حلیم برای من شده است یک نوع نوستالژی. دیروز بعد از اینکه افطار شد رفتم کافه ی کتابخانه. و آنجا حلیم خوردم، با روغن کرمانشاهی، شکر و دارچین. در حالی که به قطعه ی کلاسیکی گوش می کردم که با گیتار نواخته می شد.
به دعوت ژولین عزیز، یک برنامه ی سرچ توی ذهنم اینستال می کنم تا اینجا دلخوشی هایم را بنویسم.البته می شود در مورد دو موضوع مختلف نوشت:اینکه چه دلخوشی هایی دارم و اینکه دوست دارم چه چیزهایی جزء دلخوشی هایم باشد. به نظر من نوشتن اولی سخت و دومی آسان است. حداقل در مورد من. چون من بیشتر موجود ایده آل گرایی هستم. به آن چیزهایی فکر می کنم که الآن ندارم. دلخوشی هایی را تصور می کنم که نمی توانم انجامش دهم. کمتر هم در مورد دلخوشی هایی که می توانم الآن داشته باشم فکر می کنم. هر چند خودم را کمابیش، به دلخوشی های ساده و معمولی مشغول می کنم.
باری. دلخوشی هایی که الآن دارم. پلکیدن توی خیابان انقلاب و خریدن کتاب است شاید. سر زدن به یکی از این کافه های روشنفکری انقلاب. پیاده روی در شب، توی همین خیابان کنار خانه مان. با یک دوستی که دغدغه های خودم را داشته باشد. چند مشت تخمه ی آفتاب گردان هم توی جیبم می گذارم. راه می روم، گپ می زنم و تخمه می شکنم.
یا اینکه بروم از سوپرمارکت بغل خانه ۲ تا شکلات هیس بگیرم. یا ۳ تا نانی بادامی.پانصد تومان هم تخمه ی آفتاب گردان. بیایم خانه. تنها باشم که با کسی مصاحبت نکنم. کتری را بگذارم بالای گاز. چای دم کنم. بگردم توی آرشیو فیلم ها. یکیشان را انتخاب کنم و بیندازمش بالا. اینطوری می شود دو سه ساعت را خیلی راحت گذراند. دو سه ساعت خوب و جالب را.
دلخوشی های دیگر من. اوم. بگذار فکر کنم ژولین عزیز. باید جستجوگر را راه انداخت. آهان. اوکی. خوب این را همه ی اطرافیان می گویند. که من خیلی با سلیقه غذا می خورم. و این هم یکی از دلخوشی هایی است که من برای خودم اجرا می کنم. غذا را از املت بگیر تا چلو کباب. در هر صورت من یک موزیک رومانتیک می اندازم بالا. یا مثلا یک موزیک جاز. از رادیوی سویس جاز. توی ریسیور، اگر بروی قسمت رادیو اش می توانی این کانال را بشنوی. اوم... کنی جی را ترجیح می دهم البته. یا تک آهنگ هایی مثل هتل کالیفرنیای ایگلز. یا لیدی کنی راجرز. یا عایشه ی خالد. حالا است که می نشینم و با آسوده گی کامل غذایم را می خورم. بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنم. وقتی که غذا می خورم، نه می خواهم با کسی حرف بزنم. نه می خواهم به یک برنامه ی تصویری نگاه کنم. فقط دوست دارم موزیک بشنوم و غذایم را بخورم. و مزه اش را با تک تک عصب های چشایی زبانم تجربه کنم. به همراه مخلفاتش. تا غذایش چی باشد، از فلفل بگیر تا لیموترش، ماست، پیاز، سس، زیره، انواع و اقسام ترشیجات و سبزیجات، خیارشور و یا هر چیز دیگر.
رسم این جور بازی ها این است که من هم پنج وبلاگ نویس دیگر را دعوت کنم. من دوست دارم دلخوشی های این ها را بدانم: عباس معروفی، نیک آهنگ کوثر، نویدار و پرند آزاد.
شب که می آید و سکوت و تاریکی را با خودش می آورد آن وقت می روم دو تا گلس می گذارم روی میز کاناپه .توی هر دو را پر می کنم از شراب قرمز دست ساز.بعد چراغ ها را خاموش می کنم.فقط به آباژور کنار کاناپه مهلت تاباندن نور می دهم.و یک آهنگ کنی جی می گذارم بالا.پیراهن آستین حلقه ای و شلوارک با نقش پرچم انگلیس.و یک گردن بند نقره ای آویزان به گردنم.با پلاک صلیب.
حالا است که می روم روی کاناپه دراز می کشم.یکی از لیوان ها را بر می دارم.تق می زنمش به آن یکی و دو قلب از آن را می کشم بالا.حالا خیلی خوب می توانم خاطره ی آن یک شب را که با هم بودیم تداعی کنم.الآن نوبت توست که لیوان را برداری و شراب را بریزی توی دهانت.و بعد بیایی کنار من.روی کاناپه.و من لب هایی را تجربه کنم که مزه ی شراب قرمز دست ساز می دهند.
برچسب: داستان