چه با خیال خام
چه کودکانه
پا به ساحل می‌گذارم
در آرزوی دیدار تو
آن سوی آب‌ها


برچسب‌ها: دفتر شعر
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۷ |
سرزمین من
اتاق خواب کوچکم است
در میان شهرک مسکونی دور افتاده ای
و دانشگاهی گمنام
رها شده در جنگل
و والمارتی سرد
در ساعت ۱۲ شب
با کارکنانی خواب آلوده و غمگین


برچسب‌ها: دفتر شعر
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۰ |

سلام. صدای مرا از آستین تگزاس در کافه بنو به وقت محلی هشت و دوازده دقیقه‌ی شب می‌شنوید! خدمت شما عرض کنم که یک ساعت پیش همینجا جلسه‌ی رونمایی از کتاب روزهای تاکسیدرمی شده داشتیم. من و جمع کوچک و جمع و جوری از ایرانی‌های دوست‌داشتنی آستین در کنار آباژور و تابلوهای هیجان‌انگیز نقاشی و پنکه‌ی سقفی خستگی ناپذیری که بی‌وقفه می‌چرخید دور هم جمع شدیم و در مورد چیزهای مختلف از کتاب و ادبیات و ایران بگیرید تا آستین و تگزاس و حتی برگزیت حرف زدیم! من هم به همراه آستینی‌های مقیم به جنبش آستین را عجیب و غریب نگه دارید (Keep Austin Weird) پیوستم و در طول دو روزی که در اینجا بودم فقط به رستوران‌ها و کافه‌های محلی سر زدم و از فروشگاه‌های محلی خرید کردم. جنبش آستین را عجیب و غریب نگه دارید را مردم آستین در پانزده سال گذشته به راه انداخته‌اند تا از فعالیت‌های اقتصادی محلی حمایت کنند و چرخ سرمایه‌گذاری‌های بومی را بچرخانند و موسیقی و هنر و هر تولید محلی دیگر شهر را سرزنده و با نشاط نگه دارند.

شما هم سعی کنید شهری که در آن زندگی می‌کنید را عجیب و غریب و خاص و خودمانی نگه دارید و از تبدیل شهر محل سکونتتان از یک بافت فرهنگی و بومی که هویت خاص خودش را دارد به یک محصول صنعتی و بی‌ریشه که از خط تولید غول‌های سرمایه‌داری استارباکس و والمارت و مک‌دونالد بیرون آمده است جلوگیری کنید.

من دو ساعت دیگر به سمت کالج‌استیشن حرکت می‌کنم و فردا هم در هیوستون جلسه‌ی رونمایی از کتاب خواهم داشت. از همه‌ی دوستانی که امروز آمدند و یا مرا کمک کردند تشکر ویژه می‌کنم. به خصوص ایمان و مینا و نوید و هدی و سهیل.


برچسب‌ها: رادیو گوریل
نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۷ |
حال دنیا خوب است امشب
تو لبخند می‌زنی
و موهايت را جمع می‌كنی بالای سرت
و دست‌های سردت را
روی بخار چای گرم می‌کنی
*
کار مردان سیاست
فتح کردن کشورهاست
کار سرمایه‌داران
فتح کردن بازار بورس
کار آدم‌های مشهور
فتح کردن فرش‌های قرمز
کار من
فتح کردن قلب تو
*
بگذار آن‌ها
به سادگی شعرهای من 
بخندند
همین که تو
شعرهایم را
با یک فنجان قهوه می‌نوشی 
برای من کافی‌ست

برچسب‌ها: دفتر شعر
نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۲ |

آن وقت‌ها که کامپیوتر نداشتم، فیسبوک نبود، وبلاگ نبود، توییتر و اینستاگرام و تلگرام نبود پیدا کردن کسی که حاضر باشد نوشته‌های آدم را بخواند کار آسانی نبود. در طول یک مدت طولانی فقط سه چهار نفر مخاطب داستان‌هایم بودند. آن‌ها را روی کاغذ می‌نوشتم و بعد دوباره پاک‌نویسشان می‌کردم. بعد می‌بردمشان به مغازه‌ی فتوکپی کنار مدرسه‌مان و سه تا کپی ازش می‌گرفتم. اولین مخاطب داستان‌هایم همیشه آقای فتوکپی‌چی بود که با چشم‌های پرسشگرانه‌اش کلمات روی کاغذ را می‌بلعید. آقای فتوکپی‌چی دم در مدرسه‌مان همیشه کارش همین بود. از شدت بی‌حوصلگی فقط تو کاغذها و مدارک مردم سرک می‌کشید: از تاریخ تولد و نام پدر در شناسنامه‌ی مشتری‌ها بگیرید تا گواهی ازدواج تا برسید به داستان‌های من.

از در مغازه بیرون می‌آمدم و می‌رفتم تو مدرسه و یکی از نسخه‌ها را از زیر در سُر می‌دادم تو اتاق آقای جمشیدی. آقای جمشیدی معلم شیمی‌مان بود که چند سال پیش فوت کرد. همیشه داستان‌هایم را می‌خواند و نظرش را درباره‌ی آن‌ها بهم می‌گفت. آقای جمشیدی را به عنوان مخاطب داستان‌هایم به معلم ادبیات ترجیح می‌دادم. آقای جمشیدی داستان‌هایم را مثل نوشیدن یک فنجان قهوه در عصر روز جمعه می‌خواند. ولی معلم ادبیات آن‌ها را می‌گذاشت روی تخت اتاق عمل، با چاقو شکمشان را می‌درید و کلمات را با پنس و قیچی جراحی می‌کرد. ممکن بود آخر کار داستان سالم و زنده و شسته رفته‌تر از اتاق عمل بیرون می‌آمد ولی من حس خوبی به تیغ جراحی معلم ادبیات نداشتم. شاید برای اینکه از نقد شدن بدم می‌آمد و ترجیح می‌دادم آدم‌ها ازم تعریف کنند تا بخواهند مرا به باد انتقاد بگیرند (ببخشید که اینقدر دارم رُک حرف می‌زنم ولی واقعیت همین است).

یک نسخه را هم می‌دادم به مهدی؛ دوست دوران مدرسه‌ام که بغل دستم می‌نشست. او تنها کسی تو کلاس بود که حاضر بود داستان‌هایم را بخواند. و بعد نسخه‌ی آخر را برای مهرانه کنار می‌گذاشتم. مهرانه یک خانم سی ساله بود که ادبیات خوانده بود و من او را همیشه کنار برج گلدیس آریاشهر می‌دیدم و بعد می‌رفتیم تو یکی از آن کافی‌شاپ‌های زهوار در رفته‌ی خیابان ستارخان می‌نشستیم و او داستان‌ها را مثل آقای جمشیدی به مثابه‌ی یک فنجان قهوه مزه مزه می‌کرد و بعد در مورد شخصیت‌هایش با من حرف می‌زد.

تو آن داستان‌ها همیشه آخر سر یکی از شخصیت‌ها می‌مرد یا خودکشی می‌کرد یا بالاخره یک بلایی سرش می‌آمد. نمی‌دانم چه مرگم بود که تمام تلاشم را می‌کردم تا فضای داستان‌هایم مثل زغال لیمو سیاه باشند.

البته شایان ذکر است که همه‌ی مخاطب‌ها هم آنگونه که من می‌خواستم باب دندان نبودند. مثلا یک روز پدرم داشت کتاب‌ها و کاغذهای تو قفسه‌ی کتابخانه را بالا و پایین می‌کرد که چشمش به یکی از داستان‌های من افتاد. همینطور داشتم از کنار کتابخانه رد می‌شدم که ناگهان پدرم را دیدم که اخم‌هایش تو هم رفته و غرق در کلمات نوشته شده بر روی کاغذ است؛ انگار که مثلا یک سند محرمانه از کاگ‌ب یا سیا پیدا کرده باشد. در واقع یک جورهایی هم محرمانه بود. به این خاطر که من تمام آن نوشته‌ها را با وسواس خاصی به دور از چشم اطرافیان نگه می‌داشتم و تنها به همان سه چهار مخاطب کذایی می‌سپردم که مطمئن بودم با خواندنشان فکر نمی‌کنند که حالا خودم را باید به یک دکتر متخصص اعصاب و روان نشان بدهم.

سرک کشیدم ببینم کدام یک از داستان‌هایم را دارد می‌خواند و تا چه اندازه برای رها کردن سند محرمانه به امان خدا در آن کتابخانه‌ی بی در و پیکر گاف داده‌ام. فهمیدم کدام یکی است. در واقع بدترین مدرک ممکن بود برای معرفی من به مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی. میزان سیاهی داستان از زغال لیمویی هم فراتر رفته بود. جریان در مورد یک قاتل زنجیره‌ای محکوم به اعدام در زندان بود که با یک روزنامه‌نگار بیرون از زندان نامه‌نگاری می‌کرد. روزنامه‌نگار از طریق نامه از زندانی در مورد زندگی گذشته‌اش می‌پرسید. و زندانی زندگی گذشته‌اش را در چند نامه برای روزنامه‌نگار بازگو می‌کرد. در مورد کودکی‌اش می‌گفت که چطور با چشم خودش دیده که مادرش با میل بافندگی گلویش را سوراخ کرده و خودکشی کرده است و چطور پدرش یک دائم‌الخمر روانی بوده که روز و شب مشغول شکستن پنجره‌های آپارتمان نمورشان بوده است!

احتمالا پدرم در لحظه‌ی خوانش داستان به طور همزمان مشغول مرور نظریه‌های زیگموند فروید هم بوده تا بتواند علت این همه سیاهی داستان را در ذهن نویسنده‌ی آن پیدا کند. ادامه‌ی قضیه را هم خودتان حدس بزنید. راهنمایی اینکه می‌توانید تصور کنید چطور بعد از آن من تا چند روز مخاطب موعظه‌های تمام نشدنی پدرم بودم.

و اما درباره‌ی سه مخاطب اصلی نوشته‌های آبکی دوران دبیرستانم که به خاطر خواندن داستان‌هایم و تشویقشان بهشان مدیون هستم:

آقای جمشیدی همانطور که گفتم به سرنوشت ابرقهرمان و ضدقهرمان‌های همان داستان‌های تاریک دچار شد و پنج سال پیش به خاطر حمله‌ی قلبی فوت کرد. دوستم مهرانه با یک مهندس عمران به نام داریوش ازدواج کرد و بعد ناگهان اثرش به طور کلی از روی کره‌ی زمین پاک شد. و مهدی دوست عزیزم تنها کسی است که هنوز گاهی تو فضای مجازی سرک می‌کشد و چیزی می‌خواند و می‌رود و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد و حداقل من خیالم راحت است که دوباره بر خواهد گشت؛ برای خواندن یادداشت یا شعری جدید. و البته آقای فتوکپی‌چی هم حتما هنوز دارد سندهای ازدواج و شناسنامه‌ها را فتوکپی می‌کند و اطلاعات داخل آن را برای سرگرمی و شاید ارضای حس فضولی سطحی و کوتاه مدت مرور می‌کند. ولی دیگر از سیاه‌مشق‌های من در دستگاه کپی‌‌اش خبری نیست.

آه و پدرم... او همچنان معتقد است که نوشته‌های من آبگوشتی و سیاه است و نوشتن برای آدم آب و نان نمی‌شود. و البته یک جورهایی هم راست هم می‌گوید. من با چاپ اولین کتابم نه تنها سود نکرده‌ام که یک میلیون و دویست هزار تومان هم ضرر کردم و هنوز شصت هزار تومان از مجله‌ای که چهار سال پیش در آن مشغول نوشتن بودم طلب دارم.


برچسب‌ها: شبه داستان
نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۱ |

یادداشت من در شماره امروز روزنامه هنرمند چاپ تهران
*
چند روز پیش آقای دبیر سرویس به من ایمیل زد و از من خواست که به مناسبت شماره‌ی پانصدم روزنامه‌ی هنرمند، پانصد کلمه در مورد هر چیزی که دلم خواست بنویسم. تا اینجا 34 کلمه‌ام را هدر داده‌ام و تنها حدود 460 کلمه‌ی دیگر وقت دارم تا برایتان از چیزی که دلم می‌خواهد بنویسم. یکی دو روز داشتم به موضوعی که بشود در پانصد کلمه آن را جا داد فکر می‌کردم. بعد به این نتیجه رسیدم که برایتان توضیح بدهم که چرا ایران یک کشور دوست‌داشتنی است. شوربختانه (که من این کلمه را از کلمه‌ی بدبختانه بیشتر دوست دارم) وقتی با اطرافیانم در مورد ایران صحبت می‌کنم خیلی مواقع با دو دیدگاه کاملا افراطی مواجه می‌شوم. یک دسته که حتما تا حالا با آن‌ها برخورد کرده‌اید همان‌هایی هستند که مثل طرفداران پر و پا قرص تیم بارسلونا بیست و چهار ساعت روز و هفت روز هفته با غرور و تعصب در مورد خون پاک آریایی حرف می‌زنند و فیسبوکشان پر است از ستودن هزار و یک المان آریایی و متاسفانه گاهی نکوهش اقوام یا کشورهای دیگر (بیشتر همسایه). یک دسته هم هستند که چنان به کشور و مردمانشان بد و بیراه می‌گویند انگار که مثلا میراث خانوادگی‌شان را با همدیگر بالا کشیده‌ایم و یک نوشابه هم رویش. خیلی‌ها هم بین این دو سمت افراط و تفریط آن وسط‌ها ایستاده‌اند، دلایل خوبی برای دوست داشتنش دارند و به هر حال چیزهایی هم هست که باب گله و شکایت را برای آدم باز می‌گذارد؛ مثل اینکه اگر یک روز تصمیم به مسافرت خارج کشور بگیرید یا باید دو سه سال تو صف گرفتن ویزا باشید یا اینکه کشورهایی مثل سیشل و میکرونزیا و سنت کیتس و نویس و نیووی و جزایر کوک را انتخاب کنید (این اسم‌ها واقعی هست و من از خودم در نیاورده‌ام).
به نظرم هر کسی باید همیشه چند تا دلیل آماده توی جیبش داشته باشد که اگر ازش پرسیدند خوب حالا چرا به ایرانی بودنت می‌نازی آن‌ها را یکی یکی رو کند و تک دل طرف مقابل را ببرد. مخصوصا به آن‌هایی که با انبوهی از غرولند درباره‌ی ایران، شما را با دلیل‌هایشان بمباران می‌کنند. خواستم خدمت شما عرض کنم که من ایران را به خاطر تحریرهای آواز شجریان و شهرام ناظری دوست دارم؛ به خاطر تک‌نوازی‌های کیهان کلهر در شوشتری و به خاطر لحظه‌ای که محمدرضا لطفی در قطعه‌ی "ایران ای سرای امید" چنان زخمه بر سیم‌های تارش می‌کوبد که اشک ناخودآگاه تو چشمان آدم جمع می‌شود. این‌ها را تو هیچ کشور دیگری نمی‌توانید پیدا کنید. بله بله کشورهای دیگر هم فرهنگ و موسیقی خودشان را دارند و کلی هم قابل احترامند. ولی این‌ها امضای ما هستند. اگر یک موجود فضایی یک روز روی کره‌ی زمین فرود آمد می‌تواند ایران را به خاطر این ویژگی‌های منحصر به فرد از بقیه‌ی کشورها تمیز دهد. و بعد من ایران را به خاطر لحظه‌ای دوست دارم که حافظ کنار آب رکن‌آباد نشست و روی یک تکه کاغذ نوشت: «بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت، کنار آب رکن‌آباد و گلگشت مصلا را». (به دویست کلمه‌ی اضافه احتیاج دارم تا این یادداشت را تمام کنم) و بعد به خاطر آن میلیون‌ها تار و پودی که توسط بافندگان ناشناس در گوشه کنار کرمان و کاشان و تبریز به هم بافته شده‌اند تا کره‌ی زمین را با قالی ایرانی فرش‌پوش کنند. و بعد به خاطر آن دو پیرمرد دستار به سری که طرف‌های سال 1385 در یک ظهر تابستانی زیر سایه‌ی درختی در شهرک سعدی سنندج نشسته بودند و تخته‌نرد بازی می‌کردند و چنان طاس را می‌انداختند و مهره‌ها را بر روی زمین بازی می‌کوبیدند و چنان با شعف بازی می‌کردند که یک لحظه احساس کردم آنجا مرکز زمین است و تمام شور و هیجان دنیا بر روی آن صفحه‌ی چوبی و معرق‌کاری شده‌ی تخته‌نرد جمع شده است. و من می‌توانم برای شما تا پنج هزار کلمه‌ی دیگر هم بنویسم که چرا ایران یک کشور دوست‌داشتنی است؛ از هنر و موسیقی و خطاطی و ادبیات بگیرید تا کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌ی یوسف‌آباد تهران و پل مارنان اصفهان و خانقاه نقشبندی‌های سنندج. با اینحال مجالی نیست و من همین الآن حدود 200 کلمه بیشتر از حد مجازم برای شما نوشته‌ام. فقط یادمان باشد که به جزئیات پیرامونمان بیشتر دقت کنیم و قدر چیزهایی که داریم را بدانیم و سعی کنیم کمتر در دسته‌بندی افراطی‌ها و تفریطی‌ها قرار بگیریم.
و البته پانصد شمارگی روزنامه‌ی هنرمند هم مبارک.


برچسب‌ها: در نشریات
نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۱ |