...

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۷
|

ساعت چهار صبحه
بیکارم
تعطیلی و غیر تعطیلی برام فرقی نداره
عید و غیر عید برام فرقی نداره
براوزر فایر فاکسم رو بالا پایین میکنم
و به قفسهی کتابها نگاه میکنم
خوابم میآد... دلم میخواد بخوابم
ولی حوصلهی خوابیدن ندارم

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۴
|
امروز هم،
من
و گنجشکهای روی ایوان
بودنت را
جیک جیک میکنیم

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۵
|
یخچالی که توش کیک خامهای-نسکافهای نباشد، یخچال نیست
فریزری که توش بستنی شکلاتی نباشد، فریزر نیست
کابینتی که توش تخمهی آفتاب گردان و پسته و بادام هندی نباشد، کابینت نیست
و زندگیای که توش خانم سانتیمانتال نباشد، زندگی نیست

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۷
|
و نگاههای عاشقانهای که غم را با آتشی گوهر بار به سوی آسمانهای سرخ آبی پرواز میدهد و سکوت شبهای بهاری را با خود به قهقرای وجود میکشاند. آه ای گرانبارترین جاودانهسرای رهگذر تاریخ! شبهای سیاه مرا با خود به نیلگون وجود ستایش کن و صدای مرجان خاطرهها را به ترانههای آهنگین اسبهای ابلق برهان. وجودم را با خود به بلندای سپیده دم بینداز و سکوتم را شاد زی... آه (آ، کشیده خوانده شود)

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۹
|
آنها هر هشت ساعت به ماتحتم با سرنگهاي قطور ايدئولوژي تزريق ميكنند.
و هر پنج ساعت سرمهاي اخلاقم را عوض ميكنند.
مغزم را از جمجمه درآوردهاند و در يك مايع سرد و لزج قرارش دادهاند؛
با يك مولد الكتريكي قوي به آن ولتاژهاي سرسامآوري هدايت ميكنند...
لبهايم با سيمهاي پولادين به هم دوخته شده
و گوشهايم آكنده است از اصوات خاكستري، آهني و ممتد...
قلبم خون سرد و يخ زده پمپاژ ميكند.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۲
|
همیشه دوست داشتم پدربزرگم
یه کتاب فروشی قدیمی داشت
راسته ی خیابون کارگر شمالی
رو یه صندلی زهوار در رفته می نشست
قند رو توی چای اش خیس می کرد،
می نداخت تو دهنش،
و یه کتاب خیلی گنده ی تاریخی رو ورق می زد
یه کتاب خیلی خیلی گنده ی تاریخی رو

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹
|
کولهپشتیام رو دوشم است
دستهایم تو جیبم
آدامس اوربیت پرتقالی میجوم
و پیاده
بزرگراه آیتالله کاشانی را گز میکنم
همین الآن
یک آقای پرایدی ازم آدرس مترو را پرسید
و من راهنماییاش کردم
این نشان میدهد برای جامعهام آدم مفیدی هستم

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۹
|
صدای چک چک آب از داخل آشپزخانه/ دوره ی تناوب: ۴ ثانیه
صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت/ دوره ی تناوب:
۱ ثانیه
صدای یکی دو تا ماشین از کوچه
صدای موتورخانه ی آپارتمان
صدای کشیده شدن نوک روان نویس فابرکاستل آبی رنگم روی کاغذ
و بقیه اش سکوت.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۸
|