- منو چند تا دوست داري؟
- بيست تا.
- چرا بيست تا؟
- چون بچه گوريل درونم فقط بلده تا بيست بشماره.
نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۳۰ |

ماگ قرمز رنگم را دستم گرفتم و یک چای لیپتون تویش گذاشتم و پیش رفتم به سمت سماور آب جوشی که در حیاط فرهنگسرا قرار دارد. ذخیره‌ی شیرینی و شکلاتم ته کشیده بود و فقط یک کیت کت نصفه و نیمه بود در جیب بالای کاپشنم. برای اینکه با یک ماگ قرمز پر از چای داغ دخلش در بیاید. از پله‌های فرهنگسرا که پایین آمدم و به آدم‌هایی که پشت در سالن سینما منتظر بودند که رسیدم، از دنیای ماگ و چای و شکلات بیرون آمدم و پرت شدم توی دنیای دخترهای تهرانی‌ای که هیچ کم از خانم‌های شیک و پیک پاریسی ندارند و شاید یک سر و گردن هم از آن‌ها بالاتر باشند.
هوس کردم بروم مثل آن‌ها بلیطی بخرم و تو یکی از آن صندلی‌های سینما جا خوش کنم و فیلم جدید کیمیایی را ببینیم.
گذشت آن روزگار منحوسی که باید یک بزرگتر منت می‌گذاشت سرم و دستم را می‌گرفت و مرا به سینما می‌برد. روزگاری که از یک ماه پیش از پدرم قول می‌گرفتم که آخرین جمعه‌ی ماه من را ببرد فیلم آدم برفی اکبر عبدی را ببینم و بعد وقت آن روز کذایی فرا میرسید، اندازه‌ی اقیانوس هند گریه می‌‌کردم و آخر سر هم چشمم تا سه چهار سال بعد که فیلم را از ویدیو کلوپ کنار خانه‌ی عمویم اجاره کردیم به آدم برفی نیافتاد. و آن روزی که یک بار معلوم نبود آفتاب از کدام طرف درآمده بود که پدرم ما را به سینما برد و من هر چه نق زدم که می‌خواهم خواهران غریب را ببینم راضی نشد و بالاخره رفتیم سالن کناری و فیلم گبه را دیدیم که هیچی ازش سر در نیاوردم و یک ربع ساعت از فیلم نگذشته بود که با گلوی ورم کرده از بغض و چشم‌های خیس شده از اشک خوابم برد و وقتی که به خودم آمدم دیدم برادرم صدایم می‌زند که گوریل پاشو، فیلم تمام شده و باید سالن را ترک کنیم.
قبل‌تر از آن هم یک بار از کرج آمدیم تهران و پدرم من و برادرم را برد تو یک کلیسا و از یک آقای کرواتی مسیحی که در نظر آن موقع من گویا از مریخی، اورانوسی جایی آمده بود خواست تا ما داخل کلیسا را ببینیم و بعد هم که کلیسا گردی تمام شد ما را برد سینما برای دیدن فیلم کریستف کلمب. که آن وسط‌های فیلم یک یارویی دستش را گذاشت روی چوب و یک یاروی دیگر با شمشیر روی آن فرود آمد و دستش جرینگی قطع شد و یک عالمه پرید توی آسمان و خون فیش فیش کنان از دستش زد بیرون و من احساس کردم که پاهایم و لنگ‌هایم از شاش، داغ و خیس شده است...
حالا بدون تمام آن دغدغه‌ها می‌روم آب جوش می‌ریزیم توی ماگم و بعد یک بلیط می‌خرم و می‌روم روی صندلی‌ای می‌نشینم که دقیقا در نقطه‌ی تلاقی دو قطر سالن مستطیل شکل سینما قرار دارد. آنجا می‌نشینم، کیت کتم را گاز می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یادش به خیر، چند باری هم عمویم من را برد سینما و از این فیلم‌های جمشید آریایی و جنگی دهه‌ی شصت و هفتاد که مد روز بود به خوردمان داد. فکر کنم پول دیدنش یک سکه‌ی پنج یا ده تومانی بود و هر موقع که می‌رسیدید سینما، می‌‌رفتید توی سالن می‌نشستید و فیلم را از همان جا نگاه می‌کردید و بعد که فیلم تمام می‌شد در پخش بعدی از اول فیلم تا آنجایی را که قبلا دیده بودید می‌دیدید. تازه می‌توانستید همانجا بنشینید و هر چند باری که دلتان می‌خواست فیلم را نگاه کنید.

+ البته فیلم "محاکمه در خیابان" مسعود کیمیایی آنقدر مزخرف بود که باید نهایت زورم را می‌زدم تا بتوانم توی صندلی‌ام بکپم و فیلم را تا آخر آن ببینم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۸ |

هه... نصف شبی به این فکر می‌کنم که اشک‌هایم بو و مزه‌ی این آب نمک سرم‌های توی بیمارستان را می‌دهد. به آن فلاکت کرم‌واری که درش گیر کرده‌ام فکر می‌کنم. با چشم‌های خیس و گلوی گرفته و دماغی فین فینی و کمری خشک و سردردی وحشتناک و گرمای شدید و شدیدی که نفوذ می‌کند توی بدن و آدم را کلافه و کلافه می‎‌‌کند.
دوست دارم دیواری باشد با دو تا دستگیره‌ی چسبیده به آن... دستگیره‌ها را بگیرم و وزنم را بیاندازم رویش و گرومپ گرومپ سرم را بکوبم به آن، تا جایی که جمجمه‌ام مثل یک تخم مرغ خام ترک بردارد و مایع لزجی ازش بزند بیرون.
می‌دانی... خوابیدن یک مسئله است و کابوس ندیدن یک مسئله‌ی دیگر. و من مجبورم هر شب با اولی بجنگم و شکستش بدهم و بعد دومی -کابوس- مثل مار آرام آرام بخزد توی خوابم و مغزم را نیش بزند و از خواب بپراندم و باعث شود توی سکوت ساعت سه‌ی شب آهسته هق هق کنم و زار بزنم و به آن کابوس سرد و خیس و تاریک فکر کنم... به کابوس خیابان خلوت و تاریکی که سرعت تند ماشین‌ها توی دل آدم حس ترس و وحشت و نا امنی و معلق بودن ایجاد می‌کند.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۱ |
همیشه دوست داشتم پدربزرگم
یه کتاب فروشی قدیمی داشت
راسته ی خیابون کارگر شمالی
رو یه صندلی زهوار در رفته می نشست
قند رو توی چای اش خیس می کرد،
می نداخت تو دهنش،
و یه کتاب خیلی گنده ی تاریخی رو ورق می زد
یه کتاب خیلی خیلی گنده ی تاریخی رو
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹ |
کتابی رو که برام خریدی
ورق می زنم
و کاغذهاشو بو می کنم
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹ |

در این شب های پاییزی
تو در کوالالامپور
و من در این تهران لعنتی
***
آن پست اعتماد نکن را یکی از دوستانم نوشت که پسوورد بلاگم را داشت. یک جور شوخی بود، یا یک نوع اذیت کردن. قصدش هم هک کردن نبود. به هر حال من اصولا کسی نیستم که بخواهم از این جور پست های سر کاری بگذارم که مثلا هک شده ام یا زیر تریلی رفته ام یا سرطان رحم و پصطان گرفته ام.
الآن توی کافی نت هستم و می خواهم سه چهار تا پست مینیمال دیگر هم بنویسیم. پس برویم سر  پست بعدی...
پ ن: + کلی زور زدم تا دکمه ی پ را روی این کیبورد مزخرف پیدا کنم.
++  برنامه ی نیم فاصله هم ندارم.
 

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹ |

توی پذیرایی پشت میز ناهارخوری نشسته‌ام. لپ‌تاپ را آورده‌ام اینجا. خسته شدم از آن میز کوچک توی اتاق خواب که باید پشتش کز کنم و از یک زاویه‌ی دید ثابت به در و دیوار نگاه کنم و چیز بنویسم. وقتی که زاویه‌ی در و دیوار روبروی آدم عوض شود، احساس نوشتن هم یک جورهایی تغییر می‌کند؛ آپ‌دیت می‌شود.
ایده‌آل یک نویسنده‌ی قرن بیست و یکمی این است که توی پذیرایی رو مبل تک نفره‌ی گنده‌ای بنشیند و لپ تاپ کوچولوی مامانی‌ای را بگذارد روی پاهایش و در حالی که دارد از ماگش چای یا نسکافه می‌نوشد برای وبلاگش مطلب بنویسد.
این لپ‌تاپ من زیاد کوچولو و مامانی نیست. خیلی سنگین و مستطاب است. به درد این می‌خورد که بگذاری‌اش روی میز شرکت و با نرم‌افزار ایتبز، یک ساختمان فولادی شش طبقه را طراحی کنی.
یک بار که توی سنندج با کیان داشتیم در مجتمع تجاری به ویترین مغازه‌های کامپیوتری نگاه می‌کردیم، کیان مینی لپ‌تاپی را بهم نشان داد که تقریبا اندازه‌ی یک کتاب جیبی بود. گفت این برای منی که عشق نویسندگی و وبلاگ‌نویسی هستم یک ایده‌آل به تمام معنا است. از همان موقع دلم خواست آن مینی‌ لپ تاپ مال خودم باشد... توی مبل لم بدهم و باهاش کلیدری، سه تفنگداری چیزی بنویسم.
ولی خوب، نوشتن با همین لپ‌تاپ، در برنامه‌ی وورد 2007 در حالی که برنامه‌ی نیم‌فاصله‌ی "آرش رضایی‌زاده"ی آدم روشن است هم حس خیلی خوب دارد. حس خوبِ خوبِ خوبی دارد. به خصوص وقتی که آب‌نبات نعنایی‌ام را قل بدهم آن‌ور لپم و بعد بیاورم زیر زبانم و دوباره پاسش بدهم این‌ور لپ. در حالی که این آهنگ خیلی باحال ویتنی هاستن را از توی هدفونم گوش می‌دهم.
خلاصه به قول شقایق این نوستالژی‌ها را اگر از من گوریل صفت بگیرند دیگر چیزی برایم باقی نمی‌ماند.
البته نوستالژی واقعی وقتی اتفاق می‌افتد که یک عدد ماگ کنار دست آدم باشد و توی آن چای داغی در حال سرد شدن باشد. من این ماگ کذایی را فردا از یک دوست عزیزی هدیه خواهم گرفت و از همین حالا برای خوردن چای با آن لحظه شماری می‌کنم.
دوست دارم وقتی که جایزه‌ی نوبل ادبیاتم را گرفتم و بعد از اینکه مالیات چهارصد میلیون تومانی‌اش را پرداخت کردم با بقیه‌ی پولش یک کارخانه‌ی ماگ سازی بزنم. ماگ‌هایی با طرح گوریل.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۴ |

دوست داشتم یک بچه کوچولوی چهار ساله بودم. سرجمع پانزده شانزده کیلو... وقتی که دمر روی تخت می‌خوابیدی، یک دستت زیر چانه‌ات بود و با دست دیگر گوشی تلفن را کنار گوشت نگه می‌داشتی و پاهایت را توی هوا مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی تکان می‌دادی، می‌آمدم روی کمرت می‌نشستم، سرم را توی موهایت فرو می‌کردم و با انگشت دکمه‌ی روی تلفن را فشار می‌دادم و آن را قطع می‌کردم.
آن وقت از روی کمرت بلند می‌شدم و می‌رفتم گوشه‌ی اتاق کز می‌کردم و ملتمسانه نگاهت می‌کردم...
تو می‌آمدی و مرا یک فصل کتک درست و حسابی می‌زدی. و بعد من "گوله گوله" اشک می‌ریختم و زار می‌زدم و بعد تو برای یک لحظه دلت به حالم می‌سوخت و دست از کنک زدنم بر می‌داشتی و بغلم می‌کردی و یک عالمه نازم می‌کردی.
یک عالمه نازم می‌کردی در حالی که تی‌شرت صورتی رنگت از گریه‌های من خیس آب می‌شد.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ |

نمی‌دانم می‌دانید یا نه. تازگی‌ها خیلی خوب درس می‌خوانم و شده‌ام کپی برابر با اصل دکتر جسمانی که می‌گفت مثل تراکتور هفت ساعت می‌نشیند پای میز و مطالعه می‌کند. البته یک مقداری اسب بخارم از دکتر جسمانی کمتر است... ولی همه‌اش سعی می‌کنم که رکوردش را بشکنم.
آن‌چیزی که باعث می‌شود مثل تراکتور درس بخوانم سیاه کردن کاغذ چرک‌نویس است. یک دسته کاغذ سفید می‌گذارم سمت راست کتاب تست. هر بار یک برگ از آن را بر می‌دارم و چهار پنج تا تست که حل می‌کنم و کل کاغذ را که خط خطی می‌کنم می‌گذارمش روی دسته‌ی کاغذهای چرک‌نویسی که سمت چپ کتاب قرار دارد. یک جور فرایند سیاه کردن کاغذ. و بعد از دو سه ساعت از سر جایم بلند می‌شوم، کاپشنم را تنم می‌کنم، هدفون ام‌پی‌تری پلیر را می‌زنم تو گوشم و کاغذهای سمت چپی را که خط خطی شده‌اند بر می‌دارم و به سمت سطل بازیافت واقع در حیاط فرهنگسرا حرکت می‌کنم.
لحظه‌ای که کاغذها را می‌اندازم تو سطل بازیافت به این فکر می‌کنم که حتما جمع‌آوری می‌شوند و بعدها از آن دفتری روزنامه‌ای چیزی ساخته می‌شود... و همین تصور باعث می‌شود که با خودم کلی حال کنم و به این فکر کنم چه آدم کار درست و فرهنگ دوستی هستم.
اصولا تمام ساعتی که در طول روز درس می‌خوانم به این خاطر است که بتوانم کاغذ چرک‌نویس مصرف شده تولید کنم و آن را طی یک مناسک آیینی خاص توی سطل بازیافت بریزم.
شاید اگر این سطل را گوشه‌ی حیاط فرهنگسرا نمی‌گذاشتند و گزینه ی چهارمی روی آن به چشم نمی خورد روزی یک ساعت هم درس نمی‌خواندم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ |

یکی از خوبی‌های روزهای سرد سرد سرد این است که باعث می‌شود شال‌گردن ببندی.
هر چند خودم ترجیح می‌دهم به جای شال یقه‌ی کاپشنم را بدهم بالا، ولی اصلا نمی‌شود تو را توی سوز سرد بدون شال‌گردن ببینم... دوست دارم رنگ شال‌گردنت را از پشت بخاری ببینم که از دهانت بیرون می‌آید.
دوست دارم وقتی که کنار تو در پیاده‌روی انقلاب راه می‌روم و دندان‌هایم را از سرما به هم فشار می‌دهم، صدای آرام و آهسته‌ات را از بین آن همه صدای حرف زدن و بوق زدن و گاز دادن تشخیص بدهم. احساس می‌کنم شبیه کسی می‌شوم که کنار رودخانه‌ی رو به انجمادی در آلاسکا دندان‌هایش را از سرما به هم فشار می‌دهد و در بین آن همه شن و ماسه و گل و لای یک تکه الماس پیدا می‌کند... پیدا کردن صدای تو در آن هیاهو به همین اندازه هیجان انگیز است.
و از همه هیجان‌انگیزتر لب‌های یخ زده‌ات است... به برف تازه نشسته‌ای شبیه است که رویش شربت آلبالو بریزند. به همان اندازه بکر، به همان اندازه سرخ... خوشمزه‌ترین دسر جهان باید یک کاسه برف سرد سرد سرد باشد، با چند قطره شربت آلبالوی سرخ سرخ سرخ.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ |

+ یادش به خیر آن روزهایی که صبح جمعه از خواب بلند می‌شدیم و خانوادگی، چهار نفری، می‌نشستیم پای رادیو و صبح جمعه با شما گوش می‌دادیم. و دلمان را به این خوش می‌کردیم که جمعه ناهار قرمه سبزی داریم.
حالا البته نمی‌خواهم بگویم که الآن دیگر همه چیز تبدیل شده است به یک دنیای خاکستری و سیاه و سفید. نه... من اگر این کنکور لعنتی را بدهم می‌توانم با یک عالمه مداد رنگی زندگی‌ام را به بهترین شکل نقاشی کنم. و از روزهایم لذت ببرم.
صبح جمعه‌ی دیروز هم خوب بود. بد نبود. صبحانه خامه و نان بربری داغ داغ خوردم. و  چای تازه دم خوش طعم. بعد با برادرم رفتیم کرج و از آنجا با پدرم رفتیم چلوکبابی حاج عباس و بعد هم برغان و... کلا بد نگذشت. ولی خوب... من دلم صبح جمعه با شما می‌خواهد.

+ یکی دو سال پیش یک ام‌پی‌تری پلیر سونی خیلی با کلاس خریدم و بعد برای یک هفته‌ای عشق و حال دنیا را باهاش کردم. واقعا عالی بود. کلاسش در حد یک لامبورگینی زرد رنگ بود. ولی بدبختی این بود که آخرش هم نتوانستم درست و حسابی ازش استفاده کنم. یک مدتی قید گوش دادن به موسیقی تو خیابان را زدم و از آن به عنوان حافظه استفاده کردم. مثل این بود که لامبورگینی زرد رنگت را ببری تو انقلاب مسافر آریاشهر بزنی باهاش. بعد هم برادرم آن را از من گرفت تا برای امتحان نمی‌دانم چی چی‌ لیسنینگش را تقویت کند. و در همان موقع بود که برادرم ام‌پی‌تری پلیر نازنین من را که نود هزار تومان خریده بودمش زد و شکاند. داغش رو دلم ماند.
بعدها تعریف کرد که آن را زده تو یو اس بی کامپیوتر و بعد یک هو جرینگی صدا داده و دود ازش بلند شده. لامبورگینی بیچاره‌ی من. هیچ خوشی‌ای توی زندگی اش ندید.
برادرم رفت برای خودش یک ام‌پی‌تری پلیر کرییتیو خرید و بهم فقط این اجازه را داد که چند ثانیه‌ای لمسش کنم و دو تا از دکمه‌هایش را فشار بدهم ببینم دکمه‌ش چه صدایی می‌دهد. همین.
بعد خود برادرم هم ام‌پی‌تری پلیر کذایی را برای مدت‌ها انداخت تو داشبورد ماشینش و دست هم بهش نزد. تا اینکه امروز بهش گفتم آن را بدهد به من. و داد. به همین راحتی من صاحب یک ام‌پی‌تری پلیر بسیار مامان کرییتیو شدم.
دم شب سی‌دی‌ها را آوردم و یک عالمه آهنگ ریختم توی حافظه‌ی دو گیگا بایتی‌اش. تا خرخره پرش کردم. شجریان و پیتر گابریل و ابراهیم تاتلیس و افشین و کوهن و ابی و لیلی غفران جبار و سیما بینا و یک عالمه خواننده‌ی دیگر که هیچکدامشان با هیچ‌کدام دیگر هیچ سنخیتی ندارند.
این ام‌پی‌تری پلیر برادرم مثل آن قبلی نیست‌اش که کلی دنگ و فنگ نرم‌افزار و تنظیمات و این‌ها داشته باشد. کار باهاش خیلی راحت است و کلی هم خوشگل و تیتیش مامانی است. الآن آن را گذاشتم بالای میز کنار کیف پول و کوله‌پشتی و کتاب‌هایی که فردا باید با خودم ببرم. شارژش هم کاملا پر است.
فردا توی سوز سه درجه سانتی‌گرادی تهران می‌خواهم هدفون هایش را بزنم تو گوشم و تو خیابان راه بروم. الآن کلا هدف زندگی من این است که فردا ام‌پی‌تری کذایی را بزنم تو گوشم. هیچ هدف دیگری ندارم. شب را به این امید می‌خوابم که فردا تو خیابان می‌توانم آهنگ گوش بدهم و راه بروم...

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ |
با لب های دوخته شده نمی شود خندید... فقط می شود گاهی لبخند زد.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ |

سه چهار سال پیش بود که یکی از همین غروب‌های پاییزی با احسان رفته بودم انقلاب. برای گشت و گذار در کتاب‌فروشی‌ها و صرف قهوه و شیرینی‌ای در کافه‌ فرانسه و خلاصه بازآفرینی دنیای نوستالژیکی که بعدها می‌تواند یک خروار نوشته و خاطره باز تولید کند. مثل همین الآن.
داشتیم توی یکی از این کتاب‌فروشی‌ها می‌لولیدیم که یک آقای کتاب‌فروش خوش‌چهره‌ی میان‌سال آمد طرفمان و شروع کرد با ما در مورد کتاب حرف زدن. که این کتاب خوب است و آن یکی فوق‌العاده و دیگری شاهکار و... طرف از آن‌هایی بود که آدم دلش می‌خواست شماره‌اش را بهش بدهد تا آخر هفته‌ای باهاش به توچالی برود و آن بالا سوسیس تخم‌مرغی بخورد و گپی بزند.
کتابی را آورد و گذاشت توی دستم و گفت این شاهکاری است که باید آن را توی مدرسه‌ها درس بدهند و در هر خانه‌ای یک جلد از آن موجود باشد و همه آن را حفظ کنند و از این جور تعریفات. من هم تحت تاثیر این تبلیغات ذوق زده کتاب را از دستش قاپیدم و با یک نگاه به سر و رویش تصمیم گرفتم بخرمش.

"تنهایی پر هیاهو" بود. نوشته‌ی بهومیل هرابال نویسنده‌ی چک و برگردان پرویز دوائی (پرویز دوایی). ترجمه مستقیما از زبان چکی بود. و این یعنی یک جور اتفاق نادر برای کتابی که در ایران چاپ می‌شود. در حالی که داشتم مقدمه‌ی مترجم را می‌خواندم فکر و خیالم پرواز کرد به شهر پراگ. به کافه‌ای قدیمی و دنج که فرانتس کافکا زمانی به آنجا می‌رفته و قهوه‌اش را مزه می‌کرده. و پل‌های سنگی بی‌نظیری که روی رودخانه‌ی ولتاوا کشیده شده است و صف خوانندگان خوره‌ای که پشت در کتاب‌فروشی‌ها ایستاده‌اند تا کتاب تازه چاپ هرابال را بخرند و بخوانند.
همین‌ها بود که شهر آرمانی من از پاریس به پراگ انتقال پیدا کرد و باعث شد بعدها "بار هستی" میلان کوندرا را بیشتر با این ولع بخوانم که ببینم پراگ چه شکلی است و مردمش چه جوری. و کتاب "روح پراگ" ایوان کلیما را هم صرفا به خاطر عنوان جلدش بخرم. و بعد هم هی اسم پراگ را توی گوگل سرچ کنم و ببینم قیمت یک آپارتمان فسقلی در آنجا چقدر می‌شود و آیا می‌توانم آب باریکه‌ای با مدرک زپرتی مهندسی عمران برای خودم دست و پا کنم یا نه!!

اسم پرویز دوایی با این خاطراتی که نوشتم چند کیلوبایت از حافظه‌ی ذهنم را به خودش اختصاص داده بود. و بعد تا همین چند وقت پیش هیچ اتفاق خاصی نیافتاد که خاطرات کذایی را رفرش کند. تا اینکه این پست توکا نیستانی را خواندم و دوباره نوستالژی پراگ ندیده و نبوییده و لمس نکرده تمام وجودم را در برگرفت.  
درست مثل یک اسم دخترانه یا پسرانه که در طول عمرت تا حالا نشنیده‌ای و بعد برای مدت کوتاهی می‌بینی یک عالمه آدم آن اسم را دارند، اسم پرویز دوایی را هم فردایش توی مجله‌ی فیلم دیدم و یادداشتی از او که تا چشمم را گذاشتم روی کلمه‌ی اول، تا آخرش را خواندم. دیروز هم کتاب هنر سینما با ترجمه‌ی پرویز دوایی را توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ی عمومی عراقچی دیدم و آن را امانت گرفتم.
و بالاخره امروز  کتاب "امشب در سینما ستاره" را توی شهر کتاب گلدیس دیدم که باز هم اسم پرویز دوایی رویش چاپ شده بود. این‌بار نه به عنوان مترجم که به عنوان نویسنده‌ی اثر. کتاب را باز کردم و ورقش زدم. دقیقا همان چیزی بود که من در به در دنبالش می‌گشتم. یک سری یادداشت ضد داستان، یک سری کوتاه نویسی که زیاد توی دنیای داستان و طرح و شخصیت و راوی و این‌ها نباشد. چیزی که از خود نویسنده‌ و تجربه‌ی شخص خودش نوشته شده باشد و با آدم حرف بزند. من این‌ روزها دوست دارم نوشته‌های کوتاه کوتاه کوتاهی را بخوانم که یک جورهایی مرا مخاطب قرار می دهند و باهام حرف می‌زنند. درد و دل می‌کنند و حالت خودمانی ای دارند. زیاد حوصله‌ی خواندن داستان یا رمان را ندارم.
"امشب در سینما ستاره" را خریدم و بعد رفتم ضلع دیگر برج گلدیس. رفتم توی مغازه‌ی دوست‌داشتنی‌ام که ذرت‌ مکزیکی‌های بامزه ای دارد. هوای گرمی که داخل مغازه (کافه تریا، کافی شاپ یا یک همچین چیزی) می‌وزید آدم را از مچالگی در می‌آورد. آخر سوز شدید این روز‌ها، به خصوص دم غروب، تا فی خالدون آدم نفوذ و پوست و گوشت بدن را مچاله می‌کند. صورت آدم را هم بدجوری کرخت و لمس می‌کند.

آنجا نشستم، ذرت مکزیکی‌ام را خوردم و یک ذره از کتاب را ‌خواندم:
"از سنی به بعد ستون تسلیت‌های نشریات از اولین ستون‌هایی است که آدم دنبال می‌کند"
می‌دانید، فکر می‌کنم خیلی ناراحت کننده است که خودت توی پراگ باشی و کتابت توی ایران چاپ شود. من یکی اگر کتاب چاپ کردم، دوست دارم کتابم را توی ویترین کتاب‌فروشی‌ها ببینم. و دوست دارم بروم تو یک شهر کتاب و به کسی که دارد کتابم را می‌خرد بگویم من نویسنده‌ی آن هستم و برای اثبات به یارو عکس روی جلد را نشانش بدم. حالا می خواهد این کار خوره بازی باشد یا نشانه ی ندید بدیدی؛ به هر حال دوستش دارم.
+امشب در سینما  ستاره، نوشته ی پرویز دوایی (پرویز دوائی)، انتشارات روزنه کار

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۳ |

می‌خواهم درس بخوانم، اما هوا سرد شده و دختران شهر بوت‌های واکس خورده‌شان را پایشان کرده‌اند، ریمل‌هایشان را غلیظ‌تر از همیشه به چشم‌هایشان زده‌اند و دست‌هایشان محکم‌تر از همیشه توی دست‌ دوست‌پسرهایشان فشرده شده است.
می‌خواهم درس بخوانم اما روان نویس میتسوبیشی‌ام دل به حل مسئله نمی‌دهد. بیشتر دلش می‌خواهد باهاش یک پست وبلاگی بنویسم؛ گوشه‌ی کاغذ چرک نویسی، پشت جلد کتابی، جایی.
می‌خواهم درس بخوانم اما میز کتابخانه بلندتر از حد استاندارد میزهای مطالعه در کتاب معماری نویفرت است. و بغل‌دستی‌ام دارد چای و بیسکویت های-بای می‌خورد. و کلاس زبان دخترانه‌ی کنار کتابخانه تازه تعطیل شده است و صدای قهقهه و هیاهوی یک عالمه دختر و زن جوان از تو خیابان به گوش می‌رسد. (یاد زمستان ۸۵ می‌افتم و حیاط دانشگاهمان و صدای قهقهه‌ی دخترانی که گلوله‌های برف را به طرف لشگر پسرها پرت می‌کردند.)
نم، تمام میزها و کتاب‌های اینجا را برداشته است. و کرم‌ها دارند دندانم را حفاری می‌کنند.

+ یکی از پست‌های جدیدم تو روزنامه‌ی نیم‌نگاه (شیراز). مرسی از درنای عزیز که صفحه را اسکن کرد و برایم میل زد.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۱ |

ساعت هفت عصر توی بلوار ب. هستم. می‌خواهم مسیر یکی دو کیلومتری را تا خانه پیاده بروم. ولی هوا بدجوری سرد است. شاش دارم، پاهایم یخ کرده و باران لعنتی هم تق‌تق می‌زند توی کله‌ام. شیشه‌ی عینکم را خیس می‌کند و باعث می‌شود این دنیای دودی-فلزی را مبهم‌تر و ترسناک‌تر از همیشه ببینم. برای همین تصمیم می‌گیرم سوار تاکسی شوم.
زیاد گذرم به این طرف‌ها (به طرف خانه‌ی شما) نمی‌افتد. الآن به تو از همیشه نزدیک‌ترم. تو احتمالا توی کوچه‌ی بالایی، تو اتاق خوابت نشسته‌ای و داری داستانی چیزی می‌نویسی. و من اینجا برای ماشین‌ها (از پیکان گرفته تا بی‌ام‌و) دست تکان می‌دهم. شاید حداقل یکی‌شان مسافرکش از آب دربیاید و بزند روی ترمز...
همین الآن یکی زد روی ترمز. صندلی جلو خالی است. من فرصت را از دست نمی‌دهم. می‌چپم توی تاکسی. حس بهتری پیدا می‌کنم که دیگر مجبور نیستم مسافت کذایی را توی این خیسی لعنتی پیاده بروم. ردیف عقب یک دختر، یک پسر و یک زن چادری نشسته‌اند. چپیده‌اند توی همدیگر. سرم را بر می‌گردانم و نیم نگاهی به پسر و دختر می‌اندازم.
پسر دارد با موبایل حرف می‌زند. صدای لاشی گونه‌ای دارد. یک جور بی‌تفاوتی، به همراه کش دادن مفرط هجای آخر کلمات در حرف زدن.
دختر هم انگشت‌ گذاشته روی شقیقه‌هایش و ماساژشان می‌دهد. موهایش بلوند است.
آن دو با هم هیچ صنمی ندارند. این را منطق جاسوسی‌ام برآورد می‌کند.

بچه که بودم تصور مالیخولیایی بکری داشتم. فکر می‌کردم که یک موجود آزمایشگاهی‌ام و شهر و خیابان‌ها و آدم‌هایش وسایلی هستند برای آزمایش کردن من. آن‌هایی که تو خیابان از کنارم رد می‌شدند همه‌شان مرا می‌شناختند و می‌دانستند که اسم و فامیلم چی است، ولی به روی خودشان نمی‌آوردند. تمام کانال‌های تلویزیون برای این درست شده بود که رفتار روانشناختی مرا موقع نگاه کردن به تلویزیون مطالعه کنند. برای همین بود وقتی که برنامه‌ی کودک شروع می‌شد و خانم مجری دوست داشتنی‌ام می‌آمد توی استودیو فوری می‌رفتم اتاقم را جمع و جور می‌کردم که وقتی من را از آن‌ور نگاه می‌کند خجالت نکشم. چونکه مسلما خانم مجری هم جزئی از پروژه‌ی وحشتناک مطالعه‌ی من به حساب می‌آمد و از توی استودیو برایم نقش بازی می‌کرد و خودش را به کوچه‌ی علی چپ می‌زد که مرا نمی‌شناسد.

حالا بعد از گذشت این همه سال آن عقیده‌ی مالیخولیایی اگر چه مقداری تخفیف پیدا کرده و ملایم‌تر شده است ولی هنوز هم به شکلی خودش را در جریان فکری‌ام نشان می‌دهد. وقتی تو خیابان، تاکسی و هر جای دیگری به آدمی می‌رسم اکثرا او را با فردی که از قبل می‌شناسم اشتباه می‌گیرم. مثلا نمی‌شود یک بار توی این شهر لعنتی راه نروم و کسی را به جای یکی از هم‌دانشگاهی‌های سابقم اشتباه نگیرم... همان نیم نگاهی‌ که به مسافرهای ردیف عقب انداختم باعث شد دوباره اشتباه‌گیری‌های همیشگی شروع شود. زن چادری را که دیدم برای یک لحظه احساس کردم طرف زن دایی قبلی‌ام است که الآن چندین سال است از دایی‌ام طلاق گرفته. آن پسره‌ی لاشی را هم به جای محسن دوست چند سال پیشم اشتباه گرفتم که خانه‌شان همان طرف‌ها بود. و دختره‌ی مو بلوند که داشت شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد. این یکی را مطمئن بودم که تویی. تمام دلایل پشت سر هم ردیف شده بودند:
1- بلوندی موها
2- ماساژ دادن شقیه‌ها که نشان دهنده‌ی شروع شدن یک جور سردرد میگرن‌وار است.
3- نزدیکی خانه شما به آنجایی که من سوار تاکسی شده بودم.
به هر حال نمی‌خواستم جلوی زن دایی و دوست سابقم برگردم و مثل این دختر ندیده‌ها زل بزنم به صورتت. برای همین دوباره غلظت جاسوسی خونم بالا زد. و دوباره همان احساس هیجان انگیز مامور کا گ ب بهم دست داد. فکر بکری به سرم زده بود. به نبوغ خودم ایمان آورده بودم. من حتما یکی از آن جاسوس‌هایی می‌شوم که همیشه یک قرص خودکشی توی جیبشان دارند تا در موقع لو رفتن آن را بیاندازند بالا. و در صورتی که برای یک لحظه شرایط عوض شد و خطر لو رفتن بر طرف شد، می‌روند توی دست‌شویی و انگشت می‌اندازند ته حلقشان و قرص کذایی را بالا می‌آورند. ( این صحنه را بچگی‌ها تو یک فیلم دیده بودم.)
به هر حال ژست یک مامور کا گ ب را گرفتم، موبایلم را از تو جیبم درآوردم و شماره‌ات را گرفتم. منتظر بودم صدای زنگ موبایل از تو کیفت بلند شود و تو در حالی که خودت را جمع و جور می‌کنی و مقداری با زن دایی سابقم فاصله می‌گیری، زیپ کیفت را باز کنی و آن را در آوری. ولی وقتی موبایلت زنگ خورد، هیچ صدایی از کیف آن دختره به گوش نرسید.
دکمه‌ی آف گوشی را زدم و آن را گذاشتم توی جیبم. دوباره گند کا گ ب بازی درآمد. دختره‌ی بلوند که شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد تو نبودی... البته یک احتمال دیگر هم وجود دارد که تو همان یارو بوده باشی و در آن موقع گوشی‌ات روی سایلنت بوده باشد. ولی سعی کردم به این احتمال فکر نکنم... یکی از اصول مهم جاسوسی این است که همه چیز را با منطق فازی بررسی کنی. وقتی توی یک عملیات موفق نمی‌شوی بهتر است کار را تمام شده فرض کنی و به هیچ وجه به احتمالات موجود که باعث موفقیت عملیات می‌شد فکر نکنی...

تو رو خدا ببین هر شش ثانیه یک کودک از گرسنگی می‌میرد و من دارم در مورد این چرت و پرت‌ها می‌نویسم.

راننده تاکسی پدرسگ. سیصد تومان برای همان یک سانتی‌متر راه. فرض کن تو یک عملیات جاسوسی شکست خورده باشم و بعد هم سیصد تومان برای یک مسیر یک سانتی پیاده شوم. فکر کنم از این به بعد باید قید سوار شدن تاکسی را بزنم و کلا خیابان‌های تهران را پیاده گز کنم. دارم بیشتر و بیشتر شبیه کارآگاه زپرتی رمان "در رویای بابل" براتیگان می‌شوم.

سر خیابان از تاکسی پیاده شدم؛ زن دایی، دوست سابقم و دختره‌ی بلوند به تاکسی سواریشان ادامه دادند.
توی پیاده رو یک مشت بد و بیراه به این دنیای خیس و سرد و ساکت دادم. خیس آب شده‌ام و در سکوت راه می‌روم. برگ‌های توی پیاده رو هم وضعیت نکبت‌بار من را دارند. زیر پا که می‌روند صدای خش خششان بلند نمي‌شود، بس که خیس و مرطوب و بی‌بخارند. (برای من و برگ‌های خیس خیابان دلسوزی نکنید.)

پ ن: دوست دارم بروم کلاس‌های کانون سینماگران جوان و فیلم‌سازی یاد بگیرم.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۱ |