ساعت دوازده و بیست دقیقه شب است.

من ناگهان دلم برای تمام آدم‌هایی که دیگر نمی‌بینمشان یا از دستشان داده‌ام تنگ شد. همه را یکی یکی توی ذهنم مرور کردم. بعد رسیدم به آیک. دوست نیجریه‌ای‌ام که دو ماه پیش درسش تمام شد و بعد استاد مهندسی صنایع یک دانشگاه در پنسیلوانیا شد. با هم تو یک اتاق کار می‌کردیم. یک جورهایی همسایه بودیم. من به آهنگ‌های نیجریه‌ای او گوش می‌دادم. او به شجریان و مهسا وحدت من. هفته‌ی آخری که می‌خواست اینجا را ترک کند درست حسابی ندیدمش. وقتی که برگشتم دیگر نبود. بالای میزم یک کاغذ تا شده دیدم. بازش کردم و عکس دو نفری‌مان را دیدم. همین عکسی که اینجا گذاشته‌ام. بالا سمت چپ عکس با الفبای ریزی نوشته است که ممنون است به خاطر اینکه این‌قدر دوست، همکار، هم‌آفیسی و معلم فارسی خوب و دوست داشتنی‌ای برایش بوده‌ام. و بعد نوشته است که مرا هیچوقت فراموش نخواهد کرد.

راستی من همچنان در اینستاگرام فعال هستم. عکس انداختن را خیلی دوست دارم. همین جوری برای خودم زندگی می‌کنم و از این و آن عکس می‌اندازم. چند وقت پیش یک دوربین نیکون خریدم و کلی هیجان عکاسی بهم دست داده بود. دوربینم را برداشتم، بزرگراه 55 جنوب را انداختم و بعد پنج ساعت رسیدم به ممفیس. تا از یک شهری که تا حالا ندیده‌ام کلی عکس بیاندازم. در عرض یک روز 1000 تا عکس انداختم. بعد دوربینم از دستم افتاد و شکست. بعد دیگر پول نداشتم که یک دوربین دیگر بخرم. برای همین به عکس انداختن با گوشی تلفن همراهم و آپلود کردن آن در اینستاگرام بسنده کردم. مرا می‌توانید در اینجا پیدا کنید: siavasho

این پاراگراف را می‌توانید به حساب یک تبلیغ زیر پوستی برای اینستاگرامم تلقی کنید.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ |